۵ اکتبر ۲۰۲۲
گفتم که انقلاب ملّی «انقلابِ در انقلابِ» یک ملّت تاریخی برای بازپس گرفتن حقوقِ از دست رفتۀ تاریخی است. این «انقلاب» جنبشی در خلاف جهت انقلابی است که پیشتر موجب از دست رفتن حقوق ملّت شده بود. انقلاب ملّی، به معنایی که من به کار می برم، در تداول کهنتر آن در اروپای آغاز سدۀ بیستم، انقلاب یک ملّت، و نیز جنبش قانونخواهی، است. در ایران، چنانکه بارها گفتهام، خاستگاه ملّت، در معنای جدید آن، «امر ملّی قدیم» بود و همین امر ملّی «قدیم»، با مشروطیت، صورتی نوآئین به خود گرفت و ملّت «جدید» ایران را به وجود آورد که از کهنترین روزگاران امری پیچیده بوده است. این ملّت، از همان کهنترین روزگاران، وحدت کثرتها بود و در تحول تاریخی آن نیز بازماند و به هر مناسبتی در صورتی نوآئین، بار دیگر، پدیدار شد. پیشتر، بارها، گفتهام که مجلس اول مشروطیت، برابر صورت مذاکرات آن، همان مکان پدیدار شدن این نظام گفتاری ملّتِ واحد در کثرتِ آن بود. در آن زمان تاریخی و مکان جغرافیایی، در جریان جنبش مشروطهخواهی، بود که ملّت ایران تجسم بیرونی پیدا کرد و روح خود را نیز در «پیکر سیاسی» – body politic در تداول نویسندگان سیاسی – ایران دمید. در آن زمان و مکان، وحدت تاریخی «ما» تحقّق پیدا کرده بود و به طور اسرارآمیزی ماند. پیشتر نیز توضیح دادهام که جنبش مشروطهخواهی، به خلاف برخی دیگر از انقلابهای دوران جدید، مبتنی نظریهای یا نظام گفتاری نبود، اما با پیروزی آن جنبش و تشکیل مجلس اول، «در عمل»، تدوین شد. این سخنان را از این حیث تکرار میکنم که این جنبش کنونی همسانیهایی با «انقلابِ» نخست مشروطیت دارد و مهمترین آن همسانیها این است چون انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق است، از بنیاد خشونتپرهیز است. اشارهای که پیشتر به سخن یکی از نویسندگان زمان مشروطه کردم، مبنی بر اینکه «انقلاب سفید ایران به انقلاب سرخ تبدیل شد»، ناظر بر این یک نکتۀ پراهمیت بود که انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق از بنیاد با خشونت تعارض دارد، مگر اینکه بر آن تحمیل شود.
در جنبش کنونی، «ملّت» ایران، از آنجا که قانونخواه است، به طور غریزی، این را میداند و از زمان پیروزی مشروطیت نیز میدانست. رخدادهای مشروطیت نشان داد که محمد علی شاه نمیدانست؛ من گمان میکنم بسیاری از حکومتگران کنونی نیز نمیدانند. بنابراین، اگر این «انقلاب سفید نیز به سرخ تبدیل شود» تاریخ مسئولیت آن را در کارنامۀ اینان خواهد نوشت. این سخنان پیچیده را به عمد پیچیدهتر میگویم که بگویم که انقلاب ملّی ایران همه چیز است مگر آنکه تحلیلگران رسانهها و، بدتر از آن، سلبریتیها ادعا میکنند. خود اینان به عنوان شهروندان کشور میتوانند قابل احترام باشند، اما عقایدشان به هیچ وجه! مگر اینکه کسی از میان آنان سخنی قابل اعتنا بگوید. گروههایی از اینان، در حوزۀ عمومی، از مشکوکترین افراد فراهم آمدهاند. به عنوان مثال، وقتی خوانندهای ادعا میکند که سیاسی نیست و به مناسبت دیگری نیز ناگهان سیاسی میشود شارلاتانی است که به نرخ روز و از جیب مردم نان میخورد؛ نه آن سخن نخست او ارزشی دارد و نه، به طریق اولیٰ، این سینه چاک کردن کنونی برای مردم! ایرانیان، بهرغم ادعایی که در مواردی دارند، علاقۀ بسیاری نیز به تأئید دیگران – بویژه بیگانان – دارند. بدیهی است که باید بسیار سپاسگزار بود که دیگران از ما حمایت میکنند، اما حمایت آنان، اگر اعتباری سخنان آنان نداشته باشد، ارزش و اعتبار چندانی ندارد و نباید به هر مناسبتی تکرار کرد که فلان به اصطلاح سلبریتی، که مشکل خواب دارد و ...، چه مزخرفی میگوید. وظیفۀ کنونی ما فهمیدن از درون اتفاقی که در حال افتادن است. توضیح من نیز مبنی بر اینکه رخدادهای کنونی انقلابی ملّی در انقلاب است، به هیچ وجه، تحمیل «نظری» بر عملی که در حال انجام است نیست، بلکه برعکس افکندن پرتوی بر «عمل» ملّت است تا برخی از زوایای اتفاقِ در حالِ افتادن روشن شود و منتظر نباشیم که منجیانی مانند چامسکی و ژیژک به فریاد ما برسند. هر نظریهای که بتوان دربارۀ رخدادهای کنونی مطرح کرد فرضیهای برای فهمیدن اتفاقی است بیش از صد سال است که در ایران در حالِ افتادن است. نظریۀ منسجم زمانی تدوین خواهد شد که اتفاق افتاده و به پایان رسیده باشد.
به عنوان مثال، آنگاه که ژیژکنامی ادعا میکند که از ایران یاد میگیرد و میداند که بزودی در امریکا و لهستان هم همین اتفاق خواهد افتاد باید گفت که همین یک ادعا مرتبۀ فلسفهدانی «ملیجکالفلاسفه» را نشان میدهد. پیشتر نیز فیلسوفی جدیتر از این دلقک دستخوش توهّم دیگری شده و به حساب مردم ایران ادعاهایی کرده بود، اما شگفت اینکه اولین شکستخوردۀ انقلاب اسلامی همان فوکو بود. انقلاب «ملّی» ایران اگر تنها یک درس داشته باشد ردِّ تئوری «انقلاب» همان ژیژک و شرکای او در داخل کشور است. وانگهی، در این انقلاب کنونی ایران چه اتفاقی میافتد که قرار است هم در امریکا و هم در لهستان بیفتد؟ گویا این ملیجک هم مانند مُقلِّدان داخلی او فکر میکند آنچه در ایران اتفاق میافتد علیه نئولیبرالیسم است که وجه اشتراک امریکا و لهستان هم هست، یا باید باشد. اینکه چرا هر به اصطلاح سلبریتی به خود اجازه میدهد، ضمن مشغولیتهای بسیار دیگری که دارد، نظری هم دربارۀ ایران بدهد بر من معلوم نیست، اما یک نکته روشن است و آن اینکه ایرانی تاریخ میسازد، ولی منتظر است هر کسی نیز که هِرّ را از بِرّ تشخیص نمیدهد تأئید کند که او کار مهمی انجام داده است. اصطلاح زشت سلبریتی، که از سر ناچاری به کار میبرم، حتیٰ اگر فیلسوفی در حدِّ فوکو یا آدم متوسطی مانند ژیژک بوده باشد، به کسی گفته میشود که همه چیز در خدمت شهرت اوست و جز برای افزودن بر این شهرت دهان باز نمیکند، و دست نمیجنباند. اینکه اینک همان بزرگوار هوادار زن یا جوان ایرانی شده است معلوم است که این هواداری چند نفری بر شمار دنبال کنندگان وِل مُعطَّل او میافزاید، و این درآمد دارد. رخداد مهم در «نظریه» اتفاق نمیافتد، نظر تابع عمل است و فهم این عمل کنونی جز برای کسانی که عمل آنان تحولی در تاریخ ایجاد میکند، پیش از آنکه به پایان رسیده باشد، ممکن نیست. کسانی مانند فوکو و ژیژک آشوبطلبان حرفهای هستند و هیچ چیزی مانند آشوبطلبی از انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق ملّت بیگانه نیست. اینکه ژیژک و یاران او پای امریکا و لهستان را نیز به وسط میکشند به معنای این است که نمیدانند چه اتفاقی در ایران میافتد. اینان در امریکا و لهستان به دنبال سرنگونی حکومت قانون هستند، هم چنانکه فوکو در ایران بود، و این ربطی به انقلاب ملّی ایران ندارد که مهمترین هدف آن ایجاد حکومت قانون است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha