یادداشت‌ها و جستارها

نوشتههای کوتاه جواد طباطبایی

دهقان فصیح پارسی‌زاد / مصطفی نصیری / بخش پایانی

۷ جولای ۲۰۲۲

موضوع سوم مخاطبینی است که شاعر با آنان سخن می‌گوید و بالاخره انتخاب زبانی که از یکسو زبان مشترک میان شاعر و منابع فکری و فرهنگی و تاریخی او، و از سوی دیگر، زبان مشترک میان شاعر و مخاطبین اوست. نمی‌توان تصور کرد، شاعری که او را ترک می‌دانند، برای مخاطبینی که آن‌ها را نیز ترک می‌پندارند، در دوره‌ تسلط حاکمان ترک، با زبانی بیگانه با زبان ترکی و به گواهی علیشیر نوایی ضعیف‌تر و محدودتر از زبان ترکی، شاعری بکند؟! چه چیزی شاعر مثل نظامی ترک‌تبار مفروض را مجبور می‌کرد زبان بیگانه فارسی را وارد کند و با آن برای مخاطبان ترکش شعر فارسی بگوید؟! شاید تنها اجباری که در چنین شرایطی قابل تصور باشد، این است که نه دنیای ترکی شاعر واجد منابع کافی برای الهام هنری و اندیشه او بوده، و نه زبان ترکی گنجایش و انعکاس معانی مورد نظر شاعر را داشته است. همین‌جا می‌توان بی‌ارزش بودن داوری علیشیرنوایی و همه کسانی‌که زبان ترکی را قوی‌ترین زبان دنیا می‌پندارند، مشاهده کرد که آن‌چنان ظرفیتی نداشته است تا نظامی بتواند افکار و احساسات خود را با آن برای هم‌زبانان فرضی خود ارائه کند. کسانی که نظامی را ترک می‌دانند، یا او را در آفرینش علمی، ادبی و هنری مجبور و مُکرَه می‌دانند، باید بتوانند به پرسش‌های یادشده پاسخ بدهند. نکته بسیار مهمی که در موضوع رابطه میان شاعر و مخاطب او وجود دارد، اشتراک زبانی یا همزبانی است. هر شاعری را در جامعه خود، می‌توان با پیامبران در میان امت خود مقایسه کرد و از این جهت همزبانی میان یک پیامبر و امت او بسیار مهم است. بنابراین نمی‌توان تصور کرد، نظامی شعرهایش را به زبانی سروده است که زبان مردم جامعه‌اش نبوده است. با این حال کسانی که تلاش می‌کنند، نظامی را ترک یا حتی ترک‌زبان قلمداد می‌کنند، به برخی ابیات او استناد می‌کنند که در پایان این مقال به آن‌ها اشاره می‌کنیم. یکی از بیت‌هایی که به آن چنگ می‌زنند بیت زیر است:
ترکیم را در این حبش نخرند
لاجرم دوغبای خوش نخورند
بیت بالا را نظامی هفت‌پیکر میان اشعاری در باره «ستایش سخن و حکمت و اندرز» سروده است. همه 161 بیتی که نظامی در این باب سروده، هیچ نسبتی با نژاد و تبار ندارند. او در اهمیت سخن می‌گوید: «آنچه او هم نوست و هم کهن است ـ سخن است و در این سخن سخن است

دهقان فصیح پارسی‌زاد / مصطفی نصیری / بخش چهارم


۶ جولای ۲۰۲۲
اصولا بافت بسیار محکم شعرهای نظامی‌گنجوی، چه از حیث آرایه‌های لفظی و معنوی، چه از حیث پیوندهای وثیق مضامین و مفاهیم علمی، حِکَمی، عرفانی، اخلاقی، پند و اندرزهای سیاسی، فرهنگی، موسیقایی، هنری، زیباشناختی، توصیف و تسمیه پدیده‌های طبیعی، نجوم، انواع مناسبات سیاسی، اجتماعی، جشن‌ها و مناسبت‌ها، کاربرد ضرب‌المثل‌ها، قصه‌های مردمی، اسطوره‌ها و ...، همگی از تاریخ ایران گرفته شده و جز با ارجاعی به تاریخ و تمدن ایرانی قابل خواندن و فهم نیست. و مهم‌تر از آن؛ داستان‌ها، مضامین ادبی، پند و اندرزها و ....، و به‌صورت کلی مجموعه دانشی که نظامی را براساس آن یک «حکیم» به‌شمار می‌آورند، نه تنها از ترکی عصر نظامی‌گنجوی قابل استحصال نیست، که قابل ترجمه به یکی از زبان‌های ترکی عصر نظامی و حتی ترکی‌های امروزی هم نیست. کسانی (مثل فردوسی و گنجوی) که از طریق شاعری عنوان «حکیم» را از جامعه خود می‌گیرند، شعرشان بسیار فراتر از توصیف گل و بلبل، و در حقیقت شامل نظامی از دانش و انعکاس‌دهنده منطق گفتاری یک کل تمدنی و فرهنگی است. از سوی دیگر، فرهنگ، اخلاق، پند و اندرزهای حِکَمی نظامی چیزی نیست که از یک دنیای ترکی الهام گرفته شده و به ذهن او خطور و سپس شاعر، آن مضامین و مفاهیم اصالتا ترکی را از اکتناه ذهنی و روانی دریافت و در روشنایی ذهن خود به زبان دیگری (مثل فارسی) ترجمه و ادا کرده باشد. اگر افرادی مانند فرج سرکوهی معتقد هستند که نظامی اشعار خود را به اکراه و اجبار، به زبان فارسی سروده، باید بتوانند توضیح بدهند ‌که عوامل اکراه‌کننده نظامی چه بوده است؟! و اصولا آفرینش شاهکار ادبی، هنری و حِکَمی در شرایط اکراه، چگونه ممکن است؟! یک راه مطمئن برای داوری در باره امکان تعلق نظامی به دنیای ترکی این است که آثار او را به محک آثار ترکی عصر خودش و قبل از آن بزنیم. واقعیت این است که تا دوره نظامی‌گنجوی، آثار مکتوب در زبان ترکی بسیار محدود است. اگر فرض را بر این بگذاریم که نظامی از ادبیات مکتوب ترکی قبل از خود تاثیر پذیرفته است، در این‌صورت سرچشمه برخی الهامات او را باید بتوانیم در کتاب‌هایی مثل دده‌قورقود و قوتادوغوبلیک بیابیم. مقایسه اجمالی میان اشعار نظامی‌گنجوی با اثری مانند دده‌قورقود که در جای خود با ارزش است، نشان می‌دهد که هیچ‌گونه شباهت یا اشتراکی میان دو اثر از حیث فرم، محتوا و فرهنگ نام‌گذاری اشخاص و پدیده‌ها، اسطوره‌ها، مناسبات و اعیاد، عرفیات اجتماعی، قصه‌ها و امثال و حِکم و ... وجود ندارد. به‌عنوان مثال نام‌هایی که برای اشخاص و پدیده‌های تمدنی و طبیعی .... در دده‌قورقود آمده، با فرهنگ نام‌ها در اشعار نظامی بیگانه است و حتی با فرهنگ نلم‌گذاری در آذربایجان بیگانه است. به‌عنوان مثال از حدود بالغ بر 12 اسم زنانه در دده‌قورقود، تنها نام «چیچک» تا حدودی در آذربایجان رایج است. دلیل دیگر بر بیگانگی دده‌قورقود با آذربایجان این است که در کتاب‌هایی که در باره تاریخ آذربایجان نوشته شده، اشاره‌ای به شناخت جامعه آذربایجان از این کتاب ذکر نشده است. از باب نمونه، چگونه قابل تصور است که در میان بالغ بر 209 عنوان کتاب، دیوان و رساله و ... که در سفینه تبریز ابوالمجد در قرن هشتم آمده، نامی از دده‌قورقود نباشد؟! گمنامی دده‌قورقود در نزد مردم و معارف آذربایجان تا چند دهه اخیر، در حالی است که رشیدالدین فضل‌الله همدانی در جامع‌التواریخ، امیرعلیشیر نوایی در نسائم‌المحبه و ابوالغازی بهادرخان در شجره‌التراکمه، اشاره‌هایی به افسانه دده‌قورقود کرده‌اند. سرّ بیگانگی دده‌قورقود با آذربایجان به محتوای آن برمی‌گردد؛ درونمایه دده‌قورقود، حماسه جنگ‌های قبیله غُز با دیگر قبایل ترک در حد فاصل ایران کهن و چین کهن است که توسط دده‌قورقود دانای قبیله روایت می‌شود. هرچند افسانه دده‌قورقود ریشه‌های قبل از اسلام دارد، با این‌حال گفته می‌شود که این شخصیت بالغ بر 295 عمر کرده و عصر پیامبر را درک کرده است. بنابراین این کتاب هیچ پیوند تاریخی با آذربایجان ندارد. زن ایده‌ال در دده‌قورقود مطابق با فرهنگ عشایری و کوچنده، زنی است که دوشادوش مرد در همه زمینه‌ها (کار طاقت‌فرسا و جنگ‌های خونین) حضور دارد. اما زن در فرهنگ ایرانی با ماخذ اشعار فردوسی و نظامی و ...، نسبتی با این فرهنگ ندارد. در قصه قانتورالی در دده‌قورقود، زن ایده‌ال قهرمان قصه: «زنی است که قبل از شوهرش از خواب برخاسته باشد، قبل از همسرش سوار بر زین اسب باشد و قبل از او بر قبیله دشمن تاخته و سر دشمن را آورده باشد». هم‌چنین به‌موجب مشاهدات ابن‌فضلان از برخی قبایل ترکی در قفقاز (قبل از ورود به ایران) زنان در این قبایل فاقد شرم و حیا و پوشیدگی زنانه هستند. چنین تصویری از زن در فرهنگ شهری که اشعار بزرگانی مانند فردوسی و نظامی بیان‌گر آن هستند، وجود ندارد.

امثال و حِکمی که در دده‌قورقود مورد توجه قرار گرفته، مانند: «مادر می‌داند که پدرِ پسر کیست، الاغ وحشی می‌داند علف سبز کجا روئیده، روباه بوی هفت رود را می‌شناسد، تنها اسب می‌داند که سوارش سنگین است یا سبک، تنها قاطر می‌داند که سنگینی بارش چقدر است، فرزند ناتنی جای فرزند تنی را نمی‌گیرد و ...» (دده‌قورقود، میرعلی سیدسلامت، ص25)، امثال و حِکم، پندها و اندرزهایی متناسب با تجربه زیسته انسان کوچ‌روست. چنین پند و حکمت‌هایی، نسبتی با پند و اندرزهای نظامی و آذربایجان غالبا یکجانشین ندارد. برای نمونه به برخی از پند و حکمت‌های نظامی در موضوع داد و دهش و رعیت‌پروری شاهان که یکی از اصول اساسی اندیشه و فرهنگ ایرانشهری است، از دفاتر مختلف شعری او توجه بفرمایید:
ستم در مذهب دولت روا نیست
که دولت با ستمکار آشنا نیست
داد کن از همت مردم بترس
نیمه‌شب از تیر تظلّم بترس
تیغ ستم دور کن از راهشان
تا نخوری تیر سحرکاهشان
دادگری شرط جهانداری است
شرطِ جهان بین که ستمکاری است
شاه که ترتیب ولایت کند
حکم رعیت به رعایت کند
رسم ضعیفان به تو نازش بُوَد
رسم تو باید که نوازش بُوَد
بسا آیینه کاندر دست شاهان
سیه گشت از نفیر دادخواهان
جهان‌سوزی بد است و جورسازی
ترا بِه گر رعیت را نوازی
در نمودار آدمیت من
من شبانم، گَلَه رعیت من
از دیگر موضوعاتی که نشان می‌دهد این افسانه هیچ نسبتی با آذربایجان ندارد، یکی خوردن گوشت اسب و دیگری فرهنگ نامگذاری پسران است که پس از رسیدن به بلوغ و متناسب با کار شجاعانه‌ای که انجام می‌دادند، نامی بر آن‌ها می‌گذاشتند. و بالاخره این‌که؛ دده‌قورقود تا چند دهه قبل اصلا در آذربایجان شناخته شده نبود. عنایت‌الله رضا در کتاب «ارّان از دوران باستان تا آغاز عهد مغول، ص493» به ‌نمونه بسیار جالبی از تعصبات کور زبانی و قومی در باره دده‌قورقود اشاره کرده است. به نوشته او «به یاد دارم هنگامی که در اتحاد شوروی اقامت داشتم یکی از مسائل مورد اختلاف میان اقوام ترک‌زبان آن کشور، داستان مشهور دده‌قورقود بود که ظاهراً به غُزان تعلق داشت. نه تنها اقوام ساکن آسیای مرکزی، که ترکی¬زبانان قفقاز و بخش‌های اروپایی اتحاد شوروی نیز آن را منسوب به خود می‌دانستند و با یکدیگر کشاکش می‌کردند. این وضع تا سال 1948 میلادی ادامه داشت تا اینکه داستان مزبور از سوی دولت¬مردان حاکم به‌عنوان پدیده ارتجاعی معرفی شد و به محض اعلام این نظر، سیاست¬مداران محلی دده قورقود بی‌گناه را به سوی دیگر اقوام پرتاب می‌کردند». آن‌چه عنایت‌الله رضا شاهد آن بوده، چیزی است که اینک در تبریز ایران با شدت تمام از سوی عده قلیلی در جریان است. این شرذمه قلیله، هر آن‌چه را که از ازل به زبان ترکی در گوشه‌ای از این جهان پهناور نگاشته شده را، جزو ادبیات آذربایجان قلمداد می‌کنند تا شاید بتوانند تاریخی ترکی برای این خطه همیشه ایرانی دست‌وپا کنند. توهم کسانی که می‌خواهند از عناصر سرقتی از تمدنی دیگر، تمدنی ترکی جعل کنند، قابل تصور نیست. شاید یکی از نظریات سخره‌آمیز در باره هویت فرهنگی و زبانی آذربایجان، نظری است که جواد هیئت در کتاب «سیری در تاریخ زبان و بهجه‌های ترکی» در آذربایجان است. هیئت با اشاره به این‌که زبان مردم آذربایجان ترکی بود و پس از فتح آذربایجان به دست اعراب، خط و زبان عربی رایج شد و تحصیل‌کردها (هکذا فی‌الاصل) عربی‌نویس شدند ولی «اوزان‌ها ـ عاشیق‌ها» اشعار خود را به ترکی می‌خواندند. شاهکار جعل و تحریف جواد هیئت این‌جاست که می‌نویسد: «از قرن یازدهم میلادی، یعنی بعد از آمدن ترکان سلجوقی، زبان فارسی نیز در آذربایجان رایج شد» (هیئت، ص174). این نویسنده ترک‌گرا با اعتماد به نفس کامل، کل تاریخ ایران را برای ترکی‌سازی آذربایجان برعکس کرده است.

به‌خلاف نظرسازی امثال هیئت، جایی برای کوچکترین تردید نمی‌ماند که فرهنگ و زبان ترکی عصر نظامی، نه چیزی برای الهام‌بخشی به نظامی داشته، و نه این فرهنگ در آذربایجان شناخته شده بود. اما در باره قوتادوغوبلیک ذکر این نکته ضروری است که همه دانشی را که یوسف بلاساغونی در قرن پنجم در کتاب قوتادوغوبلیک جمع کرده و به نظم کشیده است، ریشه و خاستگاه ایرانی دارد. گفته‌اند که او مدتی را احتمالا نزد ابن‌سینا تتلمذ کرده است. درواقع محتوای کتاب، همان محتوایی است که مشخصا در سه اثر: احیاء علوم دین، کیمیای سعادت و نصیحه‌الملوک غزالی تحریر شده است. بلاساغونی در آغاز کتاب توضیح داده است که از این دانش در ایران بسیار نوشته شده، ولی کتاب او در زبان ترکی اولین است و به همین جهت؛ «ایرانیان قوتادوغوبلیک وی را شاهنامه ترکی» می‌نامند. بنابراین در این کتاب نیز چیزی وجود ندارد که در ایران اندیشیده نشده باشد و در منابع ایرانی وجود نداشته باشد و به همین دلیل است که ترک‌زبانان در حوزه ایران بزرگ، و حتی معدود ترک‌تباران ایرانی شده مانند آذر بیگدلی‌ها، نیازی به خواندن اثر یوسف بلاساغونی پیدا نکرده و این کتاب و نیز دده‌قورقود، تا امروز نتوانسته‌اند جایگاهی در میان ترکزبانان ایران باز کنند. این نکته نیز از حیث زبانی حایز اهمیت است که جز دده‌قورقود که در نقاط متعدد ایران بزرگ فرهنگی بازنویسی شده و زبان آن‌ها تا حدودی برای ترکزبانان ایران و پیرامون قابل فهم است، زبان قوتادوغوبلیک هیچ تناسبی با ترکی آذری ندارد. 

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha

دهقان فصیح پارسی‌زاد / مصطفی نصیری / بخش سوم (۲)

۳ جولای ۲۰۲۲

مزدوران ائتلاف ترکی در داخل ایران تلاش می‌کنند با انتساب اشعار ترکی «نظامی قونوی» یا «قارامانلی» به نام نظامی‌گنجوی و انتشار آن در ایران (به شرحی که خواهد آمد)، و نیز انتحال بیت‌های جعلی مانند «پدر بر پدر مرمرا ترک بود ـ به فرزانگی هر یکی گرگ بود» و سایر اقدامات مذبوحانه، از این شاعر شاخص ایرانی، شاعری ملی برای «دولت‌ملت» ترک بادکوبه دست‌وپا کنند. لازم به توضیح است که بیت «پدر بر پدر ...»، در هیچ نسخه‌ای وجود ندارد و از حدود دو دهه قبل است که صدیق مترجم ترک‌گرای دیوان لغات‌الترک کاشغری آن را ساخته و به نقل از یک خانم مجهول‌الهویه (که حسب‌الادعا بیت مذکور را در یکی از نسخه‌های نظامی در استانبول دیده) در کتاب دیوان لغت‌الترک وارد کرده است. علاوه بر این نکته، ایرادهای اساسی دیگری نیز در بیت جعلی وجود دارد که نمی‌توان آن‌ها را به داستان‌سرای چیره‌دستی چون نظامی نسبت داد، مانند قافیه شدن «ترک» و «گرگ» که شایسته شاعری چون نظامی نیست. و بدتر از آن، نسبت دادن فرزانگی به گرگ است که نه در ادبیات فارسی سابقه دارد، و نه در شعر نظامی. نگاهی به سروده‌های نظامی نشان می‌دهد که او نیز همانند سایر شاعران بزرگی ایرانی، از نماد گرگ برای اشاره به خوی درندگی و بدگوهری بهره جسته، و استفاده استعاری جدید یا متفاوتی از این نماد ندارد. 
نظامی در اسکندرنامه در بخش بستن سد بر سر راه نفوذ قوم یاجوج‌وماجوج از منطقه خزران به سمت ایران، که حسب نظر بسیاری از نویسندگان دوره اسلامی، قوم یاجوج‌وماجوج همان ترکان هستند، این‌گونه سروده است:
مکن کار بد گوهران را بلند
که پروردن گرگت آرد گزند
چو دیوان آهن‌دل الماس‌چنگ
چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ

چنان‌چه عرض شد، در استفاده استعاری و کنایی از نماد گرگ، هیچ تفاوتی میان شاعران بزرگ ایران‌زمین وجود ندارد. آن‌چه در استفاده از این نماد (از منظری که ما نگاه می‌کنیم) اهمیت مضاعف دارد، این است که نظامی به دلیل ترتّب زمانی، تاثیرگذار بر شاعران پس از خود بوده است. بی‌تردید انتحال‌کننده چنین بیتی، پان‌ترکی مالامال از ایده‌ئولوژی «بوزقورد»ی بوده است، وگرنه هیچ شاعر ایرانی نمی‌تواند در ادبیات کلاسیک ایران، از گرگ استعاره‌ای برای فرزانگی پیدا کند. 
در باره ترکی‌سازی از چهره نظامی‌گنجوی، آن‌چه‌که از یکسو مایه شرمساری و از سوی دیگر مایه نگرانی است، (1) انتشار اشعار ترکی نظامی‌قونوی به اسم نظامی‌گنجوی در ایران با مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران (2) افزودن‌های متوالی به آن (3) درج نام نظامی گنجوی در مواد درسی رشته زبان و ادبیات ترکی‌آذربایجانی دانشگاه تبریز، در شمار «شاعران آذربایجانی پارسی‌گوی» که بیانگر غیرپارسی‌زبان بودن اوست!! این‌ها مسائلی نیست که به راحتی بتوان از آن‌ها گذشت. در دوره‌ای که نظامی زیست و شعر سرود، پارسی‌گویی در آذربایجانِ فارسی‌زبان معنایی ندارد. وقتی می‌گوییم شاعران پارسی‌گوی، یعنی اصل در آذربایجان ترکی‌گویی است و پارسی‌گویان افراد قلیلی هستند که علاوه بر ترکی‌سرایی، فارسی‌سرایی نیز کرده‌اند. اولیای چلبی که ایلچی عثمانی‌ها بود، در گزارش خود از شهرهای آذربایجان و آران، بویژه تبریز در سده یازدهم نوشته است که «زبان معارف تبریز فارسی است». وقتی هنوز تا چهارصد سال پیش، زبان ادبی، علمی، آموزشی، تجاری، دیوانی و دینی و ... در تبریز فارسی است، چگونه نظامی‌گنجوی در قرن ششم ]ترک [پارسی‌گوی است؟! وقتی دستگاه‌های دولتی مسئول فرهنگ و ادب و تاریخ کشور، از این‌گونه حساسیت‌ها تهی شدند، آن‌گاه است که مهدی‌پور نامی، نخست بدون هیچ‌گونه تعلّقی به نمادهای ملی و ادبی ایرانی، به ریاست دانشکده ادبیات فارسی در دانشگاه تبریز می‌رسد، و سپس با کمال وقاحت کلمه «آذری را جعلی و طاغوت» می‌نامد؟! جعلی و طاغوت نامیدن واژه آذری که خط تمایز روشنی میان تبار ایرانی آذربایجانی‌ها و تبار ترک ترسیم می‌کند، انحرافی برای تمهید مقدمات ائتلاف ترکی به رهبری سلطان‌خلیفه نوظهور عثمانی است که هدف غایی آن تشکیل ترکستان بزرگ است. آذری نامیدن ساکنان آذربایجان، فارغ از این‌که واقعیتی تاریخی است، از این حیث اهمیت دارد که عنصر ترک در ایران، عنصری «دخیل» است و بی‌تردید اصرار جریان‌های گریز از مرکز ترکی برای طاغوت نامیدن واژه آذری، رخنه در وحدت ملی ایرانیان است. امروز سر گربه ایران در جنوب ارس و باریکه ارمنستان در شمال آن، تنها مانع پیوست سرزمینی کشورهای عضو ترکستان موهوم است. بنابراین طاغوت خوانده شدن آذری از دانشگاه تبریز، نمی‌تواند امری اتفاقی باشد. در سابقه کهن آذری به‌عنوان اسم زبان مردم آذربایجان، همین بس مسعودی که حدود هزار سال پیش از آذربایجان دیدار داشته است، «الفهلویه والدّریه والآذریه» را جزو زبان‌های اصلی مملکت واحد ایرانی معرفی کرده است. (التنبیه‌والاشراف، ج1، ص68)
می‌دانیم که نظامی‌قونوی (سده نهم) نزدیک به سه سده پس از نظامی‌گنجوی زیسته و سال‌ها در تبریز رحل اقامت افکنده و با شعر فارسی و عربی، بویژه سروده‌های نظامی‌گنجوی آشنایی کامل داشته و در برخی شعرهای ترکی خود از شعرهای فارسی نظامی‌گنجوی تاثیر لفظی و مضمونی پذیرفته است. بار دیگر تاکید می‌کنیم که اصرار جریان پان‌ترکیسم بر انتشار اشعار جعلی در ایران، به این دلیل است که؛ نخست از غفلتی که بر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران سایه افکنده است، کمال بهره را ببرد، زیرا به‌نظر می‌رسد که این وزارت‌خانه حساسیتی در برابر تاراج مواد فرهنگی و ملی ایران ندارد. و دیگر این‌که، انتشار دیوان جعلی در ایران که موطن اصلی نظامی‌گنجوی، و مدعی انحصاری هویت ملی اوست، بهترین استدلال برای تایید هویت ترکی و ترکی‌سرایی او خواهد بود. بسیار جای تاسف دارد که اخیرا نسخه دیگری تحت عنوان «نظامی‌نین تورکجه غزللری ـ غزلیات ترکی نظامی» براساس نسخه‌ای که ادعا می‌شود از کتابخانه آیت‌الله گلپایگانی پیدا شده، در سال‌جاری توسط یک انتشارات شناخته شده‌ی جریان پان‌ترکی به نام «آذرکتاب توران» چاپ شد که آیتی در جعل و کتاب‌سازی باسمه‌ای است. متاسفانه خواب حاکم بر وزارت‌خانه فرهنگ و ارشاد اسلامی چنان سنگین است که در نسخه یادشده، ترجمه ترکی بخش‌هایی از غزلیات فارسی نظامی‌گنجوی نیز ذیل عنوان «نظامی‌نین تورکجه غزللری» یا «غزلیات ترکی نظامی» به اشعار ترکی ادعایی اضافه شده تا دیوان موهوم نظامی را که بسیار لاغر بود، بزرگ‌تر و ضخیم‌تر بِنُمایانند و بدین‌وسیله از او شاعری با اصالت و دغدغه ترکی، و با اشعاری قابل توجه به زبان ترکی ارائه کنند. دیوان‌سازی ترکی برای نظامی‌گنجوی زمانی در دستور کار جریان‌های هویت‌طلب قرار گرفت که سعید نفیسی از وجود نسخه‌ای از اشعار نظامی‌گنجوی در کتابخانه خدیویه مصر خبر داد. چنان‌چه مرحوم سعید نفیسی در مقدمه دیوان قصاید و غزلیات نظامی‌گنجوی (ص 131) توضیح داده، در شرحی که کتابدار کتابخانه خدیویه مصر در باره اشعار نظامی نوشته، قید «و هو بالترکیه» نیز به‌دلیل عدم آشنایی فهرست‌نویس مصری با نظامی و شعر فارسی و یا به‌دلیل اشتباه در زمان طبع، به آخر متن معرفی نظامی اضافه شده و در نتیجه اشعار ترکی نظامی قونوی در ضمن اشعار فارسی نظامی‌گنجوی طبقه‌بندی شده است. صدیار وظیفه که برای اولین بار این نسخه از دیوان نظامی قونوی را با جعل آشکار به نام نظامی‌گنجوی در ایران چاپ کرده است، ادعا نموده که مرحوم نفیسی در مقدمه ديوان قصايد و غزليات نظامي‌گنجوي ... در صفحه 132 كتاب آورده كه: «نظامي اثري دارد شامل غزل و قصيده به زبان تركي كه من نتوانسته‌ام پيدايش كنم. اما احتمالاً در كتابخانه مصر موجود است» (خبرگزاری ایسنا، 18 بهمن 1382، کد خبر: 07008 - 8211). نه تنها استاد سعید نفیسی چنان ادعای گزافی نکرده بلکه تاکید کرده‌اند که مولف فهرست کتابخانه خدیویه مصر «چون چندان واقف بزبان فارسی نبوده، اشعار نظامی را به ترکی پنداشته است و یا این‌که در هنگام تحریر و یا طبع فهرست مزبور، اشتباه و تحریفی دست داده است و این جمله ـ و هو بالترکیه ـ نتیجه شبهه است» (دیوان قصاید، ص 131). بدیهی است که انگیزه مصحح از این جعل بی‌شرمانه روشن است. او می‌خواهد از اعتماد جامعه علمی و ادبی به استاد نفیسی استفاده کند تا ترک بودن نظامی‌گنجوی را مدلل سازد. اما واقعیت این است که خورشید حقیقت را نمی‌توان برای مدت‌های طولانی پشت ابر مخفی داشت. مهم‌ترین منبع برای داوری در باره فارسی‌زبان یا ترک‌زبان بودن نظامی، اشعار پرشمار خود اوست.

دنباله دارد

دهقان فصیح پارسی‌زاد / مصطفی نصیری / بخش سوم

۳ جولای ۲۰۲۲

یکی از تحولات بسیار مهم در موازنه فرهنگی میان دو زبان فارسی و عربی، نوشته شدن فرهنگ تعلیمی و دو زبانه «مقدمه‌الادب» زمخشری است. پس از زمخشری، واژگان انواع ترکی‌ها را نیز به فرهنگ عربی‌فارسی او اضافه کردند تا مگر سیستم مکتب‌خانه‌ای ترکی نیز همانند فارسی شکل بگیرد. همین نکته سند محکمی است که نشان می‌دهد زمخشری، به‌خلاف ادعا، ترک‌زبان نبوده و «مقدمه‌الادب»های ترکی نیز با توجه به نظر بسیار بدی که او در باره عنصر ترک در کتاب «ربیع‌الابرار و نصوص‌الاخبار» آورده، همگی مجعول است. (ربیع، ج 1، ص 289 به بعد). این‌گونه بود که این مهاجران و مهاجمان، به‌ناچار در زی زبان و فرهنگ ایرانی درآمدند و نهایت بخشی از آنان ایرانی شدند. خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی در کتاب جامع‌التواریخ خود، بارها از مفهوم «مملکت ایران» استفاده کرده و این نشان می‌دهد که خواجه خود را صدراعظم کشور ایران می‌دانست و به همین جهت بود که بر خود اجازه می‌داد تا از مداخل واصله از سراسر حوزه تحت مدیریت خود، در آذربایجان «ربع رشیدی» بسازد. او در فرازی نوشته است: «در این وقت که تاج و تخت شهنشاهی ایران‌زمین که مغبوط همه پادشاهان جهان است، به وجود مبارک پادشاه اسلام، سلطان محمود غازان خان خلّدالله مُلکَه مُشرف گشت ...». اشارات متعدد خواجه به «ایران» نشان می‌دهد که از نظری وی، ایران‌زمین یک واحد تمدنی و سیاسی است که مرزهای آن، به لحاظ نظری منطبق با قلمرو ساسانیان می‌باشد. این‌که در عمل چه مقداری از قلمرو ایران‌زمین تحت فرمان «شهنشاه ایران» قرار می‌گرفت، به‌هیچ وجه تعریف ایران‌زمین را از اعتبار نمی‌انداخت. بنابراین هرکسی که بر این قلمرو حکم می‌راند، شاه ایران شمرده می‌شد. به بیانی دیگر، ایران هیچ‌گاه ادامه سلجوقستان یا مغولستان نشد، بلکه آن‌ها ایرانی شدند. حتی عربان نیز هیچ‌گاه ایران‌زمین را در امتداد عربستان نفهمیدند و همواره استقلال ایران‌زمین به‌مثابه حوزه‌ای جغرافیایی، سیاسی و فرهنگی را فراموش نکردند. از خلیفه دوم نقل شده است که با گفتن: «لیت بیننا و بین فارس جبلا من نار لا ینفذون الینا و لا ننفذ الیهم» از حمله و فتح ایران به شدت پشیمان شده بود. در صورت درستی این نقل، به‌نظر می‌رسد او عملا این واقعیت را درک کرده بود که در نهایت این عرب‌ها هستند که در فرهنگ و سیاست ایرانی رنگ خواهند باخت، نه عکس آن. 
تا این‌جا تلاش کردیم به‌نحوی پدیدارشناسانه نشان دهیم که ایرانیان در حدود یک‌سده پس از حمله اعراب، موفق شدند: 1 ـ عناصر مهمی از فرهنگ و اندیشه خردورزانه موسوم به ایرانشهری را از دوران ساسانی به دوران اسلامی منتقل کنند. 2 ـ با تکیه بر این فرهنگ و اندیشه خردورزانه و خودآکاهی ایرانی که در تقابل با سیاست‌های نژادی بنی‌امیه تکوین یافته بود، نخست استقلال هویت فرهنگی خود را در گستره پهناور ایران‌زمین به‌دست آوردند. 3 ـ و سپس با این دستاورد بزرگ، توانستند استقلال سیاسی خود را در بخش‌های قابل توجهی از گستره ایران‌زمین اعاده کرده، و در نسبت با امت‌خلافت، در یک وضعیت پیچیده‌ و دوگانه «درون‌بیرون» قرار گرفتند. البته نهایی شدن روند استقلال سیاسی ایران‌زمین با موانع مهمی در «نظر و عمل» همراه بود. به‌لحاظ نظری، ایران‌زمین جزوی از قلمرو خلافت بود بنابراین ایجاد حاکمیت سیاسی مستقل از خلافت و بی‌نیاز از مشروعیت‌بخشی خلیفه، مستلزم این بود که روند اعاده حاکمیت سیاسی ایرانیان بر کل قلمرو تاریخی خودشان و بازیابی اقتدار شاهنشاهی، از طریق به‌هم زدن موازنه قدرتی که به نفع خلافت شکل گرفته بود، تکمیل و تثبیت نهایی می‌شد که چنین هدفی قطعا در آن شرایط تاریخی دور از دسترس بود. از سوی دیگر، با تحولی که در حوزه نظر صورت گرفته بود، مفاهیمی مانند «مملکت» در معنی کشور و «مرز»، همانند ساسانی در دستگاه خلافت اعتبار موضوعی نداشت. فقدان دولت مرکزی مقتدر و کاملا مستقل از خلافت با سیستم «مرزبانی» کارآمد که بتواند همانند دوره ساسانی یا «ممالک محروسه»های بعدی، مرزها را پاسبانی و اقصی‌نقاط کشور را در حفظ و حراست کامل خود بگیرد، باعث شد آن فرصت تاریخی که همواره مطمح نظر ترکان بود، در اختیارشان قرار بگیرد. با ورود مهاجران ترک به خراسان و دست‌اندازی به حاکمیت سیاسی ایرانیان، بار دیگر استقلال نسبی سیاسی و فرهنگی به دست آمده، با مخاطرات نامعلومی مواجه شد. ایرانیان هنوز از غلبه فرهنگی بر ترکان سلجوقی کاملا آسوده نشده بودند که این‌بار با حمله مغولان و استیلای ایلخانان بر مقدرات ایران‌زمین، بحران ژرفای خودآگاهی ایرانی را فرا گرفت. اما یک واقعیت در هر دو دوره بحران خودآگاهی مسلّم بود: ایران نه در دوره سلاجقهْ سلجوقستان شد. و نه در دوره استیلای مغولانْ مغولستان شد. بلکه ایران همچنان ایران ماند و مهاجران و مهاجمان ایرانی شدند.
نظامی‌گنجوی، فارغ از این‌که زادگاه پدری و مادری وی، در کجای نجد وسیع ایران بوده، در لیلی‌ومجنون، ضمن اشاره به نام پدر (گر شد پدرم به سنت جد

تزهایی موقتی درمورد ایران و مردم آن بخش ۱

۷ - ۸ نوامبر ۲۰۲۱

آن‌چه در زیر می‌آورم تزهایی موقتی درباره‌ی ایران و مردم آن است.

اعتبار این تزها، با تکیه بر پژوهش‌هایی که تا کنون توانسته‌ام انجام دهم، برای من کمابیش روشن است، اگرچه در این «درآمد» جز در اجمال آن‌ها نمی‌توانم آورد.

این‌جا این تزها را به عنوان فرضیه‌هایی مطرح می‌کنم و در فرصت دیگری باید آن‌ها را بسط دهم و برهانی بر آن‌ها اقامه کنم و اگر در زمانی مناسب بتوانم برهانی بر آن‌ها اقامه کنم باید بتواند موضوع گفتگویی علمی قرار گیرد. برخی از آن تزها را می‌توان به قرار زیر بیان کرد:

۱. ایران‌زمینْ سرزمین همه‌ی «ایرانیان» است.

«ایرانیان» نامِ عام همه‌ی «ما»، یعنی مردمانی است که به طور تاریخی، از کهن‌ترین روزگاران، در آن سکونت گزیده و تقدیر تاریخی آن سرزمین و تقدیر تاریخی خود را رقم زده‌اند.

این «ما» هیچ قید و تخصیصی ندارد و هیچ قید و تخصیصی نباید به هیچ نامی و به هیچ بهانه‌ای بر آن وارد شود. این «ما» بر همه‌ی مردم ایران شمولِ عام دارد و هیچ ایرانی را نمی‌توان به هیچ نامی و هیچ بهانه‌ای از شمول عام آن خارج کرد.

این «ما» فرآورده‌ی وحدت کلمه‌ی سیاسی نیست، به‌طور تاریخی نیز چنین نبوده‌است، بلکه مانند خود ایران‌زمین، به‌طور خودجوش، وحدتی‌درکثرت است.

این «ما» کثرت همه‌ی ایرانیانی است که از هزاره‌های پیشین، در زمان‌هایی و از مکان‌های گوناگون، مهاجرت کرده و این سرزمین بزرگ را برای سکونت خود برگزیده‌اند، سهمی در نیک و بد آن دارند و تاریخ، تمدن و فرهنگ آن را آفریده‌اند.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، صص ۵۱ و ۵۲

۲. ایران‌زمین، در معنای دقیق آن، «ایرانِ‌بزرگِ‌فرهنگی» است.

ایرانِ جغرافیای سیاسی کنونی تنها ناحیه‌هایی از این ایران‌زمینِ فرهنگی است که به برخی از ویژگی‌های آن اشاره خواهد شد.

ایرانِ‌بزرگِ‌فرهنگی تنها از آنِ ایرانیان محدوده‌ی جغرافیای سیاسی امروز ایران نیست، میراث همه‌ی اقوامی است که سهمی در آفریدن آن میراث مشترک داشته‌اند، اگرچه بسیاری از آن اقوام، به لحاظِ سیاسی، به ملّت‌های مستقل تبدیل شده و سرنوشت سیاسی جدای خود را رقم زده‌اند.

به‌عنوان مثال، ملت‌هایی که در آسیای مرکزی و نیز در قفقاز کشورهایی مستقل ایجاد کرده‌اند، در معنای سیاسی کلمه، ایرانی نیستند، اما در میراثی که در ایران بزرگ آفریده شده، به درجات متفاوت، سهیم بوده‌اند و هستند.

