۲۳ جولای ۲۰۲۲
مهرنامه : شما که فردید را هم قبل از انقلاب اسلامی و هم بعد از انقلاب دیدهاید، آیا فکر میکنید که فرقی کرده بود؟ چون برخیها معتقدند که فردید پیش و پس از انقلاب اسلامی به کلی تفاوت دارد؟
ج.ط. به نظر من او بعد از انقلاب بسیار با آن آدمی که قبل از انقلاب بود، تفاوت داشت. البته برخی از حرفها همان بود و تکرار میشد، اما بوی قدرتی به مشام او رسیده بود که توان نظری فهمیدن و رویارویی با آن را نداشت. پیش از انقلاب هم چنین رفتاری داشت، اما شرایط اجازۀ بروز و بیان نمیداد. از مهدوی و نصر بسیار حساب میبرد و ملاحظۀ آنان را میکرد. بیآنکه بخواهم وارد این بحث بشوم، میخواهم بگویم که این ریشه در تفکر هایدگری دارد که میلی مقاومت ناپذیر به قدرت در همۀ هایدگریها وجود دارد، اما چون بهطور اساسی تفکری غیر سیاسی است، یعنی به لحاظ سیاسی مدرن نیست، ورود همۀ آنان در سیاست جز رسوایی در پی نداشته است. من به با توجه به همین نکته از او پرسیدم که آیا لئو اشتراوس را می شناسد یانه؟ اشتراوس، و بسیار دیگر از فیلسوفان سدۀ بیستم، مانند گادامر، آرنت، مارکوزه، کارل لویت و هانس یوناس، از شاگردان هایدگر بودند، اما همۀ آنان تصور روشنی از ناسیونال سوسیالیسم پیدا کردند و آلودۀ رسوایی دفاع از پیشوا نشدند. هایدگر از سیاست هیچ نمیدانست. مجموعۀ آثار او نشان از این دارد که هیچ علاقه ای به اندیشه سیاسی فیلسوفانی مانند افلاطون و ارسطو، کانت، فیشته و هگل نداشته است. فردید نیز در سیاست ندانی دست کمی از هایدگر نداشت. همان طور که هایدگر گمان می کرد «جنبش» رهبر و «دست های او» سرنوشت انسان غربی را از بنیاد دگرگون خواهد کرد، فردید نیز در این توهّم بود که انقلاب «خودبنیادی» انسان دوران جدید و «طاغوت زدگی صهیونی ماسونی» او را ریشه کن خواهد کرد، اما چون از سیاست هیچ نمی دانست نفهمید که انقلاب چه طاغوتی را بر کشور مسلط خواهد کرد. او گمان می کرد دارد انتقام خود را از مدرنیته می گیرد، اما نفهمید که مدرنیته چگونه از او انتقام خواهد گرفت!
مهرنامه : خود هایدگر هم این گونه بود.
ج.ط. دقیقا! بله داستان ورود او در سیاست فاجعهای بود. به اندازۀ کافی در این مباحث اسناد دست اول بیرون آمده است که دیگر جای بحث نباشد. بدیهی که موضع سیاسی هایدگر تنها بخشی از تفکر اوست، نه همۀ آن! هایدگر از بزرگترین شارحان فیلسوفان بزرگ اروپایی است و همۀ درس های او درباره افلاطون و ارسطو تا فیلسوفان جدید آلمانی برای فهم این فیلسوفان بسیار اهمیت دارد. این را نیز بگویم که فلسفۀ آلمانی رویکرد ویژه ای به مشکل قدرت سیاسی دارد که جای بحث آن اینجا نیست، اما تنها میتوانم به مورد کارل اشمیت اشاره کنم که معاصر هایدگر بود و او نیز مانند هایدگر کوششی کرد تا وارد محافل قدرت ناسیونال سوسیالیسم شود، اما بهرغم اینکه نظریهپرداز دست راستی مهمی در سیاست و حقوق عمومی بود موفق نشد. در هر دو مورد هایدگر و اشمیت، که نابغههایی بودند، کوتولههای دانشگاهی و فرصتطلبان جاهطلبتر آنان را از میدان بیرون کردند. این از ویژگیهای انقلابها تمامیتخواه است که جز بر «کوخنشینان» نمیتواند تکیه کند. اشمیت و هایدگر نمایندگان یک جریان اندیشۀ اشرافی بودند، اما به این نکته نتوانستند پی ببرند که «دستهای» پیشوا بلند شده است تا همین کوخنشینان را برکشد.
مهرنامه : البته دکتر داوری معتقد است که واژههایی نظیر یهودی زده، صهیونیزده و ماسونی زده را که فردید در مجادلاتاش به کار میبرد، سابقهاش به دهه چهل نیز میرسد. چه اینکه یک مرتبه که، آشوری او را عصبانی کرده بود رو به او کرده بود و او را یهودی زده و ماسونی زده خوانده بود.
ج.ط. بله! شاید، به نظر من مهم این نیست که فردید این کلمات را از چه زمانی به بعد به کار میبرد! نوع فکر فردیدی ضد آزادی بود. و رگههای فکر دولت توتالیتر هم سخت در او ریشه داشت. پیش از انقلاب این حرفها را نمیشد گفت، اما فردید بعد از انقلاب به نوعی شومن تبدیل شده بود و چون هیچ دربارۀ سیاست نمیدانست و نمیدانست که نمیداند، احساساتی میشد و شعار میداد. شرایط و محفل جوانان ضد امپریالیستی هم این امکان را میداد. در اوایل دهۀ چهل هم سر کلاس شعار زیاد تحویل میداد. به عنوان مثال، علیه دکتر نصر، که هنوز بسیار جوان و رئیس دانشکده ادبیات بود، شعار میداد و انتقاد میکرد. یک بار که قرار بود در تالار فردوسی سخنرانی کند، پیش از آن سر کلاس مکرر میگفت که این بار من او را افشا میکنم، اما در جریان سخنرانی یک کلمه هم دربارۀ نصر سخن نگفت. از کربن هم بسیار بدش میآمد، اما بهطور رسمی لبتر نمیکرد. البته مسائل فردی و خصوصی هم در این بد آمدنها دخالت داشت که من چیزی درباره آن نمیگویم.
خواهشمندیم بدون ذکر منبع نقل نکنید
https://t.me/jtjostarha