یادداشت‌ها و جستارها

نوشتههای کوتاه جواد طباطبایی

دربارۀ بیانات سخت متین یک استاد بسیار کامران

۵ فوریه ۲۰۲۲

(آخرین پست کانال)

از نحوست نظامِ بی‌نظم ایران است که هر دبنگوزی کلنگی به دست گرفته و تیشه به ریشۀ اساس کشور می‌زند. این‌که یکی از معاونان ریاست جمهوری، که سواد خواندن درستی ندارد، اعلام می‌کند : «ما با دولت و ملّت مسئله داریم؛ مسئلۀ ما امّت است»، گویا از ویژگی‌های این حکومت یکدست است، کاری نیز از دست ما یک لا قباها برنمی‌آید، اما این‌که هر مهاجری که یک مدرک بی‌ارزشی به او داده‌اند تا تیشه‌ای بر اساس کشور بزند توطئه‌ای نیست که بتوان از کنار آن گذشت. ایرانی‌هایی که شعور و سوادشان از حدِّ شاگردان اﷲ کَرَم خودمان در دانشگاه مادر فراتر نمی‌رود، با همکاری تلویزیون‌هایی که اکثر کارمندان آن انشانویس‌های دیروز روزنامه‌های تعطیل شده هستند گویی مأموران دانشگاه و تلویزیون‌هایی هستند که کمر به نابودی ایران بسته‌اند و با چشم بسته و دهان باز جلوی دوربین هر یاوه‌ای را تحویل ملّتی می‌دهند که هر قدرتی از طرفی می‌کشد تا از آن امّت‌هایی درآورد.
بحث دربارۀ حقوق عمومی هر کشوری کار اهل خبره‌ای است که درسی خوانده باشند و اندکی نیز تاریخ آن کشور را بدانند. هر فعال سیاسی را که با نوشتن صد و پنجاه صفحه رساله، برادر کردان‌وار، دود چراغ خورده و دکتر شده، نمی‌رسد که وارد معقولات شود و در برابر خبرنگار یک بنگاه سخن‌پراکنی گوهرفشانی کند که «ایران کثیرالمله» است و «ما شاهد بودیم که از زمان تشکیل دولت ملّت ایران در آخر قرن 20 میلادی، دولت جدید، سیستم سیاسی، امکانات اقتصادی، سیستم آموزشی، همۀ این‌ها حول یک هویت واحدی شکل گرفت که سنگ بناش زبان فارسی و فرهنگ فارسی است». باید گفت : رحمت به کفن دزدهای قدیمی که تشکیل دولت ملّت را به استبداد رضا شاهی نسبت می‌دادند. این برادر چریک سابق گویا درست نمی‌داند «آخر قرن بیستم» کی بوده است. با این درجه از تاریخ‌دانی استاد، رندان می‌توانند برایش حرف دربیاورند که فراتر از نوک دماغ خود را نمی‌بیند! استاد تاریخ کشوری را که گویا درسی در آن خوانده نمی‌داند؛ بعید می‌دانم که حتیٰ یک کتاب دربارۀ انگلستان خوانده باشد - نمی‌گویم فصلی از کتاب را حفظ کرده و امتحان داده باشد! شگفت این‌که به طور رقت‌انگیزی از تاریخ ایران هیچ نمی‌داند! این گویا باید از مصادیق لایتناهی بلاهت باشد که در استاد از مرزهای لایتناهی فراتر می‌رود.
استاد ادعا می‌کند : «در حالی که ما در این جغرافیا ملل دیگری داریم، زبان ها و فرهنگ‌های دیگری وجود دارند که بنا به تعریف از دایره دسترسی به قدرت و شرکت برابر در سرنوشت سیاسی کشور به این دلیل محذوف شدند و تلاششون برای احقاق حق مشارکت سیاسی برابر و حق شناسایی موجودیت مستقل و متمایز فرهنگی و زبانیشونو با خشونت سرکوب کردند هم در دوره پهلوی و هم در دوره ج. ا.» تشکیل دولت ملّت ایران در آخر قرن 20 عملی شد، اما ملّت‌های دیگری در این جغرافیایی که حدود و ثغور آن معلوم نیست از دورۀ پیش از پهلوی ملّت بودند و دولتی که قرار بود آخر قرن بیستم تشکیل شود «موجودیت مستقل و متمایز فرهنگی و زبانی آن‌ها» را با خشونت سرکوب کرد! نمی‌دانم استاد از کدام ده‌کوره خود را به دانشگاهی در انگلستان رسانده، اما به عنوان کسی که عمری را در آذربایجان گذرانده می‌توانم بگویم که استاد زیادی بی‌شعور تشریف دارد – یعنی زیادی خر است! او به عنوان فعال سیاسیِ درِ پیتیِ مقیم تلویزیون‌های معلوم‌الحال باید اندکی حوادث ماه‌های اخیر را دنبال کرده باشد. همۀ این شعارها یک تودهنی بزرگ به استاد و خبرنگاران تلویزیون‌هایی بود که صد صد و پنجاه یورو مواجب صرف این‌ جیره خواران خود کرده‌اند. اگر استاد گمان می‌کند که در زبان «تورکی» شاهکارهای جهانی وجود داشت که استبداد پهلوی «موجودیت متمایز و مستقل» آن‌ها را نابود کرد باید به اطلاع برسانم تنها شاهکار جهانی تورکستان تا سال‌های اخیر شاعری به نام «رومی» بود که از تورکی همان قدر می‌دانست که به آب «سو» می‌گویند و به تازگی نظامی هم به او اضافه شده است.

استاد دانشگاه وطنی انگلستان، گویا یکی از همین مغزهایی باید باشد که فراری داده‌ایم، در ادامۀ پرسش خبرنگاری که شاید بداند افغانستان کجاست، اما نمی‌داند ایران چیست، در ادامۀ افاضات خود می‌گوید : «در نتیجه هر جریان سیاسی که شرط تمامیت ارضی را ارائه میکنه در واقع یک پکیجی رو ارائه میکنه. فقط این شرط به صورت انتزاعی نیست و شما میتونید نگاه کنید هیچ کدوم از کسایی که این شرط رو مطرح می‌کنند همزمان به کثیر المله بودن ایران اعتراف نمیکنند.» خوب! اگر قرار باشد وحدتی وجود داشته باشد باید شرط وحدتی هم وجود داشته باشد.
اگر ایران دارای «ملّت‌های کثیر» است – من، به شرط چاقو، تردید دارم استاد با آن همه متانت معنای «کثیرالمله» را بداند، اگر کرد و بلوچ و آذری هر یک «ملّت» باشد – به شرطی که استاد تعریف این مفهوم را هم بداند، اعتراف به کثیرالمله بودن به معنای پراکندن وحدت است تا زمینۀ وحدت آینده فراهم آید، همین وحدتی که به طور تاریخی همیشه و هنوز بوده است، یعنی تحصیل حاصل! من نمی‌خواهم پاسخی به این ترهات بدهم که برای پر کردن برنامه‌های تلویزیون‌هایی به کار می‌آید که هر یک به نوعی لانۀ ماران و موران است : از استاد دعوت می‌کنم پنبه از گوش در بیاورد و شعارهای همین مردم «کثیرالمله» را گوش کند یا بازنویسی یکی سخنرانی‌های ریاست دینی اهل سنت بلوچستان را یکی دو بار بخواند و اندکی علم سیاست یاد بگیرد.
این ادعای که آن‌که کثیرالمله بودن ملّت ایران را برسمیت نمی‌شناسد «تکثر فرهنگی رو در ایران به رسمیت نمی‌شناسند» یکی دیگر سخنان یاوه‌ای که استاد بافته؛ در چه دوره‌ای از تاریخ ایران این تکثر برسمیت شناخته نشده، ج.ا. همین جا شکست خورده که بحث دیگری است. دولت کدام یک از زبان‌های محلی را نابود کرده است؟ در کجای ایران پهناور مردم به آداب و رسوم محلی خود عمل نمی‌کنند؟ بهتر بود استاد اندکی دور و بر خود را نگاه می‌کرد، اندکی تاریخ انگلستان و فرانسه می‌خواند و آن‌ها را با ایران استبدادزده مقایسه می‌کرد. مرا نمی‌رسد بگویم استاد مقدمات علم سیاست را نمی‌داند، اما نظر او را به این نکته جلب می‌کنم که اگر گمان می‌کند ایران دولت‌ تمرکزگراست - و این مزخرفات را هم به بچه انگلیسی‌ها یاد می‌دهد آیندۀ درخشانی در انتظار سیاست خارجی آن کشور است - به معنای این است که هیچ از آنارشی حاکم بر کشور اطلاعی ندارد : در کشوری که در هر ده کوره‌ای یک ملای فکسنی نظری دربارۀ مسائل جهانی دارد و آن نظر را نیز از رسانه‌ها منتشر می‌کند تمرکز کجاست؟ شاید، منظور استاد، به عنوان فعال سیاسی دون‌پایه، از دولت تمرکزگرا سی و پنج دستگاه امنیتی است که در «وحدت کلمه» زورشان به خبرنگاری می‌رسد که وظیفه‌اش را انجام می‌دهد و خبری را منعکس می‌کند! جملۀ استاد این است : «مادامی که اونها این تکثر را به رسمیت نشمارند اون شرط معناش همان بازتولید استبداد تمرکزگراست.»
***

یک سخن نهایی هم به مناسبت با هم‌میهنان بیش فعال سیاسی دارم، اگرچه می‌دانم که به احتمال زیاد بسیاری از آنان را خوش نخواهد آمد. ایرانیانِ سابقی که به هر دلیلی، بویژه به سبب نحوست نظام ج.ا. مهاجرت کرده و با پذیرفتن ملّیت کشور متبوع خود به مقامات هم رسیده‌اند دیگر ایرانی به شمار نمی‌آیند. می‌توان از آنان به خاطر حمایت زبانی که از انقلاب ملّی ایران می‌کنند تشکر کرد، اما نباید تَره‌ای برای حرف‌های آن خُرد کرد. اگر کسی نمایندۀ پارلمان سوئد است، او دیگر ایرانی به شمار نمی‌آید. نمایندگی الزاماتی دارد؛ سوئد وطن اسلامی ما نیست که شتر را با بارش به اسرائیل منتقل کنند و سرداران مشغول خط و نشان کشیدن به بچه‌های صغیر باشند! نیروهای بالندۀ انقلاب ملّی در داخل کشور هستند؛ ایرانیان مهاجر از بد حادثه برای ادامۀ حیات مبارزه می‌کنند، اینان نه می‌بخشند و نه فراموش می‌کنند؛ برشت در شعری گفته بود (نقل به مضمون) پشت مرزها ایستاده‌ایم و ناظر اعمال حرامیان هستیم!

https://t.me/jtjostarha

بار دیگر دربارۀ عمق استراتژیکی ایران و وضع کنونی - درآمد

۱۳ نوامبر ۲۰۲۲
یادداشت‌هایی که به تدریج از این پس به خوانندگان عرضه می‌کنم، چنان‌که آرنت در عنوان فرعی کتاب میان گذشته و آینده آورده هم‌چون «تمرین‌های در اندیشۀ سیاسی» است. پیشتر نیز یادداشت دیگری دربارۀ لقلقۀ لسانی به نام «عمق راهبردی» منتشر کرده و گفته بودم که مسئولان ج.ا. در دام اهل ادب فرهنگستان افتاده و گمان کرده‌اند که می‌توان با واژه‌ها بازی و، جهت «پاسداشت پارسی»، برای هر واژه‌ای معادلی درست کرد. در یک جمله باید بگویم که هیچ چیزی به اندازۀ حکمرانی از دلمشغولی‌های عامّۀ اهل ادب ایران دور نیست و، به نظر من، چنین می‌نماید که گروهی از آنان نیز که دانشی در مباحث غیر ادبی دارند چنین واژه‌سازی‌هایی را جدّی نمی‌گیرند. عامّۀ اهل ادب چنین ادعاهایی ندارند و اگر گاهی اتفاق می‌افتد که واژه‌هایی را صادر کنند در چنین مواردی حَرَجی بر آنان نیست، کسی نیز آن جعل‌ها جدّی نمی‌گیرد؛ آن‌چه در این میان فاجعه‌بار می‌تواند باشد بازی با واژه‌های توخالی است که برای کشور و حتیٰ خود نظام حکومتی سخت پرمخاطره می‌تواند باشد. اصطلاح کهن استراتژی، که فرهنگستان ادب فارسی – گویا با کارسازی بهاءالدین خرمشاهی – معادل «راهبرد» را برای آن پیشنهاد کرده و دولت و ملّت نیز پذیرفته‌اند، یکی از همین واژه‌های توخالی است و هر کسی که گاهی به یاوه‌های رادیو و تلویزیون گوش کند ترکیب‌هایی مانند «برنج محصول راهبردی» را خواهد شنید. این کلمۀ «راهبرد» و «راهبردی» بخشنامه‌های نیز دارد و بر عهدۀ ویراستار رادیو و تلویزیون است که آن را جانشین استراتژی و استراتژیکی کند. البته، در چنین مواردی کاربرد این واژه‌های بی‌معنا و توخالی اشکالی ندارد و مردم نیز با شنیدن ترکیب برنج محصول راهبردی متوجه می‌شوند که برنج محصول مهمی است و تولید و عدم تولید آن را نمی‌توان سرسری گرفت، اگرچه کشورهای بسیاری هستند که هرگز حتیٰ یک کیلو از این محصول راهبردی تولید نکرده‌اند و امنیت آن‌ها به خطر نیفتاده است. در چنین مواردی ملّت همان اندازه می‌فهمد که مسئولان دولتی، اما دستبرد اهل ادب به واژه‌هایی که دست‌کم دو هزار و پانصد سال سابقۀ استعمال دقیق دارد، و علمی نیز روی آن اصطلاح بنا شده، می‌تواند وقوع این فاجعه را به دنبال داشته باشد که دولت چیزی از آن می‌فهمد، که همان نظریه‌پردازی‌های اوست، و با این فهم ملّت را سر کار می‌گذارد! وقتی مسئولان دولتی اصطلاح «عمق راهبری» را تحویل ملّت می‌دهند و، در واقع، ملّت را با آن مرعوب می‌کنند، این اشکال پیش می‌آید که دولت هرچه خواست در این قالب توخالی تعبیه می‌کند و تحویل کسانی می‌دهد که چیزی از آن نمی‌فهمند، اما شاید در دوره‌هایی سری به رضایت تکان دهند. پیشتر، گفته بودم که وقتی یک مفهوم علمی از متن نظام معرفتی آن جدا شود می‌توان به مناسبت‌هایی با آن بازی کرد و «سیاستی» را پیش برد، اما آن‌چه در این میان فوت می‌شود مصالحی عالی‌تر است که اگر از دست رفت چه بسا برای همیشه رفته است. در یادداشت‌های پیشین گفته بودم که از آن‌جا که مسئولان با مفهوم «عمق راهبردی» بازی می‌کنند، یعنی نمی‌دانند استراتژی چیست، سر خود را در باتلاقی مانند سوریه زیر برف کرده‌اند، در حالی‌که «دشمنی» که قرار بود، با بقای اسد در قدرت، او را شکست دهیم، نمی‌گویم در «عمق استراتژیکی» درون کشور، بلکه در مرز با قفقاز جنوبی جا خوش کرده است و همۀ تحولات کشور را رصد می‌کند. ادارۀ کشور به دست عوام، این‌که هر کتاب «صرف میر» خوانده‌ای فکر می‌کند که با مقداری ضربَ ضربا ضربوا عالِمِ سیاست نیز شده است، این تالی‌های فاسد را دارد و، به عنوان مثال، امام جمعۀ اردبیل خیالاتی می‌شود که وااسلاما «پارۀ تن اسلام»، که همان نظام پتیارۀ علیف و حرامیان باکو باشد، دارد به دست ارمنستان می‌افتد و باید چنین و چنان کرد! اینک که آرایش نظامی حرامیان باکو و متحدان آن به پایان رسیده، به گونه‌ای که چهار سال پیش در کتاب دولت، ملّت و حکومت قانون گفته بودم، به زبان خود آقایان، می‌توان گفت که عدالت آن حاج آقا، با چنین اشتباه فاحشی در تعیین مصداق دشمن و منافع ملّی، زایل شده و هر نمازی که مؤمنان اردبیلی پشت سر او بخوانند باطل است، و باید تجدید شود. بدیهی است که این وجه از مداخلۀ بی‌رویّۀ آن امام جمعه به «مسئلۀ خصوصی دیانت مؤمنان» مربوط می‌شود و موضوع بحث من نیست؛ در حوزۀ عمومی، آن شخص از «مُقدِمین امنیت کشور» به شمار می‌آید و باید حساب پس بدهد.

این‌که برخی از مسئولان با دیدن شلتاق‌های علیف اظهار پشیمانی می‌کنند که در جنگ قراباغ/ارتساخ به حرامیان باکو یاری رسانده‌اند تا «پارۀ تن اسلام» به دست ارمنی‌های نیفتد نشان از این واقعیت اسفناک دارد که «راهبرد» نیروهای نظامی کشور در حدِّ همان «راه بردن» بوده و هر جا لازم شده سر خر را کج کرده‌اند که «خود راه بگویدت که چون باید رفت»!(1) به عبارت دیگر، چون استراتژی را «راه بردن» می‌فهمیده‌اند، و آن در اهدنا الصراط المستقیم امام جمعۀ اردبیل خلاصه می‌شده، اینک، در شرایطی بسیار پرمخاطره برای کشور، در حالی‌که باکو، تل‌آویو، آنکارا، مسکو و ... هر یک به نوعی، بر سر گردنه‌ای کمین کرده‌اند کمر ایران را برای همیشه بشکنند، نیروهای نظامی شعاری «راهبردی» می‌دهند، اما شرم حضور علیف در پشت مرزها نیز اجازه نمی‌دهد که اقدامی بکنند. به نظر من، زمانی که آرامشی در کشور برقرار بود، و علیف با لباس نظامی تا تیررس نیروهای ارتش به مرز شمالی نزدیک شد و شعار داد که به زودی تبریز را خواهد گرفت، اگر توهّم نصیحت به علیف در تهران، و شاید خواندن یاسین به گوش او، نبود می‌شد الزامات نظریۀ «عمق استراتژیکی» را در مورد او اِعمال کرد. با فوت فرصت‌های گرانبها برای به جای خود نشاندن علیف، اینک، نیروهای نظامی کشور، در تشتت مزمن خود، در مقیاس وسیعی، توان عمل ندارد : فرماندهی ارتش، در تصمیم‌گیری‌های بنیادین خود تابع «راهبردهای» سپاه است و سپاه تابع ملاحظاتی از سنخ «پارۀ تن اسلام» و «اسلام توپراقی»، گرفتار عوامل نفوذی باکو و آنکارا، بویژه در آذربایجان، و البته فساد اقتصادی گسترده که سیاه‌زخم هر نیروی نظامی است. بدیهی است که وقتی یک نیروی نظامی به چنین ثروت و قدرتی دست یافت، و گوش به رهنمودهای امام جمعۀ اردبیل و نتایج نشست «اسلام توپراقی» در دانشگاه تبریز، نمی‌توان از او انتظار داشت که رفاه را رها و خود را گرفتار سنگر دفاع از مرزهای کشور کند. این‌جا ابهام «عمق راهبردی» می‌تواند کارساز باشد و در واقع آن جعل برای چنین مواردی نیز کارسازی شده است : هر بهانه‌ای را می‌توان با «عمق راهبردی» توجیه کرد و اجازه داد که حتیٰ علیف هم آن کلاغی باشد که به ما ...! 
موضوع بحث من در این یادداشت‌ها به فهم حکومت از استراتژی محدود نمی‌شود، بلکه کوشش می‌کنم که مباحثی در سیاست داخلی و خارجی را به تصوری که چهار دهۀ گذشته مسئولان از حکمرانی داشته‌اند ربط و توضیح دهم که در کدام بزنگاه‌هایی کشور را به لبۀ پرتگاه کشانده و مصالح ملّی را بر باد داده‌اند. برای این‌که خواننده بتواند معنای این یادداشت‌ها به درستی بفهمد، باید نظر او را به این نکته جلب کنم که موضوع بحث من تحلیل سیاسی روز نیست؛ هر سمت و سویی که رخدادهای سیاسی داشته باشد، ایرانی باید بداند که جهل به سیاست و نداشتن یک استراتژی برای ادارۀ کشور در انحصار هیچ گروه و صنفی نیست. این‌که در صد و پنجاه سال گذشته ایرانیان نتوانسته‌اند تصور روشنی از سیاست و مناسبات شهروندی پیدا کنند، بویژه در چهار دهۀ اخیر که همۀ رشته‌های خود را پنبه کرده‌اند، قرینه‌ای بر فقدان درکی عُقلایی از وضع تاریخی کشور است. ایرانی هنوز هم‌چنان اهل احساسات و شعارهای سطحی گذشته است. این‌که از چند ده هزار استاد دانشگاه‌های وطن و میلیون‌ها دانشجوی آن، روشنفکرانی که پیش از بحران تحلیلگران همیشه حاضر در رسانه‌ها بودند، بویژه منتقدان نئولیبرالیسم، هیچ جمله‌ای صادر نشد، در حالی‌که حتیٰ از سنگ صدایی درآمد، دلیل بی‌خیالی بنیادین این جماعت در داخل و خارج و اتلاف پولی است خرج «تولید این همه علم» و نگهداری آن شده است. سیاست در دوره‌های بحرانی اهمیت پیدا می‌کند، و گرنه وقتی حکومتی وجود دارد که نفتی می‌فروشد، نان و گوشتی در سفره‌ها می‌آورد و ارزی نیز می‌دهد که سری به آنتالیا بزنیم همه تحلیلگر سیاسی‌اند. در این یادداشت‌ها می‌خواهم توضیح دهم که خاستگاه‌های این درجه از انحطاط در امور کشور و این قهقرای نظام کجاها قرار دارند. بار دیگر، تکرار می‌کنم که با علمایی که حکومت در هفته‌های اخیر برای چاره‌اندیشی و گره‌گشایی رونمایی کرده است بعید می‌دانم بتوان نتیجه‌ای گرفت. در کشوری که قانون بازنشستگی وجود ندارد، بسیاری از اینان در چهار دهۀ گذشته در همۀ مناصب مهم بوده‌اند و ژرفای بحران کنونی نیز نتیجۀ تدبیرهایی است که آنان اندیشیده‌اند. اگر کشور حساب و کتابی داشت، و نظام از مصلحت خود آگاهی می‌داشت، بسیاری از آنان می‌بایست محاکمه می‌شدند. این‌که آنان با عوض کردن ردای کارگزاری بلندپایه در زیِّ رایزنان ارشد درآمده‌اند، در واقع، نشان از عمق فاجعه‌ای دارد که نظام در ژرفای آن فروافتاده است و باید بداند که آنان که او را در آن چاه انداخته‌اند توانشان در همان حدّ بوده‌ است و با طنابی که در چاه افتاده‌اند نمی‌توانند از آن بیرون بیایند! 

دنباله دارد

(1) توضیحی دربارۀ یک نمونه از کمک های نظامی ایران به جمهوری باکو در گزارش زیر آمده است : https://dana.ir/news/729443.html/. عنوان نشستی که در دانشگاه تبریز برگزار و این بیانات در آن گفته شده «اسلام توپراقی» یا «خاک اسلام» است. نیز ر.ک. به گزارش زیر : https://www.mashreghnews.ir/news/65376/ آگاهی‌هایی دربارۀ یکی از موارد حمایت «کمیتۀ امداد امام» از مردم مستضعف باکو در گزارش زیر آمده، این در حالی‌که است که در آن زمان درآمد سرانه در جمهوری باکو هزار دلار بیشتر از درآمد سرانه در ایران بود :
https://web.archive.org/web/20130601122439/http://emdad.ir/beinolmelal/dafater/azarbayjan.asp



خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید. این یادداشت‌ها موقتی است و تنها جهت اطلاع برخی از علاقه‌مندان منتشر می‌شود.
 

نکته‌ای دربارۀ معنای سکولاریسم

۲۴ جولای ۲۰۲۲

یکی از مسئولان حکومت «یکدست» فرموده است : بانوان اول حجاب را در می‌آورند، بعد اگر دیدند ج.ا. واداد می‌گویند : پس اوریجینال سکولار شو! شورت را درمی‌آورند. 

اگرچه از مسئولان این حکومت، که یکی از وجوه یکدستی آن یکدستی در بیسوادی و ناکاردانی است و همۀ آنان از «اُمی‌ها» یعنی از عوام‌ترین عوامِ ملّت ایران به شمار می‌آیند، بعید است که بدانند چه می‌گویند، اما یک نکته در سطح بسیار پائین دانش فرمانروایی مسئولان دولتی شایان توجه است که یکی از مسئولان بلندپایه گمان می‌کند که سکولاریسم به معنای، نخست، برداشتن حجاب و، دوم، درآوردن شورت است. اهمیتی ندارد که این مسئول به‌رغم بلندپایه بودنِ «رسمی»، در واقع، هیچ اهمیتی ندارد و یکی از این کوتوله‌هایی است که در هر دوره‌ای حکومت‌ها از آستین درمی‌آورند و با پایان تاریخ مصرف آن در زباله‌دان می‌اندازند. مهم این است که مسئول «اوریجینال» وطنی حرفی را تکرار می‌کند که دست‌کم چهار دهه است عالمان دین می‌گویند، و تکرار می‌کنند، دولت خدمتگزار نیز دهه‌هایی است میلیاردها به جیب انواع «طلاب و فضلا» می‌ریزد تا دربارۀ سکوریسم «نظریه‌پردازی» و ثابت کنند که حکومت آقایان حکومت اﷲ و همۀ حکومت‌های دیگر نظام‌های سکولار هستند. این بی‌اطلاعی تا جایی است که مدتی پیش یکی از آیات عظام در انتقاد از برنامه‌های تلویزیون ج.ا. که گویا در برنامه‌ای موهای خانمی دیده می‌شد گفته بود که تلویزیون دارد سکولار می‌شود! 
گویا آقایان تصور می‌کنند که تا زمانی که ارباب عمائم در رأس قدرت قرار دارند حکومت اﷲ برقرار است و گرنه هر حکومت دیگری نظام سکولار خواهد بود. از آن‌جا که در قرن بیستم روحانیت هیچ دین دیگر وجود ندارد که چنین توهّمی داشته باشد، زیرا که روحانیت همۀ دین‌های دیگر کمابیش دریافتی از بی‌صلاحیتی خود در ادارۀ امور دنیا پیدا کرده و دنیا را به اهل دنیا گذاشته‌اند، امر به آقایان مشتبه شده است که برقراری حکومت اﷲ در انحصار روحانیت معظم شیعه است. من بارها توضیح داده‌ام که مفهوم سکولاریسم تنها در مسیحیت موضوعیت دارد و دو دین الهی دیگر، یهود و اسلام، دین‌های «سکولار» هم هستند، یعنی افزون بر این‌که به عنوان دین ناظر بر آخرت مومنان هستند ویژگی عرفی و دنیوی هم دارند. در این میان، وضع تشیع اندکی متفاوت است، زیرا برابر کلام شیعی – که بحثی عرفانی نیز هست – با بسته شدن دایرۀ نبوت دایرۀ ولایت باز می‌شود و در نظریۀ تشیع امامی در دوازده امام ادامه پیدا می‌کند. این وضع شباهتی با مسیحیت کاتولیکی دارد که، در الهیات آن مذهب، اگر بتوان گفت، دایرۀ ولایت پاپ‌ها به دنبال خلافت پطرس حواری به نیابت از عیسی مسیح باز می‌شود و، چون پاپ‌ها مصعوم شمرده می‌شوند، حکومت آنان حکومت اﷲ به شمار می‌آمد. از نظر تاریخ اندیشه، سکولاریسم در مخالفت با همین نظریۀ سلطنت پاپی تدوین شد. نظریۀ سکولاریسم از این حیث در اسلام موضوعیت پیدا نکرد که سلطنت ارباب عمائم موضوعیت نداشت. 
در نامه‌ای از امام دوازدهم شیعیان به آخرین نایب خود، ابوالحسن سمری، که در بیشتر کتاب‌های حدیثی شیعی نقل شده، آمده است : «اى على بن محمد سمرى! خداوند اجر برادرانت را در عزاى تو بزرگ گرداند، زیرا تو ظرف شش روز آینده خواهى مُرد. پس، خود را براى مرگ آماده کن و به احدى وصیت نکن که پس از وفات تو قائم‌مقام تو شود، زیرا غیبت تامّه واقع شده و ظهورى نیست مگر پس از اذن خداى تعالى و آن پس از مدتى طولانى، چیره شدن قساوت دل‌ها و پُر شدن زمین از ستم واقع خواهد شد. بزودى کسانى نزد شیعیان من آیند و ادعاى مشاهده کنند، بدانید هرکه پیش از خروج سفیانی و صیحۀ آسمانى ادعاى رؤیت و مشاهده کند دروغگوى مفترى است. پس، از آن توقیع استنساخ کردند و از نزد او خارج شدند، و چون روز ششم فرا رسید نزد او بازگشته و او را که در حال احتضار بود، یکى از مردمان پرسید : وصى تو پس از تو کیست؟ گفت : خداوند را امرى است که خود او رساننده آن است، و فوت کرد. و این آخرین کلامى بود که از او شنیده شد.»

با این آخرین نامه، پیوند میان مومنان و آخرین نایب امام و خود او قطع شد و، چنان‌که در نامه آمده، از آن پس کسی را نمی رسیده است که ادعای نیابت امام معصوم کند. معنای این حرف آن است که امور امّت به عقل عُقلائی خود آنان واگذار شده بود. این‌که برخی از علمای بزرگ توانستند در جریان جنبش مشروطیت از آن حمایت کنند با تکیه بر این وضع کلامی در نظریۀ تشیع بود. پیش از آن‌که علمای شریعتی‌زده در افق بحث‌های نظری ایران ظاهر شوند، آنان می‌دانستند که در مدت بیش از یک هزاره همۀ حکومت‌ها – اگر بتوان گفت – «سکولار» بوده‌اند و در زمان غیبت نیز هر حکومتی ناچار «سکولار» خواهد بود. در واقع، حتیٰ برابر نظریۀ کلامی شیعه، اگر درست فهمیده شده باشد، حکومت غیر سکولار نداریم، برعکس، حکومت خوب و بد داریم. اگر علما و مسئولانی می‌خواهند بگویند حکومت بد آنان حکومت اﷲ است خود دانند، زیرا صلاح مملکت خویش خسروان دانند. ادامۀ این تجاهل العارف تشدید بحران اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خواهد بود و ویران شدن بیش از پیش پای‌بست خانه‌ای میهن همۀ ماست. این حکومت، در این «یکدستی» حکومت یکسره بد است و با بندبازی‌های نظری شریعتی‌زده و عملی دیکتاتوری پرولتاریامآب نمی‌توان راه فراری از ناکاردانی پیدا کرد. سکولاریسم ربطی به حجاب و شورت ندارد، از ویژگی‌های حکومت‌هاست. حکومت آقایان بدترین نوع فرمانروایی با بی‌لیاقت‌ترین کارگزاران حکومتی است که از سر تا پای آن فاسد است. 
سکولاریسم، به گونه‌ای که در چهار دهۀ گذشته در میان حکومتیان، و نیز مخالفان آنان، مطرح شده، نظریه‌ای سیاسی و برای پیکار سیاسی است. هیچ ارزش معرفتی ندارد. در شرایط کنونی بحران، این نظریه‌بافی‌های مشتی بیسواد هیچ دردی را درمان نخواهد کرد؛ تنها می‌تواند فرجی از این ستون تا آن ستون باشد. دوست روانشاد من، حمید مصدق، می‌گفت : گیرم که آب رفته به جوی آید، با آبروی رفته چه باید کرد؟!


خواهشمندیم بدون اجازه نقل نکنید

https://t.me/jtjostarha

دولتِ ملّیِ موجود و امّتِ مفقود، نکته‌ای در اندیشۀ سیاسی

۲۱ نوامبر ۲۰۲۱

چند هفته پیش، مقام عالی معاونت ریاست جمهوری فرموده‌اند : «بر خلاف الگوی غربی که حکمرانی را مبتنی بر Nation State تعریف می‌کند، علی‌المبنا ما با این مشکل داریم و مسئلۀ ما امام و امّت است»! و آن‌گاه نیز افزوده‌اند : «مسئله مسئلۀ امّت‌سازی است.» این جمله از کسی صادر می‌شود که به تازگی به مقام معاونت رئیس دولت ــ یا حکومت، چون به لحاظ قانون اساسی تا کنون بر من معلومِ نشده است که دولت و حکومت چه نسبتی با یکدیگر دارند و جای هر یک از آن دو کجاست ــ منصوب شده است. اشکالی ندارد که شهروند معمولی با یکی از شئون کشوری که در آن زندگی می‌کند، و از مواهب شهروندی آن نیز بهره می‌برد، «مشکل داشته باشد»، اما از شگفتی‌های این کشور است که حتیٰ مسئولان ــ که باید برحسب تعریف مسئول باشند ــ با مقام خود «مشکل داشته باشند». من احتمال می‌دهم مقام معاونت ریاست جمهوری گاهی ناشناس سری به فضای مجازی معلول و معیوب گروهی‌هایی از هموطنان می‌زند که هر یک جایی خوش نشسته‌اند و از همۀ امکانات کشورهای مقصد خود سود می‌جویند تا ثابت کنند که زمان دولت‌ـ ‌ملّت گذشته و این حرف‌های نامربوط را ناسیونالیست‌هایی می‌زنند که تا حدِّ زیادی اُمّل تشریف دارند. در دانشگاه‌های ریز و درشت کشور نیز از راست مذهبی تا چپ افراطی هستند کسانی که تیشه به ریشۀ نهال دولتی می‌زنند که چهل سال است هر روز نحیف‌تر و رنجورتر شده است.

چنان‌که مقام محترم فرموده‌اند نظام آرمانی ایشان «امام‌ـ‌امّت» است، و البته با بیان این‌که «مسئله مسئلۀ امّت‌سازی است» همۀ رشته‌های خود را نیز پنبه کرده‌اند، زیرا به دنبال سده‌هایی که گمان می‌کردیم جزئی از امّت هستیم متوجه می‌شویم که «امّت همان است که باید ساخت»، یعنی چیزی مانند فرهنگ‌سازی که، به یمن کوشش‌های «ستاد انقلاب فرهنگی»، به سرعت پیش می‌رود و با این ساختن اندک فرهنگی که داشتیم آن را نیز از دست دادیم. چنین یاوه‌هایی، زمانی که از امثال شریعتی صادر می‌شد، شعاری سیاسی بود. امثال شریعتی یک طرفه شعار صادر می‌کردند و از شیفتگان تهی مغزی نیز که گمان می‌کردند آن مرحوم به منبع لایزال علم لدنُّی «پروفسور شاندل» وصل است، و از آن سرچشمه سیراب شده است، هرگز آوازی برنیاید که ای معلم کبیر امام‌‌ـ‌امّت چگونه نظامی است؟ اگر امّت را در معنای رایج جماعت مسلمانان بگیریم که بیرون بخش شیعه‌مذهب ایران ــ و ناحیه‌های اندکی که اقلیت شیعیان زندگی می‌کنند ــ کسی شما را قبول ندارد. چگونه می‌توان جماعتی از مسلمانان آسیای جنوب شرقی، شمال افریقا، آسیای مرکزی و خاورمیانه را گرد هم آورد و آنان را به نام نامی امّت مفتخر ساخت و آن‌گاه نیز امامی، که گویا باید ایرانی باشد، بر آنان تعیین کرد تا به رتق و فتق امور امّت مشغول شود؟! پیشتر جمال‌الدین اسدآبادی کوشش کرده بود چند نفر ول معطل از چند کشور اسلامی را زیر لوای زعامت سلطان عثمانی گرد آورد و اتحاد اسلامی برقرار سازد. او حتیٰ توانسته بود قاپ یک شازدۀ قاجاری را نیز بدزدد و او را نیز وادار کند که رساله‌‌ای دربارۀ «اتحاد اسلام» بنویسد، اما سید با آن همه زرنگی عِرضِ خود برد، ولی حتیٰ نتوانست زحمت کسی بدارد! شریعتی که از تاریخ در حدِّ سه «ت» می‌دانست نبوغ و شارلاتانی سید جمال را هم نداشت و سخنان بی‌معنای بسیاری گفت که مقام معاونت رئیس جمهور تنها یکی از آن سخنان را تکرار می‌کند و بدیهی که کوچک‌ترین اعتنایی به تالی‌های فاسد آن سخنان ندارد. دلیل این‌که در دهۀ پنجاه خورشیدی آدم بی‌مسئولیتی مانند شریعتی به خود اجازه می‌داد چنان شعارهایی بدهد، این بود که او به درستی نمی‌دانست چه می‌گوید و نمی‌توانست حدس بزند که «از آن میان چه برخواهد خاست»، اما این‌که یکی از بلندپایه‌ترین مسئولان «دولت ایرانِ» در محاصرۀ انواع مدعیان خلافت زیر پای خود را خالی کند و سرود یاد مدعیان «دولت اسلامی» دهد اندکی شگفت می‌نماید. اگر نظام آرمانی مقام معاونت «دولت اسلامی امّت» است که این «دولت» مدتی است تشکیل شده و ایشان باید بیعت خود را با رهبری آن اعلام کند. در همسایگی ما نیز دولت طالبان در آستانۀ تاسیس است، با همان ویژگی‌های «دولت اسلامی»، و اگر چنین دولتی تشکیل شد و رهبری آن از مسلمانان کشور دوست و برادر ایران خواست که با او بیعت کنند چه باید کرد؟

چرا باید در این توهّم باشیم که در صورتی که ما با دولت‌های اسلامی موجود بیعت نکرده‌ایم، امّت آن «دولت‌ها» با ما بیعت کنند؟ اگر رهبری تازه به دوران رسیدۀ «دولت اسلامی» و طالبان، که از تاریخ اسلام همان قدر می‌دانند که شریعتی خودمان، در این توهّم هستند که کافی است روی ناشسته‌ای را امیرالمؤمنین بخوانیم و همۀ امّت پشت دروازۀ بغداد برای بیعت صف بکشند، ما که باید دانسته باشیم که در چهل سال گذشته هرچه از جاذبۀ ما کاسته شده چندین برابر آن بر دافعۀ ما افزوده شده است. آن‌چه مقام معاونت نمی‌داند این است که هیچ کشوری جز به صورت دولت ملّی نمی‌تواند سازمان یابد. حتیٰ امیرالمؤمنین عبدالقادر بغدادی هم می‌دانست که سازمان حکومتی تنها می‌تواند «"دولت" اسلامی» باشد و این مایه از تنش‌های میان کشورهای جهان اسلام اطلاع داشت که زعامت خود را به «شام و عراق» محدود کرد، زیرا می‌دانست هیچ مسلمان ایرانی با آن امیرالمؤمنین حتیٰ به بهشت هم نخواهد رفت. جای خوشوقتی است که این علاقۀ وافر ایرانی به داعشی، طالبانی و همپیاله‌های اینان متقابل نیز هست و هیچ ایرانی هرگز تن به چنین خفّت‌هایی نخواهد داد. بنابراین، هیچ تردیدی نیست که در اوضاع و احوال کنونی تاسیس یا تجدید «دولت اسلامی» در صورت امامت و امّت امری محال است. آن‌چه در مناسبات جهانی دوران جدید تحقّق بیرونی دارد، از نظام حکومتی داعش‌ـ‌طالبان ــ اگر روزی  تحقّق پیدا کند ــ تا پیشرفته‌ترین کشورهای غربی همان صورت دولت‌های ملّی است. از این‌رو، دولت بر دو نوع است : نخست، دولت‌های ملّی در صورت نظام‌های حکومت قانون و مناسبات شهروندی و، دیگر، دولت‌های ملّی بدقوارۀ شترـ گاوـ پلنگی که مردمان آن به یکسان شهروند و رعیت هستند، حقوقی دارند، اما این حقوق فاقد ضمانت اجرایی است، مجلس نمایندگانی دارند، اما نمایندگان را مردم انتخاب نمی‌کنند، بلکه مردم به نمایندگان انتصابی رأی می‌دهند، جای دولت و حکومت در این نظام‌ها معلوم نیست، قانون اساسی دارند و در آن هم از ملّت سخن به میان آمده و هم از امّت، و معلوم نیست اگر میان منافع امّتِ ــ مفقود ــ و ملّتِ موجود تضادی وجود داشته باشد چه باید کرد؟ 

این‌ها پرسش‌هایی است که در فرض دفاع از نظریۀ امامت و امّت پاسخی نمی‌توان به آن‌ها داد. مهم نیست که یکی از مسئولان به عنوان یک فرد چنین توهّم‌هایی داشته باشد و پیوسته برای فرارسیدن روزی که چنین نظام آرمانی تحقّق پیدا خواهد دعا کند، اما اگر همان شخص مسئول بلندپایه‌ای در یک دولت ملّی باشد حق ندارد با توهّم‌های خود کشور را اداره کند، و در عمل به لبۀ پرتگاه براند. مناسبات جهانی جای خیال‌پردازی و خوابگردی‌ها نیست، جایی برای اشتباه نیز در این مناسبات وجود ندارد؛ آن‌چه از دست رفت برای همیشه رفته است. تاریخ معاصر ایران نمونه‌های بسیاری از این از دست دادن‌ها را تجربه کرده است. به قول فروغی، وهنی که از جهل و تباهی حکومتگران بر مردم ایران حاصل شده است، تبدیل شدن کشور به چرم ساغری، جدا شدن بخش‌های بزرگی از آن و ... همه مصالحی از کشور و مردم آن است که برای همیشه فوت شده است. امروزه، با تجربه‌ای که مردم ایران از دو سدۀ اخیر دارند، اهمیتی ندارد که کارگزار دولتی، که به واقع تا حدِّ زیادی در معقولات مسلوب‌العباره است، گاهی توهّم‌های خود را با صدای بلند بیان کند؛ آن‌چه فکر کردن به آن موجب وحشت می‌شود این است که همین کارگزار دولتی با این خیالات که انشاﷲ گربه است در برابر اژدهای سرخ چین و خرس قطبی سفید روسیه قرار خواهد گرفت و پای قراردادهای بیست و بیست و پنج ساله را امضا خواهد کرد، بویژه در شرایط کنونی که گویا «امّت‌سازی» از همین دو کشور اخیر آغاز شده است که هر دو یک امیرالمؤمنین حیّ و حاضر دارند و بیعت مؤمنان تحت ولایت خود را به دست آورده‌اند.

در چهار دهۀ گذشته از این شکاف میان نظر و عمل آسیب‌های بسیاری بر دولت ملّی ایران وارد شده است. بعید می‌دانم که در میان دولتیان شرمگین ایران، که تا اطلاع ثانوی ملّت است، گوشی برای شنیدن این سخنان وجود داشته باشد، اما در تنگنای محاصره‌ای که ایران از شرق و غرب، و شمال و جنوب قرار گرفته زمان آن رسیده است که مردم، در بی‌خبری مسئولان و بی‌اعتنایی به منطق مناسبات جهانی، هشیارتر از پیش باشند و همۀ حرکات و سخنان مسئولانی مانند مقام معاونت را زیر نظر داشته باشند. از همان دو جمله‌ای که از مقام معاونت نقل کردم، می‌توان دریافت که او درست نمی‌داند چه می‌گوید و اعتنایی به الزامات سخنان خود نیز ندارد، زیرا «مسئلۀ ما امّت‌سازی است» به معنای این است که بعد از پانزده قرن هنوز امّتی تشکیل نشده است. به نظر من، به استناد همین کفرگویی، می‌شد آن مقام را از خدمات دولتی مرخص کرد و این نتیجه را نیز گرفت که دانش‌آموختۀ دکتری دانشگاه امام صادق و عضو چندین ده اتاق فکر، کرسی‌های نظریه‌پردازی، کمیسیون و ... هنوز نمی‌داند چه می‌گوید و در چه مقامی قرار گرفته است. اگر مقام معاونت دست‌کم روزنامه‌های وطنی را می‌خواند می‌توانست از تجربۀ دو سه دهۀ اخیر، ادعاهای خلاقت سلطان عثمانی، دولت اسلامی بغدادی و امارت اسلامی افغانستانی درس‌هایی بیاموزد که در آن دانشگاه یاد نمی‌دهند و یاد نمی‌گیرند. اگر قرار است با همین کشورهای همسایه و برادر «امّت بسازیم» بعید می‌نماید که بُرد با ما باشد و کسی از این برادران به زعامت مقام معاونت تن در دهد، اما بسیار احتمال می‌رود که با تقویت بنیان دولت و امارت اسلامی‌های در حال تکوین برادرانمان بخواهند فتواهای چند صد سالۀ غزالی‌ها و ابن تیمیه‌ها را به مورد اجرا بگذارند. به یمن تشکیل دولت‌های ملّی، و نظام جهانی که نظام دولت‌های ملّی است، تا اطلاع ثانوی چنین فتواهایی قابل اجرا نیست. احوط آن است که به استفاده از مزایای قانونی همین دولت ملّی «مشکل‌دار» بسنده کنیم، و وقت را برای ساختن امّت تلف نکنیم! اگر چنین امّتی روزی با کوشش‌های بی‌دریغ مقام معاونت ساخته شود، اولین کشوری که از آن متضرر خواهد شد ایران است. اما آیا معنای «مشکل داشتن با دولت ملّی» آن مقام جز این است که او با ایران مشکل دارد؟

توجه :  نقل بدون اجازه ممنوع است.

۱۰ دسامبر ۲۰۲۱

با انفصال دائم هرات و عهد نامه ای که دولت انگلستان به ایران تحمیل کرد کار به جایی رسید که حتی شاه در نامه ای به ملکم خان در لندن، که از استیصال او حکایت می کرد، به وضع نیمه مستعمرۀ ایران اشاره کرد و نوشت:” دولت ایران میان رقابتِ دولتین انگلیس و روس گیر کرده است. هر کاری مبنی بر صرفه و صلاح و آبادی مملکتمان در