امروزه، این اقوام به زبان‌های «ملّی» خود سخن می‌گویند، اما بخش بزرگی از آن‌چه در این زبان‌های «ملّی»ِ ناحیه‌ای بیان می‌شود ایرانی است. حتی ترکیه، که از سده‌ها پیش هویت قومی متمایز از هویت قومی ایرانی یا، به تعبیر من، ایرانشهری داشته، اما تا گسستی که بنیادگذار ترکیه‌ی نوین ایجاد کرد، بخش مهمی از ادبِ ترکیِ عثمانی، ایرانی و از شاخه‌های فرهنگ ایرانی است که به زبان ترکی عثمانی بیان شده است.

۳. این حکم، به طریق اولی، در درون مرزهای ایران کنونی نیز مصداق دارد.

ایرانیان، در محدوده‌ی مرزهای سیاسی کنونی، اعمِّ از این‌که به یکی از زبان‌های ایرانی یا غیرایرانی سخن بگویند، درون‌مایه‌های ادب و فرهنگ ایرانی را بیان می‌کنند.

از این حیث، ادب کردی به همان اندازه ناحیه‌ای از ادب ایرانی است که ادب ترکی آذری. این زبان‌های محلی، اعمّ از ایرانی و غیرایرانی، نه‌تنها زبان‌هایی که در درون مرزهای کنونی ایران به آن‌ها سخن گفته می‌شود، بلکه حتی زبان‌هایی مانند اردو و ترکی عثمانی، که زبان‌های ایرانی نیستند، از طریق زبان فارسی و بر اثر جاذبه‌ی ادب و فرهنگ ایرانی به زبان‌های فرهنگی تبدیل شده‌اند.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، صص ۵۲ و ۵۳

۴. ایرانِ‌بزرگِ‌فرهنگی، چنان‌که از نامِ آن برمی‌آید، فرهنگی است و هیچ داعیه‌ی سیاسی ندارد.

این‌که تاریخِ بخشِ بزرگی از ادب و فرهنگی که در ناحیه‌هایی از شبه‌جزیره‌ی هند، ترکیه، تاجیکستان، ازبکستان و ... آفریده شده ایرانی است، امروزه به لحاظ سیاسی هیچ اعتباری ندارد.

سیاست خارجی همه‌ی این کشورها باید بر اساس مناسبات حُسنِ همجواری، عُلقه‌های فرهنگی، منافع مشترک برابر و رعایت منطق منافع ملّی کشورها باشد. این‌که ایرانِ بزرگ خاستگاه ادب و فرهنگی بوده که در بسیاری از کشورهای منطقه جاری است، به لحاظ سیاسی، برای ایران سیاسی کنونی اعتباری به شمار نمی‌آید.

در مناسبات فرهنگی وضع متفاوت است:

نه تنها ابن‌سینا ازبک و مولانا ترک نیستند، بلکه بسیاری از نویسندگان اردو، ترک و ازبک نیز به ایرانِ‌فرهنگی تعلق دارند، چنان‌که دیوان فضولی و شاه اسماعیل، به‌رغم ترکی بودن آن‌ها، آثاری در ادب ایران هستند.

تاریخِ ایرانِ جغرفیایِ سیاسیِ کنونی، تاریخِ مرزهای سیاسیِ کنونی است، اما تاریخِ ادب و فرهنگِ ایرانیْ ایرانشهری است، یعنی تاریخِ ایرانِ‌بزرگِ‌فرهنگی است. به‌هرحال، مرزهای سیاسی ایران آن‌هایی هستند که اینک هستند، اما مرزهای فرهنگی ایران‌زمین آن‌هایی هستند که از آغاز بوده‌اند. 

آن‌که بخواهد مرزهای ایران سیاسی را بر هم زند، به یکی از وجوه ماجرایی‌جویی ناسیونالیستی دست‌زده‌است، حتی اگر خود نداند، اما پاسداری از مرزهای فرهنگی، و حتی گسترش آن‌ها، مندرج در تحت وطن‌خواهی است.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، صص ۵۳ و ۵۴

۵. ایران سیاسی کنونی یک «کشور» است. مرزهای سیاسی آن همان است که هست، اما مرزهای ایران فرهنگی همان مرزهایی است که به‌طور تاریخی بوده‌اند. از این‌رو، ایران، به‌خلاف بسیاری از کشورها، تنها یک کشور نیست، بلکه یک تمدن با فرهنگی فراگیر است.

معنای شطح آن وزیر مختار فرانسه، که "نام ایران را می‌توان از آن گرفت، اما ایران نخواهد مرد و ایرانْ ایران خواهد ماند"، این است که ایرانِ سیاسی می‌تواند به صورتی که هست نباشد، ولی تمدن ایران باقی خواهد ماند.

از این‌رو، برای بسیاری از کشورهایی که ایران را احاطه کرده‌اند، اما از سده‌ها پیش از آن جدا شده، یا در بیرون قلمرو سیاسی ایران قرارگرفته‌اند، اگر بخواهند تنها یکی از واپسین کشورهایی نباشند که در دهه‌های اخیر به افتخار پیوستن به سازمان ملل نایل شده و یکی از واپسین رقم‌های در پایان سیاهه‌ی آن را به‌دست‌آورده‌اند، نفی ایران نفی خویشتنِ خویش است.

میراث تاریخ سیاسی گذشته این کشورها را به بخش‌هایی از قلمرو فرهنگی ایران تبدیل کرده‌است.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، ص ۵۴

۶. دفاع ما از تاریخ سیاسی ایران کنونی و وحدت سرزمینی آن در چهارچوب منافع ملّی باید دفاع همه‌جانبه و تمام عیار باشد.

به لحاظِ فرهنگی، ایران هم‌چنان کانون آفرینش ادب و فرهنگ ایرانی است. کشورهایی که ابن‌سینا و مولانا را مِلکِ طِلق خود می‌دانند، می‌توانند به مزایای درآمد گردشگری آن‌ها دل خوش کنند، اما نه ترکان و نه ازبکان، برای فهم سرمایه‌های «ملّی» خود، هرگز از ایرانیان بی‌نیاز نخواهند شد.

ابن‌سینا و‌ مولانا هرگز بخشی از ادب ترکی -چنان‌که امروزه به آن زبان سخن گفته می‌شود و نه ترکی عثمانی که عمده‌ی آن برای ترکان امروزی قابل فهم نیست- نبوده‌است، در حالی‌که اگرچه ابونصر فارابی، حتی اگر چنان‌که گفته‌اند، ترک‌تبار می‌بوده، و جز به عربی ننوشته، اما پیوسته جزیی از تاریخ اندیشیدن ایرانی بوده و فصلی مهم از فلسفه‌ای است که به‌طور عمده در ایران بسط پیدا کرده‌است.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، ص ۵۴

۷. ایرانِ سیاسیْ واحدی سیاسی است و برای فهم و دفاع از آن به ضرورت باید ملّی اندیشید، اما ملّی بودن و ملّی اندیشیدن زمانی و به شرطی ممکن است که معنای ملّت و ملّی اندیشیدن به درستی فهمیده شده باشد.

۸. همه‌ی ایرانیانی که از کهن‌ترین روزگاران تا کنون در بخش‌هایی از ایران‌زمین ساکن شده‌اند، در گذر تاریخ به «ملّت» در معنای دقیق و جدید آن تبدیل شده‌اند.

تبدیل ایرانیان به یک «ملّت»، به لحاظ تاریخی، بسیار زود ممکن شده است. اگرچه واژه‌ی ملّت در تداول جدید آن در آغاز دوران جدید تکوین پیدا کرده و مضمون مفهوم آن نیز در دوران جدید تعیّن پیدا کرده‌است، اما واقعیت آن، در ایران، به سده‌های پیش از دوران جدید تعلق دارد و در شرایط متفاوتی نیز پدیدارشدن واژه تعیّن مضمون آن ممکن شده است.

به‌عنوان مثال، در اروپا، پدیدار شدن ملّت جدید با فروپاشی امپراتوری مقدس رُمی-ژرمنی، که مبتنی بر سلطنت خلافتی نظام امّت مسیحی بود، ممکن شد. در ایران، که هرگز بخشی از دستگاه خلافت و نظام امّت آن نبود، فروپاشی امّت شرط تکوین ملّت نبود، بلکه مخالفت ایرانیان با چیرگی دستگاه خلافت و رویارویی آنان با منطق سیاسی خلافت موجب شد که واقعیت «ملّت» پیش از جعل واژه‌ی آن تکوین پیدا کند.

این امرِ مسلّمِ تاریخی، از شدت بداهت آن برای وجدان ایرانیان، مورد توجه قرار نگرفته است، اما با توجه به بحران کنونی و دگرگونی‌های در رابطه‌ی نیروها، و این‌که ایران‌زمین دوره‌ی پرمخاطره‌ای را سپری می‌کند، باید با توضیح تاریخی و فلسفی معنای آن را روشن کرد تا به شالوده‌ای برای تکوین هویت جدید در حالِ تکوین تبدیل شود.

جواد طباطبایی، تاملی درباره‌ی ایران جلد نخست: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران با ملاحظات مقدماتی در مفهوم ایران، تهران، مینوی خرد، ۱۳٩۵، ص ۵۵
 

 

زبان فارسی و تاریخ ایران بازیچه‌ای در دست استادان بخش ۲

۵ نوامبر ۲۰۲۱

برای این‌که خواننده تصوری از علم نویسنده پیدا کند می‌توان به یکی دو فصلی که به قلم خود او به فارسی نوشته شده ــ نه ترجمه از انگلیسی ــ نظری انداخت. گفتم فصل چهارم به «مواجهه» میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام «با تهدید و توسعه‌جوی (!) امپراتوری روسیه» اختصاص یافته است. نویسنده می‌افزاید : «به ویژه (در جاهای دیگر «بویژه») در این فصل با بهره‌ (کذا) از نظم و نثر قائم‌مقام کوشیده‌ام دریچه تازه‌ای به سوی یک نوینگانی بومی (indigenous modernity) در اندیشه بگشایم.» (ص. 8) «نوینگانی» باید از جعلیات خود نویسنده باشد که سابقۀ استعمالی ندارد. اگر خواننده اندکی انگلیسی نداند، یا اگر نویسنده معادل انگلیسی این «نوینگانی» را نمی‌آورد، بعید بود که او بتواند حدس بزند که «نوینگانی» چه معنایی دارد.1  مُتخصِّص دورۀ قاجار می‌داند که ایرانیان صد و پنجاه سال با این مباحث وررفته و معادل‌هایی هم برای اصطلاح‌های آن پیدا کرده‌اند. اگر در این صد و پنجاه سال معادلی برای برخی از اصطلاحات پیدا نشده بهتر است هر آدم مُتفنِّن وارد این مباحث نشود و به فرهنگستان یا دست‌کم به اهل فنّ اعتماد کند. آیا تاکنون در هیچ زبانی، که سابقه‌ای علمی دارد، دیده شده که مهاجران، با آن درجه از زبان‌دانی که مهاجران ما دارند، برای ده‌ها میلیون نفری که به زبان خود سخن می‌گویند، واژۀ بی‌معنا جعل کنند؟ 

البته، نکتۀ اساسی در این فصل جعل اصطلاحی نیست، که هیچ کس نمی‌فهمد، بلکه ادعای دیگر نویسنده است که می‌گوید : «با بهره از نظم و نثر قائم‌مقام ...» اگر نویسنده وقتی را صرف خواندن جدّی نوشته‌های قائم‌مقام می‌کرد، و البته چیزی از تاریخ اندیشه می‌دانست، این فصل (ص. 129 و بعد) مهم‌ترین بخش کتاب می‌توانست باشد، اما وقتی صفحه‌های این فصل چهارم را ورق می‌زنیم با شگفتی بسیار درمی‌یابیم که نویسنده تنها به بررسی سطحی چند شعر و یک منظومه از قائم‌مقام بسنده کرده و منشآت و دیگر نامه‌های او را که در چندین مجلد منتشر شده ندیده است. در یادداشت‌های همین فصل، نویسنده اشاره‌ای به وجود منشآت و حتیٰ در یک مورد به دیگر نامه‌ها کرده، اما هیچ بحثی دربارۀ آن‌چه در آن‌ها آمده نکرده است. (ص. 172 و بعد) خواندن این فصل تردیدهایی جدّی در ذهن خواننده نسبت آشنایی نویسنده با قائم‌مقام ایجاد می‌کند. این‌که کسی از همۀ نوشته‌های مهم قائم‌مقام صرف نظر کند و همۀ یک فصل را به نقل و شرح چند ده بیت از شعرهای بسیار سخیف و یک منظومۀ سطحی با عنوان جلایرنامه اختصاص دهد اندکی کم‌لطفی است. بدتر از این نمی‌شد میرزا ابوالقاسم بار دیگر به قتل آورد. من در فصلی از مکتب تبریز مجموعۀ این نامه‌ها را تحلیل کرده و گفته‌ام که در همین نامه‌ها و در مدیریت جنگ با روسیه است که قائم‌مقام به اندیشۀ سیاسی جدید نزدیک می‌شود و طرحی از «نوینگانی بومی»، به قول نویسنده، عرضه می‌کند که نه «نوینگانی»، در معنای مجهول آن، است و نه «بومی»! اندیشۀ بومی همان بود که شاعران و رجال دربار تهران دو بار با تکیه بر آن از روسیه شکست خورده بودند. قائم‌مقام، و رجال دارالسلطنۀ تبریز، به مقیاسی که در جنگ درگیر شدند، و تجربه‌ای از امور دنیای جدید پیدا کردند، متوجه شدند که باید از هرچه بومی است فاصله بگیرند، زیرا بومی «نوینگانی» نمی‌شود، هم‌چنان‌که این هم آن نمی‌شود.2  آن‌چه قائم‌مقام در جریان جنگ و مدیریت شکست ایران در دو دور جنگ‌های با روسیه اندیشیده غیر بومی است و به اندیشه‌ای دربارۀ سیاست و جنگ نزدیک می‌شود که بومی نمی‌توانست باشد. اندیشیدن یا جهانی است یا اندیشیدن نیست؛ اندیشیدن سیاسی نیز اگر اندیشه‌ای باشد باید ناظر بر منطق مناسبات سیاسی باشد و نه بومی! بومی بودن مقوله‌ای در توضیح کشورهای عقب‌مانده است و گرنه در اروپا، و غرب به طور کلّی، که اندیشیدن آن‌ها گویا «بومی» است، زیرا پیش از آن شیوۀ اندیشیدن جدید در جای دیگری ابداع نشده بود، هرگز کسی نگفته که «تجدد بومی» بوده است و وارداتی نیست.

همۀ بیت‌هایی را که نویسنده از دیوان اشعار و جلایرنامۀ قائم‌مقام نقل می‌کند گواهی بر این نکته است شعر میرزا یکسره فاقد اهمیت است و به هیچ وجه به نقل آن نمی‌ارزید. به عنوان مثال، من بعید می‌دانم که در تاریخ ادب فارسی شعری سخیف‌تر از بیت زیر پیدا کرد : زآن مهدی فرخ‌فال در معرکۀ دجّال/نه واپس و نه دنبال، بل اسبق و اقدم باش! (ص. 137) اندکی پائین‌تر نویسنده این بیت‌ها را نقل کرده است : رو به خیار و کدو نهند چو رستم (کذا!)/پشت به خیل عدو کنند چو گرگین/با سپهی این چنین و یک دو سپهدار/کرد ولیعهد رو به معرکه کین! (ص. 141) بدیهی است نویسنده مشکل می‌توانست از چنین ابیاتی «نوینگانی بومی» دربیاورد، در حالی‌که بسیاری از نامه‌های قائم‌مقام، بویژه آن‌هایی که در جریان جنگ و مذاکره‌های بعدی با روس‌ها نوشته شده، و بیشتر از این برخی از نامه‌هایی که در آن‌ها میرزا دستور لازم برای مذاکره را به فرستاده‌های دولت ایران می‌دهد، شاهکارهایی در نثر فارسی و اندیشیدن سیاسی است. شعر قائم‌مقام هیچ ربطی به نثر او ندارد، اما جای شگفتی است که نویسنده در نهایت بی‌اعتنایی از کنار نثر او گذشته است. این بی‌اعتنایی چنان اسف‌انگیز است که خواننده می‌تواند به این فکر بیفتد که شاید نویسنده یا آن نامه‌ها را نخوانده یا اگر تورقی در آن‌ها کرده، نثر میرزا برای او قابل فهم نبوده و به اهمیت آن نامه‌ها پی نبرده است. به نظر من، نویسنده هیچ تصور روشنی از جایگاه میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام در نظام حکومتی ایران پیدا نکرده و، از این‌رو، آن‌چه بر پایۀ شعرهای بسیار سست دربارۀ او نوشته سخت سطحی است. یکی از دلایل این‌که من گمان می‌کنم نویسنده فهم درستی از قائم‌مقام پیدا نکرده این عبارت اوست : «چندی طول کشید تا قائم‌مقام از رؤیای آخرالزمانی بیدار شود و با واقعیت جدّی رویارویی با روسیه قدرتمند رو به رو شود.» (همان‌جا) این‌که با تکیه بر چه سندی تاریخ‌نویس قاجار برای میرزا ابوالقاسم «رؤیایی آخرالزمانی» تدارک دیده من نمی‌توانم بفهمم. هر نسبتی که بتوان به خاندان قائم‌مقام داد این یکی اندکی زیادی است. در هیچ جایی از مجلدات بسیار نوشته‌های میرزا کوچک‌ترین قرینه‌ای بر وجود این «رؤیای آخرالزمانی» نمی‌توان پیدا کرد و احتمال دارد نویسنده دلمشغولی شخصی خود را به قائم‌مقام نسبت داده باشد. البته، نویسنده این عبارت را در توضیح نخستین بیتی آورده که بالاتر از قائم‌مقام نقل کردم و در آن ترکیب «مهدی فرخ‌فال» آمده است. برای این‌که مفسری بتواند از آن بیتی که هیچ معنایی ندارد نظریه یا «رؤیای آخرالزمانی» برای قائم‌مقام دربیاورد به مقدار زیادی خیالپردازی آخرالزمانی نیاز دارد، ولی عامّۀ خوانندۀ بیت میرزا چنین استنباطی از آن نمی‌تواند داشته باشد.

واپسین فصل، که خود نویسنده به عنوان حُسن ختام بر این مجموعه مقاله‌ها افزوده، آیتی در فارسی‌دانی و فارسی‌نویسی است که نظایر اندکی در نوشته‌های فارسی دارد. اگر سخن نویسنده را بپذیریم که همۀ متن کتاب را خود او بازبینی کرده تا «خطاها و ابهامات» اثر را کمتر کند می‌توان گفت نویسنده نه تنها موفق نبوده، بلکه سطح دانش خود را نیز لو داده است. این‌جا من تنها به غلط‌ها و اشتباه‌های صوری اشاره می‌کنم و وارد بحث اصلی نمی‌شوم. لازم به یادآوری است که ارجاعات این فصل در ادامۀ اصل مطلب نیامده است و اخلالی در خواندن ایجاد می‌کند. گویا ناظر چاپ شرکت انتشاراتی هم هیچ نظارتی بر چاپ نکرده و متن را به امان خدا به چاپخانه روانه کرده است تا کتاب با امدادهای غیبی از آن طرف صادر شود. برخی اشتباه‌های خنده‌دار : «اشارهِ ظریفی ...» (ص. 309) «آرأ» (ص. 311. أ به جای اء بارها در کتاب تکرار شده) «این سودازدگی را که بیشتر به نام "غرب شناخت" از آن یاد می‌شود را البته نباید سرسری انگاشت ...» (ص. 313. دو علامت مفعول بی‌واسطه برای یک مفعول! نویسنده در جاهای دیگری هم بارها این اشتباه را مرتکب شده است، زیرا به نظر نمی‌رسد تصور درستی از جای «را» در جمله داشته باشد.) جملۀ بی‌معنا : «نه تنها پیوندهای میان‌سرزمینی، بویژه در این فرهنگ‌های کهن، همواره برقرار بوده است بلکه مشکل اساسی نیز در این امر نیست که غرب و غربیان، از جمله شرق‌شناسان، به پدیده فراگیری به نام شرق بپردازند.» (ص. 316، با رعایت نشانه‌های سجاوندی) «... در محیط چیره‌جویانهِ اروپای سده نوزدهم» (ص. 317) «دانش شرق شناخت» (همان‌جا، شرق‌شناخت در ترجمۀ اوریانتالیسم). «ذکأالملک فروغی» (ص. 318) «مّوجه ساختن» (ص. 319. تشدید روی حرف نخست کلمه هم از ابتکارهای این کتاب است). «اندیشهِ ناتاریخی» (همان‌جا) «روُم» (ص. 321. به جای روم یا رُم) «اندیشه‌ای که معطوف به آرمان‌های (!) چون بردباری و همزیستی و پسندیده‌کردارهایی از این دست است.» (ص. 323) چنان‌که گفتم، این‌ها تنها خطاهای صوری چند صفحۀ آخر کتاب است. این فصل به ظاهر بحثی فلسفی دربارۀ تجدد و تجددستیزی و از این قبیل مسائل است که به نظر نمی‌رسد نویسنده تسلطی بر مطالب مطرح شده در آن داشته باشد. فکر به همان اندازه پریشان است که نثر ناپخته. باید اعتراف کنم که من نتوانستم بفهمم نویسنده چه می‌خواهد بگوید. نیازی به گفتن نیست که کسی که حتیٰ جمله‌های ابتدایی و سادۀ فارسی را نمی‌تواند درست بنویسد و املای کلماتی مانند «روم» و «ذکاءالملک» را نمی‌داند چگونه می‌توانسته است دربارۀ مدرنیته بحث فلسفی کند!؟ به خوانندۀ کنجکاو و فرد علاقه‌مندی که بخواهد بداند علم به ایران در یکی از بهترین دانشگاه‌های امریکا دستخوش چه هبوطی شده است پیشنهاد می‌کنم از خواندن این کتاب غفلت نکند. با خواندن این کتاب می‌توان تصوری از ابعاد فرار مغزها هم پیدا کرد که برای دنیا و آخرت ما ملّت سودمند است. 

1. اصطلاح مدرنیته را در زبان فرانسه نخست بالزاک در آغاز سدۀ نوزدهم در یک نقد ادبی به کار برده بود، اما شارل بودلر، شاعر فرانسوی، آن را رواج داد. آن‌چه جاعلان اصطلاح و لغت‌بازان در ایران نمی‌دانند این است که بودلر واژه درست نکرد، بلکه با تبدیل «مدرن» به یک مفهوم، «مدرنیته»، آن وضع را تثبیت کرد. مدرنیته سه سده پیش از بالزاک در ادب و اندیشه ظاهر شده بود، اما مفهوم آن با تاخیر بسیار زمانی آشکار شد که وضع دوران جدید و اندیشۀ آن تثبیت شده بود.

2. این مطالعات دربارۀ بومی‌گرایی ایرانی از کشفیات دانشگاه‌های امریکایی، بویژه پس از انقلاب شکوهمند، و کوششی برای تصفیه حساب با همۀ دستاوردهای کوشش‌های صد و پنجاه سالۀ تجددخواهی در ایران است. ده‌ها رسالۀ بی‌سرـ وـ ته در همین دانشگاه‌ها دربارۀ بومی‌گرایی بویژه نوع روشنفکری آن نوشته شده است که باید در فرصت دیگری به برخی از آن‌ها پرداخت.