۲۲ اکتبر ۲۰۲۲

با پایان عصر ایدئولوژی‌ها و بازگشت عصر دولت‌ـ ملّت‌ها، در غیاب رجال سیاسی موقع‌شناس و واقع‌بین، چنان‌که پیشتر اشاره کردم، در ایران، آگاهی ملّی به نزدیک‌ترین مکانی انتقال پیدا کرد که خلأ اصلی در آن ایجاد شده بود. در هر دو عنصر التقاط ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی جایی برای ملّت، دولت و آگاهی ملّی تاریخی وجود نداشت؛ برعکس، آن ایدئولوژی، به عنوان ایدئولوژی انقلابی، با آن‌چه تاریخی بود، به قول یکی از معاونان ریاست جمهوری، «مسئله داشت» و می‌خواست با «فرهنگ‌سازی» انسان تراز نوین خود را ایجاد کند. انقلاب فرهنگی قرار بود وظیفۀ همین «فرهنگ‌سازی» کلان را بر عهده داشته باشد که تا این‌جا به توهین به زنان کشور و «حلیم‌خوری» اعضای آن معطوف شده است.(1) هیچ اصطلاحی به اندازۀ این «فرهنگ‌سازی» نیست که نشان از جهل به سرشت فرهنگ داشته باشد. فرهنگ امری تاریخی است و یک ملّت آن را در تحول تاریخی خود می‌آفریند. تاکنون، در هیچ کشوری نیز فرهنگ را به طور سفارشی نساخته‌اند، زیرا فرهنگ «ساختنی» نیست. در کشورهایی نیز که کوشش کرده‌اند آن را بسازند، مانند چین در جریان انقلاب فرهنگی، اردوگاه سوسیالیسم و ... نتیجه عکس بوده است.(2) آن‌چه از این تجربه‌های تاریخی آموخته‌ایم این است که هیچ فرهنگ‌سازی به «ساختن» فرهنگ تراز نوین منجر نشده، بلکه برعکس خلأ هولناکی را در ذهن مردم ایجاد کرده است که پی‌آمدهای آن برای هر نظام سیاسی می‌تواند موجودیت آن را دستخوش مخاطره کند. این دریافت «غیر فرهنگی» از فرهنگ از طریق التقاط شریعتی‌ـ چپی به نظام گفتاری انقلاب وارد شد. در حسینۀ ارشاد، خود شریعتی در «فرهنگ‌سازی» تجربۀ موفقی کرده بود و این فرهنگ‌سازی، که جنبۀ سلبی آن بسیار برجسته بود، نقش بسیار مؤثری در پیروزی انقلاب داشت، اما در نظام گفتاری سخنرانان مهم آن، به لحاظ ایجابی، هیچ چیزی وجود نداشت که به ادارۀ امور دنیای جدید ربطی داشته باشد. شریعتی تصور می‌کرد که در التقاط اسلام‌ـ جامعه‌شناسی مارکسیستی او پاسخی به همۀ پرسش‌های دنیای جدید وجود دارد، هم‌چنان‌که مطهری نیز گمان می‌کرد همۀ علوم جدید را از اسلام او می‌توان استخراج کرد (پیشتر به تدوین علم اقتصاد او اشاره کردم). همۀ نیروهایی که در پیروزی انقلاب سهمی داشتند، از طیف‌های راست اسلامی تا چپ افراطی، از مرده‌ریگ «انقلاب فرهنگی» سیراب بودند و گمان می‌کردند آفرینش «انسان تراز نوین» اسلامی یا مارکسیستی امری ممکن است. اگرچه انقلاب زمانی پیروز شد که انقلاب فرهنگی و «فرهنگ‌سازی» در همۀ کشورهای اردوگاه چپ، از چین و آلبانی تا شوروی و اروپای شرقی، به صورت‌های گوناگون شکست خورده بود، اما پیروزمندان انقلاب، در گیرـ وـ دار پیروزی و با نعش قدرتی که روی دست آنان مانده بود، توان فهم علل و اسباب چنین شکستی را نداشتند. اصل بر این بود که بایست انقلاب را اداره کرد، اما فقدان کسانی مانند شریعتی و مطهری، که راه را برای گرفتن قدرت هموار کرده بودند، موجب می‌شد که پیروزمندان با دست خالی کشوری پیچیده را اداره کنند. پیشتر نیز گفتم که حتیٰ کسانی مانند منتظری پس از پیروزی انقلاب به فکر تدوین نظریه‌ای برای آن افتادند.(3) این ادارۀ کشور در خلأ یک نظریۀ منسجم حکومتی موجب شد که مسئولان همان اشتباهی را مرتکب شوند که رهبران اردوگاه چپ مرتکب شده بودند، یعنی از «فرهنگ‌سازی» مُسکِّنی برای خلأ نظریۀ حکومتی فراهم آورند. ج.ا.، در محاصرۀ نیروهای شرکت کننده در انقلاب، و ادعاهای آن‌ها برای شرکت در قدرت سیاسی، ناچار، می‌بایست به ترکیب ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی روی می‌آورد و «فرهنگ‌سازی» را در دستور کار قرار می‌داد. آن ترکیب ایدئولوژیکی، چنان‌که پیشتر نیز اشاره کردم، مجموعه‌ای غیر تاریخی بود و تحمیل آن به کشوری که پیوسته تاریخی بوده و مردمان آن همیشه دریافتی پیچیده از تقدیر تاریخی خود داشته‌اند، بزرگ‌ترین اشتباهی بود که ج.ا. مرتکب شد. هرچه این تحمیل شدت بیشتری پیدا می‌کرد، واکنش به آن نیز بیشتر می‌شد، اما این‌جا نیز مدعیان «فرهنگ‌سازی» همان اشتباهی را مرتکب شدند که پیشتر هواداران «انقلاب فرهنگی» در کشورهای سوسیالیستی مرتکب شده بودند، یعنی هرچه نشانه‌های شکست سوسیالیسم بیشتر آشکار می‌شد، آنان بر شدت انقلاب فرهنگی می‌افزودند و همین امر نیز به مقاومت در برابر نظام سوسیالیستی موجود دامن می‌زد.

