۱ جولای ۲۰۲۲

حکیم ابومحمد الیاس بن‌یوسف بن‌زکی ابن‌المؤید، معروف به نظامی‌گنجوی، یکی از پنج شاعر بزرگ ایرانی در قرن 6 ـ 7 هجری است که بعد از فردوسی، چه‌بسا در سنجه با سه شاعر دیگر (مولوی، حافظ و سعدی)، از خودآگاهی ژرف‌تری نسبت به مفهوم ایران برخوردار بوده و در پرتو آن، یکی از پرآوازه‌ترین تعابیر از ایران را بر سر زبان‌ها انداخته است. اغراق نخواهد بود اگر بگوییم؛ مصرع «همه عالم تن است و ایران دل» امروزه همان معروفیت و محبوبیتی را دارد که مصرع «چو ایران نباشد تن من مباد» دارد. البته اشاره به این‌که ایران‌آگاهی نظامی‌گنجوی، ژرف‌تر از سه شاعر دیگر بوده، به این معنی نیست که آن‌ها نسبت به ایران به‌عنوان یک حوزه تمدنی و یک حوزه سیاسی‌فرهنگی مستقل و متمایز از دستگاه خلافت، آگاهی نداشته‌اند یا کم‌تر داشته‌اند. واقعیت این است که این شاعران نیز هرکدام به‌تعبیری و بیانی، درک خود از جهان ایرانی را به شیوه خود تبیین و توصیف کرده‌اند. آثار این شاعران پنجگانه ایرانی که امروز قله‌های بلند ادب و فرهنگ ایرانشهری‌اند، از این حیث اهمیت و ارزش زیادی دارند که آن‌ها و برخی دیگر، به‌خلاف هژمونی سیاسی و علمی زبان عربی در سده‌های اولیه هجری، اندیشه و احساس خود را تنها با زبان فارسی بیان کردند، که در صورت نوآیین خود، به زبان آیینی، تمدنی و رسمی در سراسر ایران بزرگ تبدیل شده و گوی رقابت را آشکارا در سرزمین‌های شرقی خلافت، از ثقافت و زبان عربی ربوده بود. فاصله روی کار آمدن اولین سلسله‌های حاکمیتی ایرانی از اوایل سده سوم، تا دوره نفوذ و قدرت‌گیری سلسله‌های ترکی‌تبار مانند غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان در سده‌های چهارم و پنجم که به تثبیت سیاسی سلجوقیان و خوارزمشاهیان انجامید، دوره‌ای است که از حیث تعیین نتیجه نهایی پیکار فرهنگی؛ ایرانی ـ عربی بسیار حایز اهمیت است. در دوره یاد شده که عنصر ترکی همواره به عنوان عاملی لغزنده میان جریان اصلی رقابت ایرانی ـ عربی عمل می‌کرد، فرهنگ ایرانی و مهمترین حامل آن زبان فارسی به‌مثابه رقیبی سرسخت برای زبان عربی بود که سرانجام گوی این رقابت را در شرایطی ربود که حتی شبه‌روایات قابل توجهی بر له زبان و ثقافت عربی و ترغیب به آن، و علیه زبان فارسی و لزوم روی‌گردانی از آن، جعل شده بود. لازم به یادآوری است که ترکان در این صحنه پیچیده و چند لایه پیکار سیاسی، نظامی و فرهنگی، فاقد هرگونه داشته فرهنگی و تمدنی بودند، و به همین دلیل زبان ترکی از حیث فرهنگی، خود را با زبان فارسی تغذیه کرد و پروراند. این‌که زبان‌هایی مثل ترکی بدون ارجاع به زبان فارسی قابل فهم و توضیح نخواهند بود، واقعیتی است که ملا محمد فضولی آن را فهمیده و توضیح داده است. فضولی می‌گوید؛ از این جهت بیشتر شعرهای او فارسی است که اظهار معانی ظریف با الفاظ خشن ترکی ممکن نیست و اگر بخت یار او شود، کاری خواهد کرد تا شکوفه شعر در نوبهاران از درخت پرخار ترکی نیز بروید. تجربه دیوان شعر فضولی نشان می‌دهد که بخت یار او نشد و مضامین و الفاظ شعرهایش، به تعبیری که در ادامه از «مارشال هاچسن» خواهیم آورد، اکثرا «persianate» یا ایرانشهری است: برای نمونه اگر در بیت زیر از ایشان دقت کنیم، جز دو فعل «اؤلسا و اؤلما»، بقیه واژگان آن فارسی‌عربی است و بالاتر از آن،  مضمون شعری‌اش، همان مضمون ایرانی «غِرّه نشدن به موقعیت‌های گذرا» است که هر کدام از شاعران ایرانی به‌نحوی آن را سروده‌اند (دیوان فضولی، محمد حسین صدیق، ص 682 و 685):

اؤلسا مقصودونجا دوران فلک بیر نئچه گؤن/ اؤلما مغرور، ای که حال دهر روشندیر سنا

مارشال هاچسن در کتاب بسیار مهم خود با نام «the venture of islam» که اخیرا تحت عنوان «مغامره‌الاسلام» به عربی ترجمه شده است، این نکته را با اصطلاح «persianate» بیان کرده و مترجم عربی نیز آن را به «الفارساتیه» برگردانده است.(مغامره‌الاسلام، ج2، ص429و430). از اصطلاحات مسئله‌ساز هاچسن در کتاب یاد شده، مفاهیمی از قبیل «islamic» و «islamicate» و نیز «persian» و «persianate» است که خوانندگان را با مشکل فهم، و مهمتر از آن، با مشکل ترجمه مواجه می‌ساخت. بنابر توضیح مترجم عربی «اسامه غاوجی» در مقدمه، منظور از islamic همه آن چیزهایی است که مستقیما به اسلام برمی‌گردد، مانند قران و احادیث و هر آن‌چه که مستقیما به متون و منابع اولیه دین برمی‌گردد یا از آن‌ها ناشی می‌شود. اما islamicate همه آن مواردی است که در یک جامعه اسلامی تولید می‌شود. به عنوان مثال؛ اشعار کسانی مانند شافعی که ربط مستقیمی با منابع دین دارد، جزوی از islamic است ولی اشعار ابونواس اهوازی که بخش زیادی از آن‌ها خمریات است، جزوی از islamicate یا «اسلاماتیه» است. بر همین سیاق، همه ادبیاتی که در زبان فارسی تولید شده، مشمول persian است، ولی ادبیاتی‌که (لفظا و مضمونا) تحت تاثیر زبان فارسی در سایر زبان‌های رایج در حوزه تمدنی اسلامی به‌صورت عام، و حوزه تمدنی ایران به‌صورت خاص تولید و انباشت شده، persianate یا ایرانشهرانه است. مستشرقین وقتی از بیرون به ایران می‌نگرند، آن را با نام persian تعریف می‌کنند. اما اگر می‌توانستند از درون بنگرند، بی‌تردید در این‌صورت از عنوان «ایرانشهر» استفاده می‌کردند. در پرتو اصطلاح هاچسن؛ این یک واقعیت اثبات شده است که آن‌چه در زبان عربی در سده‌های اولیه اسلامی (بویژه در سرزمین‌های شرقی) تولید و انباشت شده، و نیز آن‌چه در زبان‌های محلی مثل ترکی (هاچسن، ص429) پس از ورود در حوزه تمدنی ایران تولید و انباشت