۲۱ اکتبر ۲۰۲۱
هر اعتباری که بتوان به دیدگاههای ادوارد سعید، روشنفکر فلسطینی-مسیحیِ آمریکایی و نقادهای او از غربِ استعماری قائل شد، دیدگاههای او، بهعنوان روشنفکر آمریکایی، یعنی روشنفکرِ «گمشده لبِ دریا»ی نیویورک که به عنوان روشنفکر «از صدف کون و مکان بیرون بوده» و با تکیه بر مبانی نظری تاریخ غربی و از مجرای دریافتی که با آن از مواد تاریخ غربی پیدا کرده بود، از دیدگاه «تاریخ پایهای» ایران، برای تاریخنویس ایرانی فاقد ارزش است.
ادوارد سعید، افزون بر آنکه به لحاظِ «سیاسی» روشنفکر بیوطنی بهشمار میآمد، بهعنوان «روشنفکر» نیز وطنی نمیتوانست داشته باشد، یعنی او آگاهی «ملّی» نداشت، تاریخنویس فرهنگ و تمدّن خاصی نیز نمیتوانست باشد.
روشنفکریْ، بیوطنی در مبانی است، و ازینرو هر روشنفکری، بهویژه در کشورهایی که به گفتهی شاملو «هر بچهای مسیحی است، بیصلیب و بیجُلجتا»، احساس جهانی بودن میکند که مندرج در تحتِ پیامبری است و موضوع «تاریخپایهای» نمیتواند باشد.
اشاره به ادوارد سعید، از این حیث اهمیت دارد که مرزی میان دو دنیایِ متفاوت تاریخنویسی غربی و روشنفکر رسم میکند. بهخلاف تاریخنویسی غربی که رویکرد او به تاریخِ ایران مبتنی بر موضع آگاهی «ملّی» اوست، یعنی رویکردی است که به گفتهی نیچه «دل در گرو زمین» دارد، رویکرد روشنفکر ناظر بر «شرق آرمانی و نابی» است که واقعیتی جز در خیالاندیشی او ندارد.
«تأمّلیدربارهی ایران» اگرچه تاریخ در معنای رایج نیست، اما لاجرم مندرج در تحت تاریخنویسی است، ولی این «تاریخپایهای» هیچ ربطی به تاریخِ «شرقِ آرمانی و ناب»ِ روشنفکری ندارد، بگذریم از اینکه ایرانِ واقعیِ «تاریخِ پایهای» کمتر از ارضِ فلسطینِ آرمانیِ سعید در «شرق» اعمِّ از آرمانی و واقعی قرار دارد.
تأمّلی دربارهی ایران
جلدنخست، صصص۱۷،۱۸،۱۹
با ملاحظاتی مقدماتی در مفهوم ایران
جواد طباطبایی
تاریخ ایران، در همهی بدیها و خوبیهای آن، نیازی به ایدئولوژی ندارد. آنچه ایران را از همهی کشورهای همسایهی او متمایز میکند، این تاریخیبودنِ -یعنی غیر ایدئولوژیکی بودنِ- تاریخ آن است و همین تاریخیبودن تاریخِ ایران -یعنی نفور بودن تاریخ ایران از همهی نظریههایی است که با مواد آن سازگار نیست- نوشتن غیرایدئولوژیکی تاریخ ایران را ممکن میکند.
کشورهایی در همسایگی ایران، که تاریخ آنها منابعی جز منابع تاریخایران ندارد، برای نوشتن تاریخ خود ناچار باید مقولات علوماجتماعی و علم سیاست جدید را وام بگیرند. بسیاری از کشورهای همسایهی ایران، به لحاظ تاریخی، کشور نیستند و تاریخ آنها جزئی از تاریخ ایران است، اما از خلافآمدعادت با توجه به مقولات علمسیاستجدید، کشور بهشمارمیآیند.
نوشتن تاریخ این کشورها در بیاعتنایی به مقولات علمسیاستجدید ممکن نیست، زیرا اگرچه زمانی بر آنها گذشته، اما این گذشت زمان موجب نشده است مردم این کشورها به چنان آگاهی برسند که بتوانند مقولات فهم وحدت قومی را تدوین کنند.
عراق و افغانستان، اگر بخواهند «تاریخ و وحدت قومی» خود را بفهمند نمیتوانند از مقولات جدید علوماجتماعی و علم سیاست بینیاز باشند، اما مفاهیم تاریخ، ملیّت و دولت ایران موادی را فراهم آوردهاست که بدون ارجاع به نظام مفاهیم جدید نیز میتوان تاریخ ایران را فهمید.
اینکه من میگویم در نوشتن تاریخ ایران نمیتوان هگلی، مارکسی و ... بود -یعنی هگلی یا مارکسیبودن بیمعناست، اگرچه تاریخ مارکسیستی ایران وجود داشته، اما عِرض خود بُردنی بیش نبوده- به معنای این است که نظاممفاهیم آنها قالبهایی برای موادی ویژه هستند و جز بهعنوان قالبها نیز نمیتوان از آنها سود جُست.
آنگاه که هگل ایران را نخستین دولت میخواند، مفهوم دولت را بر مواد تاریخ ایران تحمیل نمیکند، که در این صورت میتوانستیم از ایدئولوژی هگلی دولت سخن بگوییم، بلکه مفهومی را میسازد که با نظری به واقعیت و مواد تاریخ ایران نیز تنقیح شدهاست.
کاربرد اسلوب تاریخ تحوّل مفاهیم، برای تدوین تاریخایران، از این حیث دارای اهمیّت است که تاریخنویس را به ژرفای تاریخ ایران هدایت میکند تا بتواند با غوّاصی مواد تاریخایران نسبت آنها را با مفاهیمی که ایرانیان تاریخ خود را در آن مفاهیم فهمیدهاند روشن کند.
بنابراین تاریخنویس ایرانی، بهخلاف بسیاری از کشورهایی که هنوز ملّت بهشمارنمیآیند، یعنی مواد تاریخ آن کشورها را نمیتوان در قالب مفهوم ملّت در معنای جدید آن ریخت، موادی از تاریخایرانِ پیش از تکوین دولت جدید را در اختیار دارد که ناسازگاری با مفهوم جدید ملت ندارد.
اینکه از سدهای پیش بسیاری از ایرانشناسان توانستهاند برخی از مواد تاریخایران پیش از دوران جدید را در قالب مفهوم «ملّت» و «ملْی» توضیح دهند، به معنای این است که چنین ناحیههایی از تاریخ و تاریخاندیشه در ایران به گونهای به مفهوم «ملّت» و «ملّی» نزدیک شده بودند که نمیشد آن مواد را به عنوان مضمونِ مفهومِ دیگری فهمید.
اینکه بیش از یک سده پیش تئودور نُلدکه، خاورشناس آلمانی، شاهنامهی حکیمابوالقاسمفردوسی را حماسهی ملّیایران نام داد و اینکه والتر هینتس، تاریخنویس آلمانی، برآمدن صفویان را «تشکیلدولتملّی» در ایران خواند، از اینروست که آن دو در شاهنامهیفردوسی و حکومت صفویان رگههایی از واقعیت «ملّی» ایرانی یا آنچیزی را میدیدند که هانریکربن از آن به «آنِایرانی» یا res iranica تغبیر کردهاست، «آنی» که من از آن به «مشکل» تعبیر میکنم.
تأمّلی دربارهی ایران
جلدنخست، صص۳۷،۳۸
با ملاحظاتی مقدماتی در مفهوم ایران
جواد طباطبایی
تاریخ ایرانزمین در دورهی «گذار» با شکست شاهاسماعیل در چالدران آغاز شد و با شکست عباسمیرزا در جنگهای ایران و روس و فروپاشی ایران بهپایانرسید.
این دوره از تاریخ ایران بهسبب دگرگونیهای تاریخی و تاریخ اندیشه در اروپا و نیز با توجه به تحولات تاریخ اندیشه در ایران، دورهای است که جز در پرتو تاریخ اندیشه قابل درک نیست.
در این دوره، نظام حکومتی ایران، در ادامهی سلطنت خودکامهی دورهی اسلامی متأخر، تحول عمدهای پیدا نکرد، در حالی که مبانی اندیشهیجدید در اروپا -که به قدرت مسلط جهانی تبدیل میشد- منطق مناسبات را بر هم میزد.
نظام حکومتی ایران، در بهترین حالت،با تکیه براندیشهی سنّتی سلطنت خودکامه عمل میکرد و با تکیه بر آن نیز فهمیده میشد،در حالیکه، با چیره شدن منطق مناسبات جدید، شیوهی فرمانروایی ایران برای اینکه بتواند نمایندهی مصالح «ملّی» باشد و آگاهانه آن را تأمین کند، میبایست بر شالودهی اندیشهی نوآیینی استوار میشد.
اگر از دهههای گذرایی که فرمانروایی آگاه به مصالح «ملّی» بر تخت سلطنت نشست، صرفنظر کنیم، بر این سه سده که از بسیاری جهات برای ایران تعیین کننده بود، «منطقِ شکست» حاکم بود.
تحولات جهانی و بهویژه دگرگونیهای اندیشه روندی بازگشتناپذیر پیدا کردهبود، اما با امکانات نظام سنّتی ایران و بیشتر از آن، اندیشهی سنّتی متصلّب، آن تحوّلات و این دگرگونیها نه میتوانست فهمیدهشود ونه رویارویی با چالش آن دو ممکن میشد.
تأمّلی دربارهی ایران
جلد نخست، صص۱۷۰-۱۷۱
با ملاحظاتی مقدماتی در مفهوم ایران
جواد طباطبایی