۱۷ آگوست ۲۰۲۲

یکی از مشکلات دیکتاتوری‌ها این است که تصور درستی از گذشته ندارند، از آن درس نمی‌گیرند و بسیاری از اشتباه‌های آن‌ را تکرار می‌کنند. در ظاهر چنین می‌نماید که حکومت پوتین گسستی از سیاست‌های شوروی است، در حالی‌که ادامۀ آن استبداد چنان ریشه در مرده‌ریگ خودکامگی تزاری‌‌ـ اُرتودکسی داشت که امکان تصفیه حساب با آن را کمابیش غیر ممکن می‌کرد. آن نوع از سلطنت، که میراث ایوان مخوف بود، با تضعیف اشراف یا بایارها روسیه را متحد کرد و البته ادعای سلطنت جهانی داشت. پطر کبیر بود که در فاصلۀ اندکی بیشتر از صد سال پس از ایوان مخوف راه او را دنبال کرد و سلطنت مطلقۀ امپراتوری روسیه را بنیاد گذاشت. دورۀ مشروطیت روسیه بسیار کوتاه بود و این اجازه را به روسیه نداد که بتواند نیروهای آزادی‌خواه پرورش دهد. این سال‌های کوتاه مشروطیت با انقلاب بلشویکی به پایان رسید و با مرگ لنین و استقرار نظام خودکامۀ استالین نیز روسیه راه ایوان مخوف و پطر کبیر را دنبال کرد. اگرچه انقلاب بلشویکی می‌خواست گسستی با روسیۀ رومانوف‌ها ایجاد کند، اما با استالین در صورت دیگری نظام خودکامۀ کهن را تجدید کرد و ناحیه‌های بزرگی از شرق اروپا تا خاور دور را تحت سلطۀ حزب کمونیست شوروی درآورد.
روسیۀ تزاری، به عنوان یک امپراتوری خودکامۀ شرقی، نظامی متجاوز و مهاجم بود. یک نمونۀ جالب توجه از این یورشگری روسی اشغال بخش‌های مهمی از ایران بزرگ بود که با استفاده از ضعف دولت مرکزی قاجاری، و بی‌خبری رجالی که هیچ اطلاعی از آداب حکمرانی زمان خود نداشتند، به کشور تحمیل شد. محمد علی فروغی در کتاب خلاصۀ تاریخ ایران خود تحمیل این شکست و قرارداد ناشی از آن را به درستی «وهن بزرگ به مردم ایران» نامیده و آن دو را از پی‌آمدهای همین بی‌خبری مزمن رجال ایران می‌داند. اتحاد جماهیر شوروی، با زوال توهّم‌های نخستین ایدئولوژی بلشویکی که گمان می‌کرد دوران تاریخی جدیدی آغاز شده است، بویژه با مرگ لنین، ادامۀ همین روسیه بود و همین نظام جدید در صورت دیگری سیاست‌های توسعه‌طلبانۀ روسیۀ تزاری را دنبال کرد. با پایان جنگ دوم جهانی، و شکست ناسیونال سوسیالیسم در آلمان، بخش‌های بزرگی از اروپای شرقی و مرکزی به تصرف ارتش سرخ درآمد و شوروی توانست از طریق حزب‌های کمونیست این کشورها سلطۀ خود را بر آن‌ها برقرار کند. بدین سان، شوروی توانست مرزهای خود را تا اروپای مرکزی، آلمان شرقی، چک و اسلواکی گسترش دهد و این آغاز توسعه‌طلبی جدید امپراتوری روسی بود. پیشتر، تروتسکی گفته بود که اگر ساختمان سوسیالیسم در یک کشور محدود بماند در درون خفه خواهد شد و برای این‌که چنین اتفاقی نیفتد باید نظریۀ «انقلاب مداوم» را دنبال کرد. استالین، که «ساختمان سوسیالیسم در یک کشور» را ممکن و حتیٰ مطلوب می‌دانست، از مخالفان سرسخت تروتسکی و نظریۀ «انقلاب مداوم» او بود و پیشتر گفتم که رقیب خود را به تبعید در مکزیک فرستاد و یکی از آدمکشان او نیز رقیب را از پای درآورد، اما آن‌چه در دعوای تروتسکی‌ـ استالین نادرست بود، وارد کردن سوسیالیسم برای توجیه توسعه‌طلبی بود. روسیه – به عنوان یک امپراتوری – قدرت امپریالیستی بود و جز آن نمی‌توانست باشد. امپراتوری‌ها برحسب تعریف قدرت‌های امپریالیستی هستند و حتیٰ اگر لنین با همۀ آیدال‌های سوسیالیستی خود زنده مانده بود شوروی راه روسیۀ تزاری را دنبال می‌کرد. بی‌آن‌که بخواهم در این بحث پیش بروم باید نظر خواننده را به این نکته جلب کنم که ایران، به عنوان ایرانشهر، این‌جا شکست خورد، و باید می‌خورد. ایران بزرگ فرهنگی، چنان‌که پیشتر گفتم، به خلاف نظر شایگان، «امپراتوری» نبود که بتواند سیاست امپریالیستی داشته باشد. ایران، از همان آغاز، ایرانشهر بود، و ایرانشهر بازماند.

از کهن‌ترین روزگاران تاریخ ایران، سیاستِ ایران عین فرهنگ آن بود. اگر بخواهم برای تقریب به ذهن اندکی به زبان مذهبی سخن بگویم، می‌توانم گفت که نمونۀ پیامبر بنی‌اسرائیل در عهد عتیق داوود نبی بود که به تعبیری که در قرآن آمده : «مُلک استوار، حکمت و فصل‌الخطاب» به او داده شده بود، در حالی‌که پادشاه ایرانشهر کوروش بود که در قرآن از او به ذوالقرنین تعبیر شده است. آیه‌های هشتاد و سه تا هشتاد و پنج سورۀ کهف دربارۀ کوروش‌ـ ذوالقرنین می‌گوید : «و از تو درباره ذوالقرنین می‌پرسند. بگو : برای شما از او چیزی می‌خوانم. ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. او نیز راه را پی گرفت.»چنان‌که ملاحظه می‌شود تعبیر «شَدَدنا مُلکَه» دربارۀ کوروش به کار نرفته، بلکه گفته شده است : «وَ آتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيءٍ سَبَبًا». من نمی‌خواهم وارد مباحثی شوم که تفسیرهای گوناگونی از آن‌ها عرضه شده است، اما همین قدر می‌خواهم بگویم که نمی‌توان به تمایزی که پیوسته میان شیوۀ فرمانروایی ایرانیان و دیگران وجود داشته است، مُلک استوار و سبب‌ها، بی‌اعتنا ماند. ایرانِ ایرانشهری نظامی فرهنگی، یعنی به تعبیر قرآن ناظر بر «سبب‌ها»، بوده است و تردیدی نیست که از زمانی که سیاست‌های امپریالیستی دوران جدید مذهب مختار همۀ قدرت‌های بزرگ شد ایرانِ فرهنگی نمی‌توانست با سیاست فرهنگی در برابر سیاست‌های بی‌فرهنگی پایدار کند. شکست ایرانی که در قفقاز و آسیای مرکزی تنها گستره‌ای فرهنگی بود، در برابر توسعه‌طلبی امپریالیستی تزاری محتوم به شکست بود. ایران، و وزیر دارالسلطنۀ تبریز، میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام، همین قدر کوشش می‌کردند، با تکیه بر قاعدۀ یَد، آن‌چه را که از آنِ ایران بود نگاه دارند که آن نیز با امکانات اندک و ناچیز دارالسلطنه ناممکن بود. با آغاز عصر امپریالیسم و توسعه‌طلبی قدرت‌های بزرگ، امنیت مرزهای کشور در صورتی ممکن می‌شد که نیروی جاذبۀ فرهنگی ممالک محروسه قدرت بازدارنده‌ای را در برابر یورش‌های بیگانان ایجاد می‌کرد. با فروپاشی از درون نظام ممالک محروسه، که از ویژگی‌های فرسایش قدرت مرکزی ایران در دورۀ قاجاری بود، این قدرت بازدارنده یکسره فرسوده شده بود. بار دیگر، به این بحث باز خواهم گشت؛ این‌جا می‌خواهم بگویم که تبدیل روسیۀ تزاری – و پس از آن شوروی – به یک قدرت بزرگ امپریالیستی با افول قدرت مرکزی ممالک محروسه همزمان بود و ایران ناچار می‌بایست به کشوری وابسته به برآیند بازی قدرت‌های بزرگ تبدیل شود. 
از دیدگاه منافع و مصالح ایران، تشکیل اتحاد جماهیر شوروی ناظر بر تجدید قدرت روسیۀ تزاری بود و، به عنوان یک قدرت امپریالیستی، همان هدف‌هایی را دنبال می‌کرد که از زمان پطر کبیر دنبال شده بود. مهم نیست که قدرت‌های امپریالیستی در دوره‌ای از تاریخ در صورت کدام نظام حکومتی ظاهر می‌شوند؛ آن‌چه تداوم پیدا می‌کند باطن توسعه‌طلبی آن‌هاست. روسیه‌ـ شوروی یکی از بارزترین این قدرت‌های امپریالیستی است. روسیه به شوروی تبدیل شد، اما جاسوسان روسیۀ بزرگ تنها ظاهر عوض کردند. از تشکیل حزب کمونیست تا گروه پنجاه و سه نفر، از جعفر پیشه‌وری و پادوهای او تا تشکیل حزب توده و افسران جاسوس او در ارتش ایران، که تاکنون با رنگ و لعاب شعر شاعرانی که هم سری در طویله داشتند و هم در آخور اسطوره‌ای از آنان پرداخته شده، همه، آگاهانه یا در مواردی ناآگاهانه، در خدمت توسعه‌طلبی روسیۀ بزرگ و دیگر قدرت‌های بزرگ بودند. امروزه، پوتین بر مرده‌ریگ همین سیاست توسعه‌طلبی تکیه کرده است. آسیای مرکزی و قفقاز کنونی، که از فروپاشی امپراتوری تزاری‌ـ استالینی فراهم آمده‌اند، باید بتوانند با میراث شوم نظام سلطۀ روسی کنار بیایند. بدا به حال کشورهایی که نتوانند سیاست ملّی قدرتمندی تدوین کنند، چنان‌که ارمنستان یکی از آن‌هاست! توهّم «معنویتی» که یکی وزیران پیشین در ناصیۀ پوتین دیده به معنای این است که او نیز مانند بسیارانی در این کشور از سیاست هیچ نمی‌داند و گویا گمان می‌کند که «گربه‌ای که عابد و مسلمانا» شده باشد، اگر شده باشد، موش نمی‌گیرد. از دیدگاه موش، فرقی میان گربه عابد و مسلمانا و گربه‌ای که هنوز به اسلام مُشرَّف نشده وجود ندارد. در بازی قدرت، برندگان کسانی هستند که توهّمی ندارند. بسیاری از برندگان می‌دانند که «معنویت» خیالی بیش نیست، اما اکثر بازندگان کسانی هستند که نمی‌دانند که راهی که در سیاست از سنگلاخ معنویت می‌گذرد به گورستانی می‌رسد که کشتگانِ بی‌کفن و دفنِ بی‌جرم و بی‌جنایت بسیاری در آن خفته‌اند. 

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha