۱۲ اکتبر ۲۰۲۲
انقلابِ ملّی انقلابِ آگاهی و انقلاب در خودآگاهی است. این انقلاب از نوع انقلابهای دوران جدید است و، چنانکه پیشتر گفتم، انقلاب برای «تأسیس آزادی» است. این انقلاب ملّی کنونی، مانند جنبش مشروطهخواهی، انقلاب برای آزادی و حکومت قانون است. در چهار دههای که گذشت، ملّت ایران به همان اندازه در دام ایدئولوژی شریعتیـ چپی افتاد که سردمداران ج.ا. فریفتۀ آن ایدئولوژی شدند و اینک ناچار تاوان نفهمیدن الزامات حکومت بر یک ملّت تاریخی را میدهند. ایدئولوژی شریعتیـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، جهانوطن و فاقد دستگاه مفاهیم لازم برای توضیح ویژگیهای یک ملّت تاریخی بود. شریعتی، مانند رفقای چپ خود، تاریخ نمیدانست و آنچه به نام اسلامشناسی تدوین کرده بود اسلامِ خیالیِ ناتاریخمندِ ایدئولوژیِ او بود و ربطی به هیچ یک از «اسلامهای موجود» نداشت. آن «اسلام ایدئولوژیکی» التقاطی از مارکسیسم مبتذل از نوع چریکیـ تودهای و تنها هدف آن نیز انقلاب بود، که پیروزمندانه به نتیجه رسید، اما آنچه از آن ایدئولوژی غایب بود وجهۀ ملّی آن بود. انقلاب ایدئولوژیکی این ویژگی را دارد که چون در «هوا» تدوین شده همه یا بسیاری از گروههای سیاسی را گرد آورد، اما چون این ایدئولوژی «باد هوا»ست، با خالی شدن آن «باد» پس از پیروزی انقلاب، انقلاب ابزارهای مشروعیتیابی خود را از دست میدهد و با «وادادن» انقلابیان سابق تنها ابزاری که میماند اِعمال خشونت برای نگاهداشت قدرت است.
انقلاب اسلامی به یاری ایدئولوژی شریعتیـ چپی توانست «وحدت کلمهای» فریبنده ایجاد کند. نوعی وحدت کلمه در همۀ تاریخ ایران و در میان همۀ مردم آن وجود داشت، اما هدف این «وحدت کلمه» تصفیۀ حساب با آن بود. اگر رهبری انقلاب اندک فهمی از دانش سیاست میداشت میبایست بداند که چنین وحدت کلمهای، که با تکیه بر «باد هوای» ایدئولوژی شریعتیـ چپی فراهم آمده نمیتواند شالودهای استوار برای حکومت با اِعمال خشونت باشد، اما هیچ چیزی به اندازۀ علم سیاست از فقاهت رهبران انقلاب دور نبود. اینان تاریخ ایران را نمیدانستند که بدانند آن وحدت کلمه از آغاز تاریخ ایران وجود داشته است و نمیتوان آن را نابود کرد. ایدئولوژی شریعتیـ چپی مایۀ قدرت رهبری انقلاب در پیروزی بود، اما آن ایدئولوژی جز «چیزکی یک بار مصرف» بیش نبود. یک بار پیروز شده بود، اما این پیروزی نه میتوانست تکرار شود و نه میتوانست راهنمای عمل برای ادارۀ کشور باشد. رهبری انقلاب اگر فهمی از سیاست میداشت میبایست بلافاصله پس از پیروزی آن ایدئولوژی را به زبالهدان تاریخ بیاندازد، زیرا در آن ایدئولوژی مخرب این چاشنی نیز تعبیه شده بود که کاربران آن را به زبالهدان تاریخ روانه کند. مهمترین ویژگی آن ایدئولوژی کور کردن بود، اما کوری را شفا نمیداد. سازندگان آن التقاط ایدئولوژیکی، از آل احمد و شریعتی تا کوتولههای سازمانهای چریکی و شارلانها و جاسوسان رهبری حزب توده، همه به یک درجه دشمنان در لباس دوست ایران بودند و این توهّم را داشتند که میتوان با «خدعه» عمامه را از سر رهبری انقلاب برداشت و کلاهی به جای آن گذاشت. انقلاب در جهت دیگری پیروز شد، اما از آنجا که رهبری انقلاب دربارۀ سیاست هیچ نمیدانست و هیچ تصوری از ویژگیهای مخرب التقاط ایدئولوژی شریعتیـ چپی نداشت در چاه ویلی افتاد که به دست خود کنده بود. ایدئولوژی شریعتیـ چپی ادعا میکرد که عصر ملّیتها گذشته است؛ این دامی بود که آن ایدئولوژی بر سر راه رهبری امّتمدار انقلاب تعبیه کرده بود. آنچه این رهبری نمیدانست این بود که انقلاب اگر بخواهد پس از پیروزی پا بر جا بماند باید از آن «خدعه»هایی که با آنها سر مردم را کلاه گذاشته خداحافظی کند. میتوان با خدعه انقلاب کرد، اما حکومت کردن با آن ممکن نیست و حکومت به دانشی نیاز دارد که از مهدی بازرگان و طالقانی تا فسیلهای محفل مسجد هدایت تا آل احمد و شریعتی و تا همۀ سازمانهای چپ وطنی یکسره از آن عاری بودند، تکلیف علمایی نیز که جز شرایعالاسلام چیزی یاد نگرفته بودند روشن است!
ادعای رهبری سیاسی بدون داشتن دانش سیاست ممکن نیست و از این دانش نه در «باد و باران» بازرگان، نه در «مالکیت در اسلام» طالقانی، نه «اقتصاد توحیدی» بنصدر، نه در گپهای محافلی مانند جبهۀ ملّی، که پس از مصدق جز برخی اعلامیههای علیه امپریالیسم جهانی از آنان صادر نشد، نه مارکسیسم اسلامی برادر رجوی، نه در رسالههای احمدزاده و پویان، نه در نامهای از امام کاشفالغطا، چیزی وجود نداشت. انقلاب ملّی کنونی پاسخی، با تأخیر، به این جهل انقلابیان به شأن ملّی ایرانیان است. رهبری انقلاب چهل سال زمان داشت که بداند در کشوری فرمان میراند که کشور ملّتی تاریخی است و این ملّت آگاهی و حتیٰ خودآگاهی ژرفی نسبت به این شأن ملّی خود دارد. تاریخ همۀ سندهای وجود این شأن ملّی ایرانیان را به دست ما داده است. میتوان با آن کنار آمد، اما نمیتوان آن را به بخشی از امّت تبدیل و هویت تاریخی آن را نابود کرد. خودآگاهی تاریخی ملّت بزرگترین نقطۀ قوّت مردمانی است که از دیرباز در این سرزمین گرد آمده و یک سرنوشت واحد برای خود رقم زدهاند. پیشتر، از اسکندر تا تازیان، از ترکان تا مغولان و آدمخواران غلزایی، به این کشور مشرف شدهاند، اما نتوانستهاند کوچکترین خدشهای بر بنیان وحدت ملّی، سرزمینی و، بیشتر از آن، «آن آتش نهفته که در سینۀ» ماست وارد کنند. انقلاب ملّی انقلاب آگاهی ملّی و، به این اعتبار، شکست ناپذیر است، حتیٰ اگر شکست بخورد! بار دیگر به این انقلاب آگاهی ملّی برمیگردم.
بخش نهم - ۱۴ اکتبر ۲۰۲۲
باید با این توهّم چهار پنج دهۀ اخیر تصفیۀ حساب کرد که عصر ملّتها و دولتهای ملّی به پایان رسیده است. در کشورهایی مانند ایران، که پیوسته در صورتهای گوناگون ملّت بودهاند، ملّت نمیمیرد، بلکه با تحولات تاریخی صورت بیرونی خود را دگرگون میکند. سبب اینکه در چنین کشورهایی ملّتها نمیمیرند این است که در میان ملّتهای کهنِ تاریخی نوعی آگاهی – یعنی خودآگاهی ملّی – تکوین پیدا میکند و آنگاه نیز که چنین آگاهی در میان همۀ یک ملّت نفوذ کرد، به قول جوانان، «توپ، تانک، فشفشه» در آن اثر نمیکند. این شعاری نیست که گویا از «کف خیابان» میآید و چون از کف خیابان میآید میتوان آن را «جمع کرد». در دوران جدید، یک ملّت با حقوق انسانی و ملّی خود تعیّن پیدا میکند و نخستین چیزی که یک قدرت سیاسی باید بداند – اگر نخواهد به بهایی گزاف و هزینهای کمرشکن یاد بگیرد، یا تفهیم اتهام شود – این است که، شاید، بتوان در دورههایی به شیوههای گوناگون مردم را فریفت، بویژه با بهره جستن از باورهای مردم و جعل یک «اسلامشناسی» غیر تاریخی، اما نمیتوان برای مدتی طولانی آنان را از حقوق خود محروم کرد. آزادی، داشتن حقوق انسانی و برابری در حقوق، به قول علما، از «مستقلات عقلیه» است. معنای مستقلات عقلیه در این کاربرد این است که عقل انسان بدون کمک گرفتن از شرع – در قدیم – یا، به تعبیر جدید روسو، از هر اقتدار بیرونی، آن را درک میکند. در دوران جدید، آزادی و برابری در حقوق در رأس همین مستقلات عقلیه قرار دارند. «شرع»، یعنی تفسیری از شرع که نهاد رسمی روحانیت برای خود درست کرده است، میتواند خلاف این حکم و، مانند شیخ فضلاﷲ، ادعا کند که در حوزۀ عمومی مردم محجورند و به ولیّ نیاز دارند تا امور جاری آنان را اداره کند، اما اینجا جای آن دارد که بگوییم «چنین مگسانی عِرض خود میبرند و زحمت ما میدارند». در نظر شیخ، مراد و مقتدای آل احمد، این ولیّ در حوزۀ عمومی همان محمد علی شاه بود که مجلس را به توپ بست و به فتوای شیخ مردم را «از کف خیابان جمع کرد»، اما خود نیز جارو شد و در زبالهدان افتاد.
شیخ، با آن همه علم شرع، و نیم مثقال از دانش سیاست عملی، نمیدانست که حقوق ملّی قابل «جمع کردن از کف خیابان» نیست. حقوق ملّی در کف خیابان جاری نیست که بتوان آن را جمع کرد؛ برعکس، این حقوق جایی جاری است که با هیچ ابزارِ زور و «خدعه»ای نمیتوان به آن دست یافت و آن را جمع کرد. حافظ، که از برجستهترین نگاهبانانِ «غیبِ» امرِ ملّی ما بود گفته بود که آن همان «آتش نهفته در سینۀ ماست» و از تازیان تا ترکان، مغولان و غلزاییان آدمخوار تا سالداتهای روس و توپهای لیاخوف از این کشور گذشته و کوشیدهاند بر آن غیب دست یابند، اما این «عرصۀ سیمرغ جای آن مگسان» نبوده است؛ این ملّت، کاشفان سیمرغ، سیمرغ بود، و مانده است، این آدمخواران همان مگسانی هستند که بودند. سبب این امر، چنانکه اشاره کردم، نابرابری پیکار حقوق با زور است. دورانِ جدید عصرِ انقلابهای دموکراتیکی، حکومت قانون، آزادیهای فردی و حقوق ملّی است. هیچ یک از این انقلابها، از انقلاب انگلستان، امریکا و فرانسه، بهرغم تمایزهای میان آنها و با قیدهایی در مورد انقلاب اخیر، شکست نخوردهاند. انقلابهای ضد دموکراتیکی، از انقلاب اکتبر تا کوبا و اسلامی، بویژه انقلابهای در اروپای شرقی، و البته انقلاب فرانسه نظر به یکی از وجوه آن، بر پایۀ دریافتی متفاوت از حقوق ملّی تکوین پیدا کرده بودند و همۀ آنها کمابیش محتوم به شکست بودهاند. رهبران این انقلابها در توهّم آن کجفهمی مارکس بودند که حقوق را «روساخت ایدئولوژیکی» جامعۀ بورژوایی میدانست و گمان میکرد، با از میان رفتن مناسباتی که جامعۀ بورژوایی را به وجود آورده است، «حقوق آن» نیز دستخوش زوال خواهد شد. این انقلابها همه به یک درجه به اصول اندیشۀ سیاسی جدید، از ماکیاوللی و هابز تا لاک و روسو، پشت کردند که به شیوههای گوناگون پدیدار شدن «مردم» – یا ملّت در تداول جدید – با حقوق ذاتی و طبیعی آنان را برجسته کرده بودند.
هیچ قدرت سیاسی نمیتواند بدون داشتن دریافتی «روشن و واضح» از این مفاهیم جدید ادعای حکمرانی کند. «انقلاب»، در معنای قدیم آن، یا «فتنه»، به معنای آن چیزی بود که در اندیشۀ سیاسی آن را «جنگ داخلی» میخوانند. این دریافت از «انقلاب» را نباید با معنای انقلابهای دوران جدید، که به هر حال ملّی و برای حقوق هستند، خَلط کرد. اگر یک قدرت سیاسی در دوران جدید واقعیتهای زندگی اجتماعی و سیاسی را از پشت شیشۀ کبود مفاهیم دنیای قدیم ببیند، یعنی گمان کند که «انقلاب ملّی» همان فتنه یا جنگ داخلی است، و نفهمد که «مردم» یا ملّت نمیتواند با خود جنگ کند، امکان مدیریت بحران را از دست خواهد داد. همۀ کلمات قصاری که در این روزهای بحرانی از مسئولان بلندپایه کشور نقل میشود نمونههایی از این خلط دو نظام مفاهیم است. اینان، از همان آغاز، دریافت روشنی از مناسبات دنیای جدید نداشتهاند و در چهار دهۀ گذشته نیز چیزی یاد نگرفتند. رویاروی آگاهی ملّی و حقوق انسانی همۀ شهروندان با زور نابرابرترین رویارویی ممکن است. تاکنون هیچ زوری – تانکهای شوروی در برلین، بوداپست، پراگ و ... – نتوانسته است انقلابهای ملّی را از «کف خیابان جمع کند». برعکس، این انقلابهای ملّی است که «سپوران کف خیابان» را جاور کرده است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha