۲۴ اکتبر ۲۰۲۲
گفتم که در شرایط بحران چهار دهۀ گذشته، بویژه در دو دهۀ اخیر که بر اثر ناکارآمدی کوخنشینان حاکم بحران بیش از پیش ژرفتر میشد، آگاهی ملّی ایرانی در جستجوی سرپناهی نوآئین بود. با پیروزی انقلاب ضدِّ ملّی، آگاهی ملّی ایران که مَسکنِ اصلی خود را از دست داده بود، اگر بتوان گفت، در مهاجرتی درازآهنگ در جستجوی سرپناهی بود. آموزش و پرورش، نظام آموزش دانشگاهی، رادیو تلویزیون و همۀ دستگاههای عریض و طویل تبلیغ ج.ا. کوششهای فراوانی را به کار بردند تا ذهن نسلهای جدید را از آگاهی ملّی تهی و ایدئولوژی شریعتیـ چپی رسمی را جانشین آن کنند. آنان گمان میکردند با این روش خواهند توانست شالودۀ حکومت خود را استوار کنند. در آن زمان، تجربههای کشورهای سوسیالیستی، و شکست انقلابهای فرهنگی آنها، در دسترس بود، که پیشتر به آن اشارهای آوردم، اما انقلابیان ایران نیز مانند همۀ انقلابیان گمان میکردند تجربههای دیگران به کار آنان نمیآید و میتوان با تبلیغ بسیار همۀ «معادلات جهانی بر هم زد». برای همۀ کسانی که کوچکترین تصوری از انسان، بویژه انسان ایرانی، داشتند نتیجۀ چنین مغزشویی از پیش معلوم بود. ایران کشور تاریخی است و همۀ شئون ملّی آن نیز به طور طبیعی و در گذر سدههای طولانی تکوین پیدا کرده است. دلیل اینکه پیشتر هیچ یک از حکومتهای نافرهیختۀ عرب، ترک و مغول به چنین مغزشویی گسترده دست نزده بودند، شاید، این بود که حتیٰ آنان نیز به غریزه میدانستند که بر چه کشوری چیره شدهاند. میتوان گفت این انیرانیان نیز به این نکتۀ اساسی در تاریخ ملّی پی برده بودند که اگر از «ما» بیاموزند آنان برنده خواهند بود، زیرا آنان چیزی برای عرضه به ملّتی که تاریخی بر او گذشته و تجربههای بسیار از تاریخ آموخته ندارند. آنان این بخت را داشتند که ذهنشان مَشوب به توهّمهای ایدئولوژی شریعتیـ چپی حاکمان تازه به دوران رسیده نبود. دین ایدئولوژیکی حاکمان جدید این اشکال عمده را داشت که نه دین ناب بود و نه ایدئولوژی که بتوان منطق تحول آن توضیح و بیراههها تشخیص داد. بر این دینِ ایدئولوژیکی منطقِ دوگانۀ دین کهن و ایدئولوژی جدید فرمان میراند و ترکیب آن منطق نیز شیر بییال و دُم و اشکمی بود که فهم آن حتیٰ برای خالق آن، شریعتی، نیز ممکن نبود. شریعتی جوانی با دانش سخت اندک و فردی با غرضِ بسیار بود که در نقش «بچه مرشد» مارگیران درآمده بود؛ او ورد لازم برای بیرون آوردن مار از توبره را میدانست، اما آن وردی را که برای برگرداندن مار در توبره لازم بود نمیدانست، یعنی یاد نگرفته بود، چون معلمی نداشت و مانند همۀ مردمان عقبمانده همه چیز را خود کشف کرده بود.
جماعتی که با پیروزی انقلاب به دستگاههای تبلیغات و مغزشویی چیره شده بودند، همه، کمابیش، آلوده به ویروس همین ایدئولوژی شریعتیـ چپی بودند، بسیاری آنان نیز مهندسان مسلمانی بودند که نه از مهندسی چیزی میدانستند و نه به عنوان مهندسانِ بد دین داشتند. همۀ اینان به ویروس «ملّیگرایی کفر است» نیز چنان آلوده بودند که هیچ درمانی در آنان کارگر نمیافتاد. بدین سان، همۀ آنان گمان میکردند که با شتاب بیشتر به کار ایدئولوژیکی بخشیدن میتوان به نتیجۀ مطلوب رسید. آنان، مانند همۀ اهل ایدئولوژی، اسیر این توهّم بودند که ایدئولوژی آنان شکستناپذیر است، اما آنچه به عنوان انیرانیانِ درون مرزها نمیدانستند این بود که بر کشوری فرمان میرانند که همۀ شئون آن ملّی، و به طور طبیعی ملّی، است. مثال دستگاه تبلیغی ج.ا. در همۀ عرضهها، همان مثال «بچه مرشد» بود که تنها نیمی از شگردهای مارگیری را یاد گرفته بود. به عنوان مثال، آموزش و پرورش توانست با موفقیت ذهن نوجوانان و جوانان کشور را خالی کند، اما چیزی برای پر کردن آن خلأ نداشت. زمانی که حکومتیان توجهی به این خلأ پیدا کردند، به عنوان «بچه مرشدان»، نظری را مطرح کردند که معلوم بود در تشخیص درد ناتوان بودهاند. حکومت ذهن نوجوانان و جوانان را از هرچه فرهنگ ملّی بود یکسره و با موفقیت خالی کرده بود، اما چیزی برای عرضه به آنان نداشت و، چون قرار نبود که ما مقصر باشیم، میبایست دشمنی پیدا میکردیم که بتوان همۀ تقصیرها را بر گردن او گذاشت. چنین دریافتی از وضعی که ایجاد شده بود، که خود عین نفهمیدن بود، این حُسن را هم داشت که هم دامن کبریایی «ما» آلوده نمیشد و هم مترسکی پیدا میشد که میتوان یک عمر در رویارویی با او رجز خواند، حتیٰ دُن کیشوتوار با او جنگید و کشتهای هم نداد. حکومتیان بیخبر از اینکه مهندسان مسلمان چه بر سر آنان آوردهاند، سالهای طولانی، با شمشیر زنگ زدۀ نظریۀ «تهاجم فرهنگی» در جبههای جنگیدند که دشمنی در آن وجود نداشت. این جنگ این حُسن را داشت که پیروزی بر آن با «ما» بود، زیرا او ساخته و پرداختۀ خود «ما» بود. صورت مسئله بسیار ساده بود : کوخنشینان، در خلوت بیفرهنگی خود، خلأ فرهنگی را که خود ایجاد کرده بودند نمیدیدند، اما موجودات خیالی خودساخته را میدیدند، و هرچه بیشتر در جبهۀ خالی «تهاجم فرهنگی» با خیالات خودساخته میجنگیدند، بیآنکه کشتهای بدهند، به عنوان «شهید زنده»، بر خود میبالیدند. آنچه در جبهۀ نبرد واقعی اتفاق میافتاد، و قرار نبود که کسی آن را ببیند، ژرفتر شدن روزافزون خلأ بود، زیرا آنگاه که سپاهی در جبههای نبرد میکند که خالی است، «دشمن» در جبهۀ دیگری پیشرفت میکند. هرچه حکومتیان بیشتر در آن جبهۀ خالی از دشمنِ «تهاجم فرهنگی» میجنگیدند، در جبهۀ دیگر خلأ فرهنگی ژرفای بیشتری پیدا میکرد، اما، چنانکه پیشتر نیز اشاره کردم، مشکل این است که قلمرو فرهنگ نیز مانند طبیعت از خلأ وحشت دارد. اتفاقی که در دو دهۀ اخیر افتاده این است نوجوانان و جوانان توانستهاند آگاهی عمیقی نسبت به خلأ فرهنگی پیدا کنند. به تدریج، در پیکاری زیرزمینی، آنان توانستهاند تصفیه حسابی اساسی با هر آن چیزی بکنند که به آنان تحمیل میشده است. با گذشت گیجی ناشی از وارد شدن ضربۀ ایدئولوژی شریعتیـ چپی انقلاب، از خلافآمد عادت، آنان خلأ را با فرهنگی پر کردهاند که قرار بود با برآمدن نسل جدید اثری آن بر جای نمانَد. اینجا بود که اندیشۀ ملّی جای خلأ فرهنگی ایجاد شده را پر کرد. در حالیکه حکومتیان گمان میکردند ایدئولوژی جدید از راه تهاجم فرهنگی وارد خواهد شد، شبح اندیشۀ ملّی در آستانۀ درِ بخش بزرگی از نوجوانان و جوانان ایرانی ایستاده بود. این شبح به دلایلی بسیاری از دیدۀ حکومتیان پنهان ماند. نخست اینکه هواداران تئوری توطئه پیوسته در دوردستها در جستجوی توطئه هستند. دیگر اینکه همین اندیشۀ ملّی، به عنوان بخش مهمی از فرهنگ ایران، با همۀ شئون و نمودهای این فرهنگ آمیخته بود و تمیز همۀ بخشهای آن برای کوخنشینان حکومتی ممکن نبود. آنها در اطراف کاخ سفید سنگربندی کرده بودند و در رویای واپسین نبرد پیروزمندانهای بودند که آنجا را به حسینیهای به امامت جماعتی استاد حسن عباسی تبدیل کنند. همۀ مقدمات شروع به فعالیت آتشفشان آگاهی ملّی نوجوانان و جوانان آماده بود. آنچه اینک و تا اینجا به صورت گذارهای بیرون آمده بخش ناچیزی از تَفتان عظیم ناخرسندی عمومی، بیخبری مسئولان و آگاهی ملّی است.
دربارۀ این پدیدار شدن آگاهی ملّی در میان نوجوانان و جوانان، و ویژگیهای آن، در بخش دیگری سخن خواهم گفت، اما اینجا باید بگویم که از پیآمدهای بیخبری مزمن حکومتیان این بود که همۀ کوششهای آنان برای ایجاد «انسان تراز نوینِ» اسلامی چنان بر باد رفته است که با هیچ شگردی برگرداندن آن فرصتهای از دست رفته ممکن نخواهد شد و بهتر است که حکومتیان از تکرار این تجربۀ شکست خورده صرف نظر کنند. از قدیم گفتهاند که «انسان محل سهو و نسیان» است، بلی! یک بار، اما اشتباه دوم از نشانههای نفهمیدن مزمن است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha