باری، حضرتی در حالی ادعای تاثیرگذاری مشروطه اول عثمانی بر مشروطه ایرانی را دارد که با مقایسه قانون اساسی دو مشروطه، بویژه در حوزه اختیارات رئیس حکومت که در عثمانی دارای جایگاه سلطان ـ خلیفه و دارای مشروعیت سیاسی و دینی نامحدود است، بههیچ وجه نمیتوان فرض تاثیرپذیری مشروطه ایرانی از مشروطه عثمانی را در ساختارهای فکری پذیرفت. آنچهکه حضرتی آن را مشروطه عثمانی میداند، سطحی از مدرنیزاسیون اداری بویژه در حوزه «نظام» بود که بدلیل الزامات رابطه نیروهای شرق و غرب در تلاقیگاه عثمانی و عاملی مانند پان اسلاویسم که با اشاره روس عمل میکرد، از سوی بخشی از هیات حاکمه مورد توجه قرار گرفت. این مشروطه که در واقع سطحی از مدرنیزاسیون تلقی میشد، همان چیزی است که افرادی مانند سپهسالار بدلیل آشناییهاییکه از طریق عثمانی و غیرعثمانی پیدا کرده بودند، در دوره صدارت در راه آن کوشیدند. بر مبنای چنین تعریفی از مشروطه، امروز کشوری مانند عربستان مهمترین کشور مشروطه و صاحب حکومت قانون بهحساب میآید.
میدانیم مشروطه در اصطلاح دکتر طباطبایی نوعی از تامل نظری برای خروج از شرایط امتناع اندیشیدن است که مشروطه عثمانی بهصورت مشخص، فاقد آن مبانی اندیشگی، و بویژه مبانی تمدنی و سیاسی و فرهنگی بود که مشروطه ایرانی، متاثر از الزامات تاریخی خود از آن برخوردار بود. «مشروطه ایران به روایت آرشیو عثمانی» حضرتی، تلاشی شکست خورده برای تنزل مشروطه ایرانی به مشروطه ترکی عثمانی است. وانگهی، ادعای آقای دکتر طباطبایی مشخص است؛ ایرانیان به گواهی کتاب تحفهالعالَم، در سال 1219 هجری از طریق هند و انگلستان، با مفاهیم بنیادین مشروطه آشنایی به هم رسانده بودند و بر اساس آن، به این اجتهاد اصولی رسیده بودند که حکومت مشروط و مقید به قانون بهتر از حکومت مستقل است. استدلالی که مبنای جنبش مشروطهخواهی در ایران شد و توانست پیوندی میان روشنفکران، مردم و علماء ایجاد کند، اجتهادی ایرانی ولی مبتنی بر مفاهیم و مقولات غربی بود که از طریق آشنایی مستقیم با یوروپ حاصل شده بود. عثمانی برمبنای قانون اساسی اول خود و مباحث منتهی به آن، به چنین شناختی از حکومت قانون و اجتهاد اصولی و عقلایی برای آن نرسیده بود تا آن را به ما نیز انتقال دهد. آقای حضرتی باید بتواند سندهایی را از آرشیو عثمانی نشان دهد که براساس آنها، مفاهیمی مانند عدالتخانه، حکومت قانون و مباحث علمی و اجتهادی مربوط به آنها، قبل از 1219 هجری که میرعبداللطیف شوشتری کتاب خود را تحریر کرد، از مبدأ عثمانی به مقصد ایران رسیده و منشأ اثر بوده است. واقعیت این است که مشروطه در ایران، همانند عثمانی، یک روند آمرانه برای برخی نوسازیهای اجتماعی نبود، بلکه یک جنبش اندیشهمحور و سپس جنبشی اجتماعی ملی بود. یعنی هم جریانی اجتماعی با حضور همه ملت بود، و هم موضوعی برای نظرورزی میان روشنفکران و روحانیون و نویسندگان و ... بود. روند مشروطه در ایران، در یک روند دیالکتیکی نظر و عمل پیش میرفت. مردم در لایه اجتماعی مشروطه از آن جهت حضوری تعیینکننده داشتند که جامعه ایران، بهلحاظ تاریخی جامعهای ملی بود. یعنی مردم ایران بهموجب فرهنگ و اندیشهای تاریخی و ایرانشهرانه، از دیرباز یک ملت بودند، و نیز روشنفکران و علمای اصولی با تکیه بر مبانی تمدنی ایرانشهری، (مانند العدل اساسالملک، الملک و الدین توامان و ...) میتوانستند فهمی ایرانی از مشروطه را بپروانند. چنین روند دیالکتیکی در عثمانی امری عدمی بود. بنابراین مشروطه به معنی محدود کردن حکومت به قانونی که از طرف مردم وضع میشود، نمیتوانست در عثمانی شکل بگیرد که همه ساکنین در قلمرو آن، خود را یک ملت نمیشناختند. اینکه مشروطه عثمانی همه چیز میتوانست باشد، جز مقید و محدود کردن اختیارات سلطان ـ خلیفه، موضوعی است که مقایسه قانون اساسی مشروطه ایران و عثمانی در حوزه اختیارات رئیس حکومت بخوبی آن را نمایان میکند. با توجه به مراتب یادشده، کسانی که مشروطه ایرانی (مشروطه به معنی اندیشه حکومت قانون) را متاثر از مشروطه عثمانی میدانند، تردیدی نیست که فهم آنها از مشروطه، همان نوسازی اداری است و درکی از زیرساختهای فکری مشروطه ندارند.
با عزل نظر از آنچه ذکر شد، قدیمیترین سندی که حسن حضرتی در کتاب «مشروطه ایران به روایت آرشیو عثمانی» آورده، فارغ از موضوع، اهمیت و ربط آن به مبانی مشروطه، مربوط به سال 1304 هجری است که حدود 85 سال بعد از مبدأ تحفهالعالَم است. و این دقیقا سخن دکتر طباطبایی را تایید میکند.
یکی از تحولاتی که اهمیت وجه نظری مشروطه را مشخص میکند، پرسش عباس میرزا از ژوبر در حدود 1228 است که شاید عدهای چنین بپندارند که متاثر از نوگرایی عثمانی است. پرسش عباس میرزا اگر پرسشی ساده بود، در اینصورت با توجه به همزبانی و ارتباطات زیادی که وی با عثمانی داشت، اصلا نمیبایست طرح شود زیرا جواب آن در برابر چشم عباسمیرزا و آموزگار وی بود که هر دو انسانهایی با تفکرات ژرف بودند.
پرسش عباسمیرزا از این جهت پرسشی دورانساز و نوعی پارادایمشیفت شد و بحران خودآگاهی ایرانی را در ژرفای خود نشان داد و بیان کرد که ناظر به مبانی و ریشههای فکری مشروطه بود که آشنایی اجمالی از آن در جامعه ایران پیدا شده بود یا شبحی از آن در افق ایران ظاهر شده بود، و به همین جهت بود که عباس میرزا «مشکل خویش بَر» «پِیِر ژوبر» بُرد، نه یکی از عثمانیها. شاید تحولات اجتماعی تجدد غرب، در آیینه عثمانی زودتر از بقیه دول اسلامی بازتاب و نُمود داشته باشد، اما عثمانی از شرایط امکانی لازم برای پذیرش زمینههای فکری تجدد غربی برخوردار نبود و پیشگامی آنها در نوسازی، بیشتر نتیجه شکستهای پیدرپی از غرب و برخی الزامات دیگر بود. بیتردید از موضعی در تاریخ عمومی و متکی بر اسناد عثمانیِ ـ احتمالا ـ پالایش شده، نمیتوان چنین مسائلی را طرح کرد، و حتی نمیتوان با چنین موضع و پشتوانهای، به تاریخ اندیشه مشروطه در ایران نزدیک شد.
چطور میتوان مدعی شد که مقارن با اواسط یا اواخر عصر ناصری در ایران، عثمانیها «پیشتر با از مفاهیم دولت ـ ملت و آزادی و حقوق شهروندی پرده برداشته بودند»؟! در حالیکه چنین مفاهیمی بهدلیل استمرار حاکمیت شرایط امتناعی، امروز نیز فرصت و امکان طرح در «دولت ترک» را پیدا نکرده است. شاید مهمترین وجه افتراق مشروطه ایرانی با آنچه حضرتی آن را عثمانی مینامد، به همین عنصر ملت و ملی برمیگردد. مشروطه ایرانی و مجلس برآمده از آن، از این جهت ملی بود که ایرانیان بهلحاظ تاریخی ملت بودند و در نتیجه، هم در پیروزی مشروطه همه ملت حضوری فراخور داشتند و هم مجلس شورای ملی، خانه همه آنان بود. اما مشروطه عثمانی، اصولا تحولی در مناسبات قدرت در راس حکومت عثمانی بود و اصلا بهصورت جنبشی اجتماعی درنیامد. بنابراین مفاهیمی مانند شهروند و دولت و ملت در عثمانی، نه در مقام نظر امکان وجود داشت (حتی اگر در رساله کوچک منتخباتالآثار صادق رفعت پاشا هم آمده باشد) و نه در عمل نمود اجتماعی داشت. هرچند در دوره عثمانیگری نیز به احادیثی از نوع «حبالوطن من الایمان» (که البته حضرتی آن را در مشروطه عثمانی به اشتباه الحبالوطن آورده ـ ص156) تمسک میجستند ولی مسئله اینجا بود که وطن برای ترکان، به منزله خاک اسلام در برابر خاک غیراسلام بود و آنان به دلیل کوچنده بودن، خاطرهای از وطن بهمثابه یک نمودگار کهن در فطرت و وجدان خود نداشتند که واجد ارزش جغرافیایی ـ تمدنی باشد. هرچند ترکان نمیتوانستند بدون ارجاع به حدیث بحث وطن را طرح کنند، اما با اینحال، وطن در این دیدگاه، تابعی از انسان و موقعیت اعتقادی اوست، و همانطورکه شیخ بهایی در مثنوی نان و حلوا گفته؛ «این وطن مصر و عراق و شام نیست