۸ سپتامبر ۲۰۲۲
در خبرها آمده است که روسیه از کرۀ شمالی هم تجهیزات نظامی میخرد. در هفتههای گذشته نیز روسیه ناچار از ایران پهبادهایی خرید که کارشناسان دربارۀ کارآیی آنها تردیدهای جدّی دارند. بحث من به این جنگافزارها مربوط نمیشود، بلکه یک درس عبرت در این خرید و فروشها وجود دارد که اهمیتی بس بیشتر از صرف خرید و فروش دارد. فدراسیون روسیۀ کنونی میراثدار – یا میراثخوار – اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابق است که بر پایۀ قرائت لنینی از نظریۀ مارکس ایجاد شده بود و با مرگ زودهنگام لنین نیز استالین رهبری حزب و اتحادیه را به دست گرفت و روسیه را به قدرتی بزرگ تبدیل کرد. استالین با رهبری خودکامۀ خود توانست بر همۀ ارکان حزب کمونیست شوروی چیره شود و برای رسیدن به این هدف همۀ بزرگان آن حزب و یاران لنین را نابود کرد. این چیرگی کامل بر حزب کمونیست شوروی با سود جستن از ابزاری مخوفی ممکن شد تاریخنویسان آن را «محاکمههای مسکو» برای تصفیۀ کامل حزب میخوانند. از ویژگیهای این محاکمهها آن بود که حتیٰ متهمان بلندپایه، که کمونیستهای قدیمی و از اعضای اولیۀ حزب بودند، به کارهای ناکرده اعتراف میکردند و از رهبری حزب طلب بخشش و عفو میکردند، اما باز هم اعدام میشدند.
تثبیت رهبری بلامنازع استالین او را از مزاحمت یاران قدیمی راحت کرد و دست او را در همۀ تصمیمها باز گذاشت. به تدریج، استالین، که به خلاف لنین، تروتسکی، بوخارین و برخی دیگر از اعضای قدیمی حزب بهرۀ چندانی از سواد نداشت، در غیاب بزرگان حزب، به تنها نظریهپرداز حزب نیز تبدیل شد و جزوههای بسیار کممایهای در همۀ مباحث، از زبانشناسی و مسئلۀ ملّی تا اقتصاد و تاریخ حزب، نوشت، یا به نام خود نویساند، که همۀ نظرات بیان شده در آنها به واپسین کلام در آن هر یک از آن مباحث تبدیل شد و هیچ نویسنده و پژوهشگری را نمیرسید که مطلب خود را با جملهای از رفیق استالین آغاز نکند و به پایان نرساند. استالین، اگرچه خود روستبار نبود، اما در ادامۀ سیاستهای تزاری، و البته بسیار بدتر از آن، روسی خشن بود تا جایی که وقتی لنین، در بستر بیماری، او را برای حل و فصل مسئلۀ ملّی به گرجستان گسیل داشت، چنان خشونتی به خرج داد که لنین در نامهای به تروتسکی استالین «جاسوس روس بزرگ» خواند و از تروتسکی خواست تا به جای استالین این مسئله را بر عهده بگیرد.
تروتسکی، به خلاف استالین، که اهل گرجستان و طلبۀ حوزۀ علمیه در همان ایالت بود، مردی فرهیخته بود و چند زبان میدانست، با فرهنگ اروپایی نیز آشنایی داشت، و بنیادگذار ارتش سرخ بود، اما استالین بسیار زود او را تبعید کرد و تروتسکی در تبعید به دست یکی از آدمکشهای مزدور استالین با تبر کشته شد. از زمانی که استالین مزاحمت تروتسکی و نظریۀ انقلاب مداوم او را رفع کرد، توانست با دست باز همۀ به خیالات خود در زمینۀ آزادیهای فردی و اجتماعی، طرحهای اقتصادی، که او «کمونیسم جنگی» میخواند، و حتیٰ در فرماندهی جنگ دوم جهانی جامۀ عمل بپوشاند که مهمترین پیآمدهای این نظریههای غیر کارشناسانه نابودی اقتصاد، فرهنگ و علم و چندین میلیون نفر بود. با این همه، استالین، بویژه پس پیروزی بر آلمان در جنگ دوم جهانی، توانست این توهّم را ایجاد کند که شوروی یکی از دو ابرقدرت جهانی است. تقسیم جهان به دو قطب در کنفرانس یالتا، و اینکه رهبری شوروی توانست با استفاده از اختلاف در جبهۀ کشورهای غربی بخشهای مهمی از اروپای شرقی را به اردوگاه سوسیالیسم ضمیمه کند، موجب شد که روسیه به کشوری بزرگ و یک قدرت بزرگ تبدیل شود. اردوگاه سوسیالیسم برای استالین تجدید امپراتوری تزاری زیر پرچم دیکتاتوری حزب کمونیست شوروی بود. آنچه در این نظام خودکامه از تزار تا استالین تغییر پیدا کرده بود همانا تبدیل شدن ایدئولوژی سلطنت الهی تزار و مذهب اُرتودکُس به سیادت بلامنازع استالین و قرائت استالینی مارکسیسم بود، و تنها امر ثابت آن نیز برتری قوم روس بر همۀ اقوام تشکیل دهندۀ روسیۀ بزرگ بود.
این امپراتوری بزرگ استالینی بود که در بیرون اردوگاه سوسیالیسم به این توهّم دامن زده بود که گویا شوروی یکی از دو ابرقدرت جهانی است، تا جایی که مائو، متحد سابق روسیه در زمان استالین، و کسی که تجربۀ استالین را در ابعاد بزرگتری در چین تکرار کرد، نظریۀ «سه جهان» را مطرح کرد که در آن شوروی و ایالات متحده دو ابرقدرت به شمار میآمد. برابر این نظریۀ داهیانۀ مائو، از این دو ابرقدرت، شوروی «ابرقدرت بالنده» و ایالات متحده «ابرقدرت میرنده» بود و مائو بر آن بود که از آنجا که این قدرت اخیر در حال زوال است نیازی به مبارزه با آن نیست و باید جبهۀ مبارزه با استکبار جهانی را به مرزهای شوروی انتقال داد. اینکه رهبری مانند مائو، که دهههایی با وضع شوروی آشنایی داشت، از آن کشور دیدن کرده بود و واقعیت اسفناک روسیه را از نزدیک دیده بود، مرتکب چنین اشتباهی شده است شایان تأمل است، زیرا نظریۀ «سه جهان» مائو در دهۀ هفتاد میلادی صادر شده بود و اردوگاه سوسیالیسم در زمانی کمتر از دو دهه پس از آن دستخوش فروپاشی شد.
آنچه از این «ابرقدرت بالنده» ماند روسپیهای بسیار در پیادهروهای کشورهای اروپای غربی و انواع گروههای مافیایی در خیابانهای این کشورها بود. فروپاشی این «ابرقدرت بالنده»، افزون بر اینکه بیپایه بودن تحلیل مارکسیستی را نشان میداد، یک درس بزرگ نیز داشت و آن اینکه ابرقدرتی الزاماتی دارد که با صِرفِ پروپاگانادای دولتی در کشورهای استبدادی و هدر دادن پولهایی که باید صَرفِ دگرگونی در زیرساختهای کشور و رفاه مردم آن شود رسیدن به آن ممکن نیست. گام نخست برای تبدیل شدن یک کشور به قدرت بزرگ وجود نظام اقتصادی و سیاسی آزاد و حکومت قانون است تا همۀ افراد یک کشور بتوانند هدفها و ابتکارهای خود دنبال کنند و بتوانند سهمی در ثروت و بهرهای از قدرت داشته باشند. اینکه مسئولان کشوری اراده کنند تا کشور خود را به قدرتی در جهان تبدیل کنند، بویژه در کشوری که فساد همۀ نهادهای آن را به تباهی کشانده باشد، و با برکشیدن افراد کوتاهقدی که نهایت افق آنان از منافع خصوصی و محقر آنان فراتر نمیرود، مهمترین نشانۀ شکست محتوم چنین تجربهای است. این همان اشتباهی است که ویلادیمیر پوتین در فدراسیون روسیه مرتکب شد. او، به عنوان ناسیولیست افراطی روس، که میراثخوار دو تجربۀ شکست خوردۀ تزاری و سوسیالیستیـ استالینی است گمان میکند که شوروی استالین ابرقدرت بود و باید آن را احیا کرد. (1)
یکی از نشانههای ابرقدرتی در سالهای جنگ سرد داشتن قدرت نظامی بزرگ و تولید جنگافزارها بود. با این توهّم بود که پوتین وارد اوکراین شد و لابدّ، به عنوان رهبر ابرقدرت سابق، گمان کرده بود که در نخستین حملۀ ارتش سرخِ سابق آن ایالت «مثل برف آب خواهد» شد، اما نشد. چندان اهمیتی ندارد که در آینده در جبهههای جنگ چه اتفاقی خواهد؛ همین قدر که در این درگیری نابرابر خیالات پوتین در اوکراین در گام نخست تحقّق پیدا نکرده، و چنان جبهۀ مقاومتی در اوکراین باز شده که میتواند سرمشقی برای دیگر بخشهای «امپراتوری از همگسیخته» (2) باشد، دلیلی بر این مدعاست که ابرقدرتی با پروپاگاندا و پخش پول ممکن نمیشود. وانگهی، اینکه ابرقدرت دیروز امروز به تجهیزات کرۀ شمالی نیاز پیدا کرده قرینهای بر این واقعیت مناسبات بینالمللی است که فریب دادن افکار عمومی تا زمانی میتواند ممکن باشد، بویژه تا زمانی که محک تجربه در میان نباشد، اما نمیتوان با تکیه بر این توهّمها معادلات جهانی را بر هم زد.
یادداشت ها
(1) توهّم ابرقدرت بودن شوروی در زمان استالین و ضرورت احیای آن در همۀ سطوح رهبری آن کشور وجود دارد. من تجربهای از دیدار با رئیس مرکز مطالعات استراتژیکی روسیه دارم که جالب توجه است. پس از یک سخنرانی در یکی از اتاقهای فکر فرانسه، به دنبال حملۀ تروریستی به برجهای دوقلو در نیویورک، و انتشار مطلب در یکی از هفتهنامههای فرانسوی، مدیر آن مرکز به من اطلاع داد که روزنامۀ ایزوستیا حق انتشار آن مطلب را خریده و به روسی ترجمه کرده است. چند هفته پس از آن، همان شخص تلفنی به من گفت که مدیر مرکز مطالعات استراتژیکی روسیه در پاریس است و با خواندن آن مطلب علاقهمند شده است که دیداری با من داشته باشد. قرار گذاشتیم که با هم ناهار بخوریم و صحبت کنیم. آن شخص به ظاهر جزو به لیبرالهای روسیه به شمار میآمد، اما در انثای گفتگو اشارهای هم به کارهای استالین و از او تعریف کرد. ناچار شدم که نظر او را دربارۀ استالین بپرسم. او به اجمال گفت که کشتارهای استالینی در مقایسه با آنچه او برای عظمت روسیه و تبدیل آن به یک قدرت بزرگ کرده اهمیتی ندارد. مهم جایگاه روسیۀ بزرگ در جهان کنونی که آن را مدیون استالین هستیم و ...
(2) عنوان کتابی از خانم هلن کرر دانکوس، استاد علوم سیاسی در پاریس و عضو فرهنگستان فرانسه، که در زمان برژنف و در ارج ابرقدرتی شوروی توضیح داد که شوروی امپراتوری از همگسیختهای است و دیر یا زود فروخواهدپاشید.
دنباله دارد