۱۹ ژانویه ۲۰۲۲

این‌جا باید از فیرحی پرسید با تکرار سخنان بی‌معنا به کجا می‌خواهد برسد و چه نتیجه‌ای می‌خواهد بگیرد؟ به نظر من، هیچ! او، پس از فراعت از کفن‌ـ وـ دفن سلطنت و «ایرانشهری»، عبارتی از ابونصر فارابی را می‌آورد و می‌نویسد : «فارابی ... رئیس اول، اعمِّ از پیامبر یا فیلسوف، را با پادشاه در ایران پادشاه در ایران قدیم مقایسه می‌کند و می‌نویسد : "و چنین انسانی، در حقیقت، همان پادشاه در نزد قدماست و کسی است که شایسته است گفته شود که به او وحی می‌رسد".» (ص. 140) همۀ این بحث‌ها را فیرحی از من نقل می‌کند تا بتواند نتایجی در مخالفت با گفته‌ها و نتایج من بگیرد. در ادامۀ این رطب و یابس‌ها، بلافاصله پس از جملۀ فارابی، فیرحی عبارت دیگری نیز می‌نویسد که صدور آن‌ها از استاد اندیشۀ سیاسی دانشگاه مادر اندکی بعید می‌نماید. او می‌نویسد : «... چنین درکی از نسبت شاه و ایرانشهری با اندیشۀ مشروطه، که بنیاد آن بر نفی شاهی است (کذا) نسبت عکس دارد و در عمل و نظر به هیچ وجه نمی‌تواند به مفهوم ملّیت و امر ملّی در هیچ یک از گفتمان‌های رایج مشروطه‌خواهی در عالَم راه ببرد.» (همان‌جا) او آن‌گاه می‌افزاید : «خود رهبران مشروطه نیز آن‌گاه که از سلطنت و ملّیت سخن می‌گفتند نوعی از دولت انتخابی و مالیاتی را در نظر داشتند و در ادبیات آنان به هیچ مضمونی از "جدیدِ در قدیم یا قدیمِ در جدید" اشاره‌ای نشده است.» (ص. 141)

بعید می‌دانم فیرحی حتیٰ یک بار نوشتۀ خود را از نظر گذرانده باشد، ناشر که جای خود را دارد! «اندیشۀ مشروطه، که بنیاد آن بر نفی شاهی است»، ادعای عجیبی است و دلیلی است بر این‌که استاد اندیشۀ سیاسی دربارۀ تاریخ نظریۀ مشروطه‌خواهی هیچ نمی‌داند. بحث ملّیت و امر ملّی نیز در توضیح من هیچ ربطی به مشروطیت ندارد و فیرحی برای خالی نبودن عریضه آورده است تا فنِّ کتابسازی را به کمال برساند. «دولت انتخابی و مالیاتی» نیز در جای خود از ابداعات استاد فیرحی است، که در هر سطری ابداعی از او سر می‌زند. نخست این‌که فیرحی فرق دولت و حکومت را نمی‌داند، زیرا آن‌چه انتخابی می‌شود حکومت است نه دولت! «دولت مالیاتی» هم از فرط بدیع بودن خواننده را وادار به سکوت می‌کند. همۀ دولت‌ها مالیات می‌گیرند، و برخی از دولت‌ها جز این کاری نمی‌کنند، اما «دولت مالیاتی» ابداعی بی‌سابقه در علم سیاست است که اعتبار آن را باید به حساب فیرحی گذاشت. معلوم است که فیرحی حتیٰ یک کتاب هم دربارۀ مشروطیت نخوانده بوده است و گرنه مرتکب این همه سخنان بی‌معنا نمی‌شد. از این ابداعات است افزودن مفهوم «قدیمِ در جدید» به «جدیدِ در قدیم» است که من در جای دیگری توضیح داده بودم و اگر بخواهم بار دیگر توضیح دهم مثنوی هفتاد من کاغذ شود!  

۲۶ ژانویه ۲۰۲۲

نکتۀ پایانی

آن‌چه گذشت ملاحظاتی دربارۀ چند صفحۀ ناچیز از کتاب فیرحی دربارۀ قانون بود. فیرحی حقوق نخوانده بود و بنابر آن‌چه من می‌توانم با خواندن نوشته‌های او حدس بزنم در فقه و اصول نیز دانشی نداشت. با این همه، این نخواندن و ندانستن نه تنها موجب نشده است او وارد این مباحث نشود، بلکه حتیٰ او را در رطب و یابس بافتن جسور نیز کرده است. حقوق، به خلاف علم سیاست که در کشورهایی مانند ایران میدان فراخ یاوه‌سرایی نیز هست، به هر نورسیده‌ای اجازه نمی‌دهد آن‌چه دل تنگ او می‌خواهد بگوید. فیرحی از ظرایف حقوق هیچ نمی‌دانست، اما همۀ سیاسی‌بازی‌های معلمان خود را به خوبی فراگرفته بود. من پیشتر گفتم که او دربارۀ مشروطیت ایران هیچ نمی‌دانست و چیز چندانی دربارۀ آن نخوانده بود. اینک می‌توانم گفت که با آن درجه از سیاست‌زدگی، که همجنسان او از ارباب عمائم پیدا کرده‌اند، اگر هم چیزی می‌خواند نمی‌توانست بفهمد. این بحثی نیست که بتوانم این‌جا به آن بپردازم، اما همین قدر می‌توانم گفت که تاریخ‌نویسی مشروطیت از همان آغاز، یعنی از فریدون آدمیت تا، به عنوان مثال، مدخل «مشروطیت» در دانشنامۀ ایرانیکا، که ترجمۀ فارسی آن نیز به عنوان تحفۀ فرنگ در دست است، همه سیاست‌زده هستند و نویسندگان آن‌ها گمان کرده‌اند که مشروطیت انقلابی برای قدرت سیاسی بود، که البته بود، اما آن‌چه در این میان مغفول واقع شده «انقلاب» برای حکومت قانون و حقوق مردم ایران است. این‌که چرا فریدون آدمیت توجهی به این نکتۀ مهم نداشت این‌جا و اکنون موضوع بحث من نیست، اما به هر حال این شیوۀ فهم مشروطیت در تاریخ‌نویسی ایران مغفول ماند.

فیرحی اگر می‌خواست سهمی در نظریۀ حکومت قانون در ایران داشته باشد ناچار می‌بایست به جای تکرار بحث‌های بی‌مبنای فقه سیاسی، فقه حزب و ... «حکومت قانون» را موضوع مطالعات خود قرار می‌داد، اما او، با آگاهی اندکی که از شکست پروژۀ اسلام ایدئولوژیکی آل احمد و شریعتی پیدا کرده بود، در مقام دفاع از اسلام سیاسی قرار گرفت و در نوشته‌های او بحث حقوق و حکومت قانون مغفول واقع شد. با این همه، اگر اشکال کار تنها به شخص فیرحی مربوط می‌شد ناچار می‌بایست از کنار او می‌گذشتیم و نوشته‌های او را نیز به فراموشی می‌سپردیم. خود فیرحی نیز به این اعتبار اهمیتی ندارد. او یکی از صدها استاد دانشگاه مادر است که هیچ اهمیتی نداشته‌اند و نامشان نیز در جایی نیست، اما شکست فیرحی، به عنوان یکی از فرآورده‌های وحدت حوزه و دانشگاه، و علم متعهد بومی، جای تأمل دارد. فیرحی نمونه‌ای از فرآورده‌های توأمان دانشگاه متعهد به سیاست قدرت و حوزۀ سیاست‌زده است که نه دانشمند دنیا تربیت می‌کنند و نه عالِم آخرت! آن نظریۀ وحدت حتیٰ اگر مبتنی بر شناختی ــ یا دست‌کم تصوری ــ از حوزه بود، اما دربارۀ دانشگاه هیچ نمی‌دانست و در میان متولیان آن وحدت نیز کسی نبود که درس درستی در دانشگاه خوانده باشد و بداند دانشگاه چیست. حاصل آن وحدت، و صلاح‌اندیشی‌های متولیان آن، دانشگاهی شد که نه دانشمند دنیا تربیت می‌کرد و نه عالم آخرت! این‌که از استاد راهنمای رسالۀ دکتری فیرحی نقل کرده‌اند که گفته بوده که رسالۀ فیرحی یکی از سه رسالۀ ممتازی است که در آن دانشکده گذرانده شده است قرینه‌ای بر فاجعه‌ای دارد که از چهل سال پیش بر دانشگاه و حوزه چیره شده است. اگر دانشگاه مادر دانشگاه می‌بود، اگر چنان ارزیابی از استاد آن دانشگاه صادر می‌شد، خود آن استاد راهنما می‌توانست تحت پیگرد «علمی» قرار گیرد. در بیشتر نوشته‌های فیرحی، مانند نوشته‌های بیشتر استادان همان دانشکده، کمتر عبارتی وجود دارد که فارسی درستی داشته باشد. کافی است خواننده به عبارت‌هایی مراجعه کند که بالاتر در این یادداشت‌ها نقل کردم. همین متن در یکی از شماره‌های مجلۀ دولت‌پژوهی نیز چاپ شده است و ویراستار آن مجله این مایه شعور داشته است که بداند هنوز شرکت انتشاراتی «طرۀ نو» در کشور نداریم و او آن را به «طرح نو» تبدیل کرده است، اما شرکت انتشاراتی مُعظم وطنی، که بیشتر نوشته‌های فیرحی را «چاپیده» است، حتیٰ یک حروف‌نگار با سوادی اندک نداشته که بداند «نشر طرۀ نو» معنایی ندارد. 

چنان‌که گفتم، سه دهه‌ای بحثی میان من و فیرحی در جریان بود. من، به خلاف استاد راهنمای دکتری او، اعتقاد نداشتم که رسالۀ او چنان ارزشی دارد و امروز نیز بر آنم که آن مرحوم عمری را در راه حرف‌هایی تلف کرد که در سال‌های آینده چیزی از آن مجموعه باقی نخواهد ماند. از این ملاحظات کلّی دربارۀ نوشته‌های فیرحی که بگذریم، یک اختلاف بزرگ مانع از این می‌شد که روزی به توافقی برسیم : او نگران اسلام بود، من نگران ایران بودم، و هستم. احتمال این هست که با اندیشه‌ای ملّی، در زمانی که بحران ژرفایی بی‌سابقه پیدا کند، بتوان کشور را نجات داد، اما با شکست آن چیزی که فیرحی نگران آن بود کشوری نخواهد بود و نگرانی فیرحی سالبه به انتفاءِ موضوع خواهد بود.

کتابی که در این یادداشت‌ها فقراتی از آن را نقل کردم در اصل مقاله‌ای بود که در مجلۀ جلیلۀ دولت‌پژوهی دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی انتشار پیدا کرده بود و در همین کتاب هم کمابیش بی‌هیچ تصرفی نقل شده است. جای شگفتی است که در آن دانشگاه و در این بنگاه نشر کسی پیدا نمی‌شود که مسودۀ ترّهات استاد دانشگاه مادر را از نظر بگذراند و هشدار دهد که به کجا چنین شتابان، و این شتاب برای «تولید این همه علم» برای چیست؟ اگر هدفی جز شرکت فعال در نابودی همه جانبۀ کشور داریم برای چه این همه عجله به خرج می‌دهیم؟ اگر هدف نابودی همه جانبۀ کشور بود که این تولیدات تحصیل حاصل است. از چنین تلاش‌های موفقیت‌آمیز نیز چیز بیشتری به دست نخواهد آمد. دست آن مرحوم از دنیا کوتاه است، در آن بنگاه نشر نیز بعید می‌دانم کسی باشد که گوشش به این حرف‌ها بدهکار باشد، اما می‌توانم از خواننده‌ای که هنوز اندک عِرق ملّی دارد، و نگران علم در کشور است، پول خود را با خریدن این کتاب آتش نزند و وقت خود را با خواندن آن تلف نکند! 

پایان

خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید

https://t.me/jtjostarha