۲۴ دسامبر ۲۰۲۱

بخش سوم

بدیهی است که این ملاحظات از حدِّ کلّیات فراتر نمی‌رود، اما در بررسی کارنامۀ علمی فیرحی این ملاحظات مقدماتی را باید به خاطر داشت. فیرحی یکی از نمایندگان جنبش «تولید انبوه علم» بود که یکی دو دهه‌ای است با شعار «ما می‌توانیم» پیش می‌رود. جای تأسف است که فیرحی از زمانی که با «موفقیت» از رسالۀ دکتری خود را دفاع کرد و استاد شد به این جنبش پیوست و بیشتر از آن‌که بخواند نوشت. من تردیدی ندارم، و با تجربه‌ای که از آن دانشکده دارم می‌دانم که استاد راهنما و مشاوران رسالۀ فیرحی آن را نخوانده بودند و دفاع موفقیت‌آمیز رساله، و ارتقاء به مقام استادی دانشگاه مادر، این توهّم را برای فیرحی به وجود آورد که می‌تواند چرخ‌های «کارخانۀ تولید علم» را با تمام ظرفیت آن به حرکت درآورد. چاپ رساله و قرار گرفتن آن در سیاهۀ کتاب‌هایی که دانشجویان علوم سیاسی باید بخوانند می‌توانست به این توهّم دامن بزند. این‌که نه استادان راهنما و مشاور رساله‌ای آن را بخوانند و نه ناشر یک ویراستار متوسطی داشته باشد که بتواند برخی از اشکالات و اغلاط کتاب را تصحیح کند به طور طبیعی این توهّم را برای هر نویسنده‌ای ایجاد می‌کند که گویا دانشمندی ظاهر شده است و باید کلاهمان را به نشانۀ ادای احترام از سر برداریم. در این دوره بود که فیرحی چهار نعل توسن نویسندگی را در میدان تولید علم جهاند و من حدس می‌زنم که با چنان شتابی در تولید علم پیش رفت که حتیٰ فرصت یک بار خواندن نوشتۀ خود را نداشت. اینک، باید صفحاتی از نوشته‌ای فیرحی را با دقت بیشتری مورد بررسی قرار دهم تا خواننده‌ای که به نکته‌های اساسی نوشته‌های او توجهی نشان نمی‌دهد بداند که اشکالات در کجاهای آن نوشته‌هاست. این‌جا من تنها اشاره‌هایی به یکی از فصل‌های واپسین کتاب فیرحی می‌آورم تا خواننده‌ای که گمان می‌کند فیرحی «خود راه بود» بداند که با خواندن نوشتۀ فیرحی در چه گمراهی می‌تواند رانده شود. این فصل پنجمین بخش از کتاب مفهوم قانون فیرحی است که پس از مرگ او انتشار پیدا کرد. در این کتاب نیز گفتگوی «انتقادی» ما ادامه پیدا کرده است و از این‌رو من به بررسی همین فصل بسنده می‌کنم. عنوان فصل «ایرانشهری و مسئلۀ ایران» است. (ص. 125 و بعد) فیرحی در این فصل توضیح داده که «ایرانشهری بیشتر با ادبیات و آثار ... طباطبایی گره خورده است». نخستین پرسش این است که در کجای «ادبیات» من بحثی دربارۀ «ایرانشهری» شده است؟ نیازی به گفتن نیست که «ایرانشهری» صفت است و اگر آن را از موصوف جدا کنند معنایی نخواهد داشت. در آغاز، من از «اندیشۀ سیاسی ایرانشهری» بحث کرده بودم و از آن پس نیز کوشش کردم نظریه‌ای برای «ایرانشهر» تدوین کنم.

من در هیچ جایی از «ایرانشهری» سخنی نگفته‌ام و دلیل آن نیز روشن است، زیرا معنایی ندارد. این‌که فیرحی، اگر مطلب مرا خوانده، «ایرانشهری» را از کجا درآورده بر من معلوم نیست، اما همین قدر می‌توانم حدس بزنم که فیرحی تحت تاثیر فضای مجازی، که هر بحثی را به مبتذل‌ترین شکل آن منعکس می‌کند، این اصطلاح را ساخته و به من نسبت داده است. اینک دلیل این‌که گفتم فیرحی هیچ مطلبی را درست نمی‌خواند و درست نمی‌فهمید. او نوشته است : «... طباطبایی دیدگاه خاصی دربارۀ نسبت دیانت و ملّیت ایرانی دارد. به نظر او، نه ایران را می‌توان درون کلّیت اسلام دید ... و نه اسلام را در کنار ملّیت ایرانی ... بلکه دیانت برای طباطبایی همواره بخشی از فرهنگ ملّی ایران است.» این عبارت بیان دیگری از ادعایی است که پیشتر آوردم. فیرحی در ادامۀ همین عبارت می‌نویسد : «وی بر این اندیشه است که ایران نه جزئی از تاریخ و جهان اسلام، بلکه همواره در ناحیه‌ای در "درون بیرون" آن قرار داشته است.» (ص. 126) اگر من گفته بوده‌ام که «ایران در درون کلیت اسلام» نیست، دیگر نمی‌توانستم بگویم «ایران در ناحیه‌ای در درون بیرون اسلام است». من یک بار دیگر نیز گفته بودم که «در درون بیرون اسلام» بودن معنایی ندارد، اما فیرحی، اگر آن را خوانده، بار دیگر، فهم مغلوط خود را اصل قرار داده و آن را تکرار کرده است. من گفته بودم «ایران در بیرونِ درونِ جهان اسلام قرار داشته است». بیرونِ درونِ من اشاره به وضع تاریخی ایران دارد، زیرا اگرچه ایران کشوری با جمعیت مسلمان بود، اما بخشی از خلافت عربی نبود، یعنی، به خلاف فهم فیرحی، «ایران ناحیه‌ای در درون بیرون آن» نبود. این یک واقعیت تاریخی است، چیزی نیست که من جعل کرده باشم، زیرا از خادمان حرمین شریفین تا صدام حسین و اردوغان، که در درستی اسلام هیچ یک از این‌ها تردیدی نیست، ایران را جزئی از اسلام نمی‌دانند و ایرانی را مجوس، صفوی و ... می‌خوانند. فیرحی از آن مقدمات این نتیجه را می گیرد که «از همین روست که از دیدگاه او، نظریه‌ای مستقل برای ایضاح منطق تحول ایران لازم است، نظریۀ ایرانشهری.» آن‌چه من گفته‌ام و فیرحی بد فهمیده این است که نمی‌توان ایران را با نظریۀ واحد جهان اسلام توضیح داد. تا کنون، جز گروهک‌های افراطی مانند اخوان المسلمین، فعالان سیاسی مشکوکی مانند سید جمال اسدآبادی، و همۀ امّت‌مداران همۀ جهان اسلام ادعا نکرده‌اند که ایران و اسلام را می‌توان با یک نظریه توضیح داد. ایران چه مخرج مشترکی جز دیانتِ بخشی از مردم آن با عربستان و تورکستان دارد که بخواهیم ایران، عربستان و تورکستان را ناحیه‌هایی از یک کلِّ واحد بدانیم؟ با تکیه بر همین امر واقع تاریخ، من گفته‌ام که فهم ویژگی ایران نیازمند یک نظریه است. می‌توانستم، مانند برنارد لوئیس، از «استثنای ایران» (Persian exception) سخن بگویم، اما من بحث مستقل خودم را دنبال کرده‌ام. چنان‌که اشاره کردم، من هیچ جایی نگفته‌ام که برای فهم ایران «نظریۀ ایرانشهری لازم است»، که تعبیری یکسره غلط است، بلکه گفته‌ام فهم ایران نیازمند نظریه‌ای برای ایرانشهر ــ یعنی ایران تاریخی ــ در بیرون جهان اسلام است. ایران، به خلاف تصور فیرحی، نه با اسلام آغاز می‌شود و نه، به خلاف گفتۀ آبراهامیان، با تأسیس حزب توده! ایران بود، و اسلام آمد! یعنی، با ظهور اسلام و شکست ایران در یورش تازیان، ایران، به عنوان کشوری مستقل، در بیرونِ درونِ خلافت عربی قرار گرفت. اگر کسی نتواند بفهمد که ایران کشوری مستقل بود و با ظهور اسلام نیز توانست آن استقلال را حفظ کند، نخواهد توانست بفهمد که چرا من می‌گویم ایران هرگز امّت نبود و بنابراین تاریخ ایران نمی‌تواند فصلی از تاریخ امّت باشد. مفهوم «امر ملّی» که من وارد کرده‌ام مبتنی بر این فهم متفاوت از تاریخ ایران است. این را من نمی‌گویم، بلکه از دینوری، تاریخ‌نویس سدۀ دوم و سوم هجری، در تاریخ الطوال، نقل می‌کنم که تاریخ را با تولد پیامبر یا ظهور اسلام آغاز نمی‌کند، بلکه با ایران آغاز می‌کند و در شرح وقایع انوشیروان می‌گوید «در اواخر شاهنشاهی انوشیروان پیامبر اسلام متولد شد!» و در ادامه نیز باز شرح تاریخ ایران را دنبال می‌کند. ابوالفرج اصفهانی نیز در تاریخ سنی الملوک الارض و الانبیاء تاریخ را با ایران آغاز می‌کند و تولد پیامبر و ظهور اسلام را در ضمن تاریخ ایران می‌آورد و ولادت پیامبر را در چهل و یکمین سال سلطنت انوشیروان می‌داند.

در آغاز فرمانروایی ساسانیان، ایرانیان کشور خود را در ادامۀ نام باستانی آن «ایرانشهر» نامیده بودند. «ایرانشهری» هر امر منسوب به این واقعیت تاریخی است. اگر این تاریخ با خیالات ایدئولوژیکی فیرحی سازگار نیست مقصر تاریخ است نه تاریخ‌نویس آن واقعیت تاریخی! این ایرانشهر، چنان‌که محمد بن جریر طبری گفته، تداوم تاریخی «استثنایی» داشته و تا سدۀ ششم نیز این نام برای ایران رواج داشته است که می‌توان آن را در همۀ تاریخ‌های این دوره دید. چنان‌که می‌دانیم، نام ایران بیش از هزار بار در شاهنامه آمده، اما به جای نام «ایرانشهر» «شهرِ ایران» ــ به همان معنا که در دیگر نوشته‌های تاریخی این دوره نیز آمده ــ چندین بار تکرار شده است. دلیل این‌که ایرانشهر در حماسۀ ملّی نیامده این است که «ایرانشهر» با وزن شعری آن اثر سازگار نبوده است، چنان‌که در بیت زیر می‌توان دید که اگر به جای شهر ایران ایرانشهر آمده بود اخلالی در شعر ایجاد می‌کرد :

سپهبد سوی شهر ایران کشید       سپه را به نزد دلیران کشید

بنابراین، ایرانشهر نامی تاریخی است و هیچ ربطی به برداشت ایدئولوژیکی، که کسانی مانند فیرحی از آن کرده‌اند، ندارد. این تداوم تاریخی ایران نیازمند توضیحی است که با «فقه سیاسی» امثال فیرحی ممکن نیست. 

