۱ جولای ۲۰۲۲

در این گنج‌نامه ز راز جهان ـ کلید بسی گنج دارم نهان / کسی کاین کلید زر آرد به دست ـ طلسم بسی گنج داند شکست
به‌راستی اگر نظامی در برابر پرسشی از نوع «اهل کجایی» قرار می‌گرفت، چه پاسخی می‌داد؟ اصولا در موضع زمکانی که نظامی‌گنجوی در آن قرارگرفته بود، آیا چندین دنیای سیاسی و فرهنگی وجود داشت؟ یا برای امثال نظامی فقط یک دنیای غیرعربی وجود داشت؟ به بیانی دقیق‌تر؛ آیا در پیکار فرهنگی ایرانی‌عربی که نظامی‌گنجوی با همه توان در جبهه ایرانی بود، دنیای سوم (ترکی) نیز قابل تصور بود که می‌توانست امثال او را بپروراند؟
اقدام سامانیان در اخذ جواز شرعی از علمای فقه حنفی در خراسان بزرگ برای ترجمه متون دینی و اوراد عبادی به زبان فارسی، سیاست هوشمندانه‌ای بود که مانع دینی ایجاد شده علیه زبان فارسی را تا حد زیادی از سرراه برداشت. و در کنار آن، تبدیل دوباره دیوان‌های عربی‌شده به زبان فارسی در ایران‌زمین، موقعیت سیاسی، علمی و ادبی این زبان را تثبیت کرد. این دو عامل در کنار فقدان صبغه فرهنگی زبان ترکی، باعث شد موقعیت زبان فارسی به‌خلاف انتقال حاکمیت سیاسی از ایرانیان به ترکان، دچار تزلزل نشود. مزید بر عواملی که ذکر شد، از تجربه‌های تاریخی بسیار موفق ایرانیان، این بود که فرهنگی خردپایه تدوین کرده بودند که امکان هم‌نشینی با ادیان مختلف را داشت. انتقال این فرهنگ خردپایه از دوره ساسانی به دوره اسلامی، از مهم‌ترین امکانات ایرانیان در پیکار با ثقافت عربی بود. این ویژگی باعث شد ایرانیان در عین جبهه‌گیری در مقابل ثقافت عربی، در مقابل آموزه‌های دینی اسلامی قرار نگرفتند و در نتیجه شعوبیت در کلیت خود جریانی عدالت‌گرا و مخالف هژمونی عربی ماند. ایرانیان در انتقال عناصری از فرهنگ و اندیشه ایرانشهری به دوره اسلامی، صبغه زرتشتیت را با هوشمندی ابن‌مقفع از آن‌ها زدودند تا با مصبوغ اسلامی ناسازگاری ایجاد نکند. این تجربه کمک کرد، همزمان در پذیرش آموزه‌های اسلامی نیز، آن را از صبغه ثقافت عربی پیراستند، و ضمن پذیرش اولی، دومی را وانهاده و دین جدید را با فرهنگ ایرانی ممزوج و مصبوغ کرده و از زبان فارسی محملی جدید برای آن ساختند که از آن به «اسلام ایرانی» تعبیر شده است. درک مفهوم اسلام ایرانی، از این حیث که فهم پیچیدگی موضع دوگانه «درون‌بیرون» ایران در جهان اسلام منوط به فهم آن می‌باشد، دارای اهمیت زیادی است. شاید این نکته را هیچ توضیحی بهتر از بیت لطفعلی آذر بیگدلی نشان ندهد: 
در طوف حرم دیدم، دی مغبچه‌ای می‌گفت
این خانه بدین خوبی، آتشکده بایستی
آذر در این بیت معروف، میان ایمان اسلامی (خانه کعبه) و فرهنگ ایرانشهری (آتشکده) تلفیق ایجاد کرده است. جالب این‌که آذر از ترکان شاملو بود که خانواده وی در گذر زمان ایرانی شده‌ است. او که در کودکی فتنه افغانان را درک کرده و خاطره‌ای از سقوط و انحطاط داشت، مدتی در دستگاه زندیه و افشاریه به شغل دیوانی مشغول بود. از جوانی سرودن شعر را آغاز کرد و پس از تجربه چندین تخلص شعری، در نهایت تخلص «آذر» را برگزید. از ایران‌گرایی او همین بس که اشعار باقیمانده از وی، مالامال از مویه حسرتمندانه برای انحطاط ایران است: 
دور جمشید به ضحاک رسید
شد جم، اُضحُوکه‌ی دوران چه‌کنم؟
گشته هر ماری و هر موری، میر
هر سلیطه شده سلطان چه‌کنم؟
قصه عالم ویران گفتم
شرح ویرانی ایران چه‌کنم؟
شد ببین جای کَیَان، جای کِیْان
هان بناسازی گیهان چه‌کنم؟
بیژنم در چَه توران و، ز من
بی‌خبر خسرو ایران چه‌کنم؟
آذر در شعر دیگری، با اشاره‌ای به رسم پادشاهی در اندیشه ایرانشهری که «دست‌گیری از افتادگان، درمان درد بی‌دلان و مرهم زخم بی‌کسان» بود، حاکمان بعدی را لایق حکمرانی بر ایران‌زمین ندانسته و آن را نوعی تقدیر به‌شمار آورده است:
نه اینان، کز قضای آسمانی
کنون در شهر ایران شهریارند
به شهری چون روند، از شهر آن‌جا
زخود ناکس‌تری را برگمارند
غرض آیین مردی این نباشد
که مردان جان به نامردان سپارند
آذر در خلال قصیده بلندی که بخشی از آن در مدح کریم‌خان است، ابیاتی را نیز در باره قشری شدن دین سروده است:
به شیخ شهر فقیری زجوع برد پناه
به این امید که از جود، خواهدش خوان داد
هزار مسئله پرسید از مسایل و گفت
که گر جواب نگویی، نبایدت نان داد
نداشت حال جدل آن فقیر، شیخ غیور
ببرد آبش و، نانش ندارد تا جان داد
عجب که با همه دانایی این نمی‌دانست
که حق به بنده، نه روزی به شرط ایمان داد
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کفِ کافر و مسلمان داد

اشاره کوتاه به نمونه آذر از این جهت اهمیت دارد که وی نمونه بارزی از مهاجران و مهاجمانی است که در یک روند تاریخی، ایرانی شده و به خدمتگزاری فرهنگ و اندیشه ایرانشهری درآمدند و بعدها نیز هیچگاه در وضعیت انتخاب میان ایرانیت و ترکیت قرار نگرفتند.آذر داستانی را در باره این مضمون که؛ از هر روز بدتری که تصور شود، بدتر از آن نیز متصور است، داستانی را در باره ترکان می‌گوید که نشان‌دهنده نگاه اوست. ترکان عده‌ای را دستگیر کرده و با خود می‌بردند. در میان دستگیرشدگان مردی نیز بود که پسرانش نیز دستگیر شده بودند. پیرمرد از دیدن چنین روز بدی بر بخت و اقبال خود نفرین می‌کرد. عاقل مردی به او می‌گوید که بدتر از این نیز ممکن است و آن مرد انکار می‌کند که بدتر از این نیز باشد. بهر روی هنگام غذا می‌رسد. ترکان در آن بیابان کویری سنگی پیدا نمی‌کنند تا زیر دیگ گذاشته و شوربایی بپزند، بنابراین سر سه تن از اسیران را بردیده و دیگ را روی آن‌ها می‌گذارند. آذر با چنین داستانی به آن مرد منکر می‌فهماند که از هر «بد، بتری در جهان» متصور است. چنین رویکردی که رویکرد عام در فرهنگ و ادب ایرانی است، نشان می‌دهد که امثال آذر، به‌خلاف این‌که تباری ترک داشتند، اما کاملا ایرانی شده بودند و هرگز خود را ترک احساس نمی‌کردند. وقتی آذر که در نَسَب ترکی وی خلافی نیست، چیزی غیرایرانی در اشعار و آثار خود ندارد، به طریق اولی در نظامی‌گنجوی نیز که نَسَب ایرانی او کاملا روشن است، چیزی با صبغه ترکیت نمی‌توان یافت.
باری چنان‌چه گذشت، رمز این‌که زبان فارسی در اقصی‌نقاط ایران بزرگ به زبان مشترک میان مردم عادی تبدیل شد؛ این بود که این زبان با جواز فقهای حنفی خراسان بزرگ، به زبان آیینی تبدیل شد و این مقدمه‌ای برای امکان انباشت بعدی علوم در زبان فارسی بود. می‌دانیم که ابوریحان بیرونی در آغاز کارش گفته بود دشنام به زبان عربی را بر تمجید به زبان فارسی ترجیح می‌دهد. اما دیدیم که ایشان نیز در ادامه، ضمن تاکید بر این‌که «اهل خوارزم شاخه‌ای از درخت تنومند ایرانشهری هستند‌ ـ الآثارالباقیه، پرویز اذکایی، ص ۵۷»، از جمله کسانی شد که به زبان فارسی نوشت و به انباشت علمی در آن کمک کرد. بدیهی است که آموزش و فهم زبان فارسی برای مردمان ایرانی و ترکان ایرانی‌شده، بسیار راحت‌تر از زبان عربی بود. بدین‌ترتیب ترکان نیز زبان فارسی را برای امور دیوانی خود برگزیدند و به اندیشمندان و شاعران، وفق رسم معهود دربار میدان دادند. و مآلا آن شد که ایرانیان با بازگشت به سنگر نژادگی ایرانی، توانستند با فرهنگ ایرانشهری و زبان فارسی در حوزه فرهنگی پایداری کنند و در نتیجه آن؛ ترکان را که با فقر فرهنگی مواجه بودند، به سمت فرهنگ ایرانی جذب و از آن‌ها کارگزارانی برای اندیشه و فرهنگ ایرانی ساختند که آذر بیگدلی نمونه‌ای از آن‌ها بود. تثبیت دنیای ایرانی و موقعیت زبان فارسی به عنوان زبان ملی (به معنی زبانی که اکثریت مردم آن را می‌فهمیدند)، زبان تمدنی و آیینی این دنیا، خود دستاورد پیکاری بود که از نیمه دوم سده اول هجری، با شاعران عربی‌سرایی مانند اسماعیل بن‌یسارنسایی و بشار بن‌برد و ...، آغاز شده بود. به بیانی دیگر، با تثبیت ایرانیت که درمفهوم «فُرس» پدیدار شده بود، موقعیتی به‌وجود آمد که پیکار فرهنگی یادشده، به زودی به یک رستاخیز اجتماعی تبدیل شود، و در ادامه با ظهور روزبه ایرانی ـ ابن‌مقفع ـ در افق اندیشه ایرانشهری و پویندگان پس از وی، فرهنگ و اندیشه ایرانشهری به یک نظام مفاهیم تنومند در بطن زبان عربی درآمد، و آن را از درون تسخیر و با مضامین ایرانشهری آبستن کرد، و مآلا، فرهنگ و اندیشه ایرانشهری در فاصله نیمه دوم سده اول تا رستاخیز زبان فارسی در سده چهارم، در بطن و متن زبان عربی، و نیز در روح و ضمیر ایرانیان زنده ماند، و سرانجام با احیاء نوآیین زبان فارسی به دست حکیم توس و دیگر سرایندگان و نویسندگان پایه‌ای، از آشیانه موقتی زبان عربی بیرون آمد و با بال‌های فارسی نوآیین به چنان اوجی پر کشید که دیگر دست هر مهاجر و مهاجمی از آن کوتاه ماند. این نگاه گذرا به تحولات اساسی چند سده اول هجری، به خوبی نشان می‌دهد که به‌رغم ورود اخلال‌گرانه ترکان، آن هویت فرهنگی که در سده‌های اولیه هجری در ایران‌زمین شکل گرفت، هویتی ایرانی با حاملیت زبان فارسی است که زبانی: تمدنی (علمی، فرهنگی و سیاسی)، آیینی و ملی بود. بنابراین همه کسانی هم که در این دنیای متمایز از دنیای عربی بالیدند و آن را نمایندگی کردند، همگی ایرانی بودند. چه آن‌ها که عربی‌‌نویس (یا دو زبانه) ماندند، چه آن‌ها که فارسی‌نویس شدند. چه آن‌هاکه به‌صورت تاریخی ایرانی بودند (مثل نظامی)، و چه کسانی از نسل مهاجران و مهاجمانی که در گذر زمان در فرهنگ و اندیشه ایرانی جذب و ایرانی شدند (مثل آذر بیگدلی).
اینک توانیم گفت که شاعران پنجگانه بزرگ زبان فارسی ـ و بزرگان دیگری مانند رودکی و سنایی و عطار و خیام و جامی و ناصرخسرو و خواجوی کرمانی و ... ـ همچنان‌که آثار آن‌ها نشان می‌دهد؛ همگی به دنیای ایرانی تعلق داشتند. همگی از تاریخ، تمدن و فرهنگ این دنیا الهام گرفتند، برای آن اندیشه کردند، شعر سرودند، کتاب نوشتند، آفرینش هنری کردند. یا به بیانی مهم از مولوی در دیوان شمس، دنیای آن‌ها دنیای فارسی‌زبانان بود که «شکرخوری» را تنها با آن‌ها و با زبان فارسی روا می‌شمردند که زبان مشترک همه ایرانیان بود:
مسلمانان مسلمانان زبان فارسی گویم / که نبود شرط در جمعی، شکر خوردن به تنهایی
مضمون «شکرخواری با زبان فارسی» به زبان سیاست، یعنی این‌که؛ فارسی زبانی است که همه ایرانیان با آن به یک منطق گفتاری که «ملی» است، دست پیدا می‌کنند. کسانی که ملی بودن و رسمی بودن زبان فارسی در بیش از یک‌هزاره گذشته را انکار می‌کنند و مقام و موقعیت رسمی و ملی آن را به دوره پهلوی‌ها فرومی‌کاهند، آشکارا از درک این نکته تغافل می‌کنند که هیچ‌کدام از آن صدها شاعر و نویسنده بزرگ، همان‌طورکه ابن‌اثیر در باره فردوسی گفته است، هرگز شاعران آرمان‌ها و نویسندگان تاریخ قوم‌ها و قبیله‌های خود نبودند، بلکه هرکدام جدا از زبان و فرهنگ محلی خود، به‌عنوان شاعران آرمان‌های ملی ایرانیان و نویسندگان تاریخِ پیوسته‌ی کلِ بزرگی بنام «ایرانشهر» بودند. آن‌ها همه ایرانیان را بدون توجه به قومیت و زبان آن‌ها، در جای‌جای این گستره بزرگ، مخاطب خود، یا شریک شکرخواری جمعی قرار ‌دادند، و این تنها زمانی ممکن ‌شد که زبان فارسی اقوام ایرانی در گستره وسیع نجد ایران را به‌هم پیوسته بود. سلسله‌هایی مانند سلجوقیان و ایلخانان، از درون جامعه ایران برنیامدند، بلکه هر دو از طریق «تغلّب» بر امورات ایران مسلط شدند. بنابراین آن‌ها هرگز در آغاز استیلای خود، خدمت‌گزاران زبان فارسی و فرهنگ ایرانی نبودند، و چنان‌چه از مقدمه تاریخ جهانگشای جوینی و جامع‌التواریخ رشیدالدین فضل‌الله همدانی هویداست، برای تحمیل خط و زبان اویغوری و جغتایی بر مردمان این نجد، از هیچ جنایتی فروگذاری نکردند، اما سرانجام پی بردند که از یکسو زبانشان فاقد دبیره، تجربه دیوانی و غنای علمی و ادبی لازم برای اداره حوزه تمدنی وسیعی مانند ایران است، و دیگر این‌که، کسی در این گستره وسیع، خط و زبان آنان نمی‌داند و زمینه و انگیزه‌ای نیز برای یادگیری آن نیست.