۲۷ اکتبر ۲۰۲۲

گویی آگاهی ملّیِ در جستجویِ سرپناه هم فهمیده بود که هیچ امیدی به بیشترین افراد نسلی که انقلاب کرده بود نمی‌توان داشت. ایدئولوژی انقلابی بیشتر از آن روح و جسم نسل انقلابی را تباه کرده بود که بتوان امیدی به رستگاری آن داشت. یک نمونۀ رقّت‌انگیز این انبوه بی‌تحرک انقلابیان همان بقیةالسیف دو سازمان بزرگ چپ و مذهبی است : آن گروه اخیر از جماعتی با میانگین سنّی بالای شصت سال فراهم آمده که همۀ آنان مبتلای به افسردگی عمیق هستند و در کندویی زندگی می‌کنند که زنان آن حتیٰ آزادی انتخاب رنگ روسری و گره آن را ندارند. این افسرده‌های تاریخی، مانند امّت کرۀ شمالی، همه با هم می‌خندند و همه با هم گریه می‌کنند و، به قول فروغ هم‌چون «مرده‌های متحرک به هم می‌رسند و آن‌گاه خورشید بر تباهی آنان قضاوت خواهد کرد» : عمرهای بر بادِ بلاهت خود و جاه‌طلبی‌های رهبری سازمان رفته، خیالبافی‌های توأم با کابوس‌های دهشتناک، صورتک‌های سخت افسرده، تهی از هر انسانیتی، گویا در انتظار ابدی ظهورِ مسعودِ غایب! برعکس، گروه نخست، با درجۀ بلاهتی در خلاف جهت و مساوی با آن این بخت را پیدا کرد که «رفقای شوروی»، در پارانویای دائم دستگاه‌های اطلاعاتی مخوف اردوگاه سوسیالیسم، از روزی که «سازمان» رخت به میهن شوراها کشید، برابر سنّت آن میهن، آنان را جاسوس می‌دانست و بلایی بر سر اعضا آورد که بسیاری از آنان سوسیالیسم یادشان رفت. باز بخت با آنان یار بود که سرمایه‌داری هنوز سقوط نکرده بود و می‌شد، مصداقِ در جهنم مارهایی هست که آدم از ترس آن‌ها به اژدها پناه می‌برد، جایی در آن نظام فاسد پیدا و از درون برای سرنگونی با آن پیکار کرد. 
باری، منظورم از اشاره به فلاکت رفقا و برادران این نیست که فضیلت‌های آنان را به رخشان بکشم؛ برعکس، می‌خواهم بگویم «انقلاب ملّی» می‌بایست تا برآمدن نسل دیگری که «انکارِ» آنان بود و نه «عدوی» آن دو گروهی که تاریخ «ملّی» ما آنان را به زباله‌دان انداخت، به تاخیر افتاد. بسیاری از ایرانیان، و حتیٰ بیگانگانی که اندک تصوری از ایران داشتند، بارها، پرسیده‌اند و می‌پرسند : چگونه ممکن بود که در ایران انقلاب اسلامی پیروز شود، و با این همه ناکاردانی چهل سال دوام بیاورد؟ اینک یکی از آن دلیل‌ها! بارها به خاکسترِ ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی اشاره کردم؛ این ایدئولوژی ذهن هر دو گروه بزرگ بلاهت در سال‌های پیش از انقلاب و پس از آن را به چنان شوره‌زاری تبدیل کرده بود در آن جز خار مغیلان نمی‌رویید. از خلاف‌آمد عادت بود که سیطرۀ انقلابیان انقلابِ «ملّی» را به تاخیر انداخت. دستگاه عریض و طویل آموزش و پرورش، نهادهای آموزش عالی، انواع رسانه‌های همگانی رسمی دولتی کوشش‌های خود را به کار برده بودند تا نسلی را که برمی‌آمد از ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بیزار کنند، اما بقایای چیرگی سازمان‌های حامی بلاهت اجازه نمی‌داد جانشینی برای آن ایدئولوژی پیدا شود. باید دو دهه‌ای می‌گذشت تا نسلی برآید که انحطاط هر دو گروه حکومتیان و فلاکت سازمان‌ها را زیسته و تجربه کرده بود. این نسل توانسته بود خود را به بیرون کندوی پوشالی حکومت و سازمان‌ها انتقال دهد، اما از آن‌جا که هر دو گروه حکومتیان و سازمان‌ها نمی‌توانستند تصوری از گسترۀ بیرون توهّم‌های خود داشته باشند، نسل نورسیده توانست مدت‌ها در خُلَل و فُرَجِ «نظام» استتار کند و لحظۀ موعود از نقطۀ کور رادار «نظام» وارد میدان شود. سعدی گفته بود که «هر گوشه گمان مَبَر که خالی است/باشد که پلنگ خفته باشد!» مشکل نظام‌های تمامیت‌خواه این بود که نمی‌دانست هیچ جامعه‌ای، و هیچ قدرتی هرچه تمام‌عیار باشد، وجود ندارد که بتوان همۀ «گوشه»‌های آن زیر نظر داشت. نمی‌خواهم از نظریه‌پردازان دارالکفر مثال بیاورم که به علمای اعلام بربخورد، اما نمی‌توانم به تمُاس قدیس متأله مسیحی سدۀ سیزدهم میلادی اشاره نکنم که، به زبان آقایان، می‌گفت : در دین اکراه نیست؛ اگر اکراهی باشد، مردم به چیزی ایمان پیدا می‌کنند، اما به چیز دیگری عمل می‌کنند! این‌جاست آستانه‌ای که ورای آن زوال هر حکومتی آغاز می‌شود. دانش ضروری برای فرمانروایی همین علم به خُلَل و فُرَج، یا «هر گوشۀ» سعدی، است و هیچ حکومتی نمی‌تواند نداند که در آن‌ها چه می‌گذرد، اما فرق حکومت‌های دارای اقتدار واقعی و حکومت پوشالیِ مدعیِ «اقتدار» در این است که مدعیان این «اقتدار» گمان می‌کنند می‌توان همۀ آن خُلَل و فُرَج را بست، ولی حکومت‌های نوع نخست، با «اقتدار»، آن‌ها را زیر نظر دارند، اما، چون علم سیاست می‌دانند، آن‌ها را مسدود نمی‌کنند، زیرا می‌دانند که هیچ جامعه‌ای وجود ندارد که بتوان همۀ آن «گوشه»ها را بست؛ همیشه، این امکان وجود دارد که «پلنگان گوشه‌های پنهان‌تر دیگری» را پیدا کنند. حکومتیان نه علم حکومت داشتند، نه پس از چهار دهه یاد گرفتند.

