۸ اکتبر ۲۰۲۲

انقلاب اول مشروطه نیز مانند انقلاب ملّی کنونی جنبشی بدون رهبری بود. رهبری زمانی پیدا شد که آن انقلاب، با به توپ بستن مجلس ملّی، تعطیل شد و بازپس گرفتن آن به انقلابی دیگر نیاز داشت. در این انقلاب دوم، که ملّت و مجلس ملّی در برابر لوله‌های توپِ شاهِ بازیچۀ روس قرار گرفت، از این حیث به وجود رهبری نیاز پیدا کرد که قدرت سیاسی به خشونت دست زد و آن را نیز به مردم تحمیل کرد. محمدعلی شاه، اگرچه ادعا می‌کرد که امضای مشروطه را او از شاه فقید گرفته و خود را ضامن آن می‌دانست، اما اعتقادی به چنان نظامی نداشت. او دست‌پرودۀ آموزگار روسی بود و گسترۀ کشور او از محدودۀ سفارت زرگنده فراتر نمی‌رفت. آن‌چه او از سیاست جدید نمی‌دانست این بود که لوله‌های توپ روسی تا زمانی می‌تواند کارساز باشد که مردم تصمیم به پایداری نگرفته باشند. در برابر پایداری مردم، «به عنوان پیکر واحد» – en corps در تداول نویسندگان سیاسی – لوله‌های توپ نمی‌تواند کارساز باشد. در رویارویی میان یک ملّت، «به عنوان پیکر واحد»، ملّت سلاح خود را که در آغاز بی‌سلاحی است انتخاب کرده است، زیرا پیکار برای حقوق از دست رفته خود مهم‌ترین و برترین «سلاح» است. آن‌گاه که رویارویی آغاز شد انتخاب سلاح با قدرت سیاسی است و همین قدرت سیاسی سلاحی را که ملّت با آن حقوق خود را بازپس خواهد گرفت به او تحمیل می‌کند. این انتخابِ سلاح واپسینِ انتخاب دولت نیز هست! قدرت سیاسی اگر در معنای دقیق دولت باشد هرگز اجازه نمی‌دهد بحران ژرفایی بی‌سابقه پیدا کند و به این واپسین انتخاب بیانجامد. اگرچه ماکس وبر گفته بود که «دولت انحصار اِعمال خشونت» را دارد، اما قدرت سیاسی که دولت باشد هرگز به این «انحصار» خود توسل نمی‌جوید و بابِ گفتگو و چانه‌زنی را همیشه باز نگاه می‌دارد، زیرا آن‌گاه که توپ‌های دو طرف به غریدن آغاز کردند احتمال شکست قدرت سیاسی بیشتر از احتمال شکست یک ملّت است. منظور من پیروزی در نخستین نبرد نیست، بلکه در نبرد «سرنوشت» است. به بیان دیگر می‌خواهم بگویم : یک ملّت حتیٰ اگر شکست بخورد پیروز است!
انقلاب ملّی، به معنایی که من به کار می‌برم، جنبش یک ملّت برای بازپس گرفتن حقوق ملّی است. در این انقلاب، مردم، یا ملّت، به عنوان «یک پیکر واحد»، نیازی به رهبری ندارند، زیرا همه به عنوان «یک پیکر واحد» رهبرند. گروه‌های پراکنده‌ای از افراد به رهبری نیاز دارند تا عمل آنان را هدایت کند و بتواند از این راه آنان را به صورت «یک پیکر واحد» سازمان دهد. این‌که می‌گویم انقلاب «ملّی» انقلاب یک ملّت تاریخی واحد است ناظر بر همین نکتۀ پراهمیت است که هم مشروطیت رهبری جز ملّت واحد نداشت و هم در جنبش کنونی معجزۀ تجدید وحدت ملّی و آگاهی از آن به وقوع پیوسته و ملّت را از حقوق خود آگاه ساخته است. این خودآگاهی ملّی و آگاهی از حقوق ملّی به نوعی رهبری جنبش را در دست دارد. قدرت سیاسی می‌تواند انتخاب واپسین سلاح، یک رهبری «دیگر»، را بر جنبش تحمیل کند، اما می‌تواند در این مرحله همۀ حقوق و آزادی‌های ملّت را به رسمیت بشناسد. 
این اساسی‌ترین نکته‌ای است که باید برای فهم سرشت رخدادهای کنونی به آن توجه داشت. دلیل این‌که گروه‌های بسیار چپ و راست، در بیرون حکومت، و نیز «نخبگان» داخل رژیم، هیچ نمی‌توانند بگوید که نظام را به کار آید جز این نیست که همۀ آنان به یک درجه از اندیشۀ «وحدت ملّی» ما و سرشت آن بیگانه‌اند و از این‌رو، دانسته یا ندانسته، مخالفان این وحدت ملّی نیز هستند. دربارۀ گروه‌های چپ و راستِ مخالفان نیازی به توضیح نیست، اما دست‌کم از دهه‌ای پیش من گفته‌ام که در داخل نظام حکومتی، از دانشگاه‌ها و نهادهای پژوهشی تا همۀ نهادهای حکمرانی، همین ضد ملّیون نمایندگانی دارند و در همۀ آن‌ها نفوذ کرده‌اند. این مطلب بحثی نیست که من بتوانم این‌جا – در شارع عامّ – باز کنم، اما همین قدر اشاره می‌کنم که وقتی سرمایۀ تعهد به نظام یک انگشتری عقیق، یک ریش سه روزه، که بتوان آخر هفته زد، پیراهن روی شلوار باشد از خاوری‌ها تا طالب‌زاده‌های مرحوم در خُلَل و فُرَج آن می‌لولند و در چنین شرایطی نیز که هوا پس است به نظریه‌پردازان آن چیزی تبدیل می‌شوند که هرگز اعتقادی به آن نداشته‌اند.

مشکل قدرت سیاسی کنونی ایران این است که، چون هرگز یک قدرت ملّی نبوده، بسیاری از ظرایف تاریخ تحول ملّتی را که بر آن فرمان می‌راند نمی‌داند و اینک ناچار خود را در میدانی می‌یابد که تصوری از مختصات جغرافیایی آن ندارد. تاریخ ما تاریخ ملّی است و با توهّم امّتی که سر در چنبر اطاعت دارد، و همیشه خواهد داشت، فرمان راندن بر او ممکن نیست. ملّتی که پس از انقلاب اسلامی بر اثر فریفته شدن به ایدئولوژی امّتی این نکته در تاریخ ملّی ما را فراموش کرده بود اینک می‌داند که ملّتی مغفول بوده است. قدرت سیاسی می‌تواند بفهمد که ملّت پای از محدودۀ ایدئولوژی امّت بیرون گذاشته است و تبدیل دوبارۀ او به امّت از طریق گفتاردرمانی شریعتی‌مآب ممکن نیست. قدرت سیاسی، در توهّم‌های امّتی خود، ملّت را به میدان نبردی کشانده است که امکان پیروزی در آن ندارد؛ اینک می‌تواند با گفتگو و چانه‌زنی با ملّت راه حلّی عُقلائی پیدا کند، اما می‌تواند انتخاب واپسین سلاح را بر ملّت تحمیل کند. 


بعدالتحریر : گرد آوردن چند تنی که از استادی دانشگاه «حکم دولتی» آن را دارند و بسیاری از آنان حتیٰ با معیارهای ج.ا. هم استاد نیستند، دندان روی جگر می‌گذارم تا نام آنان بر قلم جاری نکنم، برای پیدا کردن راه حل، نشان از این دارد که قدرت سیاسی اراده‌ای برای پیدا کردن راه حلی عقلائی ندارد. اکثر این جماعتِ «استاد» جیره‌خواران این قدرت سیاسی هستند و بیرون از آن در هیچ جایی جایی ندارند. بسیاری از همین استادان در مناصب مهم بوده‌اند و خود عاملان وضع کنونی‌اند. در وضعی چنین بحرانی نمی‌توان پیدا کردن راه حل را به تشریفات گرد آوردن چند جیره‌خوار برگزار کرد. آقایان باید خود بدانند که اکثریت این استادان ساخته‌های خود آنان است و بیرون دانشگاه «مادر» هیچ جا به حساب نمی‌آیند. 

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha