۱۰ سپتامبر ۲۰۲۲

یکی از مهم‌ترین دلایل این شکست کوشش‌های ارتش امپراتوری روسیه در چیره شدن بر یک ایالت سابق این است که ایدئولوژی تزاری‌ـ استالینی روسیۀ بزرگ هم‌چون شیشۀ کبودی بود اجازه نمی‌داد رهبری روسیه تصوری از نفرتی که در دل اقوام وابسته به روسیه‌ـ شوروی موج می‌زند داشته باشد. یک امپراتوری در گذشته وجود داشت که مناسباتی پیچیده با اقوام تشکیل دهندۀ آن داشت. رُم باستان با تکیه بر نظریۀ pax romana مناسبات میان اقوام را مدیریت می‌کرد، اما آن نظریه مبتنی بر اجرای اصول حقوق رُمی بود و نه بربریت اسلاوی پوتین! یکی از مهم‌ترین مشکلات رفتار امپراتوری‌مآبی در جهان کنونی این است که هیچ ملّتی هر اندازه ناچیز که باشد به کمتر از یک امپراتوری بزرگ قانع نیست. در همسایگی ما دو کشور سوریه و عراق وجود دارد که رهبران پیشین هر دو، حافظ اسد و صدام حسین، نقشه‌ای خیالپردازانه برای سوریه و عراق بزرگ داشتند. اردوغان هم که هنوز مشکل قیمت نان را نتوانسته حل کند در رویای تورکیستانات بسیار بزرگی است که قرار است همۀ اقوام عقب‌ماندۀ آسیای مرکزی را زیر پرچم اسلام ناب رچپ طیّب متحد کند. خنده‌دارتر از همه در زمان ما والی یکی ایالات سابق است که می‌خواهد ایران را به حکومتی برگرداند که سه دهه بیشتر عمر ندارد. پوتین نیز در حملۀ به اوکراین در چنین توهّم‌هایی غرق شده بود و نمی‌دانست که اگر او قصد احیای ناسیونالیسم روس بزرگ را دارد هیچ دلیلی نداریم که زلنسکی هم چنین قصدی نداشته باشد. زلسنکی که کوتوله‌تر از الهام علیف نیست! وانگهی، اوکراین، به سبب قرار گرفتن آن در اروپا، امتیازهایی دارد که به آسانی می‌تواند از آن‌ها برای پیشبرد کار خود سود بجوید. 
یک نکتۀ را نیز باید افزود. هر نظری که نسبت به ناسیونالیسم داشته باشیم، زمان ما عصر ناسیونالیسم‌هاست. پوتین به همان اندازه ناسیونالیست است که زلنسکی! از کهن‌ترین روزگاران، همه می‌دانند که مناسبات میان ملّت‌ها «جنگ همه علیه همه» است. از این‌رو، هر ملّتی که اسلحه را بر زمین بگذارد در کام آن‌هایی خواهد رفت که جنگ‌افزار در دست دارند. پوتین در توهّم‌های تزاری‌ـ استالینی خود این نکته را نمی‌دانست، یا گمان می‌کرد که او جنگ‌افزار دارد، اما زلنسکی فاقد آن است. نظام ورشکسته‌ای که پوتین وارث آن بود با ادعاهای ناسیونالیستی روسیۀ بزرک سازگار نبود و تردیدی نیست که نمی‌توانست بر ناسیونالیسم اوکراین، که رهبری آن همۀ خُلَل و فُرَج ورشکستگی‌های روسیه را می‌شناسد، چیره شود. به احتمال بسیار، زلنسکی، به عنوان شهروند سابق شوروی، بیشتر از مأمور ک.ج.ب. همان شوروی می‌دانست که آن نظام سخت پوشالی بود، هم‌چون خری که در پوست شیر! محاسبه‌های پوتین در صورتی می‌توانست درست دربیاید که اوکراین در روزهای نخست حمله سقوط می‌کرد. در غیر این صورت ارتش پوتین در همان باتلاقی فرو می‌رفت که در اوج قدرت شوروی در افغانستان رفته بود. اگر روس‌ها در نهایت خفّت افغانستان را ترک کردند، به طریق اولیٰ، در اوکراین شکست می‌خوردند. این شکست اخیر، این فرق عمده را نیز با شکست پیشین داشت که آن شکست نخست به طور کامل پوشالی بودن ارتش شوروی را آشکار نکرد، اما وقتی ابرقدرتی کارش به جایی می‌رسد که از کرۀ شمالی جنگ‌افزار تهیه کند نشان از هبوطی دارد که آن ابرقدرت ناچار باید آن را تجربه کند. 
منظور من این نیست که شکست ارتش روسیه امری محتوم است؛ می‌خواهم بگویم که در چنین جنگ‌هایی، در عصر ناسیونالیسم‌ها، پیروزی از شکست فاجعه‌بارتر است. تجربۀ شکست فاجعه‌بار امریکا در ویتنام پیش روی ماست. فرانسوی‌ها در فرصت مناسب خود را از باتلاق هند و چین را بیرون کشیدند، اما امریکایی‌ها نفهمیدند که فرصت مناسب برای عقب‌نشینی چه زمانی است. عقب‌نشینی در جنگ می‌تواند خود نوعی پیروزی به شمار آید. معنای استراتژی همانا داشتن ارزیابی درست از این فرصت‌هاست. اوج گرفتن ناسیونالیسم‌ها موجب شده است که هزینۀ جنگ‌های برای تسخیر کشورهای دیگر بسیار افزایش پیدا کند. هیچ سرداری در هیچ جنگی نمی‌تواند بی‌هیچ عقب‌نشینی به هدف برسد و گرنه همۀ امکانات خود را نابود خواهد کرد. گسترش ایدئولوژی ناسیونالیستی خطر بزرگی برای جهان کنونی است و می‌تواند همان پی‌آمدهایی را داشته باشد که در سدۀ بیستم برای اروپا داشت. در این جنگ‌های بی‌حاصل، نزدیک به صد میلیون انسان در کام مرگ رفتند و چندین کشور نیز یکسره نابود شد. رجال برجسته و فرهیختۀ اروپا درس‌های باارزشی از آن شکست‌ها گرفته‌اند. پوتین تازه به میدان آمده و به عنوان یک جاسوس خرده‌پای سابق دیکتاتور نوخاسته‌ای است و نمی‌داند که رویاهای او جز در کابوس‌های هولناک قابل تعبیر نیست.

باری، شکست پوتین برای ما نیز یک درس بزرگی دارد : عمق استراتژیکی ایران هیچ جایی جز در درون مرزهای این کشور نیست. هیچ دشمن سابق نداریم که به مناسبتی به دوست تبدیل شود و آن دشمنی سابق را فراموش کند. خطای بزرگی است که اگر آن دشمن سابق در خطر افتاد او را به بهایی گزاف نجات دهیم. آن دوستی تازه خواهد گذشت و آن دشمنی طولانی سابق بازخواهد گشت. این داستان هولناک را بسیاری شنیده‌اند : می‌گویند آقا محمد خان قصد داشت یکی از فرماندهان خود را از دو چشم نابینا کند. او دلیل آورد که قبلۀ عالم سلامت باشد، من همانم که در یکی از جنگ‌ها ترا که در مردابی افتاده بودی و فرو می‌رفتی نجات دادم. قاجار گفت : بله، درست است، منظور من این است که آن دو چشمی که مرا در لجزار آن مرداب دید دیگر قوۀ بینایی نداشته باشد! مداخلۀ نظامی ایران در سوریه یک پی‌آمد مهم داشت و آن این‌که برای نجات یک دشمن سابق یک دوست قدیمی را به دشمن سرسخت تبدیل کرد. ایران می‌تواند دوستی ظاهری با عرب‌های منطقه داشته باشد، اما این دوستی ظاهری به دوستی باطنی تبدیل نخواهد شد، چنان‌که تاکنون نیز نشده است. ایران و کشورهای عربی منافعی دارند که می‌توانند در محدودۀ آن منافع مناسبات حسنه‌ای با هم داشته باشند، اما این مناسبات، تا اطلاع ثانوی، به دوستی تبدیل نخواهد شد.
این نکته‌ای است که پوتین نمی‌دانست. کشورهای سابق اردوگاه سوسیالیسم، یعنی مستعمره‌های سابق، دشمنان قسم خوردۀ روسیه بودند، اگرچه به ظاهر سران آن‌ها با رهبران شوروی در مغازلۀ دائم بودند. جای شگفتی است که پوتین، جاسوس سابق در آلمان شرقی، نمی‌دانست که مردم آلمان و دیگر کشورهای اروپای شرقی چه نفرتی از ارباب روس خود دارند و اینک که با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم این جمهوری‌های سابق جان سالم به در برده‌اند بار دیگر در کام روسیه نخوانند رفت. (1) دانستن اندکی تاریخ در چنین مواردی به کار می‌آید، اما مشکل این است که بزرگ‌ترین درس تاریخ این است که دیکتاتورها هیچ درسی از تاریخ یاد نمی‌گیرند. در مورد روسیه نیز دوستی ظاهری دشمنان سابق فریبنده بود و پوتین را به بیراهۀ جنگ امپریالیستی راند. 
در سوریه و کشورهای عربی منطقه، که همه مستعمره‌های سابق اروپا هستند، ناسیونالیسمی وجود دارد که در ایران ناشناخته است. بسیاری از مسئولان ایران نیز تاریخ نمی‌دانند که بدانند بخش‌هایی از خاور میانه، که اینان گمان می‌کنند ناحیه‌هایی از امّت هستند، بزرگ‌ترین دشمنان همدیگر نیز هستند. مذهب مختار در بسیاری از این کشورها ناسیونالیسم سدۀ نوزدهمی قدرت‌های استعماری اروپاست که آن را با عصبیت عربی و اسلام خلافت درآمیخته‌اند. ایران، به دلایل پیچیدۀ تاریخی، کشوری ناسیونالیست نبوده است و از این‌رو گروه‌ها و سازمان‌های کوچکی که در دهه‌های گذشته با ایدئولوژی ناسیونالیستی تشکیل شده‌اند هیچ یک نتوانسته‌اند به حزب یا گروه فراگیر تبدیل شوند. ایران، به لحاظ این‌که یک واحد بزرگ فرهنگی بود و نیروی جاذبه‌ای نیز که اجزای آن را به ربط می‌داد فرهنگی بود، مکان مناسبی برای رشد اندیشۀ ناسیونالیستی نبود. حکومتکران ایرانی نمی‌توانند ندانند کجا حکومت می‌کنند. به دو دلیل وضع تاریخی، و پی‌آمدهای ناسیونالیسم در زمان ما، ایران، بویژه در شرایط کنونی، که تباهی و عدم کارآیی در درون مرزهای آن بیداد می‌کند، توان درگیر شدن در مناسبات کنونی مبتنی بر ناسیونالیسم را ندارد. این درگیری تنها می‌تواند نیروهای کشور را به هدر دهد و، در شرایط بحرانی ناشی از هدر دادن امکانات آن، کشور را تا لبۀ پرتگاه فروپاشی از درون سوق دهد.

یادداشت

(1) من در تابستان سال 1976، در اوج ساختمان سوسیالیسم، با یک گروه کوچک دانشجویان علوم سیاسی فرانسوی، چند هفته‌ای را در دانشگاه ورشو گذراندم. آن‌چه بیش از همه جلب نظر می‌کرد نفرت دانشجویان، و البته عامۀ مردم لهستان، از روس‌ها بود. در آن زمان، بیش از سه دهه از آغاز ساختمان سوسیالیسم گذشته بود، اما نشانه‌های شکست در همۀ شئون اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی لهستان آشکارا دیده می‌شود. مردم لهستان به درستی استعمار روس‌ها را عامل ورشکستگی اقتصاد کشور خود می‌دانستند.

دنباله دارد