۱۰ اکتبر ۲۰۲۲

گفتم که قدرت سیاسی می‌تواند انتخاب آن سلاح «دیگر» را به ملّت تحمیل کند، اما هیچ قدرت سیاسی، هر قدرتی که داشته باشد، البته اگر اندک عقل حکمرانی نیز داشته باشد، همۀ کوشش خود را به کار می‌گیرد تا بحران چنان ژرفایی پیدا نکند، ملّت و دولت روـ درـ روی یکدیگر قرار نگیرند و باب گفتگو بسته نشود. در دوران جدید، هر بن‌بستی در یک نظام حکومتی به ضرر قدرت سیاسی و به سود ملّت است. فرمانروایان ج.ا. نه تاریخ «خود» را می‌دانند و تاریخ ملّی «ما» را! منظورم از تاریخ «ما» روشن است؛ ما ایرانیان از دیرباز ملّتی بوده‌ایم و ملّت مانده‌ایم. بدیهی است که این یک شعار سیاسی نیست، برعکس، یک واقعیت تاریخی است. منظورم از تاریخِ «خودِ» فرمانروایان تاریخِ اسلام است. اینان آن تاریخ را نیز نمی‌دانند و گمان می‌کنند تاریخ آنان همان خیالاتی است که «خود» جعل کرده‌اند. این خیالات تنها سرمایه‌ای است آنان دارند و سده‌هایی نیز آنان خیالات را به مردم تلقین کرده‌اند و عامّۀ مردم نیز، در شرایطی که آن خیالات با منافع آنان تعارضی پیدا نمی‌کرد، دل به عشوۀ اینان داده‌اند. یکی از آن خیالات، که به یکی از بدیهیات تاریخ تشیع نیز تبدیل شده است، ظلم‌ستیزی ارباب عمایم در تاریخ است که ما در هیچ جایی نشانه‌ای از آن نمی‌یابیم. در معارف دینی، ظلم معنای اجتماعی «روشن و واضحی» ندارد و از آن‌جا که معنا و مضمون ظلم معلوم نیست ارباب عمائم نیز نمی‌توانسته‌اند عاملان ستیز با آن باشند. وانگهی، از آن‌جا که ارباب عمائم تاریخ «خود» و تاریخ «ملّی» ما را نمی‌دانند، از علم سیاست نیز هیچ بهره‌ای ندارند، و نمی‌توانند داشته باشد. نهایت سیاست‌دانی آنان، به طور تاریخی، در اکثر موارد، دعا برای سلامتی اعلیٰ حضرت و، در موارد نادری، در مواردی که از زمان قاجاران به بعد شاه سست‌عنصری بر کشور فرمان می‌رانده، مخالفت با او در محدودۀ منافع آنان بوده است، اما آن‌چه در هر دو موردِ موافقت و مخالفت مشترک بود «غیر سیاسی» بودن آن دو بوده است. 
توضیح این نکته، در مورد دو سدۀ گذشته، تفصیلی دارد که این‌جا نمی‌توان به آن پرداخت و موضوع بحث من در این‌جا نیست، اما با نیم‌نگاهی به علم بدیعِ «تاریخ مبارزات روحانیت»، که چهار دهه ‌است دانشجویان را با آن مغزشویی می‌کنند نشان می‌دهد که آن‌چه میان گروهک‌هایی مانند سوسیالیست‌های خداپرست، گروهک امّت و جنبش، نهضت آزادی «ایران»، مجاهدین خلق «ایران»، و نویسندگان بسیار متوسطی مانند آل احمد، علی شریعتی، از مرتضیٰ مطهری تا حسینعلی منتظری مشترک است همانا سیاست‌ندانی آنان است. بررسی بیانیه‌های سیاسی آن گروهک‌ها و سازمان‌های «سیاسی» و نوشته‌های این گروه اخیر نشان می‌دهد که چیزی که بتوان آن را «سیاست اسلامی» خواند وجود ندارد. همۀ این سازمان‌ها و نویسندگان، به درجات مختلف، ناچار، مارکسیست‌های شرمگین بوده‌اند و چون سیاست نمی‌دانسته‌اند هرگز نفهمیده‌اند که مارکسیست‌های «اسلامی» هستند. اگر با فاصله‌ای از این ایدئولوژی درست در آن نظر کنیم آن‌چه دیده می‌شود مارکسیسم هضم‌نشده و مسلط آن است و از اسلام چیزی در آن دیده نمی‌شود. این ترکیب مارکسیست اسلامی، اگر درست فهمیده شده باشد، چیزی از سنخ ترکیب «عبادی‌ـ سیاسی» است. هر مؤمنی که دریافتی غیر ایدئولوژیکی از اسلام داشته باشد در هیچ چیز «عبادی‌ـ سیاسی» چیزکی از اسلام نخواهد یافت. مورد جالب توجه در زمان ما نوشته‌های سراسر التقاطی مرتضیٰ مطهری است. می‌دانیم که در میان انواع رطب و یابس‌های بافته دربارۀ جامعه‌شناسی، فلسفۀ اخلاق، فلسفۀ تاریخ، تعلیم تربیت در اسلام و ... اثری نیز دربارۀ اقتصاد سیاسی وجود داشت که بلافاصله پس از پیدا شدن نسخۀ دستنوشته و انتشار آن جمع‌آوری و نسخه‌های آن خمیر شد و تاکنون نیز جز نسخه‌های اندکی از آن در مجموعه‌های خصوصی در دسترس نیست. سبب این امر آن بود که حتیٰ مسئولان ج.ا. که چیزی از اقتصاد نمی‌دانستند با ورق زدن نخستین صفحه‌های آن فهمیده بودند که آن مرحوم، چون اقتصاد نمی‌دانسته، و مارکسیسم مذهب مختار زمان بود، مقدار بسیار مارکسیسم را با قشر نازکی از لعاب اسلام تحویل مؤمنان داده بوده است. پیش از او، دانشمندی مانند محمد باقر صدر، که عربی جدید می‌دانست و از این طریق با برخی منابع علم جدید آشنایی به هم رسانده بود، پی برده بود که اقتصاد در معنای علمی آن در اسلام، که دین است، نمی‌تواند تدوین شود. مطهری در تعصب شدید ایدئولوژیکی دینی، و در توهّم این‌که اسلام دین «جامع» است و «هیچ رطب و یابس» نیست که حکم آن در آن موجود نباشد، گمان می‌کرد که علمای پیش از او به این مرتبه از علم نرسیده بوده‌اند.

مطهری قربانی مضمون آن ضرب‌المثل فرانسوی شد که می‌گوید : «دشمن خودت را درست انتخاب کند، زیرا مثل او خواهی شد!» او، از فرط دشمنی با مارکسیسم، در برخی مباحث مارکسیست شده بود، اما عصبیت دینی او اجازه نمی‌داد که بداند با یک دریافت قرون وسطایی از دیانت نمی‌توان با ایدئولوژی‌های دوران جدید درافتاد. یک مورد جالب‌تر کتاب مفصل حسینعلی منتظری دربارۀ ولایت فقیه است که در سال‌های نخست پس از انقلاب به صورت درس‌هایی تقریر شده بود و از آن درس‌ها کتاب مفصلی به عربی و فارسی فراهم آورده‌اند. منتظری، مانند همۀ فعالان «سیاسی» روحانیت زمان شاه، برای اجرای احکام شرع فعالیت می‌کرد و اگر در آن زمان از او پرسیده می‌شد که «حکومت اسلامی» چیست، لابدّ، پاسخ می‌داد که : خوب حکومت همان است که همه جا هست و اسلام هم همان است من می‌دانم و شما، به عنوان مقلدان، نمی‌دانید، اما حکومت چیست که همه جا هست؟ پاسخ معلوم نیست! با پیروزی انقلاب به خود آقایان معلوم شد که برنامه‌ای وجود ندارد. چیزی به نام حکومت در ایران بود، اما هدف انقلاب نابودی آن بود و حفظ آن نیز نقض غرضی بیش نمی‌توانست باشد. منتظری، «فقیه عالیقدر»، چون فقیه عالیقدری بود، وظیفه داشت برنامه‌ای برای حکومت اسلامی، در صورت «جمهوری»، تدارک ببیند. آن مجموعه درس‌ها برای آن بود که بدانیم حکومتی که برای آن انقلاب کرده‌ایم چیست و چه برنامه‌ای برای ادارۀ کشور دارد؟ اما برنامۀ حکومتی مائده‌ای الهی نیست که از آسمان فرود آید. همۀ برنامه‌های حکومتی فرآوردۀ خرد بشری در طول تاریخ است و کسی نمی‌تواند با نفی همۀ تجربۀ بشری برنامه‌ای از عدم بیافریند. منتظری، به عنوان «فقیه عالیقدر»، می‌دانست که در کتاب‌های فقهی او چیزی دربارۀ حکومت وجود ندارد. تدوین برنامه‌ای در خلأ هم ممکن نبود. 
اهل سنّت، که اعتقادی به نظریۀ حکومت «جور» شیعی نداشتند، سده‌ها پیش از انقلابیان ایران، به فکر حکومت افتاده و رساله‌هایی دربارۀ حکومت نوشته بودند. این رساله‌ها دو گونه بود : رساله‌هایی با عنوان احکام‌السلطانیه، که دو فقیه شافعی و حنبلی برای مقابله با ادعاهای آل بویه نوشته بودند، و دیگر رسالۀ مهمی با عنوان السیاسة الشرعیة نوشتۀ عالم ستیهندۀ ضد شیعی حنبلی. علمای شیعی این اثر اخیر را، به علت صبغۀ ضد شیعی بسیار گزندۀ آن، نجس می‌دانستند و تا جایی که من در سال‌های نخست انقلاب در کتابخانه‌های معتبر تهران جستجو کرده بودم در آن زمان هیچ نسخه‌ای از آن در ایران وجود نداشت. دو رسالۀ نخست، بویژه رسالۀ فقیه شافعی، ابوالحسن ماوردی، می‌توانست سرمشقی برای یک برنامۀ حکومت فقهی باشد. نسخه‌های اندکی از همین رساله در کتابخانه‌های ایران در دسترس بود، اما شرکت انتشارات حوزۀ علمیه تصمیم گرفت هر دو رسالۀ احکام‌السلطانیه را در یک مجلد تجدید چاپ کند تا به آسانی در دسترس طلاب و شاید خود منتظری قرار گیرد. الگوی برنامۀ حکومت اسلامی منتظری همین رساله‌های احکام‌السلطانیه است که رساله‌هایی در سلطنت استبدادی اسلامی هستند و برای توجیه خلافت عباسیان در مخالفت با نظریۀ حکومتی آل بویه نوشته شده است. دنبالۀ داستان را همه می‌دانند نویسندۀ برنامۀ حکومت اسلامی اندکی پیش از مرگ همۀ رشته‌های خود را پنبه کرد و به اجمال گفت که یاوه گفته بوده است. البته، ماند هزینۀ کاسه کوزه‌های شکستۀ این طبع‌آزمایی تئوریکی روی دست ملّت که باید روزی بپردازد! 
برنامۀ حکومت اسلامی طرحی برای تبدیل یک ملّت به بخشی از یک امّت بود. پیاده شدن حکومت اسلامی در یک کشور چیزی از سنخ سوسیالیسم در یک کشور استالین بود. حکومت اسلامی، اگر نمی‌خواست از نوع سلطنت‌های استبدادی در کشورهای عربی باشد، می‌بایست برنامه‌ای برای امّت اسلام تدوین می‌کرد (می‌دانیم که دفتر منتظری یکی از کانون‌های صدور انقلاب بود). بدین سان، صدور انقلاب در دستور کار قرار گرفت. در این طرح، شأن ملّی از ملّت خلع و ایرانیان به شعبه‌ای در امّت مسلمان تبدیل می‌شدند و وظیفه داشتند هزینۀ انقلاب در دیگر کشورهای منطقه را بدهند و اگر کار پیش می‌رفت «کاخ سفید» را به حسینه تبدیل کنند. پیشتر گفته بودم که خاکستری که ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بر صورت ملّت ایران پاشید آنان را برای مدتی نابینا کرد. انقلاب «ملّی» کنونی آگاهی‌یابی در ژرفاهای وجدان «همۀ» ایرانیان از شأن ملّی تاریخی آنان است. سبب این‌که همۀ گروه‌های سیاسی‌ـ مذهبی به یک درجه در سخن گفتن از رخدادهای کنونی الکن هستند جز این نیست که همۀ آن‌ها به یک درجه در توهّم مرگ ملّیت‌ها بوده‌اند و شاید هنوز هم گمان می‌کنند، با جهانی شدن، عصر ملّیت‌ها گذشته است. 

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha