۸-۱۰ نوامبر ۲۰۲۱
۹. اصطلاح «ملّیگرایی» در دهههای اخیر از راه ترجمه از زبانهای اروپایی وارد زبان فارسی شده است و معنای درستی ندارد.
معادل این ترکیب، که در زبان فارسی جعل جدید است، در زبانهای اروپایی تاریخی دارد که در ایران شناخته شده نیست، اما این امر مانع از آن نشده است که در پیکارهای ایدئولوژیکی-سیاسی مورد استفاده قرار گیرد. سبب اینکه ایرانیان خود را به عنوان ملّتی واحد فهمیده، اما واژهای برای آن جعل نکردهاند، این است که روند تبدیل به ملّت در ایران امری طبیعی بوده است.
تحول مضمون معنایی واژهی nation در زبانهای اروپایی با آغاز روند تجزیهی امپراتوری مقدس همزمان است. در امپراتوری مقدس، سیاست اقوام مسیحی عین دیانت -معنای نخست واژهی nation در زبانهای اروپایی و «ملّت» در عربی/فارسی- آنان بود، یعنی همهی اقوام مسیحی گروههای دینی در درون respublica christiana بودند، اما از زمانی که رخنهای در ارکان سلطنت پاپی و امپراتوری افتاد، سیاست اقوام اروپایی، که به تدریج به «ملّی» شدن میل میکرد، عین دیانت آنها نمیتوانست باشد.
سیاست ایرانیان، هرگز، عین دیانتِ خلافت نبود، یعنی، اگر بتوان گفت، پیوسته، «ملّی» در معنای جدید آن بود، و برای توصیف این واقعیت بدیهی نیازی به جعل اصطلاح جدید نبود. تصریح محمدبنجریرطبری، مبنی بر اینکه تاریخ ایرانیان تداومی خلافآمدعادت داشته، به معنای آن است که تاریخ ایران پیوسته تاریخ «ملّی» بوده است.
در واقع، معادل دقیق برای واژهی nation در زبانهای اروپایی، به لحاظ مضمونی و نه واژگانی، نه «ملّت» که «ایران» است که از کهنترین زمانها تا کنون مضمون واحدی داشته و در تعارض آن با «انیران» فهمیده میشده است. ایرانیان «ملّیت» خود را در نام کشور خود فهمیدهاند.
در ایران، به عنوان کشور، پیوسته، «ایرانْ» عینِ «ملّت»ِ ایران بودهاست.
جواد طباطبایی، تاملی دربارهی ایران جلد نخست: دیباچهای بر نظریهی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، صص ۵۵ و ۵۶
۱۰. این ملّت واحد، در وحدت تاریخی-سیاسی آن، «یگانه» و «غیرقابلتجزیه» است، یعنی وحدتی در عین کثرت است. تمایز میان دومفهوم ملّت به عنوان «وحدت در وحدت» و «وحدت در کثرت» مهمترین معیار ایضاح فرق میان «ملّیگراییهای آغاز دوران جدید و فهم ملّی «قدیم» ماست.
«ملّیگرایی» اروپایی در آغاز دوران جدید، که شرط امکان تکوین دولت جدید است، از این حیث ناچار میبایست «وحدت در وحدت» باشد که شرط تکوین آن دولتهای ملّی، فروپاشی امپراتوری مسیحیت به عنوان وحدتِ امّت بود، و قدرت سیاسی میبایست این وحدت را به گروههای قومی تحمیل میکرد، نمونههای متنوع دولتسازی در فرانسهی لویی چهاردهم، آلمان بیسمارک و ایتالیای گاریبالدی.
خاستگاهِ «وحدت در کثرت»ِ اقوام ساکنِ ایرانْ «فرهنگِ ایرانی» است و فرهنگ ایرانی آن وحدت را به دولت، که از سدهای پیش، یعنی با تأخیر بسیار نسبت به تکوین ملّت، که با دشواریهایی به «دولتملّی» تبدیل شده است، تحمیل کرد.
۱۱. عدم امکان نظریهپردازی در قلمرو سیاسی، زوال اندیشیدن سیاسی ایرانی در سدههای میانهی تاریخ ایران، و اینکه فلسفه در ایران، به دلایلی که اینجا نمیتوان به آن پرداخت، نتوانست، به گفتهی ارسطو، در قلمرو «فلسفهی امور انسانی»، بسطی به فلسفهی یونانی بدهد، موجب شد که آنچه در عمل در ایران اتفاق افتاده بود، بازتابی در قلمرو نظر پیدا نکند.
چنانکه گذشت، اشارههایی به این نکتههای ظریف و سخت پیچیدهی ویژگیهای تحول تاریخی ایران در برخی نوشتههای تاریخی تا یورش مغولان آمده، اما از آنجا که تاریخ در ایران پیوسته بخشی از ادب فارسی بوده، معنای آن اشارههای تاریخی به واقعیت تاریخ ایران مورد توجه قرار نگرفته و ایضاح نظری آنها ممکن نشده است.
اینک، با شدت و ژرفایی که بحران «چگونه ایرانی بودن» پیدا کرده است، نمیتوان به بحث نظری در بنیادهای تمدن و فرهنگ ایرانی بیاعتناء ماند، زیرا شبح بحران به عنوان شرط امکان اندیشیدن در آستانهی در ایستاده است.
فهم «ملّی» از ایران باید، اینک، به ضرورت، مبتنی بر نظریهای دربارهی «ایران» به عنوان یک «مشکل» باشد. در سدههای گذشته، ایران موضوعِ تأملی در ادب فارسی، و در دهههای گذشتهی ایران «مسئلهای» در علوم اجتماعی بود. زمان آن فرارسیده است که بتوانیم ایران را به عنوان «مشکلی» در اندیشیدن جدید مطرح کنیم.
ایران، به عنوان مسئله، موضوع شاخههایی از علوم اجتماعی است و اهل این علوم وضع توسعهی ایران، نظام طبقاتی و آرایش طبقات، بیکاری، آسیبهای اجتماعی، نیروی انسانی، سطح دانش عمومی و ... آن را در دانشی با عنوان «مسائل ایران» بحث میکنند. دانشِ مسائلِ ایران ساده است و با رفع آسیبهایی از قبیل بیکاری، بزهکاری، فحشا، اعتیاد، کمرشدی و ... این شاخه از دانش نیز اعتبار خود را از دست خواهد داد، چنانکه درس «مسائل ایران» داریم، اما درس «مسائلِ ...» در کشورهای توسعهیافته نداریم.
جواد طباطبایی، تاملی دربارهی ایران جلد نخست: دیباچهای بر نظریهی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، صص ۵۷ و ۵۸
. عدم امکان نظریهپردازی در قلمرو سیاسی، زوال اندیشیدن سیاسی ایرانی در سدههای میانهی تاریخ ایران و اینکه فلسفه در ایران، به دلایلی که اینجا نمیتوان به آن پرداخت، نتوانست، به گفتهی ارسطو، در قلمرو «فلسفهی امور انسانی»، بسطی به فلسفهی یونانی بدهد، موجب شد که آنچه در عمل در ایران اتفاق افتاده بود، بازتابی در قلمرو نظر پیدا نکند.
چنانکه گذشت، اشارههایی به این نکتههای ظریف و سخت پیچیدهی ویژگیهای تحول تاریخی ایران در برخی نوشتههای تاریخی تا یورش مغولان آمده، اما ازآنجاکه تاریخ در ایران پیوسته بخشی از ادب فارسی بوده، معنای آن اشارههای تاریخی به واقعیت تاریخ ایران موردتوجه قرار نگرفته و ایضاح نظری آنها ممکن نشده است.
اینک، با شدت و ژرفایی که بحران «چگونه ایرانی بودن» پیداکرده است، نمیتوان به بحث نظری در بنیادهای تمدن و فرهنگ ایرانی بی اعتناء ماند، زیرا شبح بحران بهعنوان شرط امکان اندیشیدن در آستانهی در ایستاده است.
فهم «ملّی» از ایران باید، اینک، بهضرورت، مبتنی بر نظریهای دربارهی «ایران» بهعنوان یک «مشکل» باشد. در سدههای گذشته، ایران موضوعِ تأملی در ادب فارسی و در دهههای گذشتهی ایران «مسئلهای» در علوم اجتماعی بود. زمان آن فرارسیده است که بتوانیم ایران را بهعنوان «مشکلی» در اندیشیدن جدید مطرح کنیم.
ایران، بهعنوان مسئله، موضوع شاخههایی از علوم اجتماعی است و اهل این علوم وضع توسعهی ایران، نظام طبقاتی و آرایش طبقات، بیکاری، آسیبهای اجتماعی، نیروی انسانی، سطح دانش عمومی و … آن را در دانشی با عنوان «مسائل ایران» بحث میکنند. دانشِ مسائلِ ایران ساده است و با رفع آسیبهایی از قبیل بیکاری، بزهکاری، فحشا، اعتیاد کمرشدی و … این شاخه از دانش نیز اعتبار خود را از دست خواهد داد، چنانکه درس «مسائل ایران» داریم، اما درس «مسائلِ …» در کشورهای توسعهیافته نداریم.
. ایران، بهعنوان «مشکل»، ناظر بر فهم وضع پیچیدهی ایران و بازسازی آن بهعنوان «موضوع تأمل نظری» در وعاءِذهن است.
اگر اشارههای این «درآمد» و برخی از تزهایی که اینجا میآورم، بهرهای از حقیقت ایران داشته باشد، باید گفت که این ایران واقعیتی پیچیده است و توضیح آن نیز از مجرای شرح «مسائل» آن ممکن نیست:
قرونوسطای ایران به دنبال دورهی نوزایش آن آمده است نه برعکس؛
تشکیل دولت «ملّی» آن همزمان با تکوین ملّت ممکن نشده است؛
تداوم تاریخی این کشور و ملّت آن از پیآمدهای تکوین دولت ملّی آن نیست، بلکه ملّت ایران دولتهای «خود» را تا زمانی نگهداشته است که در خدمت حفظ وحدت سرزمینی و هویت ایرانی بودهاند، اهداف «ملّی» هویت ایران را پیش برده و تمدن و فرهنگ مردمان آن را به سرزمینهای دوردست برده و آنها را پراکندهاند؛
در دورهای از تاریخ ایران، ایرانیان از اندیشیدن نظری بازایستادهاند، اما نوعی از اندیشیدن در ادب ایران ممکن شده است؛ این ادب ایرانی در زبانهای گوناگونی که اقوام ایرانی به آن زبانها سخن میگویند، جاری است و «ما» یعنی همهی ایرانیان، حتی آنجا که زبانهای یکدیگر را درنمییابیم، همدیگر را میفهمیم، جای شگفتی نیست که این معنا یکی از زیباترین مضمونهای ادب ایرانی است و …
۱۳. این مقولات تاریخی برخی از خلاف آمد عادتهای تاریخ ایران است، اگرچه هنوز توان تبیین آنها را نداریم.
تاریخنویسی ناسیونالیستی که جز تجلیل ایران خیالی، بهعنوان قرینهی «شرقِ آرمانی» ِ ادوارد سعید، هدفی را دنبال نمیکند و تاریخنویسی «کلنگستانی» و نیز وجوه گوناگون تاریخنویسیهای ضد ناسیونالیستی، دوروی سکهی بیوطنی هستند.
12. ایران، موضوعِ تاریخِ ایران بهعنوانِ «مشکل»، نه ایرانِ ناسیونالیستی است نه ایرانِ «کلنگستان»؛
موضوعِ تاریخِ ایرانِ واقعی، تبیینِ حقیقتِ بغرنج ایران و مفهوم آبستن آن است. تاریخنویسی جدید ایرانی باید این حقیقت بغرنج و این مفهوم آبستن را موضوع خود قرار دهد. از این دیدگاه، بهرغم اینکه تاریخهای بسیاری برای ایران و فرهنگ آن نوشتهاند، اما هنوز «تاریخ و تاریخنویسی ایرانی» امری عدمی است.
تأمّلی درباره ایران، جلد نخست، صص ۵۷-۵۹
۱۴. در تاریخ و تاریخِ فرهنگِ ایران پیش از آغاز دوران جدید، پیوسته وجوه جدیدی وجود داشته است.
تجربههای ایرانیان، در صدوپنجاه سال اخیر، در تجددخواهی، همچون گامهایی برای بازیابی این نقطههای قوّت بوده است:
دربارهی اهمیّت دریافت ایرانیان از «ملّت»، «دولت» و «وحدت در کثرت ممالک محروسهی ایران» پیشتر اشارههایی آوردهام.
از تبدیل شرع به مجموعههای قانونهای جدید، با پیروزی جنبش مشروطهخواهی مردم ایران، تجربههایی در نوشتن نثر فارسی از راه ترجمهی داستانهای اروپایی، تجربههایی در نمایشنامهنویسی و … تا تکوین شعر فارسی جدید و تحولی که با کلنل علینقی وزیری و بهویژه در مکتب ابوالحسن صبا تا آغاز دههی پنجاه شمسی در موسیقی ملّی ایران صورت گرفت، همه وجوهی از آن «جدیدِ در قدیم» تاریخ ایرانزمین است.
پس از دههی چهل شمسی، آنچه زیر لوای «آنچه خود داشت»، «بازگشت به خویشتن» و … صورت گرفت، تصفیهی حساب با این وجوهِ «جدیدِ در قدیم» بود.
یکی از نتایج پرداختن به بحث جدال قدیم و جدید کوشش برای تمیز میان اجتهادهای بر مبنای آن وجوه «جدیدِ در قدیم» و بازگشت به قدما در صورت نوعی از تجدّدخواهی ملّی است. از میرزا آقا تبریزی در نمایشنامهنویسی و میرزا حبیب اصفهانی در آفریدن زبان رُمان تا ابوالحسن صبا در انقلابی که در موسیقی ملّی ایجاد کرد و صادق هدایت در داستاننویسی و … اصل بر اجتهاد بر پایهی نصهای «جدیدِ در قدیم» بود؛
بازگشت به خویشتن تصفیهی حساب با آن اجتهاد نخستین بود تا راه تقلید از مقلّدان متأخر را همواره کند.