۱۱ فوریه ۲۰۲۲
آنچه در پایین تر می آید بخشی از رساله ای مستقل و منتشر نشده دربارۀ مفهوم ایرانشهر و جایگاه آن در تاریخ ایران است. عنوان این بخش «نام ایرانشهر به عنوان مقوله ای در تاریخ نویسی» است. ارجاعات قابل انتقال به محیط کانال تلگرام نبود. چند ایراد جزیی حروف نگاری نیز وجود که بعدا تصحیح خواهد شد:
کشورهای نوبیناد دیگری مانند تاجیکستان و اُزبکستان نیز از ایران بزرگ جدا شدهاند که یکی از آنها، بهرغم وجود ترکزبانانی که در ناحیههایی از آن زندگی میکنند، یکسره ایرانی است و دیگری نیز بهرغم گروه کوچکتری از فارسیزبانان، به لحاظ فرهنگی، میتواند همچنان بخشی از ایران بزرگ فرهنگی به شمار آید. افزون بر این کشورهای نوبنیاد، که به طور تاریخی همه، یا ناحیههایی از آنها، جزئی از قلمرو سرزمینی ایران بزرگ بودهاند، کشورهای دیگری نیز وجود دارند که اگرچه از سدهها پیش کوشش کردهاند هویت خود را در مخالفت با ایران تعریف کنند، اما به لحاظ فرهنگی پیوندهای استواری با فرهنگ ایرانشهری دارند و نمیتوان تأثیرهای ایرانی تاریخ فرهنگی آن کشورها را یکسره از هویت کنونی آنها جدا کرد. جشن فراگیر نوروز، که دامنۀ آن از ترکیه تا آسیای مرکزی و مرزهای خاوری مغولستان گسترده است و تأثیر موسیقی ملّی ایران و نام دستگاهها و گوشههای آن که همه ایرانی و فارسی است، تأثیر و حضور عرفان ایرانی و زبان آن کمابیش در همۀ کشورهای قلمرو سرزمینی ایران بزرگ فرهنگی نمونههایی از تداوم تاریخی و فرهنگی ایران از کهنترین روزگاران تا کنون است و اگرچه در کشورهایی مانند ترکیه، به دنبال الغای خلافت و تأسیس دولت ملّی جدید، کوششهای فراوانی برای ایجاد ترکی جدید و فارسیزدایی از ترکی عثمانی صورت گرفته، اما هنوز تأثیر زبان و فرهنگ ایرانی بر این زبان و فرهنگ آن ادامه دارد. نکتۀ شایان توجه در همۀ این کشورهای نوبنیاد و کشوری مانند ترکیه فقدان چنان نظام سنتی است که بتوان آن را از شیوۀ اندیشیدن ایرانشهری جدا کرد. دولت لائیک ترکیه و زبان ترکی جدید، اگرچه توانسته است ادبیات ویژهای ایجاد کند، اما این کشور فاقد چنان سنت فرهنگی است که بتوان آن را از تاریخ فرهنگی ایران جدا کرد. نمونۀ جالب توجه اصرار مسئولان ترکیه به مصادرۀ نمایندگان مهم تاریخ فرهنگی ایران و، در مواردی، جعل اندیشهای جدای از شیوۀ اندیشیدن ایرانی است. مصادرۀ عارف ایرانی، مولوی، سابقهای طولانی در ترکیه دارد و با توجه به نفوذ عرفان و اهمیت فرقههای صوفیانه از سدههای گذشته میتواند توجیهی داشته باشد، اما مصادرۀ وزیر بزرگ ایرانی، خواجه نظامالملک طوسی، به عنوان نظریهپرداز «دولت تورکیـ اسلامی»، جز گسستهخردی دلیل دیگری نمیتواند داشته باشد. این اشارههای اجمالی به ادعاهای سیاستزدۀ کشورهایی که تاریخ آنها به هر حال بخشی از تاریخ ایران بزرگ فرهنگی است از این حیث اهمیت دارد که ایرانشهر، افزون بر اینکه نام کهن ایران بزرگ بود، مفهوم نظامی فراگیر نیز بوده است که میتواند به عنوان پارادایم تبیین تاریخ ایران و کشورهای جدا شده از آن به کار آید. مسئلۀ تداوم تاریخی ایران، به عنوان یکی از ویژگیهای این کشور، که پائینتر از قول تاریخنویس آغاز دورۀ اسلامی، طبری، به آن اشاره خواهم کرد، یکی از مهمترین مسائل تاریخ ایران است. بیشتر تاریخنویسان، بویژه اروپاییان، این تداوم را تداوم زبانی دانسته و توضیح دادهاند که تمایز ایران با دیگر کشورهایی که دین اسلام را پذیرفتند این بود که ایرانیان توانستند صورت نویی از زبان خود را به دورۀ اسلامی انتقال دهند و همین تکوین زبان فارسی جدید موجب شد که ایران در عربیتِ قومی و زبانیِ دستگاه خلافت ادغام نشود. تردیدی نیست که احیای زبان فارسی در آغاز دورۀ اسلامی یکی از مهمترین عوامل بقای ایران در بیرون چیرگی خلافت بود، اما اگر این زبانِ نوآئین حاملِ اندیشهای متمایز از صِرف اسلامِ دیانت نمیبود، اگر به یک زبان عامیانه و زبان عوام تبدیل نمیشد، نمیتوانست زبان مهمی باشد. به اجمال میتوان گفت که رمز بقای ایران همین زبان فارسی، به عنوان ابزاری برای بیان اندیشهای متفاوت از آنچه اسلام آورده بود، توأمان با این اندیشه ــ بهتر بگوییم : شیوۀ اندیشیدن نوآئین ــ بود. برای تبیین این وضع استثنایی ایران در میان کشورهای اسلامی، از سه چهار دهۀ پیش، من اصطلاح «اندیشیدن ایرانشهری» را به کار بردهام. ایران تنها کشوری بود که با شکست در نبرد نظامی از تازیان نه تنها زبان، بلکه توانست شیوۀ اندیشیدن باستانی خود را نیز حفظ کند. این شیوۀ اندیشیدن را از این حیث «ایرانشهری» میخوانم که منابع ــ یا به تعبیری که در جای دیگری آوردهام : نصّهای ــ آن از دوران باستان به دورۀ اسلامی انتقال یافته و به مثابۀ سنت اندیشیدن ایرانی بسط پیدا کرده بود. برای اینکه بتوان توضیحی از وضع استثنایی ایران در دورۀ اسلامی عرضه کرد، افزون بر مفهوم «ایرانشهری»، به عنوان صفت شیوهای از اندیشیدن در یکی از کشورهایی که اسلام به دیانت رسمی آنها تبدیل شد، باید یک مقولۀ دیگر را نیز اینجا وارد کرد که مبیّن وجهی دیگر از مفهوم ایرانشهر است : گفتم که با شکست سپاه ایرانشهر در نبرد با تازیان، این کشور به لحاظ دینی به بخشی از امپراتوری اسلامی تبدیل شد.
با استقرار خلافت عباسیان، عمدۀ کشورهایی که اسلام آورده بودند به ناحیههایی از قلمرو خلافت نیز تبدیل شدند. در بیشتر این مناطق، امیرانی به نیابت از خلافت فرمان میراندند که مشروعیت آنان از خلافت ناشی میشد، و نظریۀ سیاسی رایج آنان نیز خلافت بود، اما، در ایران، با طاهریان و سامانیان، نظریۀ شاهی کهن ایران تجدید شد و میان اکثریت ایرانیان ادعاهای همین شاهان برای تجدید نظام شاهی و فرهنگ ایرانی گوشهایی مساعد برای شنیدن پیدا کرد. در فاصلۀ سامانیان تا آل بویه ادعای تجدید شاهی به احیای شاهنشاهی دورۀ ساسانی ارتقا یافت و شاهان آل بویه در درگیری با خلیفگان توانستند نظام سیاسی مستقلی از چیرگی خلافت را تشکیل دهند. در دو سدۀ سوم تا پنجم، ایران و زبان فارسی توانستند ادب و ادبیات ویژۀ خود را ایجاد کنند و، بدین سان، اگرچه ایران به لحاظ آئینی کشوری اسلامی بازماند، اما بخشی از امپراتوری اسلامی به شمار نمیآمد. این وضع پرتعارض ایران در اسلام، اما در بیرونِ آن را میتوان ایرانِ در بیرونِ درونِ اسلام خواند. این تداوم ایرانشهر در دورۀ اسلامی همان واقعیت پیچیدۀ ایران است که طبری گمان میکرد تنها در دورۀ باستانی تداوم پیدا کرده و با ظهور اسلام آن تداوم به پایان یافته است.
