۳ اکتبر ۲۰۲۱

نتیجه‌ای که من از این مقایسۀ اجمالی و اشارۀ گذرا به مورد دو شاخه از حقوق، عمومی و خصوصی، و نیز علم سیاست می‌توانم بگیریم این است که بر سر راه انتقال علمی که سابقه‌ای در نظام سنت قدمایی ندارد، موانع معرفتی بیشتری از علومی وجود دارد که سنتی برای آن وجود دارد. با این همه، تا زمانی که گسستی از مبنای نظام قدمایی ایجاد نشده باشد، چنان‌که منصورالسلطنه به فراست دریافته بود، و من در جای دیگری اشاره‌ای به آن کرده‌ام، نمی‌توان گفت که علم جدید تدوین شده است. شاید، بتوان گفت که حقوق مدنی استاد امامی گامی بلند به سوی تدوین نظریه‌ای برای حقوق خصوصی ایران و حقوق مدنی کاتوزیان گامی به عقب بود. البته، باید این نکتۀ مهم را نیز بیفزایم که منظور من از نظریه‌ای برای حقوق تدوین مبانی نظری حقوق در استقلال آن از تفسیر قانون نیست، زیرا حقوقدان‌هایی مانند امامی نظریه‌پردازان حقوق نبودند، بلکه آنان توانستند مباحث نظری حقوق جدید را در تفسیر قانون مدنی ایران به کار گیرند. در تاریخ حقوق جدید ایران، این گامی بلند و کوششی پراهمیت بود، اما تحولات اجتماعی‌ـ سیاسی و آن‌چه بر دانشگاه در جریان انقلاب فرهنگی گذشت مانعی در راه این تحول بود. با این مقدمات، می‌توان به یکی از مهم‌ترین مسائل دانشگاه در ایران اشاره کرد. پیشتر، گفتم که دانشگاه، در ایران، بیشتر از آن‌که نهاد مستقل علم باشد، هم‌چون شعبه‌ای برای نظام دانشگاهی غربی و پخش کنندۀ فرآورده‌های آن بود. منظور من این است که در بسیاری از رشته‌ها موضوعِ دانشگاهْ ایران نبود. در حقوق خصوصی از این حیث کوشش‌های مهمی صورت گرفت، و البته دستاوردهایی نیز برای حقوق ایران داشت، که موضوعِ حقوقِ خصوصیْ حقوقِ ایران بود، در حالی‌که علمِ سیاست فاقد موضوع واحدی بود. به تعبیری دیگر، می‌توان گفت که حقوقدان‌های خصوصی ایران، به‌رغم تمایزها و تفاوت‌های میان آنان، هم‌چون «امّت واحده»ای بودند، در حالی‌که هر یک از استادان علم سیاست سازی می‌زدند و، چون هیچ کدام هیچ سازی را با اصول آن نمی‌زدند، هرگز جز آوازی بدآهنگ از آنان صادر نشد، و احتمال دارد که در کوتاه مدت نیز همین «سازِ بدآهنگ» گوش‌ها را هم‌چنان آزار دهد. «اصلاحِ» دانشگاهِ ایران، نیاز به «انقلاب فرهنگی» در خلاف جهت انقلاب فرهنگی چهار دهۀ پیش دارد که، در زیِّ انقلاب «فرهنگی» برای اسلامی و «بومی» کردنِ دانشگاه آن را از آن‌چه از دانشگاه ایرانی در آن بود خالی کرد. همۀ دانشگاه‌های مهم جهان، به ضرورت، نهادهای علمی «بومی»اند، به این معنا که در مقیاس وسیعی موضوع آن‌ها، دست‌کم در علوم انسانی و اجتماعی، اگر درست فهمیده شود، «ملّی» است. به این اعتبار اسلامی کردن دانشگاه هیچ معنایی ندارد، زیرا اسلام، در استقلال موضوعی آن، موضوع «مدرسه»های قدیم بود. «مدرسۀ» قدیم می‌بایست نهاد علمی امّت باشد، چنان‌که حوزه‌های علمیه در اروپا نیز چنین بود، زبانی واحد با علمی که کمابیش تا پایان سده‌های میانۀ متأخر یک نظام علمی واحدی بود، اما وضع در ایران متفاوت بود. «مدرسه‌ها» در دورۀ اسلامی ایران در ادامۀ کانون‌های علمی دورۀ ساسانی ایجاد شده بود و، از آن‌جا که نظام سنت در ایران بر پایۀ نصّ‌های متفاوتی تدوین شد، به‌رغم کوشش‌های شریعتمدارانی مانند امام محمد غزالی برای ایجاد یک نظامِ واحدِ «مدرسه» بر پایۀ یک نصِّ واحد، نظام «مدرسه» در ایران نتوانست به نظام علمی واحد امّت تبدیل شود. نظام علم در ایران، حتیٰ در دورۀ اسلامی، نظام علمی واحدی نبود و وجود نصّ‌های دیگری در کنار نصِّ واحد اسلامی موجب شد که نظام سنت متکثری در ایران ایجاد شود. تا آغاز دوران جدید ایران، ایرانیان سنت پیچیده‌ای را بر پایۀ نصّ‌های سه‌گانۀ اسلام، منابع یونانی و ایرانشهری ایجاد کرده بودند، اما تنش‌های میان ناحیه‌های سه‌گانۀ این سنت اندک نبود. بدین سان، با وجود چنین تنش‌هایی، «مدرسه»، در ایران، به طور انحصاری به کانون تداوم سنت دینی تبدیل شد. کوشش‌های کسانی مانند شیخ شهاب‌الدین سهروردی برای جمع میان ناحیه‌های سه‌گانۀ سنت و ایجاد یک سنت واحدی که موضوع آن ایرانشهری بود که با دریافتی از دین‌های ایرانی، ادب فارسی و حکمت یونانی درآمیخته بود، با قتل نابهنگام او، راه به جایی نداشت. بدین سان، در تاریخ ایران، «مدرسه»، پیوسته، کمابیش تنها کانون علم دیانت باقی ماند، و شامل بخش‌های دیگر از نظام علمی ایران نشد، یا در بهترین حالت رشته‌هایی مانند فلسفه، عرفان و ادب فارسی، در بی‌اعتنایی و در کنار آن «مدرسه»ها، به حیات خود ادامه دادند. از این‌رو، نظام «مدرسه»، به عنوان مهم‌ترین کانون علم رسمی در ایران، چنان تحولی پیدا کرده بود که در آغاز دوران جدید نمی‌توانست خاستگاه دانشگاه ایران باشد، زیرا موضوع «مدرسه» به طور عمده علم دین ماند، در حالی‌که دانشگاه نهادی ملّی است و موضوع آن نیز علم یک ملّت است.

به این اعتبار، دانشگاه را نمی‌توان اسلامی کرد؛ دیانت ــ یا ادیان و مذاهبِ ــ هر کشور امری «ملّی» و در درون «ملّت» و یکی از شئون فرهنگی آن است. دلیل این‌که کشورهایی که دانشگاه‌های معتبری دارند هرگز به فکر مسیحی کردن دانشگاه نیفتاده‌اند این است که متصدّیان آن کشورها التفاتی به این نکتۀ ظریف پیدا کرده‌اند. دستاورد اسلامی کردن دانشگاه، در ایران، غیر ملّی کردن آن بود، یعنی نابودی بنیان دانشگاه! دانشگاه ملّی مساوق و معادل دانشگاه غیر اسلامی نیست؛ دانشگاه غیر علمی است! اصلاح اساسی دانشگاهِ ایران نیازمند داشتن نظریه‌ای دربارۀ دانشگاه است و از «انبوه بی‌تحرک» جماعتی که دانشگاه رفته‌اند که دانشگاه رفته باشند نمی‌توان انتظار فهم چنین ظرافت‌هایی را داشت. برای این‌که بتوانم با صراحت بیشتری نظر خودم را بیان کنم، من، بار دیگر، به آغاز سخن برمی‌گردم و بیان متفاوتی از آن‌چه پیشتر گذشت می‌آورم.

از مهم‌ترین شئون یک ملّت داشتن نظام علمی ملّی است تا بتواند، افزون بر ادارۀ امور زندگی مادی، به عنوان ملّت، توضیحی از آگاهی و خودآگاهی خود عرضه کند. بنیان یک ملّت زمانی قوام پیدا می‌کند و پایدار می‌ماند که اساس آن خودآگاهی ملّی باشد و ملّتی که فاقد خودآگاهی باشد، نه تنها نمی‌تواند جایی در مناسبات جهانی داشته باشد، بلکه اساس ملّیت آن نیز پایدار نمی‌ماند. بدیهی است که اگرچه امروزه، به لحاظ نظری، به تعداد کشورهای عضو سازمان ملل ملّت هم وجود دارد، اما، با این همه، همۀ این «ملّت»ها از اعتبار واحدی برخوردار نیستند. بی‌آن‌که بخواهم وارد این بحث شوم که در جاهای دیگری نیز اشاره‌هایی به آن آورده‌ام، همین قدر می‌توانم گفت که ایران، به خلاف کشورهایی که در خلافت اسلامی ادغام شدند و هویت ملّی خود را از دست دادند، پیوسته ملّت ماند. اقوامی که با پیوستن به خلافت هویت سابق خود را از دست دادند، کشورهایی مانند مصر، سوریه، تونس، مراکش و... به تدریج، در دوران جدید، وضع پرتعارض الشعب‌العربی را پیدا کردند که دولت‌های جداگانه‌ای بر گروه‌هایی از آن الشعب فرمان می‌رانَد. اگر امروزه می‌توانیم بگوییم یک نظام سنت قدمایی ایران ــ به تعبیر درست‌تر باید گفت ایرانشهری ــ وجود داشته به این معناست که یک ملّت نظام علمی ایجاد می‌کند که ناحیۀ بزرگی از آن از آنِ اوست. تردیدی نیست که اگرچه دانشمندانی از ایران بزرگ فرهنگی در رشته‌هایی از علوم، مانند طبّ، هیئت، ریاضیات و طبیعیات از سرآمدن زمان خود بودند، و در مواردی نیز سهمی بزرگ در تدوین مباحث علم زمان خود داشته‌اند، اما علوم دقیقه، در هر دوره‌ای، علومی جهانی بوده‌اند. نیازی به گفتن نیست که کسانی از همان الشعب‌العربی سهمی در پیشبرد علم داشته‌اند، اما آن علم به همان اندازه عربی نیست که سهم ایرانیان در علوم دقیقه ایرانی نیست، اما آن الشعب نمی‌توانسته است به چنان مرتبه‌ای از آگاهی ملّی برسد که ادب حماسی پدید آورد که تنها می‌تواند ملّی باشد. این ادعا سخنی امروزی نیست که شائبۀ ایدئولوژی بدان راهی داشته باشد. چنان‌که در جای دیگری آورده‌ام، این شهودی است که ابن اثیر پیدا کرده بوده است. از همان آغاز دورۀ اسلامی هم عرب می‌دانسته است که «الفاظ» مالِ عرب، اما معانی از آنِ ملّت ایران بوده است. بی‌دلیل نیست که به‌رغم این‌که عرب شاعران بزرگی داشته، اما مانند ملّت ایران شاعران جهانی نداشته است. در میان اقوام قدیمی، اقوام دیگری بوده‌اند، و امروزه نیز ملّت‌هایی هستند، که شاعران جهانی داشته‌اند، اما فردوسی، خیام، نظامی، مولوی، سعدی و حافظ نداشته‌اند که هر یک خود جهانی‌ متفاوت‌اند. سبب این‌که ایران بزرگ فرهنگی توانسته است فرهنگی جهانی بیافریند این است که، به دلایلی پیچیده، ایران، از آغاز تاریخ طولانی خود، هم‌چون جزیره‌ای در بخشی از جهان بوده است که فرهنگی نبود و بسیاری از ناحیه‌های این بخش از جهان با پراکنده شدن فرهنگ ایرانی حیثیتی تمدنی پیدا کرده‌اند. پیشتر گفته بودم که ایران تنها یک نام نیست، نام‌دهنده و نامی‌دار است.  نیازی به گفتن نیست که کشورهایی مانند مصر، سوریه و مغرب کشورهایی با تمدنی کهن بوده‌اند، اما با ظهور اسلام و فروپاشی سیاسی خود در خلافت عربی ادغام شدند و به عنوان کشورهای مستقل از میان رفتند. فرهنگ ایرانی به اعتبار این نامی‌داری توانست در خلافت عربی ادغام و نابود نشود. ایران بزرگ فرهنگی، به اعتبار همین نامی‌داری، در مکانی که جایی برای بقای کشورهای «ملّی» مستقل وجود نداشت، و در زمانی پرمخاطره، توانست نظام سنت چندوجهی بسیار پیچیده‌ای پدید آورد که در درون جهان اسلام، اما در عین حال در بیرون آن بماند. شاعرانی که پیشتر از آن‌ها نام بردم و گفتم که هر یک از آن‌ها جهانی متفاوت‌اند، به معنای این است که آنان صِرفِ شاعران نبودند، بلکه هر یک از آنان نمایندۀ وجهی از فرهنگ ایران و این نظام سنت چندوجهی‌اند.