۱۳ ژانویه ۲۰۲۲
بخش ششم
فیرحی در ادامۀ آنچه آمد عبارتی را از من نقل میکند که در آن، در مخالفت با سخن آتاتورک، گفته بودم که ملّیت ما بر شالودۀ همۀ منابع همۀ تاریخ ایران و جهان استوار شده است و نیازی به «دستـ وـ پا» کردن تاریخ و منابع جعلی آن ندارد. او آنگاه میافزاید : «فقره، که "آواز قوی" اندیشۀ ... طباطبایی است، اهمیت زیادی از دیدگاه پژوهش حاضر دارد و اعتبار مفردات آن را از نزدیک باید دید. شایسته است خوانندۀ این سطور به سه منبع مهم در این باره توجه نماید : مجموعۀ مذاکرات مجلس شورای ملّی ... به علاوۀ آثار مشیرالدوله و نیز آثار فروغی ... این دو نویسنده تردیدهای زیادی در منابع ایران باستان و نیز اعتبار شاهنامه از دیدگاه ملّیت و دولت ملّی دارند.» (ص. 138) روشنتر از این نمیشد اعتراف کرد که اَنا غریقٌ و الغریقُ یَتَشبِّثُ بکلِّ حشیشٍ! چگونه میتوان از قول نویسندۀ نخستین تاریخ ایران باستان و یکی از نخستین ویراستاران ایرانی شاهنامه نوشت که آنان «تردیدهای زیادی در منابع ایران باستان و نیز اعتبار شاهنامه از دیدگاه ملّیت و دولت ملّی» داشتهاند؟ اگر بخواهیم دو نفر از دانشمندان معاصر را نام ببریم که دههها پیش از ظهور دانشمند معاصر ما همۀ سخنان و استنباطهای او را تکذیب کردهاند بهتر از مشیرالدوله و محمد علی فروغی پیدا نمیکنیم. من بر مبنای چنین استنباطهایی است که بارها گفتهام فیرحی فارسی درستی نمیداند و بیشتر آنچه را که میخواند نمیفهمد. یک نمونۀ دیگر همین استفاده از اصطلاح «آواز قو» است که عبارت آن را آوردم. تردیدی نیست که فیرحی نمیدانست اصطلاح «آواز قو» در چه مواردی به کار میرود. آن جمله، مانند جملههای بسیار دیگر کتاب فیرحی، معنایی ندارد، اما توهّم علم ایجاد میکند. (کاربرد این تعبیر یک وجه روانکاوانه نیز دارد که من به لکان واگذار میکنم!)
فیرحی، در ادامۀ مطلب، مینویسد : «از هر زوایهای که به مشروطه بنگریم نفی سلطنت و نظام شاهی را از مختصات اصلی آن میبینیم، حال اینکه نهاد شاهی در قلب اندیشۀ ایرانشهری جای دارد.» (همانجا) نیازی به گفتن نیست که فیرحی نمیداند مشروطیت چیست؟ او چیزی دربارۀ تاریخ اندیشۀ مشروطهخواهی نیز نمیداند! «مشروطه»، در آغاز، صفت نوعی از سلطنت بود. این نظریه نخست در اروپا تدوین شد و از آن پس در کشورهای دیگر پراکنده شد. فیرحی باید میدانست نظریۀ رایج جهان اسلام پیوسته، چنانکه در دورۀ قاجار میگفتند، سلطنت مستقل بود. نباید فراموش کرد مخالفت شیخ فضلاﷲ با شاه به سبب ضعف او بود که نمیتوانست چنانکه باید از بیضۀ اسلام دفاع کند. او نیز مانند بسیاری از علما، و خود محمد علی شاه، گمان میکرد مشروطیت تضعیف قدرت شاه است. از اینرو، کشتار مخالفان به دست شاه را تصویب کرد و البته بهای آن را نیز پرداخت. اندیشۀ ایرانشهری نیز به خلاف گفتۀ فیرحی نظریۀ سلطنت مستقل نبود، بلکه از دوران باستان نظریۀ شاهی آرمانی بود و در دورۀ اسلامی با تبدیل شاه به سلطان به تدریج به سلطنت مستقل تبدیل شد. اگر فیرحی به جای اینکه سخنان جعلی را در دهن مشیرالدوله بگذارد کتاب او را خوانده بود چنین عبارت بیمعنایی را نمیتوانست بنویسد. اگر او خلاصۀ شاهنامۀ فروغی را میخواند میتوانست بداند که معنای شاهی آرمانی در ایران چه بوده است. فیرحی در همان صفحه عبارتی از نوشتۀ مرا میآورد که در آن اشارهای به فرق میان شاهنشاه و سلطان کرده بودم، اما طبق معمول او حرف خود را میزند و اهمیتی نمیدهد که پیشتر چه گفته و نوشتهاند. فیرحی، به مناسبت، شعار خود را نیز میدهد و مینویسد : «تاریخ اندیشۀ سیاسی در ایران دورۀ قاجار نشان میدهد که سلطنت در فکر معاصر ایران مدتها بود مرده بود، طوری که میتوان گفت از نیمۀ دوم عهد ناصری به بعد شاهد حضور شاهانی بدون نظریۀ شاهی و سلاطینی در غیاب نظریۀ سلطنت بودهایم.» (همانجا) سلطنت «در فکر معاصر» مرده بود یا «نظریۀ شاهی»؟ این دو یک چیز واحد نیستند. تردیدی نیست که در واپسین دهههای عصر ناصری نظریۀ سلطنت مستقل نظریهای مشروعیتبخش نبود، و گرنه جنبش مشروطهخواهی پیروز نمیشد، اما «سلطنت در فکر معاصر» نمرده بود، و گرنه مشروطیت ممکن نمیشد. مذاکرات مجلس اول، که فیرحی بیآنکه خوانده باشد در همان صفحه به آن ارجاع میدهد، گزارش تدوین قانون اساسی برای کشوری است که شاه در آن «رئیس کشور» بود. همۀ کسانی که فیرحی از آنان نام برده، از آخوند خراسانی تا فروغی، به استثنای شیخ شهیدِ جلال آل قلم، از مشروطیت همین را میفهمیدند. فیرحی بار دیگر در ادامۀ مطلب به جملهای از من در تمایز میان سلطان و شاه استناد میکند و مینویسد : «... طباطبایی ...میکوشد دو مفهوم "شاهی" و "شاهنشاهی" را از هم تفکیک کند تا بلکه بتواند راهی برای تبیین حکومت ملّی و ملّیت ایرانی در غیاب مفهوم شاهی در دورۀ جدید بگشاید، تلاشی که مقدمهای ضروری اما ناممکن بر طرح ایدهای است که استاد آن "جدیدِ در قدیم" خوانده است.»
نظریۀ سلطنت، در آنچه من نوشتهام، ربطی به ملّیت ندارد. من گفتهام که ایران تورکستان، افغانستان و عربستان نیست که ملّیت آن را «دستـ وـ پا» کرده باشند. ایران یکی از کهنترین ملّتهاست و همین ملّت از همان آغاز دولت خود را ایجاد کرده است. بدیهی است که هر دو اصطلاح «ملّت» و «دولت» در معنای خاصّی به کار رفته و نیازمند توضیح مفصلتری است که من در دولت، ملّت و حکومت قانون آوردهام، اما کوشش فیرحی، و همۀ ایرانستیزان چپ و راست، از انواع پان ...ها تا برخی کارگزاران حکومتی، تلاشی عبث و بیهوده است و دفاع از چنین نظریهای جعلی جز از راه جعل سند و نسبت دادن آنها به کسانی که به هیچ وجه به آنها نمیچسبد ممکن نمیشود. بحث «جدیدِ در قدیم» نیز که فیرحی مقدمهای ضروری، اما ناممکن برای تبیین حکومت ملّی و ملّیت ایرانی میداند ربطی به بحث حکومت ملّی و ملّیت ایرانی ندارد. اینکه فیرحی، و همسرایان داخلی و خارجی او، این همه مقدمات جعلی را برای مخالفت با «ملّیت ایرانی» میآورند دلیل بر قدیم بودن ملّیت ایرانی است، اما اینکه این همه کوشش جز تلاشهایی محتوم به شکست نمیتواند باشد جز این نیست که این امر قدیم از آن بیدهایی نیست که با این «باد»ها بلرزد!
به نظر من، کوشش فیرحی برای نفی ملّیت ایرانی با عقل سلیم قابل فهم نیست. مسلمانی که با فوکو مسموم نشده باشد میتواند بگوید که بله ما ملّتی قدیم هستیم که دین اسلام را هم پذیرفتهایم، اما اصرار برخی مؤمنان و بعضی از ارباب عمائم برای نفی ملّیت ایران این تالی فاسد را میتواند داشته باشد که با فروپاشی ملّت دیانت آنان نیز محمل خود را از دست بدهد و آن «باد»هایی قرار بود ملّیت ایرانی را بلرزاند بر بنیان دیانت آنان بیفتد. فیرحی آخوندی مسموم با ایدئولوژی فوکویی و پُست مدرن بود، اما چون از آخوندی بسیار چیز اندکی میدانست نمیتوانست بداند که با کدامین «گرگ»ها هماوا شده است و عواقب این هماوایی چه میتواند باشد!
۱۹ ژانویه
بخش هفتم
غایت بحث فیرحی، چنانکه از همۀ آنچه پیشتر آوردم میتوان دریافت، دفاع از اسلامی است که خود او به درستی نمیداند چیست و چگونه میتوان از آن دفاع کرد. او، به عنوان آخوندی ایدئولوژیکی، که گمان میکند هر جایی که برای هر امر دیگری باز شود جای اسلام ــ ایدئولوژیکی او ــ را تنگ میکند، به هر مناسبتی، اظهار خوشوقتی میکند که «ایرانشهری» مرده است، اما از آنجا که خود او نیز میداند که با این مردهبادها کسی یا چیزی نمیمیرد، بار دیگر، با خوشحالی ظاهری، تکرار میکند که «ایرانشهری» مرده است. نیازی به گفتن نیست که این همه چوب زدن بر مردۀ «ایرانشهری» خود برهانی بر این واقعیت است که این مرحوم نه تنها نمرده، بلکه مردنی هم نیست. اگر فیرحی امروزه میتواند شمشیر را از رو ببندد دلیلی است بر اینکه حتیٰ او نیز بر روی «پُری» اندیشۀ ایرانشهری ایستاده است و گرنه با اندک فوکودانی و مختصری جامعهشناسی سیاسی دانشگاه مادر فیرحی هیچ برای گفتن نمیداشت. کسی میبایست به فیرحی یادآوری میکرد که صدور جواز دفن «ایرانشهری» دلیل زنده بودن ایدئولوژی او نیست و این نوع دفاع ایدئولوژیکی از اسلام نه تنها نجات دهندۀ ایدئولوژی اسلامی نیست، بلکه مُضرِّ به آن نیز هست. خود فیرحی عبارت مهمی را از احمد کسروی نقل کرده، اگرچه من بعید میدانم او به ژرفای سخن کسروی پی برده باشد. کسروی مینویسد : «تمسک به اسلام در کشاکشهای سیاسی جز توهین به دین نیست و به هیچ نتیجۀ سودمندی از این راه امیدوار نتوان بود.» (به نقل از همان، ص. 143) فیرحی مسلمان ایدئولوژیکی وحشتزدهای است که به خلاف کسروی گمان میکند با احضار روح دیانت، به هر مناسبتی، میتوان بر اهمیت دیانت افزود. کسروی میدانست که در دوران جدید و عصر دولتهای ملّی دیانت میتواند در کنار ملّیت قرار گیرد، و یکی از عناصری است که در تعریف ملّیت وارد میشود، اما نمیتواند بر آن فائق آید. هیچ دولتی وجود ندارد که بتوان آن را با دیانت تعریف کرد؛ همۀ دولتها ملّی هستند، البته، به استثنای داعش و طالبان که آنها نیز دولت نیستند.
فیرحی نمیداند که با تکرار شعار «مرگ بر ایرانشهری» سندی بر زنده بودن آن صادر میکند و از آنجا که فکر میکند زمان در حال گذشتن است، و خوف آن دارد که نتوانسته باشد به تکلیف عمل کند، در رطب و یابس گفتنهای بیسابقه سقوط میکند. او مینویسد : «باری، "شاهنشاهی" را شاید بتوان از نظریههای "سلطنت اسلامیه"، که بر بنیاد تقدیر و تقلب (کذا!) استوار بود، تمییز داد، اما تفکیک آن از شاهی ایرانشهری محال است، زیرا ...» با گفتن چنین سخنی معلوم نیست فیرحی دشنه را بر گُردۀ من حواله میکند یا اینکه آن را بر قلب خود فرو میکند؟ شاهی آرمانی، چنانکه از نام آن برمیآید، باید آرمانی باشد، و شگفت اینکه فیرحی هم آن را پذیرفته است، در حالیکه «سلطنت اسلامیه بر بنیاد تقدیر و تقلب است». (ص. 139) این مطلب را من از سی سال پیش توضیح داده بودم و فیرحی کاری جز تکرار حرف من نمیکند، اگرچه به صورتی مغلوط، اما آنجا که میگوید سلطنت اسلامیه بر بنیاد تقدیر و تقلب است معنای سخن او معلوم نیست. من اینجا نه معنای تقدیر را میتوانم فهمید و نه معنای «تقلب» را. آیا سلطنت تقدیر الهی است؟ در این صورت، فیرحی با مخالفت با سلطنت کفر گفته است. وانگهی، اینکه سلطنت بر بنیاد تقلب است یعنی چه؟ آیا سلطنت با تقلب به دست میآید؟ یا تقدیر ما سلطنت است؟ تقلب در کجا و در چه؟ من برای مورد نخست توضیحی ندارم، زیرا نمیتوانم حدس بزنم که فیرحی از «تقدیر» چه چیزی را مراد کرده است، اما مورد دوم را میتوانم بفهمم که از عجلۀ فیرحی و بیدقتی و علم بسیار اندک او ناشی شده است. من هم پیشتر نوشته بودم که سلطنت دورۀ اسلامی سلطنت «تغلُّب» یعنی سلطنت غلبه بوده و نه شاهی آرمانی! اما فیرحی، که خیالات خود را دنبال میکند، و نمیداند چه مینویسد، مانند کبکی که سرش را زیر برف کرده، واژههایی بیربط به یکدیگر را روی کاغذ میآورد و گمان میکند به تکلیف عمل کرده است.
دنباله دارد
خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید
https://t.me/jtjostarha