در ایران، به عنوان کشوری تاریخی، با یک نظام آئینی‌ـ اندیشه‌ای که فرآوردۀ تاریخ پیچیده و وحدت ملّی تاریخی آن است، فرمانروایانی که به طور آزمایشگاهی در بیرون تاریخ پرورش داده شده‌اند – می‌توان به سخنان کچویان، استاد دانشگاه و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی مراجعه کرد – نمی‌توانستند هیچ تصوری از دگرگونی‌های در ژرفاهای ذهن مردم کشور، بویژه جوانان آن، داشته باشند. اتلاف امکانات مادّی و معنوی کشور در راه «فرهنگ‌سازی» تنها نتیجه‌ای که داشت ایجاد یک «طبقۀ جدید» رانت‌خوار بود که هیچ اعتقادی به اصل «فرهنگ‌سازی» نداشت – حلیم خوردن حداد عادل که پیشتر به آن اشاره کردم – اما حاضر بود تا جایی که ممکن است از منافع خود دفاع کند. در عصر رسانه‌های که همه چیز در دسترس همگان است، هرچه بی‌اعتقادی مسئولان به مسئولیت خود بیشتر و به نمایش گذاشته می‌شد، بی‌اعتقادی مردم نیز به آنان شتاب بیشتری پیدا می‌کرد. گسل‌های هولناک میان مردم، بویژه جوانان، و مسئولان از پی‌آمدهای این بی‌اعتقادی دوجانبه بود. حکومت یکدست، که گویا قرار بود یکدستی در همۀ شئون کشور را به دنبال داشته باشد، سرکنگبینی بود که بر صفرا افزود، اما از آن‌جا که گویا در میان طبقات بی‌فرهنگ «حرف مرد یکی است» قرار نیست مسئولان بدانند که در کجاها به بیراهه رفته‌اند. اینک دو بی‌اعتقادی در برابر یکدیگر صف کشیده‌اند، صف فشردۀ مردمی که به نظام اعتقادی ندارند، صف‌های پراکندۀ مأموران معذوری که به «خود» هم اعتقادی ندارند.

یادداشت ها 

(1) همین روزها همه دیدند که یکی از نمایندگان رهبری در شورای عالی انقلاب فرهنگی، که از استادان بلندپایۀ علوم اجتماعی دانشگاه مادر نیز هست، در «تحلیلی» درخشان از شعار اعتراض کنندگان، گفت : زن، زندگی، آزادی همان آزادی فحشا برای زنان است! در یک تصویر دیگر نیز که از نشست همان شورا بیرون آمده دیدیم که یکی از ارباب عمائم در حال سخنرانی است و مقام منیع ریاست فرهنگستان کشور، در بی‌اعتنایی کامل به سخنران، با چنان ولعی حلیم مصرف می‌کند که گویی یکی از کارتون‌خواب‌های گود زنبوک‌خانه است. گویا قرار بود خانم‌ها و آقایان شورا تدبیری برای اعتراض‌ها بیاندیشدند و «فرهنگ‌سازی» کنند!
(2) من در 1975 با گروهی از دانشجویان فرانسوی علوم انسانی از لهستان دیدن کردم. روزهایی که ما در ورشو بودیم با عید پاک مسیحی مصادف بود. در شب عید، که لهستان داشت سی و ششمین سال ساختمان سوسیالیسم را جشن می‌گرفت، ما نیز به دیدن مراسمی رفتیم که در کلیسای جامع شهر با شرکت اسقف اعظم برقرار شده بود. دمای هوا بیش از ده درجه زیر صفر بود، اما انسان تراز نوین لهستان که نزدیک به چهار دهه مغزشویی شده بود، در حالی‌که مانند بید از سرما می‌لرزید، کیلومترها بیرون کلیسا صف کشیده بود تا خود را به محراب کلیسا و اسقف اعظم برساند و به آن‌ها ادای احترام کند. با فروپاشی سوسیالیسم نیز مردم به دیانت تاریخی خود بازگشتند، زیرا «سوسیالیسم رفت، آن‌ها ماندند و حتیٰ خندیدند!»
(3) یکی از بنیادگذاران حسنیۀ ارشاد دکتر عبدالحسین علی‌آبادی، دادستان تهران و یکی از برجسته‌ترین استادان حقوق جزای دانشکدۀ حقوق بود. تصوری که او از حسینۀ ارشاد داشت دور کردن جوانان از «گرایش به مادی‌گری» بود و نه فراهم کردن زمینۀ پیروزی انقلاب اسلامی. پس از پیروزی انقلاب نیز مقامی نداشت و خانه نشین بود. او همان قدر سیاست می‌دانست که بسیاری دیگر از استادان حقوق همان دانشکده که در رأس آن‌ها کریم سنجابی قرار داشت که به اندازۀ علی‌آبادی سیاست می‌دانست، اما به خلاف او حقوقدان مهمی نبود!

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha