۲۰ - ۲۱ جولای ۲۰۲۲
مهرنامه : شما اینگونه فکر میکردید یا اینکه فضای عمومی هم اینگونه بود. چون به نظر میرسد اقدامات پیشهوری و طرفدارانش در راستای جدا شدن آذربایجان از ایران بود.
ج.ط. اگر همه در آذربایجان خواستار جدایی از ایران بودند که با ضعفی که دولت مرکزی در آن زمان داشت ارتش نمیتوانست تبریز را پس بگیرد. با پایداری مردم آذربایجان، فرقه نواحی بسیاری از آذربایجان را پیش از آنکه ارتش شاهنشاهی از تهران برسد خالی کرده بود. تردیدی نیست که پیشهوری و طرفدارانش قطعا نقشههایی در سر داشتند که به نظر من هرگز با خواستهای مردم آنجا همخوانی نداشت. پیشهوری و فرقه تجزیهطلب بودند، همچنانکه میراث خواران آنها نیز امروزه تجزیهطلب هستند. تا جایی که به خاطر دارم برای شخص من، به عنوان تبریزی، همواره ایران بزرگ فرهنگی یک اصل مُسلّم ملّی بوده است و از این جهت شاید من نمایندۀ خوبی برای پاسخ دادن به این پرسش نباشم، اما هرچه در اطراف خودم مینگرم، کمتر کسی را پیدا میکنم که حس «تورک بودن» را، که نمیدانم چیست، بر احساس ملیت ایرانی ترجیح دهد. البته ترک را به مسامحه به کار بردم. آذربایجانیها ترک نیستند، بلکه ایرانیانی هستند که به یکی از شاخههای زبانی مشتق از ترکی سخن میگویند؛ مهاجران ترک یا ترکمانی که به تدریج در مناطق روستایی آذربایجان ساکن شده بودند به تدریج با ساکنان اصلی در هم آمیخته و در آن مستحیل شدهاند. حتیٰ امروزه رگههای ظاهر ترکی را در ساکنان برخی روستاها میتوان دید، اما در شهرهای بزرگ چنین نیست.
مهرنامه : اما یکی از مسائلی که پان ترکیستها مطرح میکنند، ناظر به آموزش و پرورش است. آنها ادعا میکنند که کودکی که تا شش سالگی به زبان آذری صحبت کرده است، وقتی در هفت سالگی وارد مدرسه میشود، مجبور میشود که فارسی تحصیل کند. نظرتان در این مورد چیست؟
ج.ط. پانترکیستها حرف بیربط بسیار میگویند و افسانه میبافند. در همین سالهای اخیر یک بار در دانشگاه تبریز جوانی که آزادانه نشریۀ پان ترکی میفروخت به من میگفت که زرتشت هم آذربایجانی بوده و از این ترهات. البته به شوخی به او گفتم یولداش اینکه تف سر بالاست، اما حیوونکی گمان میکرد زرتشت ترک بوده و اوستا را نیز به ترکی سروده بوده است! اما بعدا فارسها، به قول اینها، آن را به اوستایی ترجمه کردهاند. دربارۀ پان ترکها چند مسأله را باید اینجا در نظر داشت. اولا من ایران بزرگ را حوزهای فرهنگی میدانم که به صورت ممالک محروسه فهمیده میشده است. یعنی اینکه ایران بزرگ وحدت کثرتهای قومی و فرهنگی بوده است. به خلاف پان ترکیستها نمیتوان گفت ما را مجبور میکردند که در مدرسه فارسی صحبت کنیم. ما چند ساعت در دبستان درس فارسی میخواندیم، در زنگهای تفریح و پس از تعطیل شدن مدرسه نیز وقتی میخواستیم با یکدیگر بازی کنیم، آذری صحبت میکردیم. هیچ اتفاق خاصی هم نمیافتاد؛ یعنی زبانی را یاد میگرفتیم که زبان دانش و فرهنگ این سرزمین است. به خلاف گفتۀ کاملا دروغ همشهری براهنی، که مردی سخت مغرض و بسیار دروغزن بود، هرگز ما شکنجه نکردند که فارسی یاد بدهند. ما به طور طبیعی از زمانی که دبستان میرفتیم دوزبانه بزرگ میشدیم و در دو سطح فکر میکردیم، هیچ اتفاقی هم نمیافتاد. امروزه با این مهاجرتهای گسترده در همۀ کشورهای جهان همۀ بچههای مهاجران، از جمله ایرانیان، دوزبانه بزرگ میشوند و از این راه مزیتی هم نسبت به ساکنان اصلی پیدا میکنند. تاکنون شنیدهاید که یک پان ترک در اروپا و امریکا به آموزش و پرورش محل مراجعه کند که : «آی بالام جان، بچۀ من تورک است، برایش کلاس دده قورقود بگذارید!» من در خارج از ایران همشهرهایم را زیاد دیدهام که کوچکترین علاقهای به نمودهای فرهنگی کشوری که از آن مهاجرت کردهاند نشان نمیدهند و به این بیهویتی هم افتخار میکنند. میگویم بیهویتی چون اروپایی امریکایی هم نمیشوند.
همۀ اهالی آذربایجان گواهاند که، به خلاف گفتۀ همشهری براهنی، هیچ بچهای در آذربایجان در هشت نه سالگی انشای ترکی ننوشته، یعنی محال ممکن بود که بنویسد، آن هم بچهای در خانوادۀ کارگری بیسواد بزرگ شده بود، و اگر نوشته معلم او را مجبور نکرده است انشا را بلیسد. برادر خود براهنی شاهدی بر این مدعاست و جای شگفتی نیست که از شرم هرگز اشارهای به جفنگهای برادر خود نکرد. خود براهنی در تبریز و ترکیه درس خوانده بود، اگر چنان نابغهای بود که در هشت سالگی انشای ترکی مینوشت چرا تا آخر عمرش یک شعر دربارۀ «دفیدن در دفِ دفها» به ترکی نگفت؟ گویا او گمان میکرد که همۀ ملّت مانند پان ترکهای دویست دلاری، و کمتر، از پشت کوه آمدهاند؟!
فارسی یاد گرفتن در آذربایجان هرگز اجبار سیاسی نبود و نیست، اگر بتوان گفت یک ضرورت فرهنگی-ملی است. ما با این زبان به عضوی از یک ملت تبدیل می شویم به گستره ای فرهنگی-تمدنی وارد می شویم. نسبت فرهنگ ایرانی با فرهنگ ترکی، چنانکه یک استاد ترک در ترکیه گفته بود، نسبت فرهنگ شهری- تمدنی به فرهنگ دهاتی است. تا پیش از صدور ایدئولوژیهای جدید شوونیستی به ایران، ایرانیها مسائل را به این صورت نمیفهمیدند. در تبریز نوعی آمیزش «طبقاتی» شگفت انگیزی وجود داشت. البته برخی محلهها نسبت به برخی دیگر مرفهتر به حساب میآمد، اما حتیٰ این محلهها هم محلههای بسته نبودند. طبقات فرودست در کنار طبقات فرادست زندگی میکردند. محلههای به کلی اعیان نشین با تاخیر بسیار و به تدریج در دهه چهل پیدا شدند که دلایلی پیچیده دارد. تبریز به لحاظ شهری ساختار پیچیدهای داشت. تا دهههای اخیر و مهاجرتهای روستایی انسجام خاص خود را داشت. منظورم این نیست که تمایزهای طبقاتی نبود، بلکه میخواهم بگویم انسجام اجتماعی به نوعی بود که تنشهای در بنیادها را به حداقل فرو میکاست. ایدئولوژی پانترکیسم مبتنی بر نوعی فراموشی تاریخی است که با آمیخته شدن با افسانه بافیهای به ظاهر تاریخی به ملغمهای از بیسوادی و بیشعوری تبدیل شده است.
مهرنامه : یعنی میفرمایید ایدئولوژیهای جدید به این تعارض دامن زده بود؟
ج.ط. بله، زمینۀ رشد پانترکیسم اشکالات مدیریتی در کشور است اما قدرتهای منطقهای نیز در تداوم و انتشار آن نقشی اساسی دارند. بیشتر پانترکها، مانند اکثریت روشنفکری ایران، چیزی از پیچیدگیهای سیاست در نمییابند. گروهی نیز در خارج از ایران وجود دارند که دانسته یا ندانسته آب در آسیاب دشمنان ایران میریزند. ایدئولوژی پانترکیسم مبتنی بر نوعی فراموشی تاریخی است که با آمیخته شدن با افسانه بافیهای به ظاهر تاریخی به ملغمهای از بیسوادی و بیشعوری تبدیل شده است. تلویزیون جمهوری آذربایجان را نگاه کنید خواهید دید عقب ماندگی و ابعاد بیسوادی تا کجاست. مدتی پیش، من برنامهای دیدم که ثابت میکرد ابن سینا از فیلسوفان آذربایجانی بوده است. به این دلیل که ابن سینا در همدان وزیر بوده و در همان شهر نیز فوت کرده است و از آنجا که همدان یکی از شهرهای آذربایجان «جنوبی» است، پس او آذربایجانی است. یعنی ابن سینا متعلق به آذربایجان و آذربایجان متعلق به جمهوری آذربایجان به ریاست الهام علی اف و شرکا است. فکر نمیکنید چنین جعلی تاریخ بیش از حد ابلهانه است ناشی از حس عمیق خفت فرهنگی است؟ البته، الهام علی اف نه سوادی دارد و تجربه و نمیتواند بداند، اما رفیق حیدر علی اف میدانست که همۀ دانشگاهها و علمای اتحاد جماهیر هفتاد سال از این افسانهها دربارۀ مقام علمی روسیه بسیار میبافتهاند. امروزه از آن همه «تولید» علم در شوروی جز انبوهی کاغذ باطله برای خمیر کردن باقی نمانده است. چیزی مانند «تولید» علم اسلامی ایرانی در یکی دو دهۀ اخیر! سالها پیش دوست کُردی هم میگفت که چون مادر ابن سینا کرد بوده باید او را کرد به شمار آورد.
مهرنامه : اما اینکه در ایران چندین قوم و نژاد...
قوم یک چیز است و نژاد چیز دیگری! اینکه تا چه مقیاسی به لحاظ علمی میتوان از وجود نژاد سخن گفت موضوع بحث من نیست. ایران هرگز کشور «نژاد» نبوده است. اینکه از نظر تاریخی اقوامی که در ایران ساکن شده اند از کجا آمده اند و چه سابقۀ «نژادی» داشته اند خود موضوع یک علم است. بحث من فرهنگی-تاریخی است. ایران به لحاظ تاریخی پیوسته ممالک محروسه بوده است. در ایران همیشه به چند زبان صحبت میشده است. دولتهای ما نیز در دورۀ اسلامی در مجموع دولتهای بدی بودهاند اما همین دولتهای بد ما از بسیاری دولتهای پیشرفته اروپایی نظیر فرانسه که پس از پیروزی انقلاب ۱۷۸۹ با یک سیاست فرهنگی خشن همه زبانهای رایج در کشورش را از بین برد و یکسان سازی کرد، بهتر عمل کردهاند. در فرانسه زبانهای متعددی وجود داشت که انقلاب فرانسه آنها را از میان برداشت. اما تنوع فرهنگی ایران این امکان را داده است که بهطور مثال احمد کسروی در اندرونی خانهاش ترکی صحبت کند و در حوزۀ عمومی یکی از نویسندگان طراز اول فارسی باشد. بنابراین تعارضی وجود نداشته است که بخواهد برطرف شود. اما اینکه برخی میگویند شما تحت ستم بودهاید و نمیدانستید که دارند به اجبار زبان فارسی را در مدارس به شما میآموزانند، مسأله جدیدی است که پشتوانۀ فرهنگی و تاریخی ندارد و نشأت گرفته از ایدئولوژیهای جدید است. گمان نمیکنم برخی از کسانی که این سخنان را میپراکنند مجانی این کار را میکنند. من یک بار گفتم که در ایران همه چیز و همه کس متولی دارد، جز ایران. من در میان دوستان آذری خارج که برخی از آنها حتی از امپریالیسم فارسی و غیره سخن میگویند هیچ یک را ندیدهام که به بچه خود ترکی هم یاد بدهد. اما همینها از پاریس و لندن و نیویورک شعار میدهند که بچههای تبریزی باید ترکی درس بخوانند. مگر در زبان آذری چه منابع اساسی فرهنگ بشری وجود دارد که اینان میخواهند مدرسه آذری درست کنند و زبان امپریالیستی فارسی را تعطیل کنند؟ کل منابع ادبی موجود آذری را میتوان در دو ترم در دانشگاه برای پانترکها تدریس کرد. من مخالفتی با این تدریس ندارم و ضروری نیز هست. حیدر بابای شهریار یک اثر ادبی مهم است. من اگر فارسی زبان میبودم و دانشجوی سال دوم دانشگاه، در چنین کلاسی شرکت میکردم و یاد میگرفتم. اما ادعاهای پانترکیستها از سنخ دیگری است. میگویند زبان فارسی را دولت اجباری کرده است و نتیجه میگیرند که برای مبارزه با آن باید زبان آذری را اجباری کرد. یعنی سلب آزادی زبان در حرف زدن، نوشتن و حتیٰ گوش کردن به رادیو و تلویزیون از مردم و اجبار آنها به ماندن در زندان ایدئولوژی پان ترکی.
۲۰ جولای ۲۰۲۲
مهرنامه : تصویری که از آن محله در ذهن شما وجود دارد، احتمالا دستمایه شما برای درک تجدد نیز شده است که ممکن است در آثارتان نهفته باشد. از آن محله بیشتر برای ما بگویید.
ج.ط. گفتم این محله از قدیمیترین مناطق شهر در نزدیکی ارگ تبریز بود که با باز شدن ادامه خیابانی که شهناز نام داشت و نام فعلی آن را به خاطر نمیآورم، اهمیت خود را از دست داد. حضور مسالمت آمیز اقشار و طبقات مختلف اجتماعی در این محله از همه چیز بیشتر به چشم میآمد. من با عمویم عصرها به آن مغازه میرفتیم که کانون گرد آمدن برخی از بازرگانان تبریز بود و محفل بحث و گفتوگو دربارۀ قیمت عمده فروشی شکر، برنج و ... و البته بحث سیاسی و تبادل اطلاعات دربارۀ وضع جهان. صورت و سیرت چند نفر از آنها به دلایلی هنوز پس از نزدیک به ۶۰ سال از نظرم محو نشده است. یکی از این افراد معتبر و مورد احترام این محله سیدجواد ولوی بود که بازرگانی بسیار متشخص و خوش لباس و خوش سخن و مطلع بود. در نظر کودکی مثل من، او به نوعی مظهر تجدد به شمار میآمد، یعنی این طور حس میکردم نه اینکه دقیقا بفهمم متجدد یعنی چه. او ترکی را چنان زیبا صحبت میکرد که انگار دوگل دارد فرانسوی صحبت میکند. حاجی بازاری و بازرگانی سنتی بود، اما هرگز او را بیکراوات ندیدم. بعدها که بزرگتر شدم و به مدرسه رفتم متوجه شدم که چه مرد جالبی بوده است. از این حیث از او نام بردم که به یک مطلب دیگر اشاره کنم. او از یک خانواده ملاک تبریزی بود و دو برادر دیگر داشت که یکی از آنها در همان طرف اعیان نشین که گفتم خانه داشت. یک برادر دیگرش روحانی محترمی بود. در واقع آیتاللهی بود که چند بار دیده بودم وقتی که از خیابان رد میشد، همه به احترام او تمامقد میایستند و سلام میکنند. این شخص حاج سید مرتضی نام داشت و همانطور که گفتم از روحانیون بلندمرتبه تبریز بود که در نجف نزد آیتالله خویی و دیگر بزرگان تحصیل کرده بود. در اواسط دبیرستان که تا حدی مقدمات را یاد گرفته بودم از عمویم خواستم که مرا برای تحصیل فقه و اصول پیش او بفرستد. تصور نمیکردم در تبریز استاد خوب حکمت وجود داشته باشد. گفته بود بیاید ببینم میخواهد چه کند. اولین بار که رفتم، با حدود سی نفر درس تفسیر داشت. چند ملا و طلبه و نیز حدود ده نفر از اهل فضل تبریز. بعد از درس اندک صحبتی شد و رفت اندرون و گفت بر میگردد، چون درس دیگری دارد. اما گفت که فقه درس نمیدهد، ولی شاید بتواند به خاطر عمویم ارفاقی قائل شود. وقتی برگشت جمعیتی دیگر آمده بودند و با حیرت دیدم که همه منظومه حاجی سبزواری را در دست دارند. گفتم حاج آقا منظورم از فقه همان فلسفه بود، من شاگرد فلسفهام. درس به اواخر امور عامه رسیده بود. از همان جا شروع کردم، بسیار مسلط بود، اما آنچه نظر مرا جلب میکرد عربی فصیح او بود که با لهجه حجاز صحبت میکرد. میدانید که آذری زبانها عربی را بسیار بد تلفظ میکنند، اما او ابیات عربی منظومه را بسیار زیبا میخواند و به ترکی توضیح میداد.
باری، گم شدۀ خودم را به تصادف یافته بودم. البته پیشتر بسیار خوانده بودم، اما با نظمی که استاد دنبال میکرد، دانستههایم سامانی پیدا کردند و تازه فهمیدم که فلسفه خواندن یعنی چه؟ کم کم لطفی به من نشان داد و موجب پررویی من شد. روزی گفتم حاج آقا قرار است برای ادامه تحصیل دانشگاه تهران بروم و خیلی علاقهمندم پیش از رفتنم منظومه را تمام کنم، اگر ممکن است یک درس هم از اول منظومه به من بدهید. موافقت کرد. صبحها یک درس را به تنهایی میگرفتم، بعد از ظهرها هم با گروه قبلی پای درس منظومه مینشستم. یکی دو بار وقتی در پایان درس دوم ملا یا طلبهای سوالی از او میپرسید، میگفت من خستهام و با اشاره به من، که کمتر از حدود هجده سال داشتم و با کت و شلوار و کراوات و غیره حاضر میشدم، میگفت از این بپرسید! بعدا به من گفت که ملاها و طلبهها خیلی خوششان نیامده بوده که یک فکلی به آنها توضیح دهد. اما به خیر گذشت، ولی همین امر موجب پررویی مجدد من شد. دوباره گفتم حاج آقا چون باید به تهران بروم، اگر ممکن است یک درس از آخر منظومه نیز به من بدهید. این بار از بخش نفس منظومه شروع کردیم. هفتهای شش روز و روزی سه درس، یک بار صبح و دو بار بعد از ظهر منظومه را پیش آیتالله میخواندم. در فاصلۀ دو درس بعد از ظهر، ساعتی استراحت میکرد و در همان فاصله من به کلیسا میرفتم و پیش کشیش ارمنی زبان فرانسه میخواندم که به آن اشاره کردم، بدین سان، (با خنده) در کلیسا، کمی هم به آخرت میرسیدم، چون فلسفه آخرت آدم را بر باد میدهد!
مهرنامه : جناب آقای دکتر! زبان عربی را قبل از اینکه به حلقه درس منظومه راه پیدا کنید، آموخته بودید؟
ج.ط. بله! پیشتر، زبان عربی را در حدی که متنهای فلسفی را بفهمم میدانستم. وقتی حاج سید مرتضی بخشهای عربی منظومه را میخواند من کاملا متوجه میشدم. البته این را هم بگویم که سختترین بخش کلاس برایم همین فهم عبارات عربی بود ـ بویژه اینکه گفتم او با لهجۀ عربی میخواند و من گوشم به عربی ترکی آشنا بود – چون در زمینه فلسفه، کتابهای بسیاری را بیرون از کلاس میخواندم و متوجه موضوع بحث میشدم. وقتی منظومه را تمام کردم، از او خواستم که بخشهایی از اسفار را نیز به من درس دهد. البته چند جلسه بیشتر طول نکشید، زیرا به نظرم آمد که از عهدۀ تدریس اسفار بر نمیآید. من نیز راهی تهران شدم.
مهرنامه : شما اسفار را نزد جواد مصلح خواندید. درست است؟
ج.ط. بله! بعدها که به تهران آمدم و دانشکده حقوق پذیرفته شدم، نزد جواد مصلح شروع به خواندن اسفار و نیز الهیات شفای شیخالرئیس کردم، معنای واقعی درس فلسفه را فهمیدم. البته حاج سید مرتضی منظومه را به خوبی تدریس میکرد. خودش میگفت چهل بار منظومه را از ابتدا تا انتها تدریس کرده است. سیدجواد ولوی و حاج سید مرتضی برادر دیگری نیز داشتند که پس از اتمام تحصیلات حوزوی در نجف به ایران بازنگشته بود و داماد آیتالله العظمی خویی بود. دو برادر روحانی نام خانوادگی مستنبط غروی انتخاب کرده بودند و فکر میکنم آن برادر دیگر در سن شصت سالگی از دنیا رفت.
مهرنامه : شما آذری زبان بودید و در مدرسه فارسی را فراگرفتید. آیا تضاد میان آذری اندیشیدن و فارسی سخن گفتن را هیچگاه احساس نکردید؟ قبل از آن بفرمایید که از چه زمانی با زبان فارسی مواجه شدید؟
ج.ط. من در خانواده آذری زبان به دنیا آمدهام و طبیعی است که زبان مادریم آذری باشد. اما به خاطرم میآید که وقتی گوشم را به رادیو میچسباندم تا بتوانم از پس تمام خشها و پارازیتها، برنامه گلها را بشنوم، از نخستین مواقعی بود که با زبان و ادبیات فارسی مواجه میشدیم. عمویم علاقهای به موسیقی ایرانی داشت و شنوندۀ دایمی برنامههای گلها بود. در حاشیه بگویم که با او چند بار آواز خواندن اقبال آذر را بهطور حضوری شنیدم. علاقهای نیز به ظلی داشت که در همان زمان مرده بود اما از آواز او را بسیار تعریف میکرد. باری، طبیعی است که تا وقتی در دبستان بودم، چندان فارسی نمیدانستم، اما وقتی وارد دبیرستان شدم بهطور کامل میتوانستم فارسی بخوانم و تا حدی نیز صحبت کنم.
مهرنامه : در مورد احساس ناسیونالیستی چه چیزی میتوانید بگویید؟ شما گفتید که تعلّق خاطری به فرقۀ دموکرات نداشتهاید، اما در کل نگاه مثبت به آنها داشتید یا منفی؟ نگاهتان به آذربایجان و نسبتی که با ایران در ذهن شما میتوانست داشته باشد را نیز توضیح دهید.
ج.ط. در حد فهم آن زمان خودم، نگاهم به فرقه دموکرات هرگز چندان مثبت نبود و در مورد جدا شدن آذربایجان از ایران نیز به هیچ وجه دیدگاه مثبتی نداشتم. اما اقداماتی که فرقه دموکرات در تبریز انجام داده بود، موجب شده بود که مردم در مورد آنها به افسانهپردازی و اسطوره سازی روی آورند. به عنوان مثال زمانی در تبریز قحطی نان پیش آمده بود و نانوایان شهر نان نمیپختند یا اگر میپختند، گران میفروختند. نزد عامه مردم مشهور بود که پیشهوری قول داده که ظرف دو ساعت موضوع را حل میکند. رئیس فرقه به اولین نانوایی که میرسد از شاطر میخواهد که چند نان به او بفروشد. وقتی شاطر از فروختن نان سر باز میزند، پیشهوری دستور میدهد که نانوای بیچاره را زنده زنده در تنور بیندازند. صبح روز پس از این ماجرا همه نانواییهای شهر باز بوده و به اندازۀ کافی، و حتیٰ بیشتر از نیاز اهالی تبریز نان وجود داشته است. مردم نیز این اتفاق را سحر و جادوی پیشه وری در حل مشکلات اقتصادی میدانستند و آن را برای یکدیگر تعریف میکردند. از این داستانها در کودکی بسیار شنیده بودم بیآنکه علاقهای به فرقه پیدا کنم. البته این ماجرا یک فاجعه تمام عیار است، اما فرقه دموکرات اقدامات موثری نیز در تبریز انجام داده است. در مورد همان خیابان فردوسی گفتم از وسط شهر میگذشت و به بازار میرسید، نیز میگفتند که در سال ۱۳۲۴ پیشهوری در طول یک شب مقررات منع آمد و شد برقرار کرده بود و تا صبح خیابان را آسفالت کرده بودند و ظاهرا دوام آسفالت آن تا همین چند سال پیش هم تصور عمومی را تحت تاثیر خود قرار داده بود. البته به احتمال بسیار برخی از این داستانها افسانه بافی است، اما به هر حال نخستین دانشگاه تبریز همان زمان تأسیس شد و ایستگاه رادیویی شهر را فرقه دموکرات ایجاد کرد. همۀ اینها به حساب فرقه گذاشته شد، اما به هر حال تجزیهطلبی فرقه امری نیست که بتوان آن را به مسامحه برگزار کرد. برای من وحدت سرزمینی ایران همیشه یک اصل غیر قابل بحث بوده است.
مهرنامه : شما موقعی که در تبریز بودید، خودتان را ابتدا آذربایجانی میدانستید یا ایرانی؟ تضادی در کار نبود؟
ج.ط. در آن موقع ما اصلا تصور جدایی طلبانهای از آذربایجان نداشتیم. بلکه فکر میکردیم که یکی از ایالات مهم ایران، آذربایجان است. آذربایجان، مانند همه ایالتهای دیگر ایران، بخشی تجزیه ناپذیر از ایران است. گمان نمیکنم در این باره بحثی وجود داشته باشد. البته وقتی این وحدت سرزمینی پذیرفته شد میتوان درباره چگونگی ادارۀ آن بحث کرد. آنچه در سالهای اخیر در این باره گفته میشود جعلیات دستگاههای امنیتی و سخنگویان داخلی آنهاست. به نظرم، اکثر مسئولان تصور درستی از دولت ملّی ندارند و ارادهای برای مدیریت درست منافع ملّی وجود ندارد. اگرچه مسئولان بسیار دربارۀ اقتدار روضه میخوانند، اما ایران، و حاکمیت ملّی، هرگز چنین به ذلّت و خفّت نیافتاده بود که در دو دهۀ اخیر.
۶ جولای ۲۰۲۲
اصولا بافت بسیار محکم شعرهای نظامیگنجوی، چه از حیث آرایههای لفظی و معنوی، چه از حیث پیوندهای وثیق مضامین و مفاهیم علمی، حِکَمی، عرفانی، اخلاقی، پند و اندرزهای سیاسی، فرهنگی، موسیقایی، هنری، زیباشناختی، توصیف و تسمیه پدیدههای طبیعی، نجوم، انواع مناسبات سیاسی، اجتماعی، جشنها و مناسبتها، کاربرد ضربالمثلها، قصههای مردمی، اسطورهها و ...، همگی از تاریخ ایران گرفته شده و جز با ارجاعی به تاریخ و تمدن ایرانی قابل خواندن و فهم نیست. و مهمتر از آن؛ داستانها، مضامین ادبی، پند و اندرزها و ....، و بهصورت کلی مجموعه دانشی که نظامی را براساس آن یک «حکیم» بهشمار میآورند، نه تنها از ترکی عصر نظامیگنجوی قابل استحصال نیست، که قابل ترجمه به یکی از زبانهای ترکی عصر نظامی و حتی ترکیهای امروزی هم نیست. کسانی (مثل فردوسی و گنجوی) که از طریق شاعری عنوان «حکیم» را از جامعه خود میگیرند، شعرشان بسیار فراتر از توصیف گل و بلبل، و در حقیقت شامل نظامی از دانش و انعکاسدهنده منطق گفتاری یک کل تمدنی و فرهنگی است. از سوی دیگر، فرهنگ، اخلاق، پند و اندرزهای حِکَمی نظامی چیزی نیست که از یک دنیای ترکی الهام گرفته شده و به ذهن او خطور و سپس شاعر، آن مضامین و مفاهیم اصالتا ترکی را از اکتناه ذهنی و روانی دریافت و در روشنایی ذهن خود به زبان دیگری (مثل فارسی) ترجمه و ادا کرده باشد. اگر افرادی مانند فرج سرکوهی معتقد هستند که نظامی اشعار خود را به اکراه و اجبار، به زبان فارسی سروده، باید بتوانند توضیح بدهند که عوامل اکراهکننده نظامی چه بوده است؟! و اصولا آفرینش شاهکار ادبی، هنری و حِکَمی در شرایط اکراه، چگونه ممکن است؟! یک راه مطمئن برای داوری در باره امکان تعلق نظامی به دنیای ترکی این است که آثار او را به محک آثار ترکی عصر خودش و قبل از آن بزنیم. واقعیت این است که تا دوره نظامیگنجوی، آثار مکتوب در زبان ترکی بسیار محدود است. اگر فرض را بر این بگذاریم که نظامی از ادبیات مکتوب ترکی قبل از خود تاثیر پذیرفته است، در اینصورت سرچشمه برخی الهامات او را باید بتوانیم در کتابهایی مثل ددهقورقود و قوتادوغوبلیک بیابیم. مقایسه اجمالی میان اشعار نظامیگنجوی با اثری مانند ددهقورقود که در جای خود با ارزش است، نشان میدهد که هیچگونه شباهت یا اشتراکی میان دو اثر از حیث فرم، محتوا و فرهنگ نامگذاری اشخاص و پدیدهها، اسطورهها، مناسبات و اعیاد، عرفیات اجتماعی، قصهها و امثال و حِکم و ... وجود ندارد. بهعنوان مثال نامهایی که برای اشخاص و پدیدههای تمدنی و طبیعی .... در ددهقورقود آمده، با فرهنگ نامها در اشعار نظامی بیگانه است و حتی با فرهنگ نلمگذاری در آذربایجان بیگانه است. بهعنوان مثال از حدود بالغ بر 12 اسم زنانه در ددهقورقود، تنها نام «چیچک» تا حدودی در آذربایجان رایج است. دلیل دیگر بر بیگانگی ددهقورقود با آذربایجان این است که در کتابهایی که در باره تاریخ آذربایجان نوشته شده، اشارهای به شناخت جامعه آذربایجان از این کتاب ذکر نشده است. از باب نمونه، چگونه قابل تصور است که در میان بالغ بر 209 عنوان کتاب، دیوان و رساله و ... که در سفینه تبریز ابوالمجد در قرن هشتم آمده، نامی از ددهقورقود نباشد؟! گمنامی ددهقورقود در نزد مردم و معارف آذربایجان تا چند دهه اخیر، در حالی است که رشیدالدین فضلالله همدانی در جامعالتواریخ، امیرعلیشیر نوایی در نسائمالمحبه و ابوالغازی بهادرخان در شجرهالتراکمه، اشارههایی به افسانه ددهقورقود کردهاند. سرّ بیگانگی ددهقورقود با آذربایجان به محتوای آن برمیگردد؛ درونمایه ددهقورقود، حماسه جنگهای قبیله غُز با دیگر قبایل ترک در حد فاصل ایران کهن و چین کهن است که توسط ددهقورقود دانای قبیله روایت میشود. هرچند افسانه ددهقورقود ریشههای قبل از اسلام دارد، با اینحال گفته میشود که این شخصیت بالغ بر 295 عمر کرده و عصر پیامبر را درک کرده است. بنابراین این کتاب هیچ پیوند تاریخی با آذربایجان ندارد. زن ایدهال در ددهقورقود مطابق با فرهنگ عشایری و کوچنده، زنی است که دوشادوش مرد در همه زمینهها (کار طاقتفرسا و جنگهای خونین) حضور دارد. اما زن در فرهنگ ایرانی با ماخذ اشعار فردوسی و نظامی و ...، نسبتی با این فرهنگ ندارد. در قصه قانتورالی در ددهقورقود، زن ایدهال قهرمان قصه: «زنی است که قبل از شوهرش از خواب برخاسته باشد، قبل از همسرش سوار بر زین اسب باشد و قبل از او بر قبیله دشمن تاخته و سر دشمن را آورده باشد». همچنین بهموجب مشاهدات ابنفضلان از برخی قبایل ترکی در قفقاز (قبل از ورود به ایران) زنان در این قبایل فاقد شرم و حیا و پوشیدگی زنانه هستند. چنین تصویری از زن در فرهنگ شهری که اشعار بزرگانی مانند فردوسی و نظامی بیانگر آن هستند، وجود ندارد.
امثال و حِکمی که در ددهقورقود مورد توجه قرار گرفته، مانند: «مادر میداند که پدرِ پسر کیست، الاغ وحشی میداند علف سبز کجا روئیده، روباه بوی هفت رود را میشناسد، تنها اسب میداند که سوارش سنگین است یا سبک، تنها قاطر میداند که سنگینی بارش چقدر است، فرزند ناتنی جای فرزند تنی را نمیگیرد و ...» (ددهقورقود، میرعلی سیدسلامت، ص25)، امثال و حِکم، پندها و اندرزهایی متناسب با تجربه زیسته انسان کوچروست. چنین پند و حکمتهایی، نسبتی با پند و اندرزهای نظامی و آذربایجان غالبا یکجانشین ندارد. برای نمونه به برخی از پند و حکمتهای نظامی در موضوع داد و دهش و رعیتپروری شاهان که یکی از اصول اساسی اندیشه و فرهنگ ایرانشهری است، از دفاتر مختلف شعری او توجه بفرمایید:
ستم در مذهب دولت روا نیست
که دولت با ستمکار آشنا نیست
داد کن از همت مردم بترس
نیمهشب از تیر تظلّم بترس
تیغ ستم دور کن از راهشان
تا نخوری تیر سحرکاهشان
دادگری شرط جهانداری است
شرطِ جهان بین که ستمکاری است
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت به رعایت کند
رسم ضعیفان به تو نازش بُوَد
رسم تو باید که نوازش بُوَد
بسا آیینه کاندر دست شاهان
سیه گشت از نفیر دادخواهان
جهانسوزی بد است و جورسازی
ترا بِه گر رعیت را نوازی
در نمودار آدمیت من
من شبانم، گَلَه رعیت من
از دیگر موضوعاتی که نشان میدهد این افسانه هیچ نسبتی با آذربایجان ندارد، یکی خوردن گوشت اسب و دیگری فرهنگ نامگذاری پسران است که پس از رسیدن به بلوغ و متناسب با کار شجاعانهای که انجام میدادند، نامی بر آنها میگذاشتند. و بالاخره اینکه؛ ددهقورقود تا چند دهه قبل اصلا در آذربایجان شناخته شده نبود. عنایتالله رضا در کتاب «ارّان از دوران باستان تا آغاز عهد مغول، ص493» به نمونه بسیار جالبی از تعصبات کور زبانی و قومی در باره ددهقورقود اشاره کرده است. به نوشته او «به یاد دارم هنگامی که در اتحاد شوروی اقامت داشتم یکی از مسائل مورد اختلاف میان اقوام ترکزبان آن کشور، داستان مشهور ددهقورقود بود که ظاهراً به غُزان تعلق داشت. نه تنها اقوام ساکن آسیای مرکزی، که ترکی¬زبانان قفقاز و بخشهای اروپایی اتحاد شوروی نیز آن را منسوب به خود میدانستند و با یکدیگر کشاکش میکردند. این وضع تا سال 1948 میلادی ادامه داشت تا اینکه داستان مزبور از سوی دولت¬مردان حاکم بهعنوان پدیده ارتجاعی معرفی شد و به محض اعلام این نظر، سیاست¬مداران محلی دده قورقود بیگناه را به سوی دیگر اقوام پرتاب میکردند». آنچه عنایتالله رضا شاهد آن بوده، چیزی است که اینک در تبریز ایران با شدت تمام از سوی عده قلیلی در جریان است. این شرذمه قلیله، هر آنچه را که از ازل به زبان ترکی در گوشهای از این جهان پهناور نگاشته شده را، جزو ادبیات آذربایجان قلمداد میکنند تا شاید بتوانند تاریخی ترکی برای این خطه همیشه ایرانی دستوپا کنند. توهم کسانی که میخواهند از عناصر سرقتی از تمدنی دیگر، تمدنی ترکی جعل کنند، قابل تصور نیست. شاید یکی از نظریات سخرهآمیز در باره هویت فرهنگی و زبانی آذربایجان، نظری است که جواد هیئت در کتاب «سیری در تاریخ زبان و بهجههای ترکی» در آذربایجان است. هیئت با اشاره به اینکه زبان مردم آذربایجان ترکی بود و پس از فتح آذربایجان به دست اعراب، خط و زبان عربی رایج شد و تحصیلکردها (هکذا فیالاصل) عربینویس شدند ولی «اوزانها ـ عاشیقها» اشعار خود را به ترکی میخواندند. شاهکار جعل و تحریف جواد هیئت اینجاست که مینویسد: «از قرن یازدهم میلادی، یعنی بعد از آمدن ترکان سلجوقی، زبان فارسی نیز در آذربایجان رایج شد» (هیئت، ص174). این نویسنده ترکگرا با اعتماد به نفس کامل، کل تاریخ ایران را برای ترکیسازی آذربایجان برعکس کرده است.
بهخلاف نظرسازی امثال هیئت، جایی برای کوچکترین تردید نمیماند که فرهنگ و زبان ترکی عصر نظامی، نه چیزی برای الهامبخشی به نظامی داشته، و نه این فرهنگ در آذربایجان شناخته شده بود. اما در باره قوتادوغوبلیک ذکر این نکته ضروری است که همه دانشی را که یوسف بلاساغونی در قرن پنجم در کتاب قوتادوغوبلیک جمع کرده و به نظم کشیده است، ریشه و خاستگاه ایرانی دارد. گفتهاند که او مدتی را احتمالا نزد ابنسینا تتلمذ کرده است. درواقع محتوای کتاب، همان محتوایی است که مشخصا در سه اثر: احیاء علوم دین، کیمیای سعادت و نصیحهالملوک غزالی تحریر شده است. بلاساغونی در آغاز کتاب توضیح داده است که از این دانش در ایران بسیار نوشته شده، ولی کتاب او در زبان ترکی اولین است و به همین جهت؛ «ایرانیان قوتادوغوبلیک وی را شاهنامه ترکی» مینامند. بنابراین در این کتاب نیز چیزی وجود ندارد که در ایران اندیشیده نشده باشد و در منابع ایرانی وجود نداشته باشد و به همین دلیل است که ترکزبانان در حوزه ایران بزرگ، و حتی معدود ترکتباران ایرانی شده مانند آذر بیگدلیها، نیازی به خواندن اثر یوسف بلاساغونی پیدا نکرده و این کتاب و نیز ددهقورقود، تا امروز نتوانستهاند جایگاهی در میان ترکزبانان ایران باز کنند. این نکته نیز از حیث زبانی حایز اهمیت است که جز ددهقورقود که در نقاط متعدد ایران بزرگ فرهنگی بازنویسی شده و زبان آنها تا حدودی برای ترکزبانان ایران و پیرامون قابل فهم است، زبان قوتادوغوبلیک هیچ تناسبی با ترکی آذری ندارد.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۱ اکتبر ۲۰۲۱
با توهّمی که بسیاری از مسئولان نسبت به «عمق استراتژیک ما»، منافع «امّت» و «پارۀ تن اسلام» دارند بعید است که بتوان چنانکه باید از منافع ملّی ایران دفاع کرد. انفعال در سیاست خارجی، نفوذ احتمالی گروههایی از «اتباع» کشورهای همجوار در نهادهای حساس کشور، و اینکه مسئولان هیچ تصور روشنی از رابطۀ نیروها در مناسبات با دیگر کشورها ندارند، چنانکه مورد عراقچی نمونهای سخت اسفناک از آن است، موجب شد که ایران نتواند در جنگ اخیر آرتساخ/قرهباغ منافع خود را تأمین و دست اردوغان را از منطقه کوتاه کند. ایران میبایست، ضمن حفظ بیطرفی در جنگ کنونی قره باغ، منافع ملّی درازمدت خود را نیز در نظر میگرفت و به هر بهایی از آن دفاع میکرد. در سالهای اخیر، باکو و آنکارا، در شرایطی که بسیاری از مسئولان ایرانی در توهّم «پارۀ تن اسلام» بودند، نیروهایی را در داخل و خارج مرزهای ایران جاسازی کردهاند. من از یک دهه پیش هشدار داده بودم که دو پایتخت نامبرده برنامههای درازمدتی برای ناامن کردن ایران از درون دارند، تحرکات اخیر در برخی شهرهای شمالی و موضعگیریهای نابهنگام و سخت نسنجیدۀ برخی از امامان جمعه، که از سیاست همان قدر میدانند که از درمان ویروس کرونا با روغن بنفشه، قرینههایی هستند که عوامل نفوذی، اعمِّ از اینکه مواجب بگیر تورکستان بزرگ باشند یا نه، تهدیدهایی برای امنیت کشور هستند و باید تدبیری برای مهار آن اندیشید.
باری، گروههایی از دشمنانی که قرار بود در «عمق استراتژیک ما» از میان برداشته شوند تا مرزهای ما را تهدید نکنند اینک در پشت مرزهای شمال غرب کشور استقرار یافتهاند و در جاهای دیگری نیز حضور فعال دارند. اردوغان ماهرانه از آنها در سوریه برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرده، و بقیةالسیف آنها را تحویل علیاف قرار داده است تا هم ستر عورتی برای عدم کارآیی سربازان و فرماندهان ارتشی از بردگان علیاف باشند و هم وسیلۀ فشاری در مرزهای ایران تا بتواند به اخاذیهای خود ادامه دهد. پیشتر نیز برخی از مسئولان ترک به تصریح گفته بودند که مسئولان ایرانی نباید فراموش کنند که «ترکان» در ایران حضور دارند! آن حضور «ترکان»، اینک، به لطف بازی ماهرانۀ اردوغان، و با تحلیل نادرست مسئولان ایرانی، با حضور «گروههای تکفیری» در برخی از مرزهای ایران بیش از پیش تقویت شده است و با سخنان غیر مسئولانۀ افرادی که نه صلاحیتی در مناسبات خارجی دارند و نه دانشی بیم آن میرود که توهّمهایی که چنین تحلیلهای «امّتمدار» ایجاد میکنند در شرایط پرمخاطرۀ کنونی موجب فلج شدن مسئولان در تصمیمگیری برای برخورد با خطری باشد که مرزهای کشور را تهدید میکند. وقتی کشوری را که آدمخوران داعش را در مرزهای شمال کشور مستقر میکند «پارۀ تن اسلام» مینامیم آیا مجوزی شرعی برای به آشوب کشیدن عوامل داخلی آنکارا و باکو صادر نمیکنیم؟ یکی از اهداف این «پارۀ تن اسلام» این است که با تصرف قرهباغ صدها کیلومتر بر مرز مشترک ایران و جمهوری علیافـ اردوغان اضافه کند تا بیشتر بتواند به اخاذیهای خود ادامه دهد. نباید این مایه سادهلوح باشیم که گمان کنیم چیزی به نام جنگ اسلام و مسیحیت وجود دارد یا در دنیای کنونی میتواند وجود داشته باشد. هر جنگی در دروان جدید جنگ برای منافع ملّی است و بیدلیل نیست که دشمنان ایران، در خارج و داخل، و بسیاری از اینان در کسوت استادان دانشگاه به همۀ مجعولات ممکن متوسل میشوند تا ثابت کنند که دفاع از کیان کشور به معنای دفاع از ناسیونالیسم خواهد بود، که گویا همان فاشیسم است. این بحثهای نظری مندرج در تحت سفسطه هستند، برای رخنه افکندن در وحدت ملّی ایران و پراکنده کردن شهروندان میهندوست و تلقین یأس به آنان تا از زیر پرچم دفاع از وحدت سرزمینی پراکنده شوند و دشمنان ایران به اهداف خود نایل آیند. امروزه، حملات به ایران تنها از جانب دشمنان نیست؛ بسیاری از ایرانیان، در داخل و خارج، با سوءِ استفاده از فضای مجازی لجامگسیخته کوشش میکنند به انواع لطایفالحیل رخنهای در ارکان وحدت ملّی ما ایجاد کنند. بویژه خطاب من به جوانان است که مرعوب اسناد جعلی و بدخوانی آنها نشوند؛ تاریخ ایران به اندازۀ کافی روشن است و همۀ منابع علمی و درست آن در دسترس همگان قرار دارد. ما هرگز نیازی به جعل تاریخ نداشتهایم. جعل تاریخ دستاویز قبیلههایی است که به تازگی از ناسیونالیسم قلابی ستر عورتی برای خود ساختهاند.
من امیدی ندارم که بسیاری از مسئولان گوشی برای شنیدن این حرفداشته باشند. چنانکه بارها گفتهام، تا اطلاع ثانوی، ایران متولی ندارد. تنها ملّت ایران میتواند از کشور خود دفاع کند و نمایندگان دروغین از قماش عراقچیها را از مصدر امور براند. استراتژی دفاع از ایران نیازمند فهمی متفاوت از ایران است، زیرا استراتژی برآیند به کارگیری ابزارهای برای تأمین منافع ملّی و ناظر بر بهره گرفتن از آن ابزارها در تأمین منافع ملّی است. از اینرو، استراتژی پیوندی با سیاست داخلی یک کشور دارد، همچنانکه سیاست خارجی ادامۀ سیاست داخلی هر کشوری است. «عمق استراتژیکی» ایران تنها آنجایی میتواند وجود داشته باشد که فهم ملّی و دریافت درستی از منافع ملّی وجود دارد. حاملان این فهم ملّی ملّت ایراناند و بر ملّت است که از منافع ملّی کشور خود آگاهی پیدا کند و مسئولان را وادار کنند که به دفاع از آن منافع تن در دهند. هر ایرانی باید بداند دشمنان ایران در کجاها رخنه و جا خوش کردهاند. خوشخیالی در سیاست خارجی مایۀ نکبت ابدی است. من نشانههایی از نوعی فروپاشی ایران را در افق را میبینم. ممکن است این استنباط من نادرست باشد، اما من ترجیح میدهم در دفاع از ایران اشتباه کنم، و ایران بماند، تا در خوشخیالیهای امثال من کشور از دست برود. من پیرو میرزا ابوالقاسم قائممقام هستم که به فرستادۀ دولت بهیّه گفت قرارداد با روس را «به مردی یا نامردی» اجرا نخواهد کرد. گمان نمیکنم در مقابله با اردوغانـ علیاف جایی برای مردی باقی مانده باشد. به نامردان توپکاپی باید فهماند که اگر دست از پا خطا کنند دست و پایشان به نامردی قطع خواهد شد.
هفتۀ سالگرد نجات آذربایجان
آذر ماه 99
جواد طباطبایی
۱ اکتبر ۲۰۲۱
تردیدی نیست که نزدیکی ایران و قبیلۀ اسد پس از انقلاب اسلامی هیچ ربطی به حُبِّ انقلاب اسلامی از سوی اسد نداشت، بلکه او یک دشمن بزرگ در منطقه داشت که صدام حسین بود. دشمنی میان آن دو برای ایجاد سوریه یا عراق بزرگ نه تنها ربطی به ایران نداشت که این کشور بتواند جانب یکی را بگیرد، بلکه در صورت پیروزی هر یک از آن دو کشور به ضرر ایران نیز بود و مسئولان نظام اسلامی اگر استراتژی میدانستند میبایست به نوعی عمل میکردند، یعنی در مناسباتی وارد میشدند، که آن دشمنی ادامه پیدا کند و هشت سال جنگ ویرانگر به کشور تحمیل نشود. جنگی که به ایران تحمیل شد، و پیآمدهای آن در این کشور و نیز عراق، یک برنده داشت که سوریۀ قبیلۀ اسد بود، زیرا دشمن اصلی او را در این توهّم بود که میتواند با تصرف کویت، منابع مالی و موقعیت استراتژیکی آن شیخنشین، خواهد توانست به قدرتی منطقهای تبدیل شود و پیش از سوریه بتواند عراق بزرگ را تأسیس کند، که حتیٰ برخی از مسئولان بلندپایۀ ایران نقشۀ آن را در یکی از تالارهای قصر سلطنتی سوریه دیدهاند که مخصوص پذیرایی از مهمانان بلندپایۀ خارجی است، و دامنۀ نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد. این توهّم از آنجا ناشی میشد که در جریان جنگ هشت ساله همۀ قدرتهای شرق و غرب جانب عراق را گرفتند تا ایران پیروز نهایی جنگ نباشد. ایران، با توجه به توهّمی که از موقعیت انقلابی خود در منطقه و نفوذ در میان «امّت اسلامی» داشت، و خود را به عنوان خطری بالقوه در منطقه جلوه میداد، نقشی در این اجماع جهانی علیه خود داشت، چنانکه در جریان جنگ و پس از آن، صدام حسین توانست با بهرهبرداری از این جلوه دادنها خود را همچون متحد طبیعی شرق و غرب جا بزند.
تا زمانی که جنگ به پایان نرسیده بود، رویکرد صدام حسین میتوانست اجماع جهانی برای حفاظت از منافع او را در پی داشته باشد، اما آنچه صدام نمیدانست این بود که همین اجماع بسیار شکندهتر از آن است که او، در جهل به مناسبات استراتژیکی منطقه، میتوانست به درستی درجۀ شکندگی آن را دریابد. کوشش برای تصرف کویت، به آسانی، اجماع جهانی را علیه صدام سامان داد و بسیار زود ارتش پوشالی اشغالگر صدام از کویت رانده شد. صدام، که پیش از انقلاب به خفّتِ قرارداد الجزیره تن داده بود، و میدانست که، به گفتۀ یکی از امرای ارتش ایران، بیش از «یک روز» توان پایداری در برابر ارتش ایران را ندارد، اما با پیروزی انقلاب هشت سال جنگ را طول داده، در زمانهایی هم دست بالا را داشته و تا جایی که ممکن بوده سستی در ارکان نیروی نظامی، اقتصادی و سیاسی ایران انداخته است، گمان میکرد تصرف کویت به مانعی برنخواهد خورد، اما آنچه در مخیلۀ قبیلهای او نمیگنجید اشتباههای استراتژیکی مهلک او بود که سر او را بر باد داد! سقوط صدام این خطای استراتژیکی را به نظام اسلامی القا کرد که گویا «راه قدس»، که پیشتر نیز از «کربلا میگذشت»، اینک، هموارتر شده است و با ایجاد «محور مقاومت» میتوان آسانتر به این هدف دست یافت.
این اشتباه از بسیاری جهات تکرار همان اشتباه صدام بود. صدام، که تاکنون همچنان قهرمان الشعبالعربی، بویژه قهرمان خلق فلسطین بازمانده، گمان میکرد که توان آن را دارد که از خلیج فارس تا ساحل عربیـ اسرائیلی مدیترانه چنین محوری را زیر پرچم عراق بزرگ ایجاد کند. همۀ دادههای استراتژیکی منطقه حاکی از این است که هیچ قدرت منطقهای توان آن را ندارد که چنین محوری را ایجاد کند. دشمنان چنین محوری، که در فرض امکان ایجاد چنین محوری باید بخشی از این محور باشند، بسیار بیشتر از دوستان آن هستند و هر قدمی که در راه چنین محوری برداشته شود این نیروهای مخالف دو گام آن را به عقب خواهند راند. به عنوان مثال، اینکه گمان کنیم سوریه عضو مؤثری از این محور خواهد بود، اشتباه استراتژیکی بزرگی است، زیرا سودی که سوریه از وجود اسرائیل و همسایگی با آن میبرد بسی بیشتر از نفع او از سقوط احتمالی کشور اخیر است. سوریه منافعی دارد که با منافع مدعیان «محور مقاومت» سازگار نیست؛ این کشور اگر بتواند به یاری نیروی رزمندگان مزدور خود را از شرِّ مخالفان داخلی ضد بشار اسد رها کند تا زمانی موافق زبانی «محور مقاومت» خواهد ماند که منافع او در بلندیهای جولان تأمین نشده باشد، اما اگر روزی این منافع تأمین شود ایران نخستین بازندۀ این تحرکات خواهد بود، پایگاه خود را به تدریج از دست خواهد داد و احتمال دارد سوریه دشمنی دیرینه با ایران را از سر بگیرد.
گروههای تکفیری، بیشتر از آنکه در زمان تشکیل آنها دشمنان ایران باشند، محصول مقاومت بشار اسد در برابر اصلاحات اساسی بود. این گروهها به طور عمده دشمنان داخلی سوریه و برخی کشورهای عربیاند، و نه دشمنانی در بیرون مرزهای یک کشور! در مورد ایران نیز من گمان میکنم امکان رسوخ چنین گروههایی به داخل و ایجاد جبههای برای نبرد با حکومت مرکزی قابل تصور نیست. نیرویی که همسانیهایی با این گروهها داشت، سازمان مجاهدین بود که رهبری آن تیشه به ریشۀ خود و سازمان تروریستی آن زد، زیرا پایگاهی در داخل نداشت و سرکردگان آن نیز دشمنانی داشتند، که توهّمهای آنان اجازه نمیداد ابعاد آن دشمنی را به درستی دریابند. استراتژی نجات بشار اسد با نیروی مزدور از این حیث خطایی بزرگ بود که تعیین مختصات مکان و «عمق» آن بر پایۀ دادههای تاریخی و واقعیتهای جغرافیایی صورت نگرفته بود. «عمق استراتژیکی ما» هرگز در منطقهای قرار نداشته است که استراتژی سازان وطنی با تکیه بر منافع گروهی خود مکانی برای آن تعیین کرده اند. البته، دفاع از اسد و تقویت او برای ایران این پیآمد مهم را داشته است که گروههای تکفیری همسوییهایی با برخی از قدرتهای منطقهای پیدا کنند و در جهت اهداف منطقهای آنها به کار گرفته شوند.
این منطقه، افزون بر روسیه، که به هر بهایی منافع خود را دنبال میکند و به هیچ اصلی جز پیشبرد اهداف خود پایبند نیست، یک قدرت دیگر نیز دارد که میتواند حافظ منافع گروههای تکفیری زیرا لوای خلافت نوعثمانی باشد. بخش مهمی از الشعبالعربی، هرگاه سخن از «سیاست» میگوید، به نوعی در افق تجدید خلافت باز میماند. از گروههای تکفیری تا اخوان المسلمین و اردوغان همه نظر بر افق تجدید خلافت دارند و همۀ این گروهها، به عنوان دشمنان ایران، میتوانند در جایی «محور مقاومتی» در خلاف جهت آن محور مقاومت نخستین ایجاد کنند. اگر به دنبال آنچه در یک دهۀ اخیر گذشته، که بسیاری از به ظاهر دوستان به دشمنان واقعی ایران تبدیل شدهاند، هنوز گمان میکنیم که «عمق استراتژیک ما» همان جایی است که بود، سخت در اشتباه هستم. مکان «عمق استراتژیک» با شرایط تاریخی و رابطۀ نیروها عوض میشود. رابطۀ نیروهای سیاسی، همچون واقعیت جنگ در میدان و صحنۀ عملیات، پیوسته در حال دگرگونی است. یک درس مهم در استراتژی این است که هیچ فرمانده جنگی نمیتواند پیوسته به هر بهایی پیش برود؛ عقبنشینی خود یکی از ارکان جنگ است و فرمانده خوب کسی است که بداند چه زمانی برای عقبنشینی مناسب است. همین فرمانده نمیتواند پیوسته، و در هر زمانی، گمان کند که از «عمق استراتژیکی» دفاع میکند که مکان آن را خود تعیین کرده است. این احتمال وجود دارد که در زمانی که همان فرمانده با دشمن خیالی در نبرد است «عمق استراتژیک ما» با همۀ نیروهای متخاصم به جایی نقل مکان کرده باشد که در مخیلۀ «ما» نمیگنجیده است.
با آغاز جنگ قرهباغ، که به ظاهر جنگی میان دو همسایۀ ایران است، و به طور مستقیم این کشور را درگیر نمیکند، میتوان گفت که ترکیه، در ادامۀ چشمانداز ایجاد تورکستان بزرگ، از مرز خاوری اروپا تا مرز باختری چین، در بیاعتنایی ما به جا به جایی احتمالی «عمق استراتژیک»، به مهمترین بازیگر منطقهای تبدیل شده و هدف محاصرۀ بخشی از مرزهای کشور را به انجام رسانده است. ایدئولوژی کنونی اردوغان، در تحلیل نهایی، تا اطلاع ثانوی، با ایدئولوژی برخی از گروههای تکفیری از یک سنخ است. بیدلیل نیست کسانی از همین گروههای تکفیری به جای سربازان باکویی با نیروهای ارمنی میجنگند، و احتمال دارد که در آینده در جبهههای دیگری نیز بجنگند. نخستین بازندۀ شکست نیروهای ارمنستان در جبهۀ آرتساخ/قرهباغ ایران و برندۀ بزرگ آن نیز اردوغان بود. هدف میانمدت بعدی اردوغان، نابودی ارمنستان، یا دستکم دور زدن آن، خواهد بود تا بتواند تورکستان بزرگ زیر لوای خلافت نوعثمانی را احیا کند. بخش مهمی از استانهای شمال و شمال غربی جایی مهم در این نقشۀ تورکستان بزرگ دارند. اینکه اردوغان در یکی از سخنرانی های تهدیدآمیز اخیر خود به اشغال و الحاق دامنههای سهند و ارگ تبریز بسنده کرد از بسته بودن دست او بود و گرنه هدف ناگفته خفه کردن ایران در محاصرۀ خلافت عربیـ نوعثمانی، و قدرتهای دیگری است که همه کمر به نابودی ایران بستهاند.
تاریخ نشر در کانال تلگرامی:۱ اکتبر ۲۰۲۱
مطلب زیر را در جریان جنگ قرهباغ در هفتۀ سالگرد نجات آذربایجان
در آذر ماه 99 نوشتهام و برای نخستین بار منتشر میشود.
نقل آن بدون ذکر مآخذ ممنوع است.
نبرد آرتساخ/قرهباغ در بیخبری و انفعال کامل نهاد دیپلماسی و اطلاعاتی کشور به پایان رسید. از دستگاه مُعظم دیپلماسی همین قدر آوازی برآمد که معاون آقای وزیر، عباس عراقچی، در سیام اکتبر سال جاری، در برابر دوربین تلویزیون، در سفر به ارمنستان، آنچه از علم سیاست و تاریخ و تجربۀ دیپلماتیک در چنته داشت روی دایرۀ خبرنگار ریخت و، بعد از ادای بسم اﷲ غرّایی که از نخستین لوازم دیپلماسی کشور است، و چند جملۀ بیمعنا در کلّیات علم سیاست که در واقع خلاصهای از همۀ دانش او بود، فرمود : «ایران کشور بزرگی است، در همسایگی ارمنستان و آذربایجان، با هر دو کشور ما رابطۀ قدیمی و خوبی داریم، از هر دو کشور اتباعی در ایران هستند و زندگی میکنند، در صلح و صفا و آرامش در کنار هموطنان ایرانی ...» برای کشوری بزرگ بودن ایران اگر تنها به یک دلیل نیاز میبود بیانات همین معاون وزارت امور خارجه کفایت میکرد. تنها کشور بزرگی مانند ایران میتواند چنین دیپلمات برجستهای را در دامن خود بپرورد و مردم آن میتوانند جلوی تلویزیون بنشینند و به چنین یاوهای گوش دهند. آنچه بر منی که از چند صد سال پیش اهل تبریز بودهام در این ترهات شگفتانگیز آمد این بود که جناب معاون، با یک جمله که البته خودش هم نفهمید چه گفت، ملّیت چندین صد سالۀ مرا و آبا و اجداد مرا از من سلب کرد و مرا به تابعیت کشوری درآورد که خود چند دهه بیشتر تاریخ ندارد که آن هم در چیرگی یک مأمور پیشین دستگاه سرکوب اتحاد جماهیر شوروی و فرزند او خلاصه میشود. پیشترها شنیده بودیم که در نظر برخی مسئولان اهمیت دفاع از حلب و ادلب در سوریه بیشتر از خوزستان است، اما این بیان رسمی جناب معاون، که گویا گُلِ سرسبد دستگاه دیپلماسی نیز هست، و البته تالی شخص جناب وزیر، این پرسش را پیش میآورد که دیپلمات ارشدی که به زبان مادری و در موضوعی چنین پیش پا افتاده توان آن را ندارد که دو جمله حرف معقول بزند در مباحثی جدّی و پیچیده به زبان انگلیسی پشت درهای بسته چهها که نگفته و چه مصالح که بر باد نداده است؟ بدیهی است که طرح صلح دستگاه دیپلماسی ایران با چنین نمایندهای و چنین موضعی عوامانه و سخیف در برابر گرگ پیر باران دیدهای مانند اردوغان، که، به قول نظامی گنجهای، «به جای حریر گُرگینه میپوشد»، نمیتوانست جلوهای داشته باشد. ابتکار صلح ج.ا. هم به همین مصاحبۀ تلویزیونی محدود شد و روس و عثمانی، در اجرای فرمان تاریخی چهار تن از امامان جمعۀ استانهای شمالی که ارتساخ/قرهباغ را «پارۀ تن اسلام» دانسته بودند، آن پارۀ تن جدا شده را به تن بازگرداندند و حق به حقدار رسید. اینکه امروز اردوغان و علیاف در مراسمی در باکو ادعاهایی را مطرح کردند که دامنۀ آن ادعاها تا سهند و ارگ تبریز میرسید به معنای این است که دانسته یا ندانسته نوعی هماهنگی میان دشمنان و دوستان ایران برای نابودی این کشور وجود دارد و «اتباع» آن دو کشور که در کنار برادران ایرانی زندگی میکنند باید منتظر باشند که در اجرای بیانات مبارک نمایندۀ وزارت امور خارجه شمشیر برداشته و سر برادران ایرانی خود را بریده و بخشهای دیگری از پارۀ تن اسلام را به خلافت نوعثمانی برگردانند.
من از چند سال پیش، به مناسبتهایی، هشدار داده بودم که تحرکات دو نیروی بزرگ نوعثمانیـ تورکی، به رهبری اردوغان، و پانعربی، به رهبری محمد بن سلمان، در حال تجدید آرایش نیروهای خود هستند و به زودی مرزهای ایران به محاصرۀ کامل این نیروهای متخاصم تاریخی در خواهد آمد. بیش از ده سال است که من به قدرت گرفتن نیروهای گریز از مرکز، بویژه در آذربایجان، هشدار داده بودم، اما آنچه به جایی نرسید فریاد بود. به نظر من، تاکنون، نوعی مصالحۀ ضمنی میان برخی از مسئولان متمایل به پانتورکیسمِ استتار کرده در تبریز و اورمیه و نیروهای گریز از مرکز اجازه نداده است که چنین هشدارهایی در تهران و نزد مسئولان بلندپایه جدّی گرفته شود. یکی از مهمترین موانع بر سرِ راه فهم درست آنچه در بیرون مرزهای کشور میگذرد تصور نادرست از سرشت دولت ملّی و منافع ملّی است. از آغاز انقلاب، اگرچه مسئولان بلندپایه، در دورههایی شعار منافع ملّی را با تأخیر بسیار دادهاند، اما توهّم وابستگیِ «ملّت» به امّت نیز پیوسته ذهن آنان به گونهای آزرده است که نتوانند به موقع تصمیم درستی بگیرند. اینکه امامان جمعۀ برخی از شهرهای آذربایجان گمان میکند الهام علی اف برای اسلام جهاد میکرد و نبردهای آرتساخ/قرهباغ جنگ اسلام و کفر است، در حالیکه گویا حتیٰ نیروهای مسلح کشور چنین برداشتی از معنا و هدف این نبردها ندارند، به معنای این است موضع رسمی دولت همچنان میان دفاع از مصالح امّت و منافع ملّت در نوسان است. در موارد نادری، مانند حملۀ دوم آمریکا به عراق، که سقوط صدام حسین را در پی داشت، تصمیم دولت مبنی بر اینکه منافع ملّی ایران ایجاب میکند که موضع بیطرفی اتخاذ کند، تصمیمی درست و در جهت تأمین منافع ملّی بود، اما در موارد بسیار دیگری اتخاذ چنین تصمیمی ممکن نبوده است.
به نظر من، بسیاری از مسئولان بلندپایه تنها آن چیزی را میبینند که با چشم غیر مُسلَّح دیده میشود، اما در قلمرو رابطۀ نیروها دیدن همۀ دگرگونیها با چشم غیر مُسلَّح ممکن نیست و اعتماد کورکورانه به ایدئولوژی نیز شیشۀ کبودی در برابر چشم غیر مسلح قرار میدهد تا خطای باصره را دو چندان کند. در دو دهۀ گذشته، دو ایدئولوژی تأمین مصالح امّت ــ مهمترین فرآوردۀ خیالات علی شریعتی و شرکا ــ و کم بها دادن به نیروهای گریز از مرکز ــ به عنوان یکی از پیآمدهای اعتقاد به ایدئولوژی امّت ــ موجب شده است که سرشت دگرگونیهای در آرایش نیروهای متخاصم در بیرون مرزهای کشور به درستی دیده نشود. وقتی مسئولان کشوری تصور روشنی از دشمن نزدیک و مکان آن نداشته باشند ناچار آن را در جایی خواهند یافت که میخواهند بیابند و نه در جایی که آن دشمن به واقع وجود دارد. دهههایی است که تصور نادرستی از امّت موجب شده است که خطر عوامل درونی اتئلاف عربیـ نوعثمانیـ تورکی به درستی و آشکارا دیده نشود. اینک، در محاصرۀ این نیروهای متخاصم و با تشدید بحران، که نبردهای آرتساخ/قرهباغ تنها قلّۀ آشکار کوه یخی وضع پرمخاطرهای است که کشور در چنبر آن گرفتار آمده، نمیتوان نسبت به تحرکات و تهدیدها در مرزهای کشور بیاعتنا ماند. دلیل اینکه انواع فعالان سیاسی ــ و در واقع عاملان پنهان و آشکار نیروهای متخاصم ــ به همۀ ابزارهای «تئوریکی» متوسل میشوند تا ثابت کنند که زمان دولت ملّی و ملّت سر آمده جز این نیست که دستهایی در کار است تا آشوبی در ذهن نیروهای ملّی ایجاد کنند و مدعیان به اهدافی برسند که آشکارا نمیتوانند بیان کنند.
هدف اصلی دفاع از ایدئولوژی پایان دولت ملّی و ملّت اعلام پایان دولت نیست، بلکه کوششی موذیانه برای تضعیف بنیان دفاع از منافع ملّی برای دفاع از منافع دولتهای بیگانهای است که مدعیان ایدئولوژی پایان دولت ملّی به نوعی موجب بگیران آنها هستند. اینجا، در آشوب ذهنی سیاست در غیاب دولت ملّی، دو دیدگاه به ظاهر متعارض جهانوطنی دینی و غیر دینی به هم میرسند. این هر دو ایدئولوژی ناظر بر تأمین مصالح امّتی هستند که به دو شیوۀ متفاوت، اما در نهایت همسو، آنها را تعریف میکنند. هدف یگانۀ این ایدئولوژی مضاعفِ جهانوطنی و امّتمداری انتقال منافع نزدیک به مصالح دستنیافتی در دور دستها و تنها پیآمد آن فوت منافع ملّی است. اینک توضیح من : سالهای بسیاری است که سخنان بسیاری دربارۀ «عمق استراتژیکی ما» شنیدهایم. برای کسانی که اهل سیاست و مباحث استراتژی در معنای دقیق آن نیستند این سخنان همین قدر معنا دارد که ما در سوریه با جریانهای تکفیری میجنگیم تا مجبور نباشیم در مرزهای خودمان با آنها بجنگیم. تا سالهای اخیر، این توضیح برای عامّۀ طرفدارانِ بدون قید و شرط نظام معنایی داشت، اما کسانی که چیزی از سیاست و بویژه استراتژی میدانستند به درستی نمیتوانستند ربط مداخلۀ نظامی در سوریه با دفاع از مرزهای کشور را دریابند. البته، هر بار، این پاسخ با پشتوانۀ رگهای گردن مدعیان «دکترینال» استراتژی مفهوم میشد، اما فرق است میان مفهوم شدن به ضرب رگهای گردن و دلایل قوی و معنوی! اختراع همین «عمق استراتژیکی ما»، اگر معنایی داشت، از طریق مفهوم مخالف، آن بود که حضور ما در سوریه، به عنوان یکی از دیرپاترین دشمنان ایران، از زمان کودتای حافظ اسد و قبیلۀ او، چندان موجّه به نظر نمیرسید و ناچار میبایست توجیهی استراتژیکی در اعماق خاک سوریه برای آن تراشید.