۱ نوامبر ۲۰۲۲
همۀ اقدامات و تدابیر ج.ا.، که من تنها به برخی از آنها اشارهای اجمالی آوردم، ناظر بر نوعی «مغزشویی» – یا در عرف انقلاب فرهنگی وطنی : «فرهنگسازی» – برای زدودن آگاهی ملّی و به بند کشیدن روح آزادگی ایرانی بود و در بزنگاهِ همین «فرهنگسازی» ضدِّ ملّی بود که همۀ آن فرهنگسازی شکست خورد. اینکه کمابیش در همۀ بخشهای پیشین به تاریخی و طبیعی بودن وحدت ملّی، فرهنگی و سرزمینی ایران اشاره و تکرار کردم که حکومتیان نمیدانستند در کجا فرمان میرانند، به این نکتۀ بنیادین برمیگشت که ایران کشوری متفاوت از همۀ واحدهای سیاسی پیرامون آن، و کشور خلافآمد عادتهاست. نباید به اندک علوم اجتماعی وارداتی، آن هم از نوع ایدئولوژی شریعتیـ چپی، غرّه شد که انسان را محصول شرایط تغییریابنده میداند و در این توهّم است که با تغییر شرایط میتوان انسان را هم دگرگون کرد. یکی از فرقهای ایران با همۀ کشورهای پیرامون آن این است که وحدت سرزمینی و آگاهی ملّی آن امری تاریخی و طبیعی بود و به طور تاریخی مردم آن همۀ مهاجران را تغییر میدادند، اما خود تغییر نمیپذیرفتند. داستان «جامعۀ کوتاهمدت» یا «کلنگی» را همه میدانند و چون از بدیهیات علم دانشگاههاییهای وطنی است که علم آنها عین سیاست آنهاست عوام علمای وطنی نیز آن را به عنوان نظریۀ «ایران پایدار» تبلیغ میکنند، اما کسی نمیپرسد که اگر ایران، با جامعۀ دو هزار و پانصد سالهای که در برابر اسکندر، عرب، ترک، مغول، افغان، روس و انگلیس پایداری کرده، «جامعۀ کلنگی» است، پس، دربارۀ همۀ کشورهای پیرامون ایران و بسیاری دیگر از کشورهای اروپا و آسیا و آفریقا چه باید گفت؟(1) ایران، با همۀ ایرادهایی که دارد، کشوری تاریخی و همۀ شئون آن طبیعی است و به همین دلیل فائق آمدن بر آن نیز به طور تاریخی غیر ممکن بوده است. منظورم تنها پیروزی دشمنان بیگانه بر او نیست، بلکه بویژه دوستان و دشمنان داخلی نیز هست. میتوان بر ایران فائق آمد، آن را تسخیر کرد، اما ادامۀ این فرمانروایی و ادارۀ آن هرگز امری آسان و در دسترس هر «خربنده»ای نبوده است. یکی از امور خلافآمد عادت در فرمانروایی در ایران، و بر آن، این است که جز با درکی عمیق از فرهنگ فراگیر آن نمیتوان حکومتی پایدار در آن ایجاد کرد. این را حتیٰ ترکان غزنوی و سلجوقی نیز میدانستند و تا جایی که میتوانستند به آن عمل کردند. هیچ یک از مهاجمان نتوانستند با تکیه بر نظام آئینی یا «ایدئولوژی» خود بر ایران فرمان رانند و کوشش کردند ادب و آداب ایرانی را از آنان بیاموزند. یکی از مهمترین خطاهای بسیاری از حکومتیان کنونی این بود که گمان میکردند – و همچنان گمان میکنند – که با مقداری انشای شریعتیـ چپی میتوان بر ایران فرمان راند و، چنانکه پیشتر از یکی از معاونان رئیس جمهوری نقل کردم، «با دولت و ملّت ایران مسئله داشت». نابود کردن «سنگ خارای» ایران، چنانکه گوبینو گفته بود، امری ناممکن است و کسی نمیتواند – چنانکه تاریخ نشان داده است – بیآنکه عِرض خود ببرد با آن «مسئله» پیدا کند. ایرانیان، به طور تاریخی، در دورۀ اسلامی، جز در مواردی، جنگجویان بزرگی نبودهاند، اما حافظان خوبی برای کشور خود بودهاند. چنانکه فیلسوفان تاریخ گفتهاند ملّتهای دارای «فرهنگ فراگیر» جنگجویان خوبی در برابر اقوام وحشی نیستند. اقوام ابتدایی، عربان، ترکان و مغولان، که فرهنگی نداشتند، پیوسته، در میدان نبرد بر ملّتهای فرهیخته فائق آمدهاند، اما جز در موارد نادری از آنان فرمانروایان خوبی درنیامده است. ایرانیان، از همان آغاز تاریخ باستانی، و نیز در دورۀ اسلامی مردمانی «خودآگاه» بودهاند و این خودآگاهی را به طور تاریخی تداوم بخشیدهاند. از اینرو، میتوان گفت که بقای ایران با تکیه بر همین خودآگاهی ممکن شده و اگر بهرغم مهاجرتها و یورشها هنوز ایرانی وجود دارد، که از اندک سربلندی نیز برخوردار است، از برکت همین خودآگاهی ملّی است. نیازی به گفتن نیست که اشاره به این وجه از بقای ایران یک شعار ملّیگرایانه نیست، که پایهای در واقعیت تاریخی ندارد، بلکه یک دادۀ تاریخ ملّی ماست. اگر ایران نمیمیرَد دلیل آن این است که روح آگاهی ملّی در کالبد آن دیده شده است. آن خودآگاهی میرا نیست و گرنه کالبد ایران نیز مانند هر کشور دیگری میراست، چنانکه در دورههایی بخشهای مهمی از آن از میهن اصلی جدا شده است، اما ایران نمرده است. خودآگاهی بنیان و شالودۀ حیات اجتماعی هر ملّتی است و ایرانیان این را از دیرباز داشتهاند. به این اعتبار نیز ایرانیان ملّتی کهن، تاریخی و طبیعیاند. تداوم ملّی ایرانیان مقولهای در علوم اجتماعی جدید نیست. تاریخنویس آغاز دورۀ اسلامی، محمد بن جریر طبری، گفته بود که «تاریخ ایرانیان تاریخی دارای تداوم بوده است». طبری بر آن بود که این تداوم موردی استثنایی در میان اقوام کهن بوده است.
به احتمال بسیار، او، به عنوان تاریخنویس دورۀ اسلامی، گمان میکرده که زمان این تداوم با ظهور اسلام به پایان رسیده است، اما حتیٰ او نیز نتوانست به اهمیت تداوم خودآگاهی ملّی ایران پی ببرد. تاریخنویس آغاز دورۀ اسلامی، به عنوان تاریخنویس، نمیتوانست تصوری از این سرشت قُقنُسوار ملّیت ایرانی، روح آزادگی و خودآگاهی آن پیدا کند. در همان سدۀ سوم و آغاز سدۀ چهارم هجری ققنس ایران از خاکستر خود زاده شده بود، اما اسلوب کلامی تاریخنویسی طبری نظام مفاهیم فهم تاریخ ایران را به او نمیداد.
با این همه، به اعتباری، میتوان گفت که حق با طبری بود، زیرا همۀ اقوام دیگری که او تاریخ آنان مینوشت در خلافت عربی هضم شدند و از میان رفتند، اما ایران نه تنها ماند، بلکه به کانون نوزایش دورۀ اسلامی نیز تبدیل شد. این خودآگاهی از نو زاده شده، در دورۀ قدیم، تا عصر ناصری و فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطهخواهی ادامه پیدا کرد و با نخستین آشناییهایی که ایرانیان با اندیشۀ تجدد پیدا کردند در صورت نویی ظهور دوبارهای پیدا کرد که پیروزی مشروطیت و تأسیس نخستین حکومت قانون در یک کشور اسلامی از پیآمدهای آن بود. تاریخِ این تداومِ خودآگاهی تاریخِ پیچیدهای و من تنها اشارهای به آن میکنم که بگویم هیچ کسی را نمیرسد که با این خودآگاهی ملّی این کشور «مسئله داشته باشد». با حکومت «کوخنشینان» احمدی نژاد و یاران، کوشش بیسابقه و مهمی برای به بند کشیدن کامل ایران انجام شد، اما آنچه هیچ کوخنشینی، که وطن در کوخ دارد، یعنی بیوطن است، نمیتواند بداند این است که به بند کشیدن جسم ایران امری ممکن است؛ روح ایران را نمیتوان اسیر کرد. همین روح آزاد است که اینک، در این انقلاب ملّی، به جنبش درآمده است.
(1) با توجه به آنچه همین روزها در ایران میگذرد میتوان به اهمیت این نظریهپردازیها و استواری بنیان آنها پی برد که هنوز چند سال از صدور آن نگذشته، و «مرگ مؤلف» فرانرسیده، واقعیت سرسخت تاریخ ایران آن را چنان انکار میکند که دیگر هیچ نظریهپرداز یاوهگویی یارای سخن گفتن نداشته باشد. این از شگفتیهای تاریخ ایران است که حتیٰ بسیاری از بیگانگان تصور دقیقتری از خود ایرانیان از آن پیدا کرده بودند. یک نمونۀ جالب توجه همان نظر آرتور دُ گوبینو است که گفته بود ایران سنگ خارایی است که از باد و باران گزندی بر آن نخواهد آمد. گویا آن سنگ خارای ایران است که اینک، بار دیگر، با گذشتن باد و باران، سینه سپر کرده است تا پناهگاه فرزندان خود باشد.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha