۱۱ سپتامبر ۲۰۲۲
شاید، بسیاری از خوانندگان این تأکید مرا بر این‌که ایران نظریۀ ناسیونالیستی ندارد نظری خلاف‌آمد عادت بیابند. ما از نویسندگان بیگانه یاد گرفته‌ایم، و تکرار می‌کنیم که ایرانیان سخت ناسیونالیست هستند. دربارۀ این نکتۀ ظریف از تاریخ ایران، ایرانیان به همان اندازه بی‌اطلاع هستند که نویسندگان بیگانه! ناسیونالیسم ایدئولوژی کشورهای اروپایی است و از طریق استعمار اروپایی نیز در کشورهای دیگر، بویژه کشورهایی که عربی خوانده می‌شوند، پراکنده شد. ایرانِ تاریخی نوعی از میهن‌دوستی را می‌شناخت که ربطی به ایدئولوژی ناسیونالیستی نداشت. ناسیونالیسم اروپایی پیوندهایی با برتری نژادی دارد که نمونۀ بارز و افراطی آن ناسیونال‌ـ سوسیالیسم آلمانی بود. شالودۀ دولت‌های ملّی اروپایی که بر روی ویرانه‌های فروپاشی امّت مسیحی در پایان سده‌های میانه ایجاد شدند، در تعارض با وحدت امّت مسیحی، تمایزهای قومی بود. از این حیث، وضع ایران به همین نظام اخیر شباهت بیشتری داشت تا دولت‌ـ ملّت‌های اروپایی. این مقایسه، اگرچه چندان وجهی ندارد، اما از این حیث اهمیت دارد که نظام فرمانروایی ایران وحدت کثرت اقوام ایرانی و غیر ایرانی بود و هست. ایران چون وحدت کثرت بود نمی‌توانست ناسیونالیست باشد. به این اعتبار، همۀ تجزیه‌طلبان کنونی ناسیونالیست‌های بدی هستند و کوشش می‌کنند این گفتار را به کشور تحمیل کنند. از این‌رو، زمانی که چند سال پیش داریوش شایگان در مصاحبه‌ای با مهرنامه گفت که «ایران همیشه امپراتوری بوده است» در سرمقالۀ سیاستنامه نوشتم که این حرف درست نیست. ایران، به عنوان وحدت کثرت، در مقایسه با رُم باستان، نظامی متمایز بود. به همین دلیل است که pax romana داریم، اما pax persica نداریم.
یکی از اشتباه‌هایی که در نخستین سال‌های آغاز انقلاب برخی از مسئولان مرتکب شدند این بود که گفته شد : «معنی ملّیت این است که ما ملّت را می‌خواهیم، ملّیت را‌‎ ‌‏می‌خواهیم، و اسلام را نمی‌خواهیم.» اگر درست فهمیده شده باشد، ملّیت ربطی به دین ندارد؛ دین یکی از شئون یک ملّت است و اگر ملّتی نباشد دینی نخواهد بود. در تفسیر ایدئولوژیکی دین، دین امری مساوی با ملّیت تلقی شده و رقیب آن است. نیازی به گفتن نیست که نه تنها این نظر از بنیاد نادرست است، زیرا اگر به عنوان مثال ایران، و چند ناحیۀ ناچیز در خاور میانه، نباشد تشیعی نخواهد بود، نخستین آسیبی که می‌تواند از این رقابت دین و ملّیت پدید آید بر خود دیانت وارد می‌شود. این‌ها چیزهایی نیست که مردی عامی و مغرض مانند علی شریعتی بتواند بداند. او در زمان خود شمشیر را از رو بسته بود؛ امروز، کسی نیست که نداند که او با همین شعارهای نسنجیده اهل دیانت را در چه پرتگاهی راند. من نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که بسیار طولانی خواهد بود، اما می‌خواهم بگویم که تضعیف ملّیت ایرانی آسیب‌هایی نیز بر حس دینی بسیاری از ایرانیان وارد کرد که لابدّ اهل دیانت بهتر از من می‌دانند. نکته‌ای که این‌جا می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که چه ملّیت را اصل بدانیم و چه دیانت را باید بگوییم که توسعه‌طلبی ایرانی به نام هیچ یک از این دو مقوله ممکن نیست. ایرانیان نه ناسیونالیست در معنای رایج کلمه هستند که به نام ملّیت در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کنند و نه تصور صلیبی از دیانت خود دارند که تا قطرۀ خون پیه دفاع از امثال اسدها را بر تن خود بمالند. ایرانیان با شدت و ضعفِ بسیار میهن خود دوست دارند و گروه‌هایی از آنان نیز دیانتی دارند که پیشتر خصوصی بود، اما شریعتی آن را به میدان رقابتی کشاند که تاکنون جز آسیب بر آن وارد نشده است.
آن‌چه تا کنون از سیاست نادرست عَلَم کردن دیانت در برابر ملّیت حاصل شده تضعیف بنیان هر دو این‌هاست. می‌توان با بَزَک کردن ظاهر دیانت، و ادعاهای عجیب و غریب دربارۀ دینِ «ما»، دلخوش کرد که در حال صادر کردن انقلاب دینی هستیم، اما اگر این پربها دادن به دیانت به معنای خفّت دادن به ملّیت باشد، که هست، آن‌چه به دست خواهد آمد وهن به ساحت اساسی یک کشور است. سفیر سابق روسیه که در ورودی الهیه نشسته بود و مانند گذشته انگشت در چشم مردم ایران می‌کرد تنها به ملّیت «ناسیونالیستی» ما توهین نمی‌کرد، بلکه به ایرانی به عنوان یک ملّت توهین می‌کرد که دیانت این ملّت هم بخشی از آن است. به برادران طالب نگاهی بکنید! آن‌ها تنها افغانستان را نابود نمی‌کنند؛ افغانستان با همۀ شئون آن را نابود می‌کنند. از طالب افغانی انتظار نمی‌رود که چنین ظرافت‌هایی را بفهمند. در ایران هم می‌توان همان تجربه‌ها را تکرار کرد، اما لاجرم اندکی زحمت ما می‌دارید، ولی بیشتر از آن عِرضِ ما می‌برید. از زمان آل احمد و شریعتی، پیش از انقلاب، و از آغاز انقلاب تاکنون، این نکته درست فهمیده نشده است. اعتباری که شریعتی در دفاع از «دین انقلابی» به ایدئولوژی بخشید، این خطر را داشت که ملّیت را تضعیف کند، اما بنیان دین به عنوان ابزار حکومت را استوارتر نکرد. مردمی که نه دین دارند و نه آزاده‌اند در معرض این خطر قرار دارند که در توهّم پوتین به عنوان «تجسم معنویت» تکیه بر سرنیزۀ خودکامه‌ای نابکار بدهند. ایران منافعی ملّی دارد و کسانی که این منافع را با یک «فتوکپی قرآن» سودا کنند نه تنها به سفیر روس اجازه می‌دهند که به ملّیت ایرانی توهین کند، بلکه دین را نیز به «فتوکپی» آن فرومی‌کاهند.
باری، تسخیر اوکراین و ضمیمۀ آن به روسیۀ بزرگ، اگر به فرض محال، با موفقیت پیش برود، گام بعدی برخی از جمهوری‌های پوشالی قفقار خواهد بود و تردیدی نیست که ایران گام است. البته، من احتمال نمی‌دهم که پوتین بتواند تا این‌جا پیش برود. پیشتر نیز چنین کوششی برای توسعه‌طلبی در گرجستان شکست خورده است. روسیۀ کنونی ضعیف‌تر از آن زمان است و ناسیونالیسم کنونی اوکراین نیرومندتر از ناسیونالیسم گرجی! در شرایط کنونی رابطۀ نیروها در منطقه، امکان رسیدن ارتش روسیه به مرزهای ایران بسیار اندک است. به نظر من خطر واقعی جای دیگری است. فساد در نظام سیاسی کشور و ژرفای تباهی در حکومتگران به درجه‌ای رسیده است که بعید می‌نماید کشور آینده‌ای درخشان داشته باشد. همۀ امکاناتی که می‌بایست صرف آبادانی کشور و رفاه مردم آن می‌شد در جبهه‌هایی که شکست در آن‌ها محتوم بود تلف شده است. ایران حتیٰ اگر بتواند بقای حکومت اسد را برای ابد تضمین کند و عربستان را از یمن بیرون کند، در این مناطق نمی‌تواند نفوذ مؤثر و طولانی مدت داشته باشد. پیشتر، گفتم که اسد، مانند صدام و جانشینان او، دشمنان دیرین ایران هستند، دوستی احتمالی تاکتیکی با آن‌ها آن دشمنی را به دوستی استراتژیکی تبدیل نخواهد کرد. این ارزیابی را می‌توان به همۀ کشورهای عربی‌ـ سنّی منطقه تعمیم داد. ایران نه امکانات مادی چنین توسعه‌طلبی را دارد و نه چنان ناسیونالسیمی که، مانند آلمانی‌ها در جنگ دوم، بخواهد تا آخرین قطرۀ خون در راه یمنی، فلسطینی و اسد ایستادگی کند. شش هفت میلیونی رفته‌اند، هفت هشت میلیونی نیز می‌توانند بروند. اگر این اتفاق بیفتد فاجعه‌ای برای ایران خواهد بود که همۀ قدرت‌هایی جهانی، در اروپا و امریکا و نیز در چین و روسیه، در مورد آن توافق دارند و آن تبدیل ایران به کرۀ شمالی است که یکی از الگوهای فرمانروایی حکومتگران ماست.


به نظر من، غربی‌ها اعتقاد دارند که حالا که نمی‌شود کشوری را مهار کرد هیچ دلیلی ندارد که آن را نابود نکنیم. اندک اخلاقی که در غرب در سیاست وجود دارد، چین و روسیه از این یک ذره نیز عاری هستند. همین کرۀ شمالی از اقمار شوروی و چین بوده است. نه تنها این وابستگی به شوروی و چین مانع از این نشده که کشوری کم‌توسعه و وابستۀ چین بماند، بلکه موجب خرسندی خاطر کشورهای غارتگری مانند چین و شوروی نیز هست. راهی را حکومتگران ایران برگزیده‌اند همان راه کرۀ شمالی است. اگر ماجراجویی پوتین ادامه یابد، و حکومتگران ما بخواهند با طناب این «تجسم معنویت» در چاه ماجراجویی‌های روسیه و پیروی از سیاست‌های استعماری چین بیفتند این کشور آیندۀ فاجعه‌باری خواهد داشت. شبح همین فاجعه اینک در آستانۀ در ایستاده است. از دوستی با کشورهای کمونیستی جز زمین‌های سوخته چیزی نمانده است. این همان سیاسی است که چپ داخلی نیز آن را دنبال می‌کند. دلیل من این است : تا زمانی که حکومت به طور کامل در کام چین و روسیه نرفته بود رفقای جاسازی شده در انواع دانشکده‌ها و نهادها منتقدان سرسخت سیاست‌های دولت بودند، اینک که کار به انجام رسیده از این کشتگان بلاهت صدایی نمی‌آید. این رفقا، دست در دست برادران حزب‌اللهی، در ساحل امن نشسته‌اند و به ریش ملّت ایران و کسانی که آنان را استاد کرده‌اند می‌خندند. کشوری که چنین دوستانی دارد نیازی به دشمن ندارد!

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha