۳ اکتبر ۲۰۲۱

این بحث طولانی‌تر از آن است که بشود این‌جا به همۀ ابعاد آن پرداخت، اما همین قدر باید دانست که این‌که «مدرسه» بیش از پیش به عنوان نظام علم اهمیت خود را از دست می‌دهد و، آن‌گاه که وارد قلمرو مباحث جدید می‌شود، مانند اندیشۀ سیاسی، اقتصاد، مناسبات بین‌المللی و ... که رشته‌هایی بسیار پیچیده‌اند، بخش مهمی از تولیدات آن در پائین بودن سطح و ساده‌لوحانه بودن با نمونه‌های دانشگاه پهلو می‌زند. مهم‌ترین دلیل این‌که به‌رغم کوشش‌های بسیار برای قرار دادن «مدرسه» در مدار علم جدید صورت گرفته دستاوردهای آن نتوانسته است از سطح پائین‌ترین تولیدات دانشگاه فراتر رود این است که کوشش‌های برای تبدیل «مدرسه» به دانشگاه در جهت تبدیل دانشگاه به «مدرسه» صورت گرفت، یعنی در بی‌اعتنایی به مراتب نظام علم جدید، و، از این‌رو، نه تنها موجب ارتقاءِ سطح «مدرسه» نشد، بلکه بنیان دانشگاه را نیز نابود کرد. آن تلقّی ساده‌لوحانه از نسبت دانشگاه و «مدرسه» نمی‌توانست مؤدّی به تغییر و ارتقاءِ نظام علمی دانشگاه و «مدرسه» باشد، اما، با خلئی که در نظام علمی آن هر دو به دنبال آشوب در آن‌ها ایجاد کرد، راه ایدئولوژیکی شدن دانشگاه و «مدرسه» را هموار کرد، که، در واقع، بیراهۀ هبوط نظام علمی کشور بود. این وضع، راه حلِّ عاجلی ندارد؛ دهه‌هایی طول خواهد کشید، اگر بتوان دریافت «فرهنگی» از «انقلاب» فرهنگی آینده پیدا کرد، تا بتوان نظام علمی کشور را بار دیگر در مسیر علم هدایت کرد. آن‌چه، امروز، به عنوان نخستین گام در برابر ما قرار دارد این است که، اگر نظامِ علمِ «مدرسه» ــ و البته دانشگاه ــ بخواهند از وضع کنونی بن‌بستی که در آن رانده شده‌اند بیرون آیند، نخست، باید به یک ایدئولوژی‌زدایی بنیادینی دست بزند که در دهه‌های اخیر مرهم همۀ دردهای پنهان و آشکار تلقّی شده است. ایدئولوژی ناظر بر مناسبات قدرت در زمان و مکانی است که سیاست ــ در معنای علم و عمل مناسبات شهروندی ــ ممکن نباشد. در زمان و مکانی که سیاست غیر ممکن شده باشد، ایدئولوژی، که اگرچه نسبتی با سیاست دارد، اما عین سیاست نیست، به عنوان ابزاری برای به دست آوردن قدرتی که با وارد شدن در مناسبات شهروندی به دست نمی‌آید، جانشین سیاست‌ورزی می‌‌شود. اهل ایدئولوژی سیاست را در معنای قدرت و پیکار برای به دست آن می‌فهمند، اما آن‌چه آنان نمی‌توانند دریابند این است که ایدئولوژی، اگرچه می‌تواند توهّم وارد شدن در مناسبات شهروندی را ایجاد کند، اما، بویژه اگر کاربرد آن به انقلابی منجر شده باشد، چنان مانعی در راه تکوین مناسبات شهروندی ایجاد می‌کند که مناسبات شهروندی به آسانی ممکن نشود. به این اعتبار، «مدرسه» و دانشگاه، به عنوان نهادهای نظام‌های علم شهروندی، می‌توانند ربطی به سیاست، در این معنای والای کلمه، داشته باشند، اما هبوط «مدرسه» و دانشگاه در چاه ویل ایدئولوژی جز به معنای نابودی کامل آن دو نمی‌تواند باشد. انقلاب اکتبر در روسیه، انقلاب چین، بویژه دورۀ کوتاه، اما بسیار مُخرِّبِ انقلاب فرهنگی در آن کشور، کشورهایی اروپای شرقی و دیگر کشورهای اردوگاه سوسیالیسم سابق، به درجات متفاوت، برای دوره‌ای نظام‌های آن کشورها را نابود کرده‌اند. متولیان و متصدیان انقلاب فرهنگی، در ایران، مانند همۀ کشورهای دیگر، اهل ایدئولوژی، در جهل به ماهیت آن، بودند و نمی‌توانستند بدانند که ایدئولوژیْ «اژدهای خفتۀ از غمِ بی‌آلتی افسرده» است و، آن‌گاه که بیدار شود، نه تنها «مدرسه» و دانشگاه که خود آنان را نیز می‌تواند به کام خود بکشد. از این‌رو، داشتن تصوری روشن و متمایز از آن‌چه در دهه‌های اخیر بر دانشگاه و «مدرسه» گذشته کوششی اساسی است و من بر آنم که، برای اصلاح دانشگاه، باید بتوان این مسیر را در خلاف جهت آن نیز پیمود.

با این مقدمات، من، بار دیگر، به نکتۀ اساسی این نوشته برمی‌گردم که به بحث دربارۀ «موضوع» دانشگاه مربوط می‌شود. پیشتر باید یادآوری کنم که از آن‌جا که ایدئولوژی سکّۀ رایج زمان است، و هیچ فکری نیست که به ایدئولوژی نیآمیخته باشند، این اصطلاحِ «موضوع» را ایدئولوژیکی فهمیده می‌شود، و اغلب آن را با «موضوع» در معنای عامیانۀ کلمه خلط و چنین گمان می‌کنند که این‌که گفته می‌شود «موضوعِ» دانشگاه باید ایرانشهر باشد به معنای این است که در دانشگاه نباید هیچ بحثی جز ایرانشهر مطرح شود. «موضوع»، در استعمال نخستین آن، یعنی «موضوعِ» دانشگاه، به معنای موضوع علم دانشگاه یا همان objet در تداول اهل فلسفه است. هر علمی موضوعی دارد که آن علم از عوارض ذاتی آن بحث می‌کند،  در حالی‌که «موضوع»، در تداول عام آن، مطلبی است که دربارۀ آن سخن گفته یا بحث می‌شود. وقتی می‌گوییم موضوع دانشگاه ایرانشهر است، در این مورد باید ایرانشهر را به معنای نخستینِ «موضوع» فهمید. به این اعتبار، چنان‌که پیشتر نیز توضیح دادم، همۀ دانشگاه‌های معتبر جهان دانشگاه‌های ملّی هستند، یعنی با تکیه بر علم عامّی که جهانی است همۀ شئون یک ملّت را بررسی می‌کنند و از این راه کوشش می‌کنند تخصیص‌ها و قیدهایی بر علم جهانی وارد کنند یا با تکیه بر دستاوردهای علم عامّ شئون خاصِّ یک ملّت را تبیین کنند و آن علم عامّ را بسط دهند.  کوشش برای ایدئولوژیکی کردن این موضوع دانشگاه ایران بیشتر از آن‌که بحثی جدّی باشد باز کردن جبهه‌ای ایدئولوژیکی است، زیرا نسبت ایرانشهر، به عنوان امری فراگیر در مقایسه با ایران کنونی، همان نسبت فرهنگ فراگیر یونانی‌ـ رُمی‌ـ مسیحی در اروپاست. دانشگاه‌های جدید اروپایی از این فرهنگ فراگیر ناشی شده‌اند و بر پایۀ همین میراث مشترک خود نیز وحدت نظام علمی ایجاد کرده‌اند. اندیشۀ ایرانشهری همان میراث مشترک بسیاری از اقوامی است که به تدریج از ایران بزرگ جدا شده‌اند و، بر اثر غفلتی که در میان همین اقوام به این میراث مشترک پیدا شده، ایدئولوژی‌هایی مانند پان‌اسلامیسم و پاتورانیسم نوعثمانی، در دوره‌هایی، توانسته‌اند آن خلأ را پر کنند.  در واقع، یکی از سوءِ تفاهم‌هایی که طرح ایرانشهر به عنوان موضوع دانشگاه به دنبال داشته این است که ایرانشهر، به عنوان موضوع علم دانشگاه، امری ایدئولوژیکی و تبدیل ایران به موضوعی ایدئولوژیکی است. ایرانشهر، به این اعتبار، اگر درست فهمیده شود، همان ایران بزرگ فرهنگی است. ایرانشهر، نام کهن همین ایران بزرگ فرهنگی است که ایرانِ کنونی تنها به یکی از شئون آن تبدیل شده است. ایرانِ کنونی نام واحد سیاسی‌ـ سرزمینی است که تنها یکی از شئون همان ایرانشهر است. از این‌رو، موضوع ایران نمی‌تواند جز در ذیل ایرانشهر، و در درون علم عامِّ ایرانشهر، موضوع علم دانشگاه ملّی ایران، قرار گیرد. وانگهی، ایران سیاسی کنونی از دو سدۀ پیش به صورت‌هایی موضوع بحث شرق‌شناسی، اسلام‌شناسی و ایران‌شناسی بوده است. دانشگاه ایران، در آغاز تأسیس آن، در علوم انسانی و اجتماعی، به عنوان شعبه‌ای برای توزیع دستاوردهای همان علم فعالیت خود را شروع کرده و بدیهی است که در بسیاری از شاخه‌های این علوم هیچ دستاوردی نمی‌توانست داشته باشد. گسترش بی‌قاعده و قانون شبکۀ دانشگاهی ایران، در دهه‌های اخیر، که بیشتر از آن‌که بتوان آن را مندرج در تحت نظام دانشگاهی دانست، در علوم انسانی و اجتماعی، نوعی سوادآموزی بزرگسالان است، به‌رغم برنامه‌ریزی‌های پی‌ـ درـ پی و هزینه‌هایی که برای پیشبرد اهداف آن صرف شده، تاکنون شکستی بیش نبوده است. تبدیل شدن تقلب در همۀ عرصه‌ها، از تکلیف‌های درسی تا رساله‌نویسی به قاعده‌ای که استثناهای اندکی دارد، تحمیل بی‌رویّۀ کتاب‌های درسی غیر علمی و دارای اشکالات اساسی حتیٰ در شیوۀ نگارش آن‌ها، درس‌هایی که به صورت گزارش دانشجویان برگزار می‌شود تا استادان مجبور نباشند سفرۀ بی‌کران دانش خود را در برابر دانشجویان پَهن کنند، حضور سنگین دانشجویان و استادان تحمیلی به دانشگاه، وجود انبوه استادانی که حتیٰ زبان فارسی را درست نمی‌دانند، دانستن زبان خارجی که انتظار بی‌جایی می‌تواند باشد و ... تنها برخی از آفت‌هایی هستند که نهال رنجور دانشگاه را رنجورتر می‌کنند.