۳ اکتبر ۲۰۲۱
اینکه ایران، مانند هر کشور دیگری، دشمنانی دارد امری بدیهی است، اما اینکه همۀ دشمنان خارجی ــ یا مقیم خارج ــ نمایندگانی نیز در داخل دارند که شمار اینان از عدد آنان نیز بیشتر است جای شگفتی دارد. در نخستین نگاه، احتمال دارد این ادعا، مانند برخی دیگر از ادعاهای نگارندۀ این سطور، سخن گزافی به نظر آید. در این یادداشت کوتاه به یک نمونۀ جالب توجه و سخت اسفناک اشاره میکنم و میخواهم بگویم که در مواردی برخی از دشمنان این کشور نمایندگانی دارند که آمیبوار تکثیر و پخش میشوند و، آگاهانه یا ناآگاهانه، تیشه به ریشه انسجام و وحدت ملّی میزنند. نمونۀ عبرتانگیز : نویسندۀ متوسطی کتابی متوسطتر در ستایش حزب توده مرتکب میشود، در دو مترجم تولید مثل میکند، در دانشگاه، بار دیگر، در دهها استاد تکثیر میشود، از طریق دانشآموختگان دانشگاه و کنکور در انبوه دانشجویان سراسر کشور پخش میشود و به بخشی از ایدئولوژی انواع پان...ها تبدیل میشود. آنچه بیشتر از همه در این تولید و تکثیر بلاهت باید بیشتر از همه مایۀ عبرت باشد، شرکت «فعال» دانشگاه و وزارت «علوم» کشور است که گویا مهمترین وظیفۀ آنها نمیگویم نگاهداشت وحدت و انسجام ملّی، بلکه دستکم باید «علمی» باشد که برحسب تعریف متوّلی آن هستند. وزارت علوم نمیتواند چشم بسته دانشگاه را به امان استادانی رها کند که از صافی گزینش آن وزارتخانه گذشته و در زیِّ «معصومان» درآمدهاند، زیرا به همان اندازه که افراد ملّی شخصیتی دارند و نیازی به پنهانکاری ندارند، دشمنان وحدت ملّی میدانند چگونه استتار کنند و از هر فرصتی برای فرود آوردن تیشه به ریشۀ وحدت ملّی بهره بگیرند. مصداقِ
هر گوشه گمان مبر که خالی است باشد که پلنگ خفته باشد!
دربارۀ نوع گزینش استاد، ادارۀ ایدئولوژیکی دانشگاه و کنکور و باقی قضایا مرا نمیرسد که چیزی بگویم! اینکه در وزارت علوم علمی و در دانشگاه دانشی نمانده بحثی نیست که بتوان در چند سطر ناقابل تکلیف آن را روشن کرد. مسئولان انتخاب خود را کردهاند و دود این انتخاب نیز به چشم آنان خواهد رفت. در این باره نیز مانند بسیاری از مشکلات کشور باید فکری اساسی کرد و البته باید کسانی باشند که فکری داشته باشند و مسئولانی که گوش شنیدن دارند. در چنین کارهایی، در کشوری مانند ایران، هیچ عجلهای نیست، که از قدیم میدانیم که کار شیطان است، اما کار انسجام و وحدت ملّی کشور مهمی نیست که اگر فوت شد بتوان خسارت آن را جبران کرد.
اینجا نظر خواننده را به تنها یک نکته در کتاب ایران بین دو انقلاب یرواند آبراهامیان جلب میکنم که کتاب دانشگاهی مهمی است و از زمان انتشار ترجمۀ نخستینِ آن در 1378 تاکنون نزدیک به سی بار به چاپ رسیده است. دلیل اینکه دانشگاه چنین کتاب بیاهمیتی را همچون کاغذ زر میبَرَد روشن است. دانشگاه نیمبِسمِل زیر لوای «تولید علم» چیزی تولید نمیکند که استادان آن دستکم برای تدریس تاریخ معاصر کشور و تاریخ انقلاب اسلامی کتابی نوشته باشند و دانشگاه در این زمینه به «خودکفایی» برسد. این آبراهامیان، هموطن سابق ارمنیتبار، تودهای امریکایی و استاد ممتاز کالجی در نیویورک آیتی در سفاهت بازماندۀ چپ وطنی است و با اینکه بیش از شصت سال را در انگلستان و امریکا گذرانده حتیٰ یک ذرّه هم از این سفاهت کاسته نشده و به نوعی مصداق آن آسیبشناسی عامیانه از خلق تودهای است که آنان «بر این زادهاند، بر این هم بگذرند»! تاریخنویسی ایدئولوژیکی یکی از رایجترین شیوههای تاریخنویسی معاصر ایران است که با تولیدات نویسندگان شوروی و حزب توده آغاز شده و مردهریگ آن نیز از طریق نویسندگانی مانند احسان طبری به فعالان سازمانهای تروریستی مانند بیژن جزنی رسیده و با مهاجرت فعالان سیاسی به اروپا و امریکا نیز تولّد دوبارهای در غرب پیدا کرده است. آنچه میان همۀ این جریانها مشترک است همانا بیخبری آنان از ایران و تقدّم ایدئولوژی بر امر واقع تاریخی است که به صورتهای گوناگون در همۀ این نوشتهها آمده است. نیازی به گفتن نیست که نه از شوروی اثری باقی مانده و نه از حزب توده، اما عقبماندگی، آن هم در کشورهای عقبمانده، چنان فاجعهای است که مشکل بتوان به اعماق آن رسید. شیوۀ تاریخنویسی ایدئولوژیکی نوعی از تاریخ سیاسی است که بیشتر فعالان سیاسی برای پیشبرد اهداف ایدئولوژیکی خود نوشتهاند. بدیهی است که این نوشتهها را نمیتوان تاریخ در معنای دقیق آن دانست. این شیوۀ تاریخنویسی، در دهههای اخیر که گروههای بیشتری از ایرانیان فعال سیاسی جایی در دانشگاههای امریکایی پیدا کردهاند بیش از پیش رواج پیدا کرده و اگرچه ظاهری علمی دارد، اما روایتی خاصّ ــ بهتر بگویم : یک روایت یگانه ــ را در تحلیل تاریخی دنبال میکند. از نمونههای جالب توجه این نوع تاریخنویسی نوشتههای همین یرواند آبراهامیان است که با تهماندههایی از تاریخنویسی شورویستیـ تودهای، در ادامۀ تاریخنویسان چپ اروپایی، کوشش کرده است روایت سیاسی چپی از تاریخ معاصر ایران عرضه کند. البته، ادعای نویسنده مبنی بر اینکه روش تحلیل جامعهشناسان چپ جدید را دنبال کرده گزافی بیش نیست، زیرا او نتوانسته است با میراث تودهای خود تصفیه حساب کند. این اثر، مانند بسیاری از تاریخهای سیاسی با گرایش جامعهشناسی سیاسی، از زمانی آغاز میشود که روایت تاریخی قصد توضیح تاریخ با تکیه بر آن را دارد. از اینرو، تاریخ دو انقلاب ایران ناچار باید با ظهور طبقۀ کارگر و آرایش جدید در مناسبات طبقاتی آغاز شود.
این شیوۀ تاریخنویسی، در کشوری مانند ایران که تاریخی طولانی دارد، روشی یکسره اَبتَر است. در پیشگفتار نویسنده بر کتاب به تصریح آمده است : «نگارش این اثر ... به منظور بررسی پایگاه حزب توده، مهمترین سازمان کمونیستی در ایران، آغاز شد.» آنگاه، نویسنده، با اشارهای به شکست حزب توده و اینکه انقلاب 57 انقلابی اسلامی بود و حزب توده توان آن را نداشت که قدرت را به دست گیرد، میافزاید : «کتاب حاضر، در واقع، بنیادهای اجتماعی سیاست در ایران را تحلیل و این موضوع را بررسی میکند که چگونه توسعۀ اقتصادیـ سیاسی، به تدریج، ویژگیهای زندگی سیاسی در ایران را از انقلاب مشروطه تا پیروزی انقلاب اسلامی شکل داده است.» در واقع، این تاریخ، در اصل، ایرانِ تاریخِ حزبِ توده بوده، اما با شکست آن حزب به «تاریخ ایران میان دو انقلاب» تبدیل شده است. چنانکه از «درآمد» میتوان دریافت، نویسنده، مانند همۀ تاریخنویسان مارکسیست، کمابیش، مارکسیست ــ یا بهتر بگویم : نئومارکسیستِ ــ غیر انتقادی است و نتوانسته نظریۀ مارکسیستی را به محک مواد تاریخ ایران را بزند. بخشهای مهمی از کتاب تکرار مطالبی است که نویسندگان چپ پیشتر بسیار نوشته و تکرار کردهاند. برخی از همین مباحث تکراریِ سخت ابتدایی خیالات فعالان سیاسی یک سدۀ گذشته است و آبراهامیان نیز به عنوان فعال سیاسی همان خیالات را بار دیگر تکرار کرده است. در بخشی که موضوع آن مقدمات مشروطهخواهی در ایران است، آبراهامیان از دو تن از روشنفکران نام برده که نخستین آنها جمالالدین اسدآبادی و دومین آنها ملکم خان است. بعید است که نویسنده رسالههایی از اسدآبادی را دیده و خوانده باشد؛ آنچه او دربارۀ سید جمال گفته تکرار مطالب دیگران است، اما او نتوانسته است توضیح دهد که به واقع اسدآبادی میتوانست چه نقشی در جنبش مشروطهخواهی مردم داشته باشد. دربارۀ نقش روشنفکران این عبارت شگفتانگیز آمده است که «طبقۀ روشنفکر مشروطیت، سکولاریسم و ناسیونالیسم را سه ابزار کلیدی برای ساختن جامعهای نوین و توسعهیافته به شمار میآورد.» اینکه اسدآبادی را بتوان از شمار روشنفکرانی مانند ملکم خان به شمار آورد و به او، که همۀ عمر، آگاهانه و به عمد، محل تولّد خود را پنهان نگاه داشت و منادی اتحاد جهان اسلام بود، نسبت ناسیونالیسم و سکولاریسم داد از معجزات تاریخنویسی نئومارکسیستی است. نیازی به گفتن نیست که جنبش مشروطهخواهی مردم ایران مهمترین حادثهای بود که در هفت دهۀ میان پیروزی مشروطیت تا انقلاب اسلامی اتفاق افتاد، اما جای شگفتی است که آنچه در کتاب آبراهامیان دربارۀ مشروطیت آمده در شصت صفحه خلاصه شده و، البته، هیچ سخن جدّی نیز دربارۀ آن گفته نشده، در حالیکه نویسنده دربارۀ حزب تودۀ ایران صد و شصت صفحه رَطب و یابِس را به هم بافته است. کتاب آبراهامیان نمونهای از یک تاریخنویسی ایدئولوژیکی بسیار سطحی و سخیف است و، در واقع، اگر از کلّیاتی که دربارۀ مبارزۀ طبقاتی و توصیف جنبههای اجتماعی ایران آمده صرف نظر کنیم میتوان گفت اثری فاقد اهمیت است.