فیرحی، مانند همۀ اهل فقاهت، و به عنوان مرید دیدگاه‌های ایدئولوژیکی فوکو و دیگر پُست مدرن‌ها، تاریخ نمی‌دانست. او تاریخ را دشمن دفاع ایدئولوژیکی خود از جایگاه دین در اجتماع می‌دانست و گمان می‌کرد که این دفاع ایدئولوژیکی از دین موجب تقویت بنیان دین می‌تواند باشد، اما آن‌چه او نمی‌توانست بداند این بود که اگر اعتبار دین در اجتماع و مردم آن خدشه‌دار شده از پی‌آمدهای همان دفاع ایدئولوژیکی دین است. اگر فیرحی تصور درست‌تری از دین ایدئولوژیکی شده می‌داشت می‌بایست دریافت ملّی از دین را جانشین دین امّت‌مدار می‌کرد، اما دفاع ایدئولوژیکی او از دین ایدئولوژیکی شده موجب شده است که منطق قرائت غیر ملّی ــ اگر نه ضد ملّی ــ را دنبال کند. فیرحی، مانند همۀ نویسندگان اهل ایدئولوژی، «ظاهراً و باطناً» با مفاهیم غربی می‌اندیشد که تصور تعارض دیانت و ملّیت یکی از آن‌هاست. امپراتوری مقدس در اروپای مسیحی کوشش‌های بسیاری برای ایجاد امّت زیر لوای کلیسا انجام داد و با تکوین ملّت‌های جدید نیز این وحدت «تحمیلی» شکست خورد و فروپاشید. خلافت عربی نیز چنین کوششی را انجام داد، اما به خلاف امپراتوری مقدس، که مبتنی بر تجربۀ رُم باستان بود، در مورد ایران، که وجود «امر ملّی» ادغام آن در وحدت امّت را غیر ممکن کرده بود، موفقیت‌آمیز نبود. این‌که تاریخ‌نویسانی مانند لوئیس ایران را «استثنایی» در جهان اسلام دانسته‌اند به این واقعیت در تاریخ ایران برمی‌گردد. این واقعیت را نمی‌توان از مجرای فقه، و ایدئولوژی اسلامی، توضیح داد. این‌جا بود که تاریخ‌ندانی فیرحی او را به بیراهه‌ای راند که به همان بن‌بست ایدئولوژیکی آل احمد و شریعتی منتهی می‌شد. 

از این حیث، مورد ایران نیازمند نظریه‌ای متفاوت است و نمی‌توان آن نظریه را از مورد تکوین دولت‌های ملّی در اروپا و وحدت متزلزل خلافت عربی وام گرفت. مهم‌ترین دلیل این‌که «گفتگوی انتقادی» میان فیرحی و من به جایی نمی‌رسید این است که اگر کسی ایران را موضوع بحث قرار نداده باشد، نخواهد توانست منطق تحول تاریخی آن را توضیح دهد. برای توضیح منطق تحول تاریخی ایران، و برای این‌که این توهّم پیش نیاید که ایران کشوری از سنخ پاکستان، افغانستان، عراق و ... است، من گفته‌ام موضوع بحث من ایران به عنوان ایرانشهر است. این همان نظری است که محمد بن جریر طبری عرضه و تأکید کرده بود که ایران کشوری است که تداوم داشته است و اگر تاریخ این کشور در تداوم آن توضیح داده نشود ایضاح منطق آن ممکن نخواهد شد. سبب این‌که تا سدۀ ششم هجری ایران هم‌چنان ایرانشهر خوانده می‌شده این است که تاریخ اسلام ایران را توضیح نمی‌دهد؛ برعکس، تاریخ بخشی از اسلام را از مجرای ایران می‌توان توضیح داد. به این مطالب بار دیگر برخواهم گشت، اما به اشاره می‌گویم که این‌که از نیم‌سدۀ پیش کوشش‌های انواع روشنفکری‌های ایدئولوژیکی، دینی و فقاهتی از نوع فیرحی شکست خورده‌اند جز این نیست که موضوع بحث آنان، از سویی، نقادی دین ایدئولوژیکی شده نبود و، از سوی دیگر، عرفان، فقه و ایدئولوژی روشنفکری آنان فهم امر ملّی را غیر ممکن می‌کرد.

دنباله دارد

خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید

https://t.me/jtjostarha