۱۷ دسامبر ۲۰۲۱

در ایران، در کنار علمی که گویا «تولید می‌شود» اوهامی نیز در صورت علم تولید بافته می‌شود. نظام‌های ایدئولوژیکی نمی‌توانند یکسره بر علم و واقعیت‌های علمی تکیه کنند و، از این‌رو، برای پیشبرد برخی ــ یا بسیاری ــ از امورات خود به ایدئولوژی نیاز دارند تا بتوانند آن تدبیرهای حکومتی را موجّه جلوه دهند. اقتصاد سیاسی، اندیشۀ سیاسی و مدیریت انقلابی، علوم انسانی اسلامی، و دیدگاه‌های شعاری بسیار دیگر، مانند بحث دربارۀ سکولاریسم، و ...، از جمله مباحثی هستند که بارها اهل خبره دربارۀ بی‌معنا بودن آن‌ها هشدار داده و گفته‌اند که احوط آن است که حکومت پولِ ملّت را برای «تولید» آن‌ها خرج نکند، اما چنان‌که انتظار می‌رفت، تاکنون، گوشی برای شنیدن پیدا نشده است. من در گذشته دربارۀ آن‌چه زیر عنوان اندیشۀ سیاسی «اسلامی» در نهادهای پژوهشی وابسته به حوزه «تولید» می‌شود گفته‌ام که هیچ یک از فرآورده‌های آن هیچ ارزش علمی ندارد و تنها حُسنی که می‌تواند داشته باشد این است کمک خرجی برای گروهی از طلاب علوم دینی و حواریان دانشگاهی آنان فراهم آورد. بدیهی است که این امر، فی‌نفسه، اشکالی ندارد و در کشورهایی نظیر ایران حکومت‌ها خود را موظف می‌دانند که به وضع ابواب جمعی خود، که همان مَرَده در تداول سابق باشند، برسند و آنان را راضی نگاه دارند، اما آن‌چه در این توزیع مداخل در نهادهای وابسته به حوزه شگفت‌انگیز می‌نماید این است که گویی حکومت، به عمد، سطح علم در کشور و حوزه را پائین نگاه می‌دارد و به جای آن‌که بتواند عالمانی برای پیشبرد امورات خود تربیت کند، جیره‌خوارانی تولید می‌کند و آنان را ــ و البته خود را ــ خسرالدنیا و الآخره می‌کند. نیازی به گفتن نیست که صلاح مملکت خویش خسروان دانند، و البته مرا نمی‌رسد که در این مقولات، و معقولات، وارد شوم، اما آن‌چه این‌جا می‌خواهم بگویم اشاره‌ای به یک مورد خاصّ است که پیشتر نیز مطلبی دربارۀ آن نوشته بودم و در واقع کوششی برای تحلیل یک مورد آسیب‌شناسانه در توهّم تولید علم وطنی است. منظورم اشاره‌ای به تولیدات داوود فیرحی است که ناگهان در سپهر «تولید دانش» وطنی درخشید، و با شتابی بی‌سابقه در چندین کتاب تکلیف همۀ مباحث علم سیاست را روشن کرد، اما با غروب ناگهانی خود علاقه‌مندان خود را در حسرت «تولید علم بومی» گذاشت و این همه علاقه‌مندان را به حال خود گذاشت.

درگذشت زودهنگام داوود فیرحی، استاد اندیشۀ سیاسی دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه مادر، چنان‌که انتظار می‌رفت، موجب تأسف بسیار دوستان و همفکران او شد، اما وارد شدن اهل سیاست، اعمِّ از بقیةالسیف اصلاح‌طلبان و «نواندیشان دینی»، که جز به سائقۀ سیاست روز سخنی نمی‌توانند بگویند، به نوعی موجبات «بازمصلوب» شدن آن مرحوم فراهم آورد، زیرا هر مداخلۀ اهل سیاست ــ یعنی سیاست‌زدگانی که هرگز از سیاست هیچ نمی‌دانسته‌اند و بعد از چهار دهه هزیمت‌هایی که در جبهۀ آنان افتاده است هیچ یاد نگرفته‌اند که آنان را به کار آید ــ جز ضایعه‌ای نمی‌تواند به بار آورد. همۀ علاقه‌مندان به مباحث سیاسی کشور، از دهه‌ها پیش، این را به تجربه دریافته‌اند که چگونه خیل این سیاست‌بازان در هر بحثی وارد می‌شوند و چنان آن را لوث می‌کنند که رهبری بحث لاجرم به دست استادانی مانند عباسی‌ها و ازغدی‌ها بیفتد! فوت فیرحی فرصت طلایی دیگری بود که این نوع سیاست‌بازی سطحی به صورت انشانویسی‌هایی از سنخ جملاتِ به ظاهر مهم، اما یکسره بی‌معنا، مانند این‌که «آن مرحوم راهی باز نکرد، بلکه خود راه بود»، صفحه‌های فضای مجازی و واقعی را پر کند. بدیهی است که آن‌گاه که چنین اغراق‌های شاعرانه و عارفانه تا حدِّ مُهوّعی تکرار می‌شود بابِ بحث برای همیشه بسته می‌مانَد. بعید می‌دانم که بسیار از این ستایندگان آن مرحوم به طور جدّی اثری از او را خوانده و دربارۀ ادعاهای آن نوشته‌ها اندک تأملی کرده باشند. برهان قاطع من فقدان واکنش به مقاله‌ای است دو سال پیش در نقد سخنان فیرحی نوشتم و از این همه ستایندگان تاکنون هیچ آوازی برنیامده است. اگر فیرحی خود راه بود و کسی جرأت کرده بود که بگوید بیشتر چیزهایی که آن مرحوم خوانده بود نفهمیده بوده و لاجرم نوشته‌هایی که بر مبنای آن خوانده‌ها فراهم آمده هیچ اعتبار علمی ندارد، پس، نمی‌شد نوشت که «فیرحی خود راه بود. باید منتظر می‌ماندی ببینی به کجا می‌رسد»! نویسندۀ ستایشنامۀ فیرحی باید می‌دانست ما ملّت، به اندازۀ کافی، در کنار راه‌های طی ناشدۀ بسیار، بسیار نشسته و گذر عمر را دیده‌ایم و به جایی هم نرسیده‌ایم!

هم‌چنان‌که همۀ دوستان فیرحی به درستی گفته‌اند او پژوهش‌های درازدامنی را آغاز کرده بود. فرق میان من و منتظران به ثمر رسیدن تحقیقات او در این است که، به نظر من، فیرحی در هیچ رشته‌ای درس درستی نخوانده بود و از او برای کشور عالم درنمی‌آمد. من، چنان‌که خواهم گفت، هم در مرتبۀ علمی دانشگاهی که او در آن درس خوانده بود تردید بسیار دارم و هم نسبت به فهم ستایندگان و منتظران دائمی به ثمر رسیدن تحقیقات او! این منتظران حتیٰ اگر نوشته‌های فیرحی را خوانده باشند، دست‌کم، درست نخوانده‌اند و تردیدی نیست که نفهمیده‌اند. 

من که فیرحی را پیشتر ــ و شاید بیشتر ــ از بسیاری از آنان شناخته بودم، در فصلی از ملاحظات دربارۀ دانشگاه، گفته بودم که او، به عنوان اهل علوم دینی، حتیٰ فرق عهد جدید و عتیق کتاب مقدس را نمی‌داند تا چه برسد به فهم و تفسیر نظر جان لاک دربارۀ مسیحیت و دیدگاه او در اندیشۀ سیاسی جدید که خرمایی بر نخیل است و دست کوته‌آستینان استادان دانشگاه بومی ‌شدۀ وطنی به آن نمی‌رسد. اگر فیرحی لاک را از ترجمۀ آن استاد دانشگاه امام صادق خوانده بوده است که خود آن استاد با ترجمۀ فاجعه‌بار خود راه را بر فهم لاک بسته بود و از طریق این بن‌بست راهی که استادِ مترجم خوانندگان را در آن رانده تردیدی نیست که آن رونده‌ای که «خود راه بود» به جایی نمی‌رسید. اگر ما، در ادامۀ بی‌خیالی‌های مزمن خود، قرار بود هم‌چنان در انتظار به ثمر رسیدن تحقیقات استاد دانشگاه مادر و امید اصلاح‌طلبی وطنی بنشینیم تردیدی نیست که این انتظار به سرنوشت انتظارهای دیگری دچار می‌شد که کشیده‌ایم و هم‌چنان اندر خَمِ همان کوچه مانده‌ایم که بودیم! من فیرحی را در نخستین روزهای ورود ظفرمندانه به دانشکدۀ حقوق شناختم. او با جوان دیگری پیش من آمد و چند سئوال کرد و بعد هم صحبت از یک رسالۀ کارشناسی ارشد به میان آمد که ماه‌هایی پس از آن به راهنمایی من نوشته و دفاع شد. با اخراج من از دانشکده، فیرحی نیز مانند بسیاری دیگر در مسیر دیگری افتاد؛ مسیری که دانشکده در آن افتاده بود همانا تعطیل اندیشۀ سیاسی و باز شدن دکان دو نبش جامعه‌شناسی سیاسی نیمه‌مارکسیستی با چاشنی نظریه‌های پست‌مدرنی بود که از آن پس «اصلاحات» از دل آن بیرون آمد.  حاصل این دوره از کار فیرحی رسالۀ دکتری او بود که ملغمه‌ای از فوکوی روی‌دل ماندۀ نویسنده ــ با تکیه بر ترجمه‌هایی به عربی و خلاصه‌های یکی از استادان دانشکده ــ و اسلامیاتی بود که من به ارزیابی آن‌ها نمی‌توانم خطر کرد. همین قدر می‌توانم گفت که در آن زمان جز یکی دو ترجمه نامفهوم از انگلیسی دربارۀ فوکو چیزی در زبان فارسی در دسترس نبود و با آن نوشته‌های سراپا مغلوط و نامفهوم تنها می‌شد در خیال خام «نواندیشی دینی» افتاد که گویا با وارد کردن مبالغی چاشنی «گفتمان» می‌توان به انتظارِ «ایجاد پلی میان سنت و تجدد» پایان داد. آن رسالۀ دکتری تنها یکی از هزاران محصول تحصیلات تکمیلی دانشگاه مادر است که دربارۀ یکی از نمونه‌های آن در جای دیگری سخن گفته‌ام. عمدۀ این رساله‌ها چنان فاقد ارزش‌اند که حتیٰ استاد راهنما هم با خواندن آن وقت خود را تلف نمی‌کند، زیرا خود او هم می‌داند که ارزش خواندن ندارد.

فیرحی از شمار اندک دانشجویانی بود که از همان روزهای اول دوستی میان ما برقرار شد. او هنوز ملبوس به لباس مقدس روحانیت نبود، اما در ضمن همان گفتگوی نخست به من گفت که در حوزه درس می‌خواند و از قم می‌آید. گفتگوی «انتقادی» ما تا زمان اخراج من از دانشگاه ادامه داشت و از آن پس نیز کمابیش ادامه یافت. گاهی به او گفته بودم که اگر بخواهد در اندیشۀ سیاسی پیشرفتی داشته باشد باید یکی دو زبان اروپایی را خوب یاد بگیرد و در دام نظریه‌های پست مدرن نیفتد، که البته به امر نخست عمل نکرد و به مُنکَر دوم عمل کرد. به او توصیه کرده بودم که آشنایی دقیق با منابع اساسی، از افلاطون تا هگل و مارکس، و فیلسوفان سیاسی سدۀ بیستم، مهم‌ترین شرط پیشرفت در اندیشۀ سیاسی است. همۀ پست مدرن‌ها نیز این متن‌های اساسی را به دقت پیش استادان ماهر خوانده بودند. کافی است کسی به ترجمۀ فارسی نه چندان دقیق نخستین درس فوکو در کرسی نظام‌های اندیشه در کُلژ دُ فرانس با عنوان نظم گفتار مراجعه کند تا بداند که او دربارۀ استادان خود چه گفته است. این را نیز به اشاره گفته بودم که از اندک فقه و اصولی که امروزه در حوزه‌ها درس می‌دهند اندیشه‌ای درنمی‌آید بویژه اگر کسی گمان کند که آن دو آغاز و انجام همۀ علوم بشری است. ارتباط من با فیرحی پس از انتشار آن رسالۀ دکتری، که باید بگویم اگر من بودم اجازۀ دفاع نمی‌دادم، ادامه پیدا کرد و در مواردی نیز اندکی از بحث «انتقادی» فراتر رفت. در آن سال‌ها من دیگر در ایران نبودم، اما این غیبت من و حضور او مانع از این نشد که بحث ادامه پیدا کند. او یک بار در مصاحبه‌ای با یکی از روزنامه‌ها خطاب به من گفت که فلانی باید «موضع خود را روشن کند»، که البته من پیشتر روشن کرده بودم! آن‌چه روشن نبود موضع او بود که نمی‌توانست روشن شود، زیرا، تکرار می‌کنم، کسی که هیچ رشته‌ای را درست نداند نمی‌تواند موضع روشنی داشته باشد!

دنباله دارد

نقل بدون اجازه به هر صورتی ممنوع است