تداوم تاریخی ایران، چنانکه خواهد آمد، تنها به دوران باستان مربوط نمیشود. طبری در آغاز دورۀ اسلامی نمیتوانست تصوری از نقشۀ آیندۀ کشورهایی داشته باشد که با شکست نظامی از تازیان در امپراتوری اسلامی ادغام شدند. ایمان دینی طبری، مانند بسیاری دیگر از تاریخنویسان نخستین سدههای دورۀ اسلامی، مانع از آن میشد که تصوری از «ایرانِ در بیرونِ درونِ اسلام» داشته باشد. در نظر او، با ظهور اسلام، دورهای آغاز شده بود که در آن همۀ کشورها میبایست با پیوستن به دینی فراگیر هویت جدیدی پیدا میکردند. اگر، به خلاف آنچه در پژوهشهای ایرانشناسان و تاریخنویسان آمده، تداوم ایران جز بر پایۀ احیای زبان فارسی ممکن نشده بود این تداوم نمیتوانست دیری بپاید و ایران، مانند دیگر کشورهایی که شکست نظامی سختی را تحمل کرده بودند، یکسره در امپراتوری اسلامی ادغام میشد. مهمترین دلیل اینکه ایران، مانند کشورهای کهنی مانند مصر و سوریه، در عربیت دستگاه خلافت ادغام نشد این بود که زبان فارسی نوآئین آغاز دورۀ اسلامی مَحمِلِ اندیشهای بود که منابع اساسی آن از دوران باستان انتقال پیدا کرده بود و پیوندی با اسلام نداشت. من این سنتِ نوآئینِ اندیشیدن ایرانی در دورۀ اسلامی را که بر پایۀ نصّهای انتقال یافته از دوران باستان تدوین شده بود اندیشۀ ایرانشهری مینامم و منظور از آن شیوهای از اندیشیدن است که، اگر بتوان گفت، ایرانیان در «منطقۀ فراغ شرع» تأسیس کردند. این اندیشۀ ایرانشهری بود که در تحول آتی خود ادب ایرانی و ادبیات فارسی ــ و حتیٰ زبانهای وابسته به آن، مانند اُردو و ترکی عثمانی، و نیز زبانهای با اهمیت کمتری مانند کردی، ترکی آذری و ... ــ را ایجاد کرد. تداوم این اندیشۀ ایرانشهری بود که وضعی برای ایران ایجاد کرد که من آن را «ایرانِ در بیرونِ درونِ جهان اسلام» میخوانم. در دفترهای جداگانهای توضیح دادهام که از مهمترین ناحیههای این شیوۀ اندیشیدن اندیشۀ سیاسی ایرانشهری است که در کتابها و رسالههایی با عنوانهای خداینامه و سیاستنامه به دورۀ اسلامی انتقال پیدا کرده و منابعی برای بسط اندیشۀ سیاسی در دورۀ اسلامی فراهم آورده است. بدین سان، میتوان، با تعمیم سخن طبری، گفت که ایران افزون بر دوران باستان، که در آن تداوم بیسابقهای در میان اقوام کهن داشته است، با آغاز دورۀ اسلامی نیز توانسته است بیش از یک هزاره، اگر بتوان گفت، تداوم تاریخی پیش از اسلام خود را ادامه دهد. معیارِ ارزیابیِ طبری، به عنوان تاریخنویس آغاز دورۀ اسلامی، از گسستِ تداومِ ایران دیانت بود. او گمان میکرد ایران، مانند همۀ اقوام کهن، که او تاریخ آنها را مینوشت، کشور دیانت است و بر آن بود که با گسستی که با ظهور اسلام در دیانت آن ایجاد شده ایران نیز در تاریخ واحد امپراتوری جدید ادغام خواهد شد. این نظر، با توجه به پیچیدگی تاریخ دیانت در ایران باستان، از هخامنشیان و اشکانیان تا ساسانیان، اگر از میان پردۀ سلوکیان صرف نظر کنیم، دربارۀ دوران باستانی ایران درست نیست، زیرا ایران فرهنگِ فراگیری را ایجاد کرده بود که دیانت بخشی از آن به شمار میآمد و فرهنگِ ایرانیان عینِ دیانت آنان نبود و آن به این فروکاسته نمیشد. تداوم ایران، در دوران باستان، تداوم همین فرهنگ فراگیر بود و، در هر سه دورۀ تاریخ باستانی، دیانت بخشی از فرهنگ ایران بود و در هر دورهای نیز ترکیبِ بدیعِ نوآئینی را ایجاد میکرد.
اینکه هخامنشیان دین رسمی شناخته شدهای نداشتهاند، در حالیکه ساسانیان در فرمانروایی برخی از شاهنشاهان «دین رسمی» داشتهاند، اما مسیحیت نسطوری و بودایی نیز در قلمرو وسیع ساسانی حضور داشته قرینهای بر این واقعیت ایران تاریخ آئینهای دینی در ایران است که دیانت تنها بخشی از فرهنگ فراگیر به شمار میآمد، اما همه و عینِ آن نبود. این فرهنگ فراگیر ایران، که از عناصر بسیار آداب، رسوم، همۀ دانشهای عملی و نظری، باورها و رفتارهای ایرانیان فراهم آمده بود، با وارد شدن عنصری جدید در صورت ترکیب جدید آن پدیدار میشد و تداوم فرهنگی جدیدی را ممکن میکرد، اما وارد شدن هیچ عنصرِ جدید در آن ترکیب صورتِ آغازین آن را بر هم نمیزد.