۱۳ نوامبر ۲۰۲۲
یادداشتهایی که به تدریج از این پس به خوانندگان عرضه میکنم، چنانکه آرنت در عنوان فرعی کتاب میان گذشته و آینده آورده همچون «تمرینهای در اندیشۀ سیاسی» است. پیشتر نیز یادداشت دیگری دربارۀ لقلقۀ لسانی به نام «عمق راهبردی» منتشر کرده و گفته بودم که مسئولان ج.ا. در دام اهل ادب فرهنگستان افتاده و گمان کردهاند که میتوان با واژهها بازی و، جهت «پاسداشت پارسی»، برای هر واژهای معادلی درست کرد. در یک جمله باید بگویم که هیچ چیزی به اندازۀ حکمرانی از دلمشغولیهای عامّۀ اهل ادب ایران دور نیست و، به نظر من، چنین مینماید که گروهی از آنان نیز که دانشی در مباحث غیر ادبی دارند چنین واژهسازیهایی را جدّی نمیگیرند. عامّۀ اهل ادب چنین ادعاهایی ندارند و اگر گاهی اتفاق میافتد که واژههایی را صادر کنند در چنین مواردی حَرَجی بر آنان نیست، کسی نیز آن جعلها جدّی نمیگیرد؛ آنچه در این میان فاجعهبار میتواند باشد بازی با واژههای توخالی است که برای کشور و حتیٰ خود نظام حکومتی سخت پرمخاطره میتواند باشد. اصطلاح کهن استراتژی، که فرهنگستان ادب فارسی – گویا با کارسازی بهاءالدین خرمشاهی – معادل «راهبرد» را برای آن پیشنهاد کرده و دولت و ملّت نیز پذیرفتهاند، یکی از همین واژههای توخالی است و هر کسی که گاهی به یاوههای رادیو و تلویزیون گوش کند ترکیبهایی مانند «برنج محصول راهبردی» را خواهد شنید. این کلمۀ «راهبرد» و «راهبردی» بخشنامههای نیز دارد و بر عهدۀ ویراستار رادیو و تلویزیون است که آن را جانشین استراتژی و استراتژیکی کند. البته، در چنین مواردی کاربرد این واژههای بیمعنا و توخالی اشکالی ندارد و مردم نیز با شنیدن ترکیب برنج محصول راهبردی متوجه میشوند که برنج محصول مهمی است و تولید و عدم تولید آن را نمیتوان سرسری گرفت، اگرچه کشورهای بسیاری هستند که هرگز حتیٰ یک کیلو از این محصول راهبردی تولید نکردهاند و امنیت آنها به خطر نیفتاده است. در چنین مواردی ملّت همان اندازه میفهمد که مسئولان دولتی، اما دستبرد اهل ادب به واژههایی که دستکم دو هزار و پانصد سال سابقۀ استعمال دقیق دارد، و علمی نیز روی آن اصطلاح بنا شده، میتواند وقوع این فاجعه را به دنبال داشته باشد که دولت چیزی از آن میفهمد، که همان نظریهپردازیهای اوست، و با این فهم ملّت را سر کار میگذارد! وقتی مسئولان دولتی اصطلاح «عمق راهبری» را تحویل ملّت میدهند و، در واقع، ملّت را با آن مرعوب میکنند، این اشکال پیش میآید که دولت هرچه خواست در این قالب توخالی تعبیه میکند و تحویل کسانی میدهد که چیزی از آن نمیفهمند، اما شاید در دورههایی سری به رضایت تکان دهند. پیشتر، گفته بودم که وقتی یک مفهوم علمی از متن نظام معرفتی آن جدا شود میتوان به مناسبتهایی با آن بازی کرد و «سیاستی» را پیش برد، اما آنچه در این میان فوت میشود مصالحی عالیتر است که اگر از دست رفت چه بسا برای همیشه رفته است. در یادداشتهای پیشین گفته بودم که از آنجا که مسئولان با مفهوم «عمق راهبردی» بازی میکنند، یعنی نمیدانند استراتژی چیست، سر خود را در باتلاقی مانند سوریه زیر برف کردهاند، در حالیکه «دشمنی» که قرار بود، با بقای اسد در قدرت، او را شکست دهیم، نمیگویم در «عمق استراتژیکی» درون کشور، بلکه در مرز با قفقاز جنوبی جا خوش کرده است و همۀ تحولات کشور را رصد میکند. ادارۀ کشور به دست عوام، اینکه هر کتاب «صرف میر» خواندهای فکر میکند که با مقداری ضربَ ضربا ضربوا عالِمِ سیاست نیز شده است، این تالیهای فاسد را دارد و، به عنوان مثال، امام جمعۀ اردبیل خیالاتی میشود که وااسلاما «پارۀ تن اسلام»، که همان نظام پتیارۀ علیف و حرامیان باکو باشد، دارد به دست ارمنستان میافتد و باید چنین و چنان کرد! اینک که آرایش نظامی حرامیان باکو و متحدان آن به پایان رسیده، به گونهای که چهار سال پیش در کتاب دولت، ملّت و حکومت قانون گفته بودم، به زبان خود آقایان، میتوان گفت که عدالت آن حاج آقا، با چنین اشتباه فاحشی در تعیین مصداق دشمن و منافع ملّی، زایل شده و هر نمازی که مؤمنان اردبیلی پشت سر او بخوانند باطل است، و باید تجدید شود. بدیهی است که این وجه از مداخلۀ بیرویّۀ آن امام جمعه به «مسئلۀ خصوصی دیانت مؤمنان» مربوط میشود و موضوع بحث من نیست؛ در حوزۀ عمومی، آن شخص از «مُقدِمین امنیت کشور» به شمار میآید و باید حساب پس بدهد.
اینکه برخی از مسئولان با دیدن شلتاقهای علیف اظهار پشیمانی میکنند که در جنگ قراباغ/ارتساخ به حرامیان باکو یاری رساندهاند تا «پارۀ تن اسلام» به دست ارمنیهای نیفتد نشان از این واقعیت اسفناک دارد که «راهبرد» نیروهای نظامی کشور در حدِّ همان «راه بردن» بوده و هر جا لازم شده سر خر را کج کردهاند که «خود راه بگویدت که چون باید رفت»!(1) به عبارت دیگر، چون استراتژی را «راه بردن» میفهمیدهاند، و آن در اهدنا الصراط المستقیم امام جمعۀ اردبیل خلاصه میشده، اینک، در شرایطی بسیار پرمخاطره برای کشور، در حالیکه باکو، تلآویو، آنکارا، مسکو و ... هر یک به نوعی، بر سر گردنهای کمین کردهاند کمر ایران را برای همیشه بشکنند، نیروهای نظامی شعاری «راهبردی» میدهند، اما شرم حضور علیف در پشت مرزها نیز اجازه نمیدهد که اقدامی بکنند. به نظر من، زمانی که آرامشی در کشور برقرار بود، و علیف با لباس نظامی تا تیررس نیروهای ارتش به مرز شمالی نزدیک شد و شعار داد که به زودی تبریز را خواهد گرفت، اگر توهّم نصیحت به علیف در تهران، و شاید خواندن یاسین به گوش او، نبود میشد الزامات نظریۀ «عمق استراتژیکی» را در مورد او اِعمال کرد. با فوت فرصتهای گرانبها برای به جای خود نشاندن علیف، اینک، نیروهای نظامی کشور، در تشتت مزمن خود، در مقیاس وسیعی، توان عمل ندارد : فرماندهی ارتش، در تصمیمگیریهای بنیادین خود تابع «راهبردهای» سپاه است و سپاه تابع ملاحظاتی از سنخ «پارۀ تن اسلام» و «اسلام توپراقی»، گرفتار عوامل نفوذی باکو و آنکارا، بویژه در آذربایجان، و البته فساد اقتصادی گسترده که سیاهزخم هر نیروی نظامی است. بدیهی است که وقتی یک نیروی نظامی به چنین ثروت و قدرتی دست یافت، و گوش به رهنمودهای امام جمعۀ اردبیل و نتایج نشست «اسلام توپراقی» در دانشگاه تبریز، نمیتوان از او انتظار داشت که رفاه را رها و خود را گرفتار سنگر دفاع از مرزهای کشور کند. اینجا ابهام «عمق راهبردی» میتواند کارساز باشد و در واقع آن جعل برای چنین مواردی نیز کارسازی شده است : هر بهانهای را میتوان با «عمق راهبردی» توجیه کرد و اجازه داد که حتیٰ علیف هم آن کلاغی باشد که به ما ...!
موضوع بحث من در این یادداشتها به فهم حکومت از استراتژی محدود نمیشود، بلکه کوشش میکنم که مباحثی در سیاست داخلی و خارجی را به تصوری که چهار دهۀ گذشته مسئولان از حکمرانی داشتهاند ربط و توضیح دهم که در کدام بزنگاههایی کشور را به لبۀ پرتگاه کشانده و مصالح ملّی را بر باد دادهاند. برای اینکه خواننده بتواند معنای این یادداشتها به درستی بفهمد، باید نظر او را به این نکته جلب کنم که موضوع بحث من تحلیل سیاسی روز نیست؛ هر سمت و سویی که رخدادهای سیاسی داشته باشد، ایرانی باید بداند که جهل به سیاست و نداشتن یک استراتژی برای ادارۀ کشور در انحصار هیچ گروه و صنفی نیست. اینکه در صد و پنجاه سال گذشته ایرانیان نتوانستهاند تصور روشنی از سیاست و مناسبات شهروندی پیدا کنند، بویژه در چهار دهۀ اخیر که همۀ رشتههای خود را پنبه کردهاند، قرینهای بر فقدان درکی عُقلایی از وضع تاریخی کشور است. ایرانی هنوز همچنان اهل احساسات و شعارهای سطحی گذشته است. اینکه از چند ده هزار استاد دانشگاههای وطن و میلیونها دانشجوی آن، روشنفکرانی که پیش از بحران تحلیلگران همیشه حاضر در رسانهها بودند، بویژه منتقدان نئولیبرالیسم، هیچ جملهای صادر نشد، در حالیکه حتیٰ از سنگ صدایی درآمد، دلیل بیخیالی بنیادین این جماعت در داخل و خارج و اتلاف پولی است خرج «تولید این همه علم» و نگهداری آن شده است. سیاست در دورههای بحرانی اهمیت پیدا میکند، و گرنه وقتی حکومتی وجود دارد که نفتی میفروشد، نان و گوشتی در سفرهها میآورد و ارزی نیز میدهد که سری به آنتالیا بزنیم همه تحلیلگر سیاسیاند. در این یادداشتها میخواهم توضیح دهم که خاستگاههای این درجه از انحطاط در امور کشور و این قهقرای نظام کجاها قرار دارند. بار دیگر، تکرار میکنم که با علمایی که حکومت در هفتههای اخیر برای چارهاندیشی و گرهگشایی رونمایی کرده است بعید میدانم بتوان نتیجهای گرفت. در کشوری که قانون بازنشستگی وجود ندارد، بسیاری از اینان در چهار دهۀ گذشته در همۀ مناصب مهم بودهاند و ژرفای بحران کنونی نیز نتیجۀ تدبیرهایی است که آنان اندیشیدهاند. اگر کشور حساب و کتابی داشت، و نظام از مصلحت خود آگاهی میداشت، بسیاری از آنان میبایست محاکمه میشدند. اینکه آنان با عوض کردن ردای کارگزاری بلندپایه در زیِّ رایزنان ارشد درآمدهاند، در واقع، نشان از عمق فاجعهای دارد که نظام در ژرفای آن فروافتاده است و باید بداند که آنان که او را در آن چاه انداختهاند توانشان در همان حدّ بوده است و با طنابی که در چاه افتادهاند نمیتوانند از آن بیرون بیایند!
دنباله دارد
(1) توضیحی دربارۀ یک نمونه از کمک های نظامی ایران به جمهوری باکو در گزارش زیر آمده است : https://dana.ir/news/729443.html/. عنوان نشستی که در دانشگاه تبریز برگزار و این بیانات در آن گفته شده «اسلام توپراقی» یا «خاک اسلام» است. نیز ر.ک. به گزارش زیر : https://www.mashreghnews.ir/news/65376/ آگاهیهایی دربارۀ یکی از موارد حمایت «کمیتۀ امداد امام» از مردم مستضعف باکو در گزارش زیر آمده، این در حالیکه است که در آن زمان درآمد سرانه در جمهوری باکو هزار دلار بیشتر از درآمد سرانه در ایران بود :
https://web.archive.org/web/20130601122439/http://emdad.ir/beinolmelal/dafater/azarbayjan.asp
خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید. این یادداشتها موقتی است و تنها جهت اطلاع برخی از علاقهمندان منتشر میشود.
۵ اکتبر ۲۰۲۱
آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :
پيشتر، به تكرار گفتهام كه همة نمايندگان مجلس اول، به هر مناسبتي، بر وحدت ملّت ايران و سابقة تاريخي آن تأكيد ميكردند، اما چنانكه از صورت مذاكرات بازمانده از مجلس اول ميتوان دريافت، تلقّي آنان از امر ملّي نسبتي با ناسيوناليسم يا ملّيگرايي نداشت. نخستين روشنفكران، آخوندزاده و ميرزا آقا خان، از اين حيث كه اهل حقوق نبودند ملّيگرا بودند، در حاليكه در نوشتههاي مستشارالدوله و عبدالرحيم طالبوف، كه تعلّق خاطري به حقوق و آشناييهايي نيز با آن داشتند، اثري از ملّيگرايي در صورت ايدئولوژي ناسيوناليسم نمييابيم. ملّت و ملّيت ايراني ريشههاي ژرفي در تاريخ ايران داشت و اين امر يكي از موارد اجماعي ميان همة نمايندگان بود. آنان نيازي به نظرية ناسيوناليسم نداشتند، زيرا ناسيوناليسم ايدئولوژي ملّتهاي نوظهور در تاريخ است تا بتوانند شالودة ملّيت خود را استوار كنند. دو سدة نوزدهم و بيستم سدههاي ناسيوناليسم افراطي و دورة طولاني وحشتهايي است كه اين ايدئولوژي آفريده است. ريشههاي ژرف تاريخي امر ملّي در ايران، كه از كهنترين روزگاران موجب شده بود ايران كانونِ وحدتِ كثرتها باشد، نيازي به ايدئولوژي ناسيوناليسم و پيآمدهاي آن نداشت. اينكه پيشتر به نقل از عنوان كتاب نويسندهاي انگليسي تعبيرِ «دولتِ جان و روان» را در مورد ايران آوردم، به اين امر واقع در تاريخ اين كشور برميگشت كه ايران، به عنوان ايرانشهر، ايران بزرگ فرهنگي، دولتِ فرهنگ و فرهيختگي بود و همين فرهنگ پيوسته پيوندهايي استوار ميان همة مردمان ايجاد كرده بود. بديهي است كه ايران نيز مانند همة كشورهاي ديگر هرگز خالي از تنش نبوده، اما فرهنگ مداراجوي ايرانشهري ايران نيز هرگز اجازه نميداد كه اين تنشها به پيكارهايي ميان مردمان و اقوام آن منجر شود. موادِ امرِ ملّي ايران به طور آشكاري «ملّي» است، اما به هيچ وجه «ملّيگرايانه» نيست و تفسير ملّيگرايانه از آن مواد نه تنها در تناقض آشكار با واقعيت آن مواد، بلكه نوعي غرضورزي براي هدفهاي ناگفته و ناگفتني نيز هست.
به مقياسي كه در تأمل دربارة ايران گامي فراتر ميگذاريم، و مانند باستانشناسان با خاكبرداري به لايههاي ژرفتر و كهنتري دسترسي پيدا ميكنيم ايران را كشوري پيچيده مييابيم و به نكتههاي مغفول بسيار در تاريخ آن پي ميبريم كه هنوز توضيحي از آنها عرضه نشده است. دستاوردهاي اين لايهبرداريها پرتوي بر سخن تاريخنويس هنر دورة اسلامي، اُلِگ گرابار، ميافكند كه گفته بود براي فهم هنر ايران بايد نظريهاي داشت. گفتم كه اين نظر را ميتوان به همة تاريخ ايران و ناحيههاي انديشيدن مردم آن تعميم داد و در صورت نظريهاي عرضه كرد. اينك كه دستكم طرحي از چنين نظريهاي در افق پژوهشهاي ايراني پديدار شده است ميتوانيم بگوييم كه ايران، به عنوان ايرانشهر و ايران بزرگ فرهنگي، بيش از هر چيزي با آن امري مطابقت دارد كه تاريخنويس معاصر به نقل از وينستون چرچيل دربارة ايران گفته كه اين كشور «دولت جان و روان» بوده است. تاريخنويس معاصر اين ارزيابي را دربارة تاريخ گذشتة ايران عرضه كرده، اما سخن چرچيل به آيندة قدرتهاي بزرگ مربوط ميشود. چرچيل نخست وزير يكي از بزرگترين قدرتهاي استعماري همة تاريخ معاصر بود و او اين سخن را دربارة آيندة قدرتهاي بزرگ استعماري گفته است كه، به نظر او، با پايان جنگ دوم جهاني، دوران آنان براي هميشه سپري شده بود، اما با اين همه او بر آن بود كه اين قدرتها، اگر آيندهاي داشته باشند، چيرگي جهاني آنان «دولت جان و روان» (Empire of the mind) خواهد بود. فرق مهم ايران با ديگر كشورهايي كه روزگاري قدرت بزرگ جهاني بودهاند در اين است كه ايران از همان آغاز «دولت جان و روان» بوده و توانسته است با زبان، فرهنگ و نمودهاي تمدني خود بر بخشهاي بزرگي از جهان فرمان راند، و، بهرغم انحطاطي كه در همة اركان آن از دير باز افتاده است، فرمان ميراند. يك نمونة جالب توجه از اين پايداري تمدن ايرانشهري عيد نوروز است كه پيشتر نيز اشارهاي به آن آوردم و گفتم كه درافتادن عالِم پرنفوذي مانند امام محمد غزالي از اهميت آن هيچ نكاست. كشورهاي بسياري در حوزة تمدن ايراني، و حتيû بيرون از آن، سدههاست كه اين روز خجسته را جشن ميگيرند. در ايران، غزالي از اعتبار اندكي برخوردار است، اما در ديگر كشورهاي حوزة تمدن ايراني، بويژه در كشورهايي كه مردمان آنها به طور عمده از اهل سنت و جماعت هستند، غزالي را بيش از ايرانيان گرامي ميدارند، اما نوروز را نيز بهرغم فتواي امام محمد جشن ميگيرند و اين جشن گرفتن را در تعارض با ديانت خود نميبينند. اين يك نمونه نشان از آن دارد كه بسياري از نمودهاي فرهنگي و تمدني ايران، اگر بتوان گفت، اموري فراملّي هستند.
دليل اينكه در اين بخش از جهان تنها فرهنگ و تمدن ايراني توانسته است به چنين جايگاهي دست يابد جز اين نيست كه ايران در طول تاريخ خود يگانه «دولت جان و روان» در اين بخش عالم بوده و در شرايط پيچيدهاي توانسته است، در تمايز با سياست «دستـ وـ پا كردن»هاي آتاتوركي، آفريننده باشد. از اينرو، ايرانيان مدافعان چندان خوبي براي مرزهاي خود نبودهاند و بيسبب نيست كه در طي سدهها ايران، مانند «چرم ساغري»، پيوسته كوچكتر شده، اما حقيرتر نشده است. جاي شگفتي نيست كه همة ناحيههايي از آن كه در دورههاي مختلف از مام ميهن جدا شدهاند به قهقرا رفتهاند و، با گسست بند ناف خود از او، اين آگاهي را نيز از دست دادهاند كه بدانند چرا به قهقرا رفتهاند. نمونة عبرتانگيز افغانستان پيش روي ماست : مردمان اين كشور، در كشاكش ميان عصرِ حجرِ طالباني و اشغال بيگانه، هنوز نتوانستهاند راهي براي خود پيدا كنند و هنوز ملّت نيستند. ديگر ناحيههاي جدا شده از ايران مانند كردستان عراق و تركيه نيز تاكنون كمتر از كردستان ايران بخشي از دو كشور عراق و تركيه و مردمان آنها نيز بسي كمتر از مردمان مناطق كرد ايران جزئي از يك ملّت به شمار ميآيند. «جان و روانِ» ايران، و وحدت در كثرت آن، اين وضع تاريخي پيچيده را ممكن كرده، در حاليكه در ديگر كشورها، كه امر ملّي از تاريخ آنان غايب بوده، و با «دستـ وـ پا كردن»ها خود را به مقام ملّت ارتقاء دادهاند، اين تفاهم ملّي ممكن نميشده است.
سخن چرچيل خطاب به قدرتهاي اروپايي، مبني بر اينكه قدرتهاي آينده «دولت جان و روان» خواهند بود، پيشنهادي براي تدوين يك استراتژي براي آيندة اروپا بود. اين استراتژي، كه با پايان جنگ دوم جهاني و فاجعهاي در ابعادي كه تا كنون در تاريخ جهاني ناشناخته مانده است تدوين شد، وحدت اقتصادي، سياسي و فرهنگي اروپا را به دنبال داشت و اروپاي متحد را به قدرتي بزرگ در جهان تبديل كرد. با ظهور چين به عنوان اقتصادي بزرگ و قدرت نظامي بزرگ آيندة نزديك، و نيز اقتصادهاي نوظهور، بدون چنين وحدتي بيشتر كشورهاي اروپايي ــ شايد به استثناي آلمان، فرانسه و بريتانياي كبير ــ به كشورهاي پيراموني غرب جديد تبديل ميشدند، در حاليكه بسياري از آنها در درون اروپاي متحد ناحيههايي از يك قدرت بزرگ جهاني هستند. نيروهاي گريز از مركز در اين بخش از دنيا حاملان سياستي متعارض هستند : از سويي، به عنوان عوامل سياستهاي پانتوركي، پانكوردي، پانعربي و ... كه از بيرون مرزهاي ايران هدايت ميشوند، كوشش ميكنند راه را براي توركستان بزرگ، عربستان بزرگ و ...، و به ضرر منافع تاريخي ايران، هموار كنند. از سوي ديگر، قدرتهاي ديگري كوشش ميكنند وحدت كنوني ايران را كه ميتواند به نيروي محركهاي براي يك اتحادية بزرگي از كشورهاي ميراثدار فرهنگ ايرانشهري تبديل شود از درون دستخوش فروپاشي كنند. بدين سان، از نظر من، ايران دستخوش دو خطر عمدة فروريزي از درون و تهديدهاي قدرتهاي منطقهاي، توركستان و عربستان، است. اين وضع جديد نيازمند يك مديريت بحران بيسابقهاي است كه به ايران در حال تحميل شدن است. تا دههاي پيش، اين قدرتهاي منطقهاي وجود نداشتند، در حاليكه اينك افزون بر قدرتهاي غربي، به عنوان جانشينان قدرتهاي اروپايي، و روسيه كه به طور تاريخي پيوسته تهديدي براي منافع ايران به شمار ميآمد، خطر قدرت اقتصادي فزايندة چين نيز ظاهر شده كه بزرگترين قدرت استعماري سدة بيست و يكم خواهد بود، شبح دو امپراتوري توركستاني و عربستاني در آستانة در ايستاده است. اگر ايران نتواند استراتژي مناسبي براي رويارويي با اين همه قدرت تدوين كند، بعيد مينمايد كه بتواند از تبديل شدن دوباره به لعبتي در دست لعبتبازان جلوگيري كند. نيازي به گفتن نيست كه استراتژي هر كشوري تنها بر پاية ارزيابي واقعبينانه از امكانات و تواناييهاي آن كشور ميتواند تدوين شود و نه خيالبافيهاي اهل ايدئولوژي، چنانكه آل احمد و شريعتي براي هدر دادن امكانات در ذهن خود تنيده بودند. يكي از مهمترين ايرادهاي وارد بر نظام ايدئولوژيكي اهل ايدئولوژي، كه اهل «تفكر» نيز در صورت ديگري در دام آن افتادند، برجسته كردن استعمارـ وـ استكباريستيزي دگرگونيهاي تاريخ معاصر، بويژه مشروطيت، بود. اين دريافت از تاريخ معاصر، بيآنكه ارزيابي واقعبينانهاي از امكانات ايران داشته باشد، به تقدّم پيكار با قدرتهاي بيروني بر اصلاح درون باور داشت كه، اگر چنان تاكتيكي نسنجيده پيگيرانه دنبال شود، ميتواند به چنان ماجراجوييهايي منجر شود كه مشكل بتوان پيآمدهاي درازمدت آن را به درستي پيشبيني كرد. اصل در ادارة هر كشوري مديريت آن با تكيه بر امكانات و تواناييهاي مادي و معنوي آن است، همچنانكه سياست خارجي هر كشوري نيز ادامة سياست داخلي آن با توجه به همان امكانات و تواناييهاست.
۱ اکتبر ۲۰۲۱
تردیدی نیست که نزدیکی ایران و قبیلۀ اسد پس از انقلاب اسلامی هیچ ربطی به حُبِّ انقلاب اسلامی از سوی اسد نداشت، بلکه او یک دشمن بزرگ در منطقه داشت که صدام حسین بود. دشمنی میان آن دو برای ایجاد سوریه یا عراق بزرگ نه تنها ربطی به ایران نداشت که این کشور بتواند جانب یکی را بگیرد، بلکه در صورت پیروزی هر یک از آن دو کشور به ضرر ایران نیز بود و مسئولان نظام اسلامی اگر استراتژی میدانستند میبایست به نوعی عمل میکردند، یعنی در مناسباتی وارد میشدند، که آن دشمنی ادامه پیدا کند و هشت سال جنگ ویرانگر به کشور تحمیل نشود. جنگی که به ایران تحمیل شد، و پیآمدهای آن در این کشور و نیز عراق، یک برنده داشت که سوریۀ قبیلۀ اسد بود، زیرا دشمن اصلی او را در این توهّم بود که میتواند با تصرف کویت، منابع مالی و موقعیت استراتژیکی آن شیخنشین، خواهد توانست به قدرتی منطقهای تبدیل شود و پیش از سوریه بتواند عراق بزرگ را تأسیس کند، که حتیٰ برخی از مسئولان بلندپایۀ ایران نقشۀ آن را در یکی از تالارهای قصر سلطنتی سوریه دیدهاند که مخصوص پذیرایی از مهمانان بلندپایۀ خارجی است، و دامنۀ نفوذ خود را در منطقه گسترش دهد. این توهّم از آنجا ناشی میشد که در جریان جنگ هشت ساله همۀ قدرتهای شرق و غرب جانب عراق را گرفتند تا ایران پیروز نهایی جنگ نباشد. ایران، با توجه به توهّمی که از موقعیت انقلابی خود در منطقه و نفوذ در میان «امّت اسلامی» داشت، و خود را به عنوان خطری بالقوه در منطقه جلوه میداد، نقشی در این اجماع جهانی علیه خود داشت، چنانکه در جریان جنگ و پس از آن، صدام حسین توانست با بهرهبرداری از این جلوه دادنها خود را همچون متحد طبیعی شرق و غرب جا بزند.
تا زمانی که جنگ به پایان نرسیده بود، رویکرد صدام حسین میتوانست اجماع جهانی برای حفاظت از منافع او را در پی داشته باشد، اما آنچه صدام نمیدانست این بود که همین اجماع بسیار شکندهتر از آن است که او، در جهل به مناسبات استراتژیکی منطقه، میتوانست به درستی درجۀ شکندگی آن را دریابد. کوشش برای تصرف کویت، به آسانی، اجماع جهانی را علیه صدام سامان داد و بسیار زود ارتش پوشالی اشغالگر صدام از کویت رانده شد. صدام، که پیش از انقلاب به خفّتِ قرارداد الجزیره تن داده بود، و میدانست که، به گفتۀ یکی از امرای ارتش ایران، بیش از «یک روز» توان پایداری در برابر ارتش ایران را ندارد، اما با پیروزی انقلاب هشت سال جنگ را طول داده، در زمانهایی هم دست بالا را داشته و تا جایی که ممکن بوده سستی در ارکان نیروی نظامی، اقتصادی و سیاسی ایران انداخته است، گمان میکرد تصرف کویت به مانعی برنخواهد خورد، اما آنچه در مخیلۀ قبیلهای او نمیگنجید اشتباههای استراتژیکی مهلک او بود که سر او را بر باد داد! سقوط صدام این خطای استراتژیکی را به نظام اسلامی القا کرد که گویا «راه قدس»، که پیشتر نیز از «کربلا میگذشت»، اینک، هموارتر شده است و با ایجاد «محور مقاومت» میتوان آسانتر به این هدف دست یافت.
این اشتباه از بسیاری جهات تکرار همان اشتباه صدام بود. صدام، که تاکنون همچنان قهرمان الشعبالعربی، بویژه قهرمان خلق فلسطین بازمانده، گمان میکرد که توان آن را دارد که از خلیج فارس تا ساحل عربیـ اسرائیلی مدیترانه چنین محوری را زیر پرچم عراق بزرگ ایجاد کند. همۀ دادههای استراتژیکی منطقه حاکی از این است که هیچ قدرت منطقهای توان آن را ندارد که چنین محوری را ایجاد کند. دشمنان چنین محوری، که در فرض امکان ایجاد چنین محوری باید بخشی از این محور باشند، بسیار بیشتر از دوستان آن هستند و هر قدمی که در راه چنین محوری برداشته شود این نیروهای مخالف دو گام آن را به عقب خواهند راند. به عنوان مثال، اینکه گمان کنیم سوریه عضو مؤثری از این محور خواهد بود، اشتباه استراتژیکی بزرگی است، زیرا سودی که سوریه از وجود اسرائیل و همسایگی با آن میبرد بسی بیشتر از نفع او از سقوط احتمالی کشور اخیر است. سوریه منافعی دارد که با منافع مدعیان «محور مقاومت» سازگار نیست؛ این کشور اگر بتواند به یاری نیروی رزمندگان مزدور خود را از شرِّ مخالفان داخلی ضد بشار اسد رها کند تا زمانی موافق زبانی «محور مقاومت» خواهد ماند که منافع او در بلندیهای جولان تأمین نشده باشد، اما اگر روزی این منافع تأمین شود ایران نخستین بازندۀ این تحرکات خواهد بود، پایگاه خود را به تدریج از دست خواهد داد و احتمال دارد سوریه دشمنی دیرینه با ایران را از سر بگیرد.
گروههای تکفیری، بیشتر از آنکه در زمان تشکیل آنها دشمنان ایران باشند، محصول مقاومت بشار اسد در برابر اصلاحات اساسی بود. این گروهها به طور عمده دشمنان داخلی سوریه و برخی کشورهای عربیاند، و نه دشمنانی در بیرون مرزهای یک کشور! در مورد ایران نیز من گمان میکنم امکان رسوخ چنین گروههایی به داخل و ایجاد جبههای برای نبرد با حکومت مرکزی قابل تصور نیست. نیرویی که همسانیهایی با این گروهها داشت، سازمان مجاهدین بود که رهبری آن تیشه به ریشۀ خود و سازمان تروریستی آن زد، زیرا پایگاهی در داخل نداشت و سرکردگان آن نیز دشمنانی داشتند، که توهّمهای آنان اجازه نمیداد ابعاد آن دشمنی را به درستی دریابند. استراتژی نجات بشار اسد با نیروی مزدور از این حیث خطایی بزرگ بود که تعیین مختصات مکان و «عمق» آن بر پایۀ دادههای تاریخی و واقعیتهای جغرافیایی صورت نگرفته بود. «عمق استراتژیکی ما» هرگز در منطقهای قرار نداشته است که استراتژی سازان وطنی با تکیه بر منافع گروهی خود مکانی برای آن تعیین کرده اند. البته، دفاع از اسد و تقویت او برای ایران این پیآمد مهم را داشته است که گروههای تکفیری همسوییهایی با برخی از قدرتهای منطقهای پیدا کنند و در جهت اهداف منطقهای آنها به کار گرفته شوند.
این منطقه، افزون بر روسیه، که به هر بهایی منافع خود را دنبال میکند و به هیچ اصلی جز پیشبرد اهداف خود پایبند نیست، یک قدرت دیگر نیز دارد که میتواند حافظ منافع گروههای تکفیری زیرا لوای خلافت نوعثمانی باشد. بخش مهمی از الشعبالعربی، هرگاه سخن از «سیاست» میگوید، به نوعی در افق تجدید خلافت باز میماند. از گروههای تکفیری تا اخوان المسلمین و اردوغان همه نظر بر افق تجدید خلافت دارند و همۀ این گروهها، به عنوان دشمنان ایران، میتوانند در جایی «محور مقاومتی» در خلاف جهت آن محور مقاومت نخستین ایجاد کنند. اگر به دنبال آنچه در یک دهۀ اخیر گذشته، که بسیاری از به ظاهر دوستان به دشمنان واقعی ایران تبدیل شدهاند، هنوز گمان میکنیم که «عمق استراتژیک ما» همان جایی است که بود، سخت در اشتباه هستم. مکان «عمق استراتژیک» با شرایط تاریخی و رابطۀ نیروها عوض میشود. رابطۀ نیروهای سیاسی، همچون واقعیت جنگ در میدان و صحنۀ عملیات، پیوسته در حال دگرگونی است. یک درس مهم در استراتژی این است که هیچ فرمانده جنگی نمیتواند پیوسته به هر بهایی پیش برود؛ عقبنشینی خود یکی از ارکان جنگ است و فرمانده خوب کسی است که بداند چه زمانی برای عقبنشینی مناسب است. همین فرمانده نمیتواند پیوسته، و در هر زمانی، گمان کند که از «عمق استراتژیکی» دفاع میکند که مکان آن را خود تعیین کرده است. این احتمال وجود دارد که در زمانی که همان فرمانده با دشمن خیالی در نبرد است «عمق استراتژیک ما» با همۀ نیروهای متخاصم به جایی نقل مکان کرده باشد که در مخیلۀ «ما» نمیگنجیده است.
با آغاز جنگ قرهباغ، که به ظاهر جنگی میان دو همسایۀ ایران است، و به طور مستقیم این کشور را درگیر نمیکند، میتوان گفت که ترکیه، در ادامۀ چشمانداز ایجاد تورکستان بزرگ، از مرز خاوری اروپا تا مرز باختری چین، در بیاعتنایی ما به جا به جایی احتمالی «عمق استراتژیک»، به مهمترین بازیگر منطقهای تبدیل شده و هدف محاصرۀ بخشی از مرزهای کشور را به انجام رسانده است. ایدئولوژی کنونی اردوغان، در تحلیل نهایی، تا اطلاع ثانوی، با ایدئولوژی برخی از گروههای تکفیری از یک سنخ است. بیدلیل نیست کسانی از همین گروههای تکفیری به جای سربازان باکویی با نیروهای ارمنی میجنگند، و احتمال دارد که در آینده در جبهههای دیگری نیز بجنگند. نخستین بازندۀ شکست نیروهای ارمنستان در جبهۀ آرتساخ/قرهباغ ایران و برندۀ بزرگ آن نیز اردوغان بود. هدف میانمدت بعدی اردوغان، نابودی ارمنستان، یا دستکم دور زدن آن، خواهد بود تا بتواند تورکستان بزرگ زیر لوای خلافت نوعثمانی را احیا کند. بخش مهمی از استانهای شمال و شمال غربی جایی مهم در این نقشۀ تورکستان بزرگ دارند. اینکه اردوغان در یکی از سخنرانی های تهدیدآمیز اخیر خود به اشغال و الحاق دامنههای سهند و ارگ تبریز بسنده کرد از بسته بودن دست او بود و گرنه هدف ناگفته خفه کردن ایران در محاصرۀ خلافت عربیـ نوعثمانی، و قدرتهای دیگری است که همه کمر به نابودی ایران بستهاند.
تاریخ نشر در کانال تلگرامی:۱ اکتبر ۲۰۲۱
مطلب زیر را در جریان جنگ قرهباغ در هفتۀ سالگرد نجات آذربایجان
در آذر ماه 99 نوشتهام و برای نخستین بار منتشر میشود.
نقل آن بدون ذکر مآخذ ممنوع است.
نبرد آرتساخ/قرهباغ در بیخبری و انفعال کامل نهاد دیپلماسی و اطلاعاتی کشور به پایان رسید. از دستگاه مُعظم دیپلماسی همین قدر آوازی برآمد که معاون آقای وزیر، عباس عراقچی، در سیام اکتبر سال جاری، در برابر دوربین تلویزیون، در سفر به ارمنستان، آنچه از علم سیاست و تاریخ و تجربۀ دیپلماتیک در چنته داشت روی دایرۀ خبرنگار ریخت و، بعد از ادای بسم اﷲ غرّایی که از نخستین لوازم دیپلماسی کشور است، و چند جملۀ بیمعنا در کلّیات علم سیاست که در واقع خلاصهای از همۀ دانش او بود، فرمود : «ایران کشور بزرگی است، در همسایگی ارمنستان و آذربایجان، با هر دو کشور ما رابطۀ قدیمی و خوبی داریم، از هر دو کشور اتباعی در ایران هستند و زندگی میکنند، در صلح و صفا و آرامش در کنار هموطنان ایرانی ...» برای کشوری بزرگ بودن ایران اگر تنها به یک دلیل نیاز میبود بیانات همین معاون وزارت امور خارجه کفایت میکرد. تنها کشور بزرگی مانند ایران میتواند چنین دیپلمات برجستهای را در دامن خود بپرورد و مردم آن میتوانند جلوی تلویزیون بنشینند و به چنین یاوهای گوش دهند. آنچه بر منی که از چند صد سال پیش اهل تبریز بودهام در این ترهات شگفتانگیز آمد این بود که جناب معاون، با یک جمله که البته خودش هم نفهمید چه گفت، ملّیت چندین صد سالۀ مرا و آبا و اجداد مرا از من سلب کرد و مرا به تابعیت کشوری درآورد که خود چند دهه بیشتر تاریخ ندارد که آن هم در چیرگی یک مأمور پیشین دستگاه سرکوب اتحاد جماهیر شوروی و فرزند او خلاصه میشود. پیشترها شنیده بودیم که در نظر برخی مسئولان اهمیت دفاع از حلب و ادلب در سوریه بیشتر از خوزستان است، اما این بیان رسمی جناب معاون، که گویا گُلِ سرسبد دستگاه دیپلماسی نیز هست، و البته تالی شخص جناب وزیر، این پرسش را پیش میآورد که دیپلمات ارشدی که به زبان مادری و در موضوعی چنین پیش پا افتاده توان آن را ندارد که دو جمله حرف معقول بزند در مباحثی جدّی و پیچیده به زبان انگلیسی پشت درهای بسته چهها که نگفته و چه مصالح که بر باد نداده است؟ بدیهی است که طرح صلح دستگاه دیپلماسی ایران با چنین نمایندهای و چنین موضعی عوامانه و سخیف در برابر گرگ پیر باران دیدهای مانند اردوغان، که، به قول نظامی گنجهای، «به جای حریر گُرگینه میپوشد»، نمیتوانست جلوهای داشته باشد. ابتکار صلح ج.ا. هم به همین مصاحبۀ تلویزیونی محدود شد و روس و عثمانی، در اجرای فرمان تاریخی چهار تن از امامان جمعۀ استانهای شمالی که ارتساخ/قرهباغ را «پارۀ تن اسلام» دانسته بودند، آن پارۀ تن جدا شده را به تن بازگرداندند و حق به حقدار رسید. اینکه امروز اردوغان و علیاف در مراسمی در باکو ادعاهایی را مطرح کردند که دامنۀ آن ادعاها تا سهند و ارگ تبریز میرسید به معنای این است که دانسته یا ندانسته نوعی هماهنگی میان دشمنان و دوستان ایران برای نابودی این کشور وجود دارد و «اتباع» آن دو کشور که در کنار برادران ایرانی زندگی میکنند باید منتظر باشند که در اجرای بیانات مبارک نمایندۀ وزارت امور خارجه شمشیر برداشته و سر برادران ایرانی خود را بریده و بخشهای دیگری از پارۀ تن اسلام را به خلافت نوعثمانی برگردانند.
من از چند سال پیش، به مناسبتهایی، هشدار داده بودم که تحرکات دو نیروی بزرگ نوعثمانیـ تورکی، به رهبری اردوغان، و پانعربی، به رهبری محمد بن سلمان، در حال تجدید آرایش نیروهای خود هستند و به زودی مرزهای ایران به محاصرۀ کامل این نیروهای متخاصم تاریخی در خواهد آمد. بیش از ده سال است که من به قدرت گرفتن نیروهای گریز از مرکز، بویژه در آذربایجان، هشدار داده بودم، اما آنچه به جایی نرسید فریاد بود. به نظر من، تاکنون، نوعی مصالحۀ ضمنی میان برخی از مسئولان متمایل به پانتورکیسمِ استتار کرده در تبریز و اورمیه و نیروهای گریز از مرکز اجازه نداده است که چنین هشدارهایی در تهران و نزد مسئولان بلندپایه جدّی گرفته شود. یکی از مهمترین موانع بر سرِ راه فهم درست آنچه در بیرون مرزهای کشور میگذرد تصور نادرست از سرشت دولت ملّی و منافع ملّی است. از آغاز انقلاب، اگرچه مسئولان بلندپایه، در دورههایی شعار منافع ملّی را با تأخیر بسیار دادهاند، اما توهّم وابستگیِ «ملّت» به امّت نیز پیوسته ذهن آنان به گونهای آزرده است که نتوانند به موقع تصمیم درستی بگیرند. اینکه امامان جمعۀ برخی از شهرهای آذربایجان گمان میکند الهام علی اف برای اسلام جهاد میکرد و نبردهای آرتساخ/قرهباغ جنگ اسلام و کفر است، در حالیکه گویا حتیٰ نیروهای مسلح کشور چنین برداشتی از معنا و هدف این نبردها ندارند، به معنای این است موضع رسمی دولت همچنان میان دفاع از مصالح امّت و منافع ملّت در نوسان است. در موارد نادری، مانند حملۀ دوم آمریکا به عراق، که سقوط صدام حسین را در پی داشت، تصمیم دولت مبنی بر اینکه منافع ملّی ایران ایجاب میکند که موضع بیطرفی اتخاذ کند، تصمیمی درست و در جهت تأمین منافع ملّی بود، اما در موارد بسیار دیگری اتخاذ چنین تصمیمی ممکن نبوده است.
به نظر من، بسیاری از مسئولان بلندپایه تنها آن چیزی را میبینند که با چشم غیر مُسلَّح دیده میشود، اما در قلمرو رابطۀ نیروها دیدن همۀ دگرگونیها با چشم غیر مُسلَّح ممکن نیست و اعتماد کورکورانه به ایدئولوژی نیز شیشۀ کبودی در برابر چشم غیر مسلح قرار میدهد تا خطای باصره را دو چندان کند. در دو دهۀ گذشته، دو ایدئولوژی تأمین مصالح امّت ــ مهمترین فرآوردۀ خیالات علی شریعتی و شرکا ــ و کم بها دادن به نیروهای گریز از مرکز ــ به عنوان یکی از پیآمدهای اعتقاد به ایدئولوژی امّت ــ موجب شده است که سرشت دگرگونیهای در آرایش نیروهای متخاصم در بیرون مرزهای کشور به درستی دیده نشود. وقتی مسئولان کشوری تصور روشنی از دشمن نزدیک و مکان آن نداشته باشند ناچار آن را در جایی خواهند یافت که میخواهند بیابند و نه در جایی که آن دشمن به واقع وجود دارد. دهههایی است که تصور نادرستی از امّت موجب شده است که خطر عوامل درونی اتئلاف عربیـ نوعثمانیـ تورکی به درستی و آشکارا دیده نشود. اینک، در محاصرۀ این نیروهای متخاصم و با تشدید بحران، که نبردهای آرتساخ/قرهباغ تنها قلّۀ آشکار کوه یخی وضع پرمخاطرهای است که کشور در چنبر آن گرفتار آمده، نمیتوان نسبت به تحرکات و تهدیدها در مرزهای کشور بیاعتنا ماند. دلیل اینکه انواع فعالان سیاسی ــ و در واقع عاملان پنهان و آشکار نیروهای متخاصم ــ به همۀ ابزارهای «تئوریکی» متوسل میشوند تا ثابت کنند که زمان دولت ملّی و ملّت سر آمده جز این نیست که دستهایی در کار است تا آشوبی در ذهن نیروهای ملّی ایجاد کنند و مدعیان به اهدافی برسند که آشکارا نمیتوانند بیان کنند.
هدف اصلی دفاع از ایدئولوژی پایان دولت ملّی و ملّت اعلام پایان دولت نیست، بلکه کوششی موذیانه برای تضعیف بنیان دفاع از منافع ملّی برای دفاع از منافع دولتهای بیگانهای است که مدعیان ایدئولوژی پایان دولت ملّی به نوعی موجب بگیران آنها هستند. اینجا، در آشوب ذهنی سیاست در غیاب دولت ملّی، دو دیدگاه به ظاهر متعارض جهانوطنی دینی و غیر دینی به هم میرسند. این هر دو ایدئولوژی ناظر بر تأمین مصالح امّتی هستند که به دو شیوۀ متفاوت، اما در نهایت همسو، آنها را تعریف میکنند. هدف یگانۀ این ایدئولوژی مضاعفِ جهانوطنی و امّتمداری انتقال منافع نزدیک به مصالح دستنیافتی در دور دستها و تنها پیآمد آن فوت منافع ملّی است. اینک توضیح من : سالهای بسیاری است که سخنان بسیاری دربارۀ «عمق استراتژیکی ما» شنیدهایم. برای کسانی که اهل سیاست و مباحث استراتژی در معنای دقیق آن نیستند این سخنان همین قدر معنا دارد که ما در سوریه با جریانهای تکفیری میجنگیم تا مجبور نباشیم در مرزهای خودمان با آنها بجنگیم. تا سالهای اخیر، این توضیح برای عامّۀ طرفدارانِ بدون قید و شرط نظام معنایی داشت، اما کسانی که چیزی از سیاست و بویژه استراتژی میدانستند به درستی نمیتوانستند ربط مداخلۀ نظامی در سوریه با دفاع از مرزهای کشور را دریابند. البته، هر بار، این پاسخ با پشتوانۀ رگهای گردن مدعیان «دکترینال» استراتژی مفهوم میشد، اما فرق است میان مفهوم شدن به ضرب رگهای گردن و دلایل قوی و معنوی! اختراع همین «عمق استراتژیکی ما»، اگر معنایی داشت، از طریق مفهوم مخالف، آن بود که حضور ما در سوریه، به عنوان یکی از دیرپاترین دشمنان ایران، از زمان کودتای حافظ اسد و قبیلۀ او، چندان موجّه به نظر نمیرسید و ناچار میبایست توجیهی استراتژیکی در اعماق خاک سوریه برای آن تراشید.