۱۹ دسامبر ۲۰۲۱
بخش دوم
یک مورد جالب توجه از این گفتگوی «انتقادی» همان بود که در نشستی در کتابخانۀ ملّی اتفاق افتاد و بسیاری دیگر نیز شاهد آن بودند. در نشستی که در کتابخانۀ ملّی برگزار شد، او، برای چندمین بار، نظر خود دربارۀ خواجه نظامالملک را تکرار کرد که خواجه مردی متشرع بود و کتاب را نمیتوان در ادامۀ اندیشۀ ایرانشهری تفسیر کرد. من نیز همانجا یادآوری کردم که او حتیٰ ظاهر کتاب خواجه را درست نخوانده و چون خواندن درست فصل اول سیاستنامۀ خواجه خللی در استدلال او ایجاد میکرد، از کنار همان فصل را گذشته، و مشکل را با نخواندن رفعـ وـ رجوع کرده است. این یادآوری اهمیتِ فصل اول، این بار دیگر نیز نظر او را جلب نکرد و پس از مدتی دوباره بیهیچ استدلالی تکرار کرد که «نظر او ــ یعنی فیرحی ــ از نظر من ــ یعنی نگارندۀ این سطور ــ به حقیقت نزدیکتر است»، اما نگفت چرا؟ و نگفت که حقیقت کجا قرار دارد که بتوان این دوری و نزدیکی را نسبت به آن سنجید! همۀ عوام مردم نیز که خود را امانتدار حقیقت میدانند هر روز چنین ادعاهایی میکنند، اما آنچه آنان نمیتوانند بیان کنند چرایی مطلب است، و آنچه آنان نمیدانند منظور آنان از حقیقت «حقیقتِ من» است. علم از پاسخ به همین چراها فراهم میآید و گرنه مدعی علم در دَرَکاتی سقوط میکند که عوام در آن اسیر توهّمات خود هستند. در مقالهای که در نقد همان ادعاهای فیرحی نوشتم بار دیگر توضیح دادم که فیرحی باید رسالۀ خواجه را درست بخواند و تکرار سخنی که هیچ دلیلی پشت آن نیست برازندۀ اهل علم نیست. البته که نخواند!(1) یکی از نکتههای گفتگوی «انتقادی» ما به این مسئله مربوط میشد که من بر آن بودم که به جای اینکه فیرحی نسجیده و نیندیشیده دنبال فوکو و نظریههای پُست مدرنی که در دانشکده فرمان میرانند بیفتد بهتر است حقوق بخواند. کسی که با فقه سرـ وـ کار داشته باشد، چنانکه ادعای فیرحی بود، باید حقوق بداند، زیرا فقه را نمیتوان با نظریههای پُست مدرن و مختصر چاشنی اندیشۀ سیاسی، در حدِّ بسیار نازل دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه مادر، توضیح داد. فوکوی پُست مدرنِ اهلِ ایدئولوژی به طور طبیعی ضد حقوق بود و گمان میکرد حقوق «گفتمانی» است که صاحبان قدرت برای تداوم چیرگی خود بر «جامعه، که باید از آن دفاع کرد»، ایجاد کردهاند. این حرف بیان دیگری از نظریۀ مارکس بود که گمان میکرد حقوق نیز بخشی از روساخت ایدئولوژیکی و یکی از «دستگاههای ایدئولوژیکی دولت» است. همین یک ادعا کافی بود راه را بر تحقّق سوسیالیسم ببندد، که بست، اما صورتی که فوکو به آن داد موجب میشد هم امیدی به شکستخوردگان سوسیالیسم بدهد و هم همۀ سوتهدلان مستضعف را در کشتی نوح ایدئولوژی پُست مدرن آنارشیسم گرد آورد.
اینکه اهل فقه، که نوعی از نظام حقوقی است، گمان کنند که میتوان با تکیه بر یک ایدئولوژی آشکارا ضد حقوقی احیای فقه کرد و از آن نظامی برای اصلاح کشورهای اسلامی فراهم آورد، از توهّماتی ناشی میشود که خاستگاه آنها جهل به همۀ دانش و تجربۀ غرب است و این توهّم که «دانشِ غربی هم مثل دیگر کالاهای آن است و ما خوب آن را جدا میکنیم». اگر فیرحی اندکی حقوق خوانده بود، و البته اگر در فقاهت خود جدّی بود، باید میدانست که فقه شیعی مندرج در تحت حقوق خصوصی است. اندک بابهایی نیز که مانند باب جهاد میتوانست بخشی از حقوق عمومی باشد، به همین دلیل، به تدریج، مغفول واقع شده و در برابر اهمیتی که مَکاسب و مَتاجر پیدا کرده کمابیش از میان رفته است. زمانی که در جریان جنگ به آن باب نیاز افتاد، اگر هم کتابی نوشته و شعاری داده شد، کسی این توهّم را پیدا نکرد که میتوان با باب جهاد امورات جنگ یا صلح را اداره کرد. آنچه با فوکو خواندن نمیتوان فهمید این نکتۀ اساسی است که در اندیشۀ جدید اروپایی، با توجه به دگرگونیهای دوران جدید، میان دو حوزۀ عمومی و خصوصی تفکیکی صورت گرفته است و خلط میان آن دو میتواند خلطی میان دو وجه حقوق را در پی داشته باشد. این همان خلطی است که از چهار دهۀ پیش اهل فقه، که بیشتر حکومتی هستند، در دام آن افتاده و گمان کردهاند میتوان فقه را به هر چیز دیگری اضافه کرد و از آن «فقه مضاف» ساخت.(2) در آزمایشگاه حوزه، نخست، یک لولۀ آزمایش برمیداریم، اندکی سیاست در آن میریزیم و مقداری فقه به آن اضافه میکنیم. آنچه به دست میآید فقه سیاسی است و اگر این نخستین ترکیب موفقیت آمیز بود میتوان مقادیری حزب هم در فقه تزریق و «فقه حزب» درست کرد. تا اینجا میتوان چنین «فقه مضاف»هایی را زیر سبیلی در کرد، اما شارلاتانی جایی ابعاد ناشناختهای پیدا میکند که دانشمندی که علم او دربارۀ فیزیک هستهای از محدودۀ علم به هستۀ خرما فراتر نمیرود به فکر میافتد که «فقه هستهای» تاسیس کند که، به خلاف فلسفۀ سیاسی و حقوق که شائبۀ تقلید از غرب فاسد در آن دو هست، سابقهای هم ندارد و نشانی از پویایی فقه ما دارد و هنوز کسی از ابعاد ناشناختۀ آن تصور درستی پیدا نکرده است. جای شگفتی نیست هیچ فقیهی چنین ابداعاتی را جدّی نمیگیرد و کرسی نظریهپردازی فقه هستهای ــ و نیز فقه امنیت ــ با چهار طلبه برگزار میشود و دیگر هیچ!
اینجا بود که فیرحی به بیراهه رفت. آنچه فیرحی از کلیات اندیشۀ سیاسی در دانشکدۀ حقوق آموخته بود در برابر اندک فقهی که در حوزه به او یاد داده بودند رنگ باخت و فراموش کرد که «تمایز علوم به تمایز موضوعات آنهاست» و، به دلیل همین تمایزِ موضوعات، فقه سیاست نیست و از اضافۀ یکی از آنها به دیگری فقه مضاف ــ مانند آب مضاف ــ درمیآید، اما فقه سیاسی درنمیآید. اگر بتوان سیاستی از درون نظام فقه شیعی بیرون کشید، به فرض امکان، باید نخست دانست که سیاست چیست؟ اینجا اندکی فقهدانی دردی را دوا نمیکند. به همان دلیل که فقیهانی مانند محمد باقر صدر گفتهاند اقتصاد اسلامی وجود ندارد، زیرا اقتصاد علمی مستقل از فقه با موضوعی مستقل است، اما میتوان احکامی را از فقه استخراج کرد که در اصلاح نظام اقتصادی به کار آید، فقه سیاسی هم نمیتواند وجود داشته باشد و این منوط به وجود علم سیاست مستقل از فقه است. نیازی به گفتن نیست که فقیه تنها با تکیه بر فقه و اصول خود نمیتواند بداند سیاست چیست. این دو علم دو موضوع متمایز دارند و توضیح سرست موضوع یکی با تکیه بر اسلوب دیگری ممکن نیست. همچنانکه نظر اقتصادی اسلام منوط به وجود علم اقتصاد مستقل است، یعنی اقتصاد اسلامی وجود ندارد، و آنگاه مسئولان اقتصادی میتوانند با نظری به احکام اسلامی، در عمل، برخی تعدیلها را در تعادلهای اقتصادی وارد کنند، باید علم سیاست مستقل از فقه هم وجود داشته باشد تا مسئولان سیاسی برخی احکام اسلامی را در عمل سیاسی خود وارد کنند، البته، به شرطی نوآوری آنان در حدِّ جعل مفهوم «دیاثت» نباشد، که در فقه معنایی دارد، اما در سیاست نه! فیرحی این ظرایف علمی را که من به زبان ساده بیان میکنم نمیدانست، اما در خیالات خود گمان میکرد «خواستن توانستن است» و کافی است اراده کنیم تا از فقه، که به قول او امکانات آن مغفول واقع شده است، علوم همۀ شئون اجتماعی را بیرون بیاوریم. اشکال عمدهای که به نظر من فیرحی ــ و البته بسیاران دیگر ــ داشت این بود که در برزخ میان حوزه و دانشگاه ــ یا در سعی میان آن دو ــ نه در حوزه درس درستی خواند و نه در دانشگاه! او حتیٰ اگر کوشش هم میکرد در دانشگاه چیزی نمیتوانست فراگیرد و با آن استادان از او دانشمند درنمیآمد، اما در آن زمان در حوزه استادانی بودند که میتوانستند متن خواندن و دقت علمی را به او یاد بدهند.
فیرحی با اتلاف وقت در دانشگاه از آن ماند و این نیز جز خیالات پُست مدرن در حدِّ بسیار نازل آن نمیتوانست به او بدهد.
یادداشت ها
1 من در آخرین سالی که تدریس میکردم، در یک نیمسال تحصیلی تمام سیاستنامه را از دیدگاه اندیشۀ سیاسی تفسیر کردم. فیرحی از شرکت کنندگان مستمع آزاد آن درسها بود و همو بعدها آن درسها را از نوار پیاده و بازنویسی کرد و به من داد، که هنوز به یادگار پیش من هست.
2 این اصطلاح را از عوام اهل فلسفه گرفتهام که احکام «آب مضاف» را به فلسفه تعمیم داده و از «فلسفۀ مضاف» سخن گفتهاند با این خیال که حالا که اصطلاح فلسفۀ سیاست و حقوق نداشتهایم مقداری سیاست و حقوق به فلسفه، که داشتهایم اضافه میکنیم و میشود فلسفۀ حقوق و سیاست! وقتی توسن خیال تا این مرزهای دور را درنوردید و به این بهای نازل صاحب فلسفۀ حقوق و سیاست شدیم میتوانیم فلسفه را به هر چیز دیگری اضافه کنیم.
دنباله دارد
خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید