۱۹ اکتبر ۲۰۲۲

پیشتر، در یکی دو مورد استعارۀ پراکندن خاکستر ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بر چشم مردم را آوردم و گفتم که تا دو سه دهه پس از انقلاب 57 مردمِ ایران خاکستر به چشم ماندند و نتوانستند تصور روشنی از مناسبات ایجاد شده داشته باشند. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی ترکیبی از مارکسیسم مبتذل در حدِّ شعور اندک شریعتی و شرکا و رهبران سازمان‌های چپ و اسلام ابوذرگونه بود که سرمشق آن نیز ماجراجویی‌های ارنستو چه‌ گوارای شهید بود. ذهن نسل پنجاه و هفت، اگر سیاسی بود، در بهترین حالت، انباشته از ترکیب این یاوه‌ها بود که با هیچ عقل سلیمی سازگار نبود، اما نیازی به گفتن نیست که کسی با عقل سلیم انقلاب نمی‌کند. عامّۀ مردم، بویژه جوانان، به این یاوه‌های فریفته می‌شوند و در انقلاب شرکت می‌کنند و اگر ملّتی به طور تاریخی اندک عقل سلیمی داشته باشد علاج واقعه را پس از وقوع می‌کند. در ایران، که در سده‌های متأخر عرفانیات و شعر مذهب مختار مردم آن بوده است، و در دهه‌های سی تا پنجاه نیز با طیفی از نظریه‌های ضدِّ اجتماعی، از ایدئولوژی فداییان اسلام تا نظریه‌های جنگ‌های چریکی ژنرال جیاپ و مائو تسه دون، در هم‌آمیخت «عقل دستخوش خسوفی» بی‌سابقه شد و فهم اجتماعی‌ـ «سیاسی» ملّت را ضایع کرد. 
این‌که عنوان این یادداشت‌ها را «انقلاب "ملّی" در انقلاب اسلامی» قرار دادم، اگر درست فهمیده شده باشد، این نبود که در آن انقلاب نخست می‌بایست انقلاب دومی می‌شد. نسل پنجاه و هفت، که ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی چشم بسیاری از آنان را کور کرده بود، توان دیدن زوایای پنهان مناسبات جدیدی را که کشور را به قهقرا می‌بُرد نداشت. همین نسل، با آن درجه از دید و آن مایه از شعور اجتماعی و «سیاسی»، توان فهم منطق پیچیدۀ این ضرورت «انقلاب در انقلاب» را نداشت. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، مانند هر نظام ایدئولوژیکی دیگر، به گونه‌ای تدوین شده بود که نوعی بیهوشی موضعی ایجاد کند. شعور سیاسی اکثریت نسل پنجاه و هفتی، که فریفتۀ این ایدئولوژی شدند، حتیٰ بسیاری از رهبران گروه‌های سیاسی، اگر تعارفِ مُزورِّانه را کنار بگذارم، در حدِّ فاجعه‌بارِ «این بره، عبیدالله بیایه» بود، و پس از انقلاب هم در همان حدِّ نازل ماند. تا جایی که من در چهار دهۀ گذشته افراد نسل پنجاه و هفت را زیر نظر داشته‌ام، می‌توانم بگویم که اینان، با این درجه از شعور «سیاسی»، هرگز نمی‌توانسته‌اند آن «انقلاب در انقلاب» را به انجام برسانند. این‌جا، می‌بایست گسستی از نظام گفتاری انقلاب ایجاد می‌شد، اما تردیدی نیست که عاملان این گسست نسل پنجاه و هفت نمی‌توانستند باشند. نسل پنجاه و هفت، هر فضیلتی که داشت، از فضیلت ملّی بودن یکسره عاری بود؛ آن نسل، از ملّیون تا سازمان‌های چریکی افراطی، در خدمت پیکار با امپریالیسم جهانخوار بودند و به یکسان آب در آسیاب نظام امّت‌مداری‌ـ میهن سوسیالیسم می‌ریختند. اینان، در گیجی مزمن ایدئولوژیکی، هرگز نتوانستند بفهمند که نظام امّت‌ـ میهن سوسیالیسم به بن‌بست رسیده، شکست فاجعه‌باری خورده و نشانه‌های عصر نوزایش ملّت‌ها نیز در افق پدیدار شده است. در این ناتوانی مزمن نسل پنجاه و هفت بود که از دو دهه پیش گسلی در ژرفای وجدان بخشی از ملّت، که انقلاب نکرده بود و، به عنوان فرزندان انقلابیان سابق، گواهِ ناتوانی اجتماعی و شعور اندک «سیاسی» پدران و مادران خود بود، یعنی به این نکته التفات پیدا کرده بود که انقلاب آنان هم‌چون زدن نقش کاخی باشکوه بر روی آب بوده است، پدیدار شد. در همۀ کشورهای متمدن، یکی از وظایف آکادمی بررسی این گسل‌هاست، اما قدرت سیاسی، در توهّم «وحدت کلمۀ» ابدی، نیازی به دانشگاه و نهادهای پژوهشی مستقل نداشت، بلکه به «انبوه بی‌تحرک» استادانی را می‌خواست که نمونۀ دست‌چین آن‌ها را چند روز پیش در تلویزیون دیدیم، و ما خجالت کشیدیم.

در میان همۀ رهبران انقلاب‌های دوران جدید، از انقلاب فرانسه تا اکتبر و پنجاه و هفت، این توهّم وجود داشته است که با آن انقلاب دورانی جدید در تاریخ آغاز می‌شود و، با انقلاب آنان، قواعد تحول اجتماعی پیشین اعتبار خود را از دست داده است. نخست، روبسپییر گفته بود که با انقلاب فرانسه دوران جدیدی در تاریخ جهانی آغاز شده است؛ پس از او مارکس، در بیانیۀ حزب کمونیست، ادعا کرد که تاریخ جهانی تا زمان او تاریخ پیکار طبقاتی بوده است و با پیروزی انقلاب سوسیالیستی دیگر طبقه‌ای وجود نخواهد داشت. لنین نیز همین توهّم را داشت که انقلاب اکتبر آغاز دوران جدیدی در تاریخ جهانی است. در همۀ این موارد، و موارد بسیار دیگر، مشکل این بود که تحول تاریخی تابع نظریه‌های رجال سیاسی و نظریه‌پردازان نیست. حکومت‌هایی که با نظریه‌های پیش ساخته فرمان می‌رانند، دیر یا زود، می‌توانند به اشتباه خود پی ببرند، اما در مواردی این توهّم دیرنده‌تر از آن است که رجال فریفتۀ ایدئولوژی بتوانند از اشتباه‌های آگاهی پیدا کنند. خاستگاه شکست، هر دو انقلاب فرانسه و اکتبر، همین توهّم تافتۀ جدابافته بودن آن انقلاب‌ها بود، جای آن دارد که بگوییم : انقلاب پنجاه و هفت نیز ایضاً! فرمانروایی امری تاریخی است و هیچ رجل سیاسی نمی‌تواند، از سویی، تاریخ کشوری را که بر آن فرمان می‌راند نداند و، از سوی دیگر، خود جایی در تاریخ نداشته باشد. هیچ تئوری وجود ندارد که بتوان آن را بی‌هیچ «تجدید نظری» به کار گرفت، اما هیچ اهل ایدئولوژی نیست که تجدید نظر در تئوری خود را بزرگ‌ترین دشمن ایدئولوژی خود نداند. در این میان ایدئولوژی‌ها دو نقش مهم بازی می‌کنند : از سویی، به تعبیری که پیشتر به کار بردم، خاکستری بر چشم مردم می‌پراکنند تا «به کوری چشم مردم» انقلاب پیروز شود، اما، از سوی دیگر، با فریفتن رجال سیاسی به توهّم‌های خود، زمینۀ شکست همان انقلاب پیروزمند را فراهم می‌آورند. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی این دو نقش را به بهترین شکلی ایفاء کرد : انقلاب ضدِّ ملّی را پیروز کرد، اما با نوزایش ملّت و اندیشۀ ملّی زمینۀ شکست آن را نیز فراهم آورد، زیرا در آن ایدئولوژی جایی برای «آگاهی ملّی» وجود نداشت. رجل سیاسی هوشمند کسی است که بتواند از ایدئولوژی به همان سان سود جوید که مولوی دربارۀ نردبان گفته است :
چون شدی بر بام‌های آسمان سرد باشد جست و جوی نردبان
حکمرانی جز با توجه به واقعیت‌ها و با واقعیت‌ها ممکن نیست. توهّمی که ایدئولوژی‌های سیاسی ایجاد می‌کنند، با پیروزی انقلاب، در صورتی که پیروز شود، و در رویارویی با واقعیت‌ها، رنگ می‌بازد. اگر آگاهی از این امر در میان انقلابیان، و برای تأمین منافع آنان، ممکن نشود، نطفۀ آن، دیر یا زود، در میان مخالفان انقلاب و برای تأمین مصلحت آنان بسته خواهد شد! نقطۀ غیر قابلِ بازگشتِ روندِ شکستِ انقلاب همین جاست. مهم‌ترین دلیل پیروزی یا شکست هر انقلابی تشخیص زمان ظاهر شدن همین نقطۀ غیر قابل بازگشت و مکان آن است. همۀ عوامل دیگر، بویژه جستن و پیدا کردن عاملی در بیرون، فرع بر این قانون حاکم بر انقلاب‌هاست. هر انقلابی، از درون و در درون، شکست می‌خورد، یا پیروز می‌شود. گناهِ نخستِ رهبری هر انقلابی این است که نداند ایدئولوژی‌ـ نردبان را چه زمانی باید رها سازد؛ دومین گناه، که با «اشتباه» پهلو می‌زند آن است که وقتی نظام به نقطۀ غیر قابل بازگشت رسید هم‌چنان در «اشتباه» نفهمیدن پافشاری کند. (1) چنان‌که دانشمندان طبیعیات قدیم گفته بودند : طبیعت از خلأ وحشت دارد؛ آگاهی نیز از خلأ وحشت دارد، و در همین نقطۀ غیر قابل بازگشت است که آگاهی از حاکمان به مقام محکومان انتقال پیدا می‌کند! این اتفاقی است که در دو دهۀ گذشته در ایران افتاده است.
یادداشت 

(1) این کاربرد «اشتباه» را با اشاره‌ای به جمله‌ای از رجل سیاسی فرانسوی، بوله دُ لا مُرت، می‌آورم که با شنیدن خبر قتل دوک آنگَن، از نزدیکان شاه مقتول فرانسه، گفته بود : «این بدتر از جنایت، یک اشتباه است!» c'est pire qu'un crime, c'est une erreur یعنی در سیاست اشتباه بدتر از جنایت است. این جمله را به کسان دیگری، از جمله تالیران، نیز نسبت داده‌اند.

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha