۱ اکتبر ۲۰۲۱

تردیدی نیست که نزدیکی ایران و قبیلۀ اسد پس از انقلاب اسلامی هیچ ربطی به حُبِّ انقلاب اسلامی از سوی اسد نداشت، بلکه او یک دشمن بزرگ در منطقه داشت که صدام حسین بود. دشمنی میان آن دو برای ایجاد سوریه یا عراق بزرگ نه تنها ربطی به ایران نداشت که این کشور بتواند جانب یکی را بگیرد، بلکه در صورت پیروزی هر یک از آن دو کشور به ضرر ایران نیز بود و مسئولان نظام اسلامی اگر استراتژی می‌دانستند می‌بایست به نوعی عمل می‌کردند، یعنی در مناسباتی وارد می‌شدند، که آن دشمنی ادامه پیدا کند و هشت سال جنگ ویرانگر به کشور تحمیل نشود. جنگی که به ایران تحمیل شد، و پی‌آمدهای آن در این کشور و نیز عراق، یک برنده داشت که سوریۀ قبیلۀ اسد بود، زیرا دشمن اصلی او را در این توهّم‌ بود که می‌تواند با تصرف کویت، منابع مالی و موقعیت استراتژیکی آن شیخ‌نشین، خواهد توانست به قدرتی منطقه‌ای تبدیل شود و پیش از سوریه بتواند عراق بزرگ را تأسیس کند، که حتیٰ برخی از مسئولان بلندپایۀ ایران نقشۀ آن را در یکی از تالارهای قصر سلطنتی سوریه دیده‌اند که مخصوص پذیرایی از مهمانان بلندپایۀ خارجی است، و دامنۀ نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد. این توهّم از آن‌جا ناشی می‌شد که در جریان جنگ هشت ساله همۀ قدرت‌های شرق و غرب جانب عراق را گرفتند تا ایران پیروز نهایی جنگ نباشد. ایران، با توجه به توهّمی که از موقعیت انقلابی خود در منطقه و نفوذ در میان «امّت اسلامی» داشت، و خود را به عنوان خطری بالقوه در منطقه جلوه می‌داد، نقشی در این اجماع جهانی علیه خود داشت، چنان‌که در جریان جنگ و پس از آن، صدام حسین توانست با بهره‌برداری از این جلوه دادن‌ها خود را هم‌چون متحد طبیعی شرق و غرب جا بزند.

تا زمانی که جنگ به پایان نرسیده بود، رویکرد صدام حسین می‌توانست اجماع جهانی برای حفاظت از منافع او را در پی داشته باشد، اما آن‌چه صدام نمی‌دانست این بود که همین اجماع بسیار شکنده‌تر از آن است که او، در جهل به مناسبات استراتژیکی منطقه، می‌توانست به درستی درجۀ شکندگی آن را دریابد. کوشش برای تصرف کویت، به آسانی، اجماع جهانی را علیه صدام سامان داد و بسیار زود ارتش پوشالی اشغالگر صدام از کویت رانده شد. صدام، که پیش از انقلاب به خفّتِ قرارداد الجزیره تن داده بود، و می‌دانست که، به گفتۀ یکی از امرای ارتش ایران، بیش از «یک روز» توان پایداری در برابر ارتش ایران را ندارد، اما با پیروزی انقلاب هشت سال جنگ را طول داده، در زمان‌هایی هم دست بالا را داشته و تا جایی که ممکن بوده سستی در ارکان نیروی نظامی، اقتصادی و سیاسی ایران انداخته است، گمان می‌کرد تصرف کویت به مانعی برنخواهد خورد، اما آن‌چه در مخیلۀ قبیله‌ای او نمی‌گنجید اشتباه‌های استراتژیکی مهلک او بود که سر او را بر باد داد! سقوط صدام این خطای استراتژیکی را به نظام اسلامی القا کرد که گویا «راه قدس»، که پیشتر نیز از «کربلا می‌گذشت»، اینک، هموارتر شده است و با ایجاد «محور مقاومت» می‌توان آسان‌تر به این هدف دست یافت.  

این اشتباه از بسیاری جهات تکرار همان اشتباه صدام بود. صدام، که تاکنون هم‌چنان قهرمان الشعب‌العربی، بویژه قهرمان خلق فلسطین بازمانده، گمان می‌کرد که توان آن را دارد که از خلیج فارس تا ساحل عربی‌ـ اسرائیلی مدیترانه چنین محوری را زیر پرچم عراق بزرگ ایجاد کند. همۀ داده‌های استراتژیکی منطقه حاکی از این است که هیچ قدرت منطقه‌ای توان آن را ندارد که چنین محوری را ایجاد کند. دشمنان چنین محوری، که در فرض امکان ایجاد چنین محوری باید بخشی از این محور باشند، بسیار بیشتر از دوستان آن هستند و هر قدمی که در راه چنین محوری برداشته شود این نیروهای مخالف دو گام آن را به عقب خواهند راند. به عنوان مثال، این‌که گمان کنیم سوریه عضو مؤثری از این محور خواهد بود، اشتباه استراتژیکی بزرگی است، زیرا سودی که سوریه از وجود اسرائیل و همسایگی با آن می‌برد بسی بیشتر از نفع او از سقوط احتمالی کشور اخیر است. سوریه منافعی دارد که با منافع مدعیان «محور مقاومت» سازگار نیست؛ این کشور اگر بتواند به یاری نیروی رزمندگان مزدور خود را از شرِّ مخالفان داخلی ضد بشار اسد رها کند تا زمانی موافق زبانی «محور مقاومت» خواهد ماند که منافع او در بلندی‌های جولان تأمین نشده باشد، اما اگر روزی این منافع تأمین شود ایران نخستین بازندۀ این تحرکات خواهد بود، پایگاه خود را به تدریج از دست خواهد داد و احتمال دارد سوریه دشمنی دیرینه با ایران را از سر بگیرد.

گروه‌های تکفیری، بیشتر از آن‌که در زمان تشکیل آن‌ها دشمنان ایران باشند، محصول مقاومت بشار اسد در برابر اصلاحات اساسی بود. این گروه‌ها به طور عمده دشمنان داخلی سوریه و برخی کشورهای عربی‌اند، و نه دشمنانی در بیرون مرزهای یک کشور! در مورد ایران نیز من گمان می‌کنم امکان رسوخ چنین گروه‌هایی به داخل و ایجاد جبهه‌ای برای نبرد با حکومت مرکزی قابل تصور نیست. نیرویی که همسانی‌هایی با این گروه‌ها داشت، سازمان مجاهدین بود که رهبری آن تیشه به ریشۀ خود و سازمان تروریستی آن زد، زیرا پایگاهی در داخل نداشت و سرکردگان آن نیز دشمنانی داشتند، که توهّم‌های آنان اجازه نمی‌داد ابعاد آن دشمنی را به درستی دریابند. استراتژی نجات بشار اسد با نیروی مزدور از این حیث خطایی بزرگ بود که تعیین مختصات مکان و «عمق» آن بر پایۀ داده‌های تاریخی و واقعیت‌های جغرافیایی صورت نگرفته بود. «عمق استراتژیکی ما» هرگز در منطقه‌ای قرار نداشته است که استراتژی سازان وطنی با تکیه بر منافع گروهی خود مکانی برای آن تعیین کرده اند. البته، دفاع از اسد و تقویت او برای ایران این پی‌آمد مهم را داشته است که گروه‌های تکفیری همسویی‌هایی با برخی از قدرت‌های منطقه‌ای پیدا کنند و در جهت اهداف منطقه‌ای آن‌ها به کار گرفته شوند. 

این منطقه، افزون بر روسیه، که به هر بهایی منافع خود را دنبال می‌کند و به هیچ اصلی جز پیشبرد اهداف خود پایبند نیست، یک قدرت دیگر نیز دارد که می‌تواند حافظ منافع گروه‌های تکفیری زیرا لوای خلافت نوعثمانی باشد. بخش مهمی از الشعب‌العربی، هرگاه سخن از «سیاست» می‌گوید، به نوعی در افق تجدید خلافت باز می‌ماند. از گروه‌های تکفیری تا اخوان المسلمین و اردوغان همه نظر بر افق تجدید خلافت دارند و همۀ این گروه‌ها، به عنوان دشمنان ایران، می‌توانند در جایی «محور مقاومتی» در خلاف جهت آن محور مقاومت نخستین ایجاد کنند. اگر به دنبال آن‌چه در یک دهۀ اخیر گذشته، که بسیاری از به ظاهر دوستان به دشمنان واقعی ایران تبدیل شده‌اند، هنوز گمان می‌کنیم که «عمق استراتژیک ما» همان جایی است که بود، سخت در اشتباه هستم. مکان «عمق استراتژیک» با شرایط تاریخی و رابطۀ نیروها عوض می‌شود. رابطۀ نیروهای سیاسی، هم‌چون واقعیت جنگ در میدان و صحنۀ عملیات، پیوسته در حال دگرگونی است. یک درس مهم در استراتژی این است که هیچ فرمانده جنگی نمی‌تواند پیوسته به هر بهایی پیش برود؛ عقب‌نشینی خود یکی از ارکان جنگ است و فرمانده خوب کسی است که بداند چه زمانی برای عقب‌نشینی مناسب است. همین فرمانده نمی‌تواند پیوسته، و در هر زمانی، گمان کند که از «عمق استراتژیکی» دفاع می‌کند که مکان آن را خود تعیین کرده است. این احتمال وجود دارد که در زمانی که همان فرمانده با دشمن خیالی در نبرد است «عمق استراتژیک ما» با همۀ نیروهای متخاصم به جایی نقل مکان کرده باشد که در مخیلۀ «ما» نمی‌گنجیده است.  

با آغاز جنگ قره‌‌باغ، که به ظاهر جنگی میان دو همسایۀ ایران است، و به طور مستقیم این کشور را درگیر نمی‌کند، می‌توان گفت که ترکیه، در ادامۀ چشم‌انداز ایجاد تورکستان بزرگ، از مرز خاوری اروپا تا مرز باختری چین، در بی‌اعتنایی ما به جا به جایی احتمالی «عمق استراتژیک»، به مهم‌ترین بازیگر منطقه‌ای  تبدیل شده و هدف محاصرۀ بخشی از مرزهای کشور را به انجام رسانده است. ایدئولوژی کنونی اردوغان، در تحلیل نهایی، تا اطلاع ثانوی، با ایدئولوژی برخی از گروه‌های تکفیری از یک سنخ است. بی‌دلیل نیست کسانی از همین گروه‌های تکفیری به جای سربازان باکویی با نیروهای ارمنی می‌جنگند، و احتمال دارد که در آینده در جبهه‌های دیگری نیز بجنگند.  نخستین بازندۀ شکست نیروهای ارمنستان در جبهۀ آرتساخ/قره‌باغ ایران و برندۀ بزرگ آن نیز اردوغان بود. هدف میان‌مدت بعدی اردوغان، نابودی ارمنستان، یا دست‌کم دور زدن آن، خواهد بود تا بتواند تورکستان بزرگ زیر لوای خلافت نوعثمانی را احیا کند. بخش مهمی از استان‌های شمال و شمال غربی جایی مهم در این نقشۀ تورکستان بزرگ دارند. این‌که اردوغان در یکی از سخنرانی های تهدیدآمیز اخیر خود به اشغال و الحاق دامنه‌های سهند و ارگ تبریز بسنده کرد از بسته بودن دست او بود و گرنه هدف ناگفته خفه کردن ایران در محاصرۀ خلافت عربی‌ـ نوعثمانی، و قدرت‌های دیگری است که همه کمر به نابودی ایران بسته‌اند.