۱۵ دسامبر ۲۰۲۱
آنچه در زیر می آید نخستین صفحات رساله ای مستقل درباره مفهوم ایرانشهر است که در ماه های گذشته نوشتن آن را آغاز کرده بودم اما به دلایلی که نیازی به گفتن آن نیست به انجام رساندن آن تاکنون ممکن نشده است. این صفحات را به دوستانی تقدیم می کنم که در این روزها پیغامی داده اند اما توان پاسخگویی به فرد فرد آنان در من نیست.
پیشگفتار
موردِ ایران بسیار پیچیده است، زیرا اهمیت ایران در فرهنگ اسلامی، و بویژه هنر اسلامی، چنان است که کمابیش به نوعی به فرضیهای نیاز داریم تا بدانیم در نخستین سدههای فرمانروایی مسلمانان چه گذشته است.1
از زمانی که نویسندۀ این سطور، در فصلی از کتاب درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشۀ سیاسی در ایران، نخستین طرح از اندیشۀ ایرانشهری را عرضه کرد نزدیک به چهار دهه گذشته است. آن شهود اولیه به امکان دفاع علمی از اندیشهای که در ایران بزرگ فرهنگی تدوین شده و از ویژگیهای «ایرانشهر» است که از برآمدن ساسان تا زمان ما ادامه پیدا کرده است مربوط میشد. شرحی از آن شهود اولیه در مقالهای با عنوان «خواجه نظامالملک طوسی و اندیشۀ سیاسی ایرانشهری» آمده بود و منظور این بود که میتوان سیاستنامۀ خواجه را در ادامۀ خداینامهها و سِیرَالمُلوکهای بازمانده از دورۀ ساسانی مورد بررسی قرار داد و تفسیر کرد.2 در آن مقاله، من این انتقال اندیشۀ سیاسی باستانی به دورۀ اسلامی را «ایرانشهری» خوانده بودم. به نظر نمیرسد که این بحث در زمان انتشار آن کتاب، و در تجدید چاپهای مُکرَّر، نظر کسی یا کسانی را جلب کرده باشد و در مدت نزدیک به سه دهه نیز ایراد و اشکالی به آن وارد نشد. نیازی به گفتن نیست که من آن بحث را دنبال کردم و با بررسی متنهای بیشتری توانستم آن شهود اولیه را بیش از پیش به دلایل علمی مُستند کنم. در نوشتههای دیگری، که به تدریج از آن پس منتشر کردم، دقتهای دیگری را بر آن شهود نخستین افزودم و میتوانم گفت که آن بحث مقدماتی، امروز، گستردهتر و، تا اندازهای که در توان نگارندۀ این سطور بوده، بسیار دقیقتر شده است. این رسالۀ کوتاه طرحی از آن بحث در افق تاریخنویسی ایران و به مثابۀ تحریری در محل نزاع در تاریخ ایران است. پیشتر باید بگویم که خاستگاه این ضرورت تجدید تحریر نوعی آسیبشناسی است که این بحث در میان عامّه پیدا کرد و از آن پس نیز دامنۀ آن به رسانههایی که گفته میشود در فضای مجازی قرار دارند کشید. با ژرفایی که در دو دهۀ اخیر بحران در قلمرو اندیشیدن ایرانی پیدا کرد بحث دربارۀ «ایرانشهری» (کذا! استعمال صفت به جای اسم!) مدعیان و مخالفانی جدّی پیدا کرد که به یکسان نمیدانستند –– و نمیدانند –– چه میگویند.3 آنچه در این رساله خواهد آمد، به اجمال، این است که «ایرانشهر» مقولهای در تاریخنویسی ایران است و به هیچ وجه شعاری در پیکار سیاسی نیست. هر بحثی در این باره نیز تنها میتواند علمی و با تکیه بر مستندات تاریخی باشد. هر تاریخنویسی مبتنی بر نظامی از مفاهیم و مقولات است و تاریخنویس جدید نمیتواند تنها به آوردن توصیف رخدادها و شرح احوال شاهان بسنده کند. به این اعتبار، تاریخ ایدئولوژیِ پیکارِ سیاسی و در خدمت پیکار سیاسی نیست که هر فعّال سیاسی آن را برای مقاصد و اهداف خود به کار گیرد. تاریخ زمانی معنایی پیدا میکند که رخدادها در تحت نظامی از مفاهیم و مقولات فهمیده و توضیح داده شود و حاصل چنین بحث علمی نیز دانشی است که پرتوی بر فهم گذشته میافکند و ابزارهایی برای فهم زمان حال به دست میدهد.
یکی از مقولاتی که میتواند در نوشتن تاریخ جدید ایران به کار آید مقولۀ «ایرانشهر»، به عنوان موضوع تاریخ ایران، است و هدف من از وارد کردن این مقوله نیز جز این نبوده است. نخستین نقش این مقوله آن است که ایران، به عنوان «ایرانشهر»، وجه تمایزی میان این کشور و کشورهای دیگر وارد میکند و این امکان را به تاریخنویس میدهد که بتواند ویژگیهای آن را در تمایز با آن کشورها توصیف کند. هدف من از وارد کردن این مقوله در بررسی اندیشۀ سیاسی خواجه نظامالملک و تفسیر سیاستنامۀ او این بود که پرتوی بر تمایزی که میان نظام گفتاری این رساله و به عنوان مثال «شریعتنامههایی» مانند احکام السلطانیۀ ابوالحسن ماوردی بغدادی دارد بیفکنم. نویسندگانی مانند اروین رُزنتال و لمتن، که پیشتر این رسالهها بررسی کرده بودند، متوجه این تمایز در نظام گفتار نشده بودند : اینان، مانند اسلام و ایرانشناسان بسیار دیگر، گمان میکردند که همۀ آنچه در دورۀ اسلامی تولید شده باید به ضرورت «اسلامی» باشد و تخلّف از این قاعدۀ کلّی ممکن نیست. وانگهی، آنان این توهّم را نیز داشتند که آنچه از یک مسلمان صادر میشود در معنای دقیق اسلامی است. در جاهای دیگری توضیح دادهام که هیچ تردیدی در اعتقاد استوار خواجه به اسلام نداریم، اما در عین حال میدانیم او، در سیاست، اعتقادی به نظریۀ رسمی خلافت نداشت و، به تعبیر من، در اندیشۀ سیاسی «ایرانشهری» بود. به این معنا که رسالۀ او در ادامۀ سیاستنامهها و خداینامههای باستانی ایران تدوین شده است. بسیاری، که تصور درستی از وضع پرتعارض ایران در جهان اسلام ندارند، و بدیهیات عامیانه را ملاک عمل میدانند، تعارضی میان اعتقاد اسلامی خواجه و اندیشۀ سیاسی او میبینند، در حالیکه حتیٰ اگر انتخاب عنوان کتاب را در نظر داشته باشیم نمیتوانیم رسالۀ سِیَرالملوک خواجه را از سنخ «احکامالسلطانیةها» بدانیم. رسالۀ خواجه، دهههایی پس از دو رسالۀ ابوالحسن ماوردی و ابن فَرّا با عنوان «احکامالسلطانیه»، نوشته شده و بدیهی است که خواجه آن رسالهها را میشناخت و به عنوان وزیر سلجوقیان نیز در عمل با دستگاه خلافت سرـ وـ کار داشت، اما به عنوان یکی بازماندگان خاندانهای «دهقان» ایرانی تصوری روشنی از سیر تاریخ ایران در چهار سدۀ پیش از آن داشت و میدانست یکی از علل و اسباب استقلال ایران این بوده که هرگز در خلافت ادغام نشد. از اینرو، خواجه، حتیٰ اگر به عنوان مسلمان اعتقادی به خلافت میداشت، نمیتوانست نظریهپرداز خلافت باشد. در دهههای پایانی سدۀ پنجم تردیدی نبود که ایران راه خود را از دستگاه خلافت جدا کرده و راه متفاوتی را هموار کرده است. جنبشهای دهههای نخستین سدههای دورۀ اسلامی چنان گسستی میان ایران و دستگاه خلافت ایجاد کرده بود که بازگشت ایران به میدان جاذبۀ خلافت غیر ممکن مینمود. خواجه به عنوان کارگزار بلندپایۀ ایران بزرگ، حتیٰ آنجا که در سیاستنامه همین جنبشها را ذیل نام عامِّ «خوارج» میآورد «که به هر عصری بودهاند»، اما با این همه میداند که خود او میراثدار همان جنبشها در عصر چیرگی ترکان بر ایران است. این مطالب را در رسالۀ مستقلی دربارۀ خواجه به تفصیل توضیح دادهام، اما آنچه میخواهم اینجا بیفزایم این است که خواجه، با رعایت الزامات زمان، در رسالۀ سیاستنامه، منسجمترین نظام اندیشۀ سیاسی ایرانشهری را عرضه کرد و این امکان را نیز به ما داد که بتوانیم «ایرانشهر» را به عنوان مقولهای در تاریخنویسی ایران به کار گیریم.
در واقع، این دفتر جستاری در تعمیم مفهوم ایرانشهر، به عنوان مقولهای در تاریخنویسی، برای ایضاح مفهوم ایران بزرگ فرهنگی و خلاصهای از پژوهشهایی است که نگارندۀ این سطور از چهار دهه پیش به انجام رسانده است. آنچه در این دفتر عرضه میشود تکرار آن سخنان نیست، بلکه کوششی برای عرضه کردن مقولهای در تاریخنویسی ایران است که بدون آن فهم تحول تاریخی ایران ممکن نخواهد شد. چنانکه خواهد آمد، از سدهای پیش که تاریخنویسی جدید ایرانیِ ایران آغاز شده پیشرفت چندانی نکرده است و هنوز نتوانستهایم مقولهها و مفاهیم آن را به گونهای تدوین کنیم که با موادِّ تاریخ ایران سازگار باشد و آن مواد را توضیح دهد. ایرانشهر نامی است که ساسانیان گسترۀ قلمرو فرمانروایی خود را به آن نام میخواندند؛ در نخستین سدههای دورۀ اسلامی نیز این نام شناخته شده بود و در نوشتههای تاریخی به تکرار آمده است. در صفحههای آغازین این دفتر اشارهای به پدیدار شدن این نام در دورۀ باستان و تحول آن خواهد آمد. این نخستین صفحهها بحثی دربارۀ دادههای تاریخی است، اما مهمترین بخش این رساله کوشش میکند آن دادهها را همچون مقولهای در تبیین وضع متفاوت ایران در تاریخ در نظام مفاهیم تاریخنویسی وارد کند. آنچه بالاتر، در آغاز همین بخش از تاریخنویس «هنر اسلامی»، اُلِگ گرابار، آوردم، مبنی بر اینکه توضیح ویژگی هنر ایران به فرضیهای نیاز دارد، میتوان به همۀ نمودهای تاریخ و تاریخ فرهنگی ایران تعمیم داد. نخستین تاریخهای جدیدِ ایرانِ قدیم را تاریخنویسان اروپایی نوشتهاند. میدانیم که نخست ایرانشناسان بودند که توانستند برخی از زبانهای باستانی ایران را بخوانند و از زبانهای سنگنوشتههای دوران باستان رمزگشایی کنند. پژوهشهای باستانشناسان نیز منابع جدیدی برای تدوین تاریخ ایران فراهم آورد که تا آن زمان برای خود ایرانیان ناشناخته مانده بود. بدین سان، منابع جدیدی برای تدوین تاریخ ایران به دست آمد و دریافت ما از تاریخ ایران دگرگون شد. اِشکال عمدهای که پیوسته تاریخنویسی ایرانشناسان داشته همان است که اُسوالد اشپنگلر در زوال غرب به آن اشاره کرده : «ایران به امان لغتشناسان رها شده است!»4 اگرچه این گفته به سدهای پیش برمیگردد، و از یک سده پیش ایرانشناسی و تاریخنویسی ایران دگرگونیهای بسیاری به خود دیده، اما، با توجه به اینکه تدوین تاریخ ایران مشکلی است که نیاز به ایضاح معنای خود ایران دارد، باید گفت که هنوز همۀ مقدمات تدوین تاریخ جامع فراهم نیامده است. پائینتر نیز خواهم گفت که این تاریخ به مفاهیم و مقولاتی نیاز دارد که نوشتههای تاریخی ایرانشناسان و ایرانیان به یکسان فاقد آنهاست. آنچه از باب نظریه در تاریخهای ایرانی وجود دارد کاربرد ایدئولوژیهای سیاسی جدید است که مهمترین آنها مارکسیسم و برخی دیگر از ایدئولوژیهای حزبهای سیاسی جدید است که در بسیاری از موارد از انتشارات دانشگاههای اروپایی و امریکایی هم سر درمیآورد و پائینتر به یکی از آنها اشارهای خواهم آورد. ایراد مهم این گونه تاریخنویسیها این است که مفاهیم و مقولاتی که در آنها به کار رفته به محک موادِّ تاریخ ایران زده نشده است. تردیدی نیست که چنین تاریخهایی بیشتر از آنکه چیزی از تاریخ ایران را روشن کند همچون بیانیههایی برای حزبهایی مانند توده و انواع گروهگهای تروریستی مانند فدائیان را فراهم میآورد و هیچ ارزش تاریخی ندارد.