بدیهی است که به خیال خود دانشگاهی با استادان متعهدِ بسیار درست کرده‌اند که گویا قرار بوده است روز مبادا به کار آید، اما این‌جا نیز طبق معمول آقایان از کنار اصل مطلب گذشته‌اند؛ اینان نمی‌دانستند، مرجع تقلید آنان شریعتی نیز نمی‌دانست، که هر عالِمی به علم خود تعهد دارد نه به سیاست حاکمان! وقتی معیار انتخاب تعهد به «یک انگشتر عقیق، یک تسبیح و یک چفیه» باشد، همان می‌شود که در روز مبادا جمعی از همین نخبگان، دو سه رئیس دانشگاه، دو سه رئیس دانشکده، یک فقره وزیر، یکی دو معاون سابق وزیر، چند استاد تمام ممتاز و یکی دو استاد حلیم‌خور را می‌آورند که تدبیری بیندیشند، اما «این سوختگان را جان شد و آواز نیامد». هیچ چیز در واکنش حکومتیان به وضع کنونی بیشتر از این نشست، و سخنان آقایان و خانم‌ها، نیست که نشانۀ گیجی آنان نباشد : نوعی تف سر بالا، و حتیٰ بدتر از آن! 
یک درس دیگر در سیاست جدید این است که این گویا «اعتراض» کنونی، که فرآوردۀ انباشت نتیجۀ وهن به مردم و پژواک آن در ذهن اینان طی سال‌های طولانی است، با تدابیر نیم‌بند «انبوه بی‌تحرک» این استادان و نشست‌های مشابه آن درمان نمی‌شود؛ اشکالی پیش نیامده است که این تدابیر نیم‌بند رفع شود، زیرا بسیاری از اینان همان از عاملان سیاست توهین به کرامت انسانی‌اند. برعکس، با این تدابیر «اعتراض» به شورش تبدیل می‌شود. این «اعتراض» کنونی، با توجه به آن‌چه در بخش‌های پیشین نیز گفتم، یک «انقلاب ملّی» است و پشتوانۀ آن تراکم و تبلور آگاهی ملّی در نسلی است که بیرون کندوی حکومتیان و سازمان‌ها بالیده‌ و خاکستر ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی چشم او را کور نکرده است (مرا نمی‌رسد که توضیح دهم چگونه چنین اتفاقی افتاده است. انشاالله رایزنان حکومت توضیح خواهند داد). امکانات نظری سیاست در جهان اسلام، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، توان فهم و توضیح این همه مفاهیم و رخدادهای نوآئین را ندارد. در ایدئولوژی حکومتیان و سازمان‌ها هیچ چیزی وجود ندارد که بتواند پرتوی بر زوایای این وضع نوآئین بیفکند. در این مورد، طی چهار دهه، همۀ کوشش‌های ممکن صورت گرفته؛ بعید است که از این پس نیز از این کشتگان تاریخ تاریک آوازی شنیده شود. در دولت‌های ملّی کنونی، حتیٰ در آن‌هایی که نه دولت است و نه ملّت، هیچ جایی وجود ندارد که از آگاهی ملّی و مطالبات برای حقوق ملّت خالی باشد. در آغاز انقلاب، حکومتیان توجهی به این نکته‌های ظریف در سیاست جدید نداشتند، رفقا و برادران آن سازمان‌هایی نیز که به اجبار کنار گود نشسته بودند و ندای «لنگش کن» سر می‌دادند، دست‌کم رهبران آن‌ها، چنان ذهن‌های پوسیده‌ای داشتند که قرار نبود تصوری از جهانی که در حال نو شدن بود پیدا کنند. وجه مشترک همۀ اینان، در مخالفت و موافقت، چیزی بود در حدِّ «جهان‌بینی و اقتصاد توحیدی»، یعنی بیانیۀ شکست خود و فاجعه‌ای برای کشور. اینک، این بیانیه، و برنامۀ آن، تحقّق پیدا کرده است. به قول اخوان، نعش کشوری شهید روی دست ما، و تن زنده و شاداب نسلی مُسلَّح به آگاهی ملّی روـ درـ روی آقایان! «هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود برنخاست که [آقایان] به زندگی نشستند!»

دنباله دارد 


https://t.me/jtjostarha