شده، همگی در وجه غالب، persianate (فارسیاتی یا ایرانشهرانه) است. به بیانی دیگر، همه ادبیاتی که در جهان اسلام تولید شده، از یک جهتِ عام، اسلامیاتی است. اما از یک جهتِ خاص، با توجه به نفوذ فرهنگ و اندیشه ایرانشهری در کلیت تمدن اسلامی، بویژه در سرزمین‌های شرقی، ادبیاتی ایرانشهرانه نیز است. یکی از مصادیق مهم persianate در زبان ترکی را محمود کاشغری در دیوان لغات‌الترک ذیل مدخل «بَیرَم ـ عید» آورده و تاکید کرده است که ترکان در دوره جاهلیت خود، دوره قبل از ورود آنان به حوزه تمدنی ایران، نه مناسبت عید داشتند و نه کلمه‌ای برای آن می‌شناختند. به نوشته کاشغری، ترکان پس از ورود در حوزه تمدنی ایران بود که با اسم و مضمون عید آشنا شده و کلمه بَیرَم را از «پِدرَم ـ پِدرام» فارسی به معنی سرور و شادمانی اخذ کردند. بدیهی است که ترکان با چنین سبقه فرهنگی که کاشغری تبیین کرده، نمی‌توانستند در پیکاری فرهنگی، چه با فرهنگ عربی و چه فارسی، ورودی داشته باشند، و به همین دلیل نیروی خود را بیشتر در عرصه پیکار سیاسی‌نظامی بسیج کردند که قدرت جنگاوری و روحیه خشونت، مزیت بزرگ آنان بود. رابطه بین عصبیت نژادی و خشونت را ابن‌خلدون در مقایسه تمایزات عمران بدوی و عمران حضری کاویده است. مطابق نظر وی، اقوام بدوی به دلایلی که او توضیح داده، بسیار خشن‌تر از اقوام حضری بوده و به همین دلیل است که یک گروه کوچک بدوی، در جنگ نظامی بر جمع بسیار بزرگی از مردمان متمدن و فرهیخته پیروز می‌شوند. ولی در پیکار فرهنگی نتیجه عکس است. دکتر یحیی محمد، مصحح نسخه‌ای از کتاب «تاریخ دوله آل‌سلجوق» در مقدمه‌ پژوهیده‌ای که بر این کتاب نوشته، به نکته بسیار مهمی اشاره کرده و؛ ورود ترکان نوخاسته‌ی سرشار از نیروی بدویت و خشونت در نجد ایران را از مهمترین شانس‌های خلافت عباسی دانسته است (دارالکتب‌العلمیه، بیروت 2004م، ص3). زیرا خلافت عباسی با استفاده از نیروی خشونت بدوی ترکان تازه‌وارد به نجد ایران، نخست حکومت‌های مستقل ایرانی را برانداختند و سپس در سرزمین‌های غربی، سپاه بیزانس را عقب رانده و نتیجه جنگ ملازگرد را به نفع دستگاه خلافت رقم زدند. در کتاب تاریخ دولت آل‌سلجوق، سند بسیار روشنی وجود دارد که نشان می‌دهد، خلیفه عباسی، راه انتقال حاکمیت از خاندان‌های ایرانی به ترکان را هموار کرده است. درواقع خلیفه عباسی بناء بر برخی صلاحدیدهای سیاسی، تصمیم گرفت بدویت را در خراسان جایگزین مدنیت بکند. خراسان که از یکسو در انتقال خلافت از بنی‌امیه به بنی‌عباس نقشی یگانه داشت، و از سوی دیگر، کانون رستاخیز و پیکار فرهنگی ایرانیان شده بود، برای خلافت عباسی کانون یک خطر بالقوه بود و به همین دلیل ادامه روند گسترش و تقویت حکومت‌های ایرانی قابل تحمل نبود.

عمادالدین اصفهانی مولف کتاب تاریخ دولت آل‌سلجوق، در ذکر حوادث مربوط به چگونگی غلبه ترکان سلجوقی بر خراسان بزرگ، به نامه بسیار مهمی اشاره کرده است که خلیفه در سال 429 هجری، به طغرل بیگ نوشته است. ارسال نامه از سوی خلیفه به طغرل، هرچند برای اظهار نارضایتی نسبت به کشتار و غارت در ماه حرام، گواه روشن به رسمیت شناخته شدن بدویت از سوی دستگاه خلافت و ترجیح آن بر مدنیت است. طغرل پس از نشستن بر تخت سبکتکین، با ارائه این نامه به مردم، مشروعیت خود را اعلام کرد و گفت؛ اینک نامه خلیفه واجب‌الطاعه را در دست دارد که تولیت این‌جا را به ترکان سپرده است. طغرل سپس نامه‌ای را برای خلیفه ارسال کرد و در آن برای فروخواباندن خشم خلیفه که از عدم رعایت حرمت ماه رمضان منزجر شده بود، و با هدف جلب اعتماد او، تاکید کرد که؛ ابن‌ یمین‌الدوله از راه خیر و رشاد برگشته و قدم در راه سرکشی و شرّ گذاشته بود. طغرل در پایان این نامه تعهد کرد؛ ترکان در فرمان و بندگی خلیفه خواهند بود. (همان ص186). باری و با این‌همه؛ به میزانی که زبان و ثقافت عربی در سرزمین‌های غربی خلافت، بدون مانع جدی پیش رفت و خود را بر زبان‌ها و فرهنگ‌های سرزمین‌های فتح‌شده برتری داد و حاکم ساخت، اما در جبهه شرقی وضعیت به گونه‌ای دیگر بود، زیرا ایرانیان توانستند میان آموزه‌های دینی از یکسو، و زبان و فرهنگ حامل آن از سوی دیگر، تمایز روشنی بگذارند. با فاصله‌گذاری میان دین اسلام و زبان و ثقافت عربی، ایرانیان توانستند دین اسلام را از حامل عربی آن منفکّ کرده و از زبان فارسی محملی برای فهمی انسان‌گرایانه از آن بسازند. هرچند روشنفکرانی مانند محمد ارکون، با ارجاعی به آثار اندیشمندان ایرانی عربی‌نویس، مانند «ابن‌مسکویه و ابوحیان‌توحیدی» تلاش کردند؛ اندیشه‌ای اومانیستی (الأنسنه) برای «الفکره‌العربیه‌» ارائه بدهند، اما تردیدی نیست که از میان عربی و فارسی به‌مثابه دو زبان فرهنگی، علمی، دیوانی و آیینی در دنیای اسلام، درونمایه انسان‌گرایی و مدارا، در ادب فارسی قابل قیاس با ادب عربی نبود و نیست. نیازی به توضیح نیست که بخش بزرگی از درونمایه‌های انسانی در ادب عربی نیز فارساتیه یا ایرانشهرانه است. درواقع به سیاق تمایزی که مارشال هاچسن میان دو امر اسلامی و اسلاماتی گذاشت، می‌توان گفت زبان و ثقافت عربی‌اسلامی به‌مثابه «Arabic - Islamic»، بسیار لاغرتر از زبان و فرهنگ ‌عربی‌اسلامی به‌مثابه «Arabicate - Islamicate» است. همه نویسندگان تاریخ علم و ادب در عالم اسلامی (مانند ابن‌خلدون، جهشیاری، ابن‌ندیم، ابو فرج اصفهانی، العتابی و ...) اذعان صریح دارند که تمدن اسلامی به‌مثابه اسلاماتی، کاملا پرشنایت یا ایرانشهرانه است. در این باره داوری العتابی ادیب معروف سده سوم، بسیار معروف و روشنگر است که؛ «اللغه لنا و المعانی لهم، یعنی؛ زبان از آن ما ]عربان[ و معانی مال آن‌ها ]ایرانیان[ است. (احمد امین، ضحی‌الاسلام، ص 57). این بحث از این جهت اهمیت دارد که برای فهم اغراض شاعران و نویسندگان سده‌های اولیه اسلامی، می‌بایست بدانیم؛ آن‌ها در چه جهانی و تمدنی زندگی می‌کردند و اگر در برابر پرسش‌های امروزی (از نوع اهل کجایی) قرار می‌گرفتند، خود را اهل کجا معرفی می‌کردند؟ بنابراین کلید ورود در آثار نظامی‌گنجوی و درک آن، شناخت دنیایی است که نظامی در آن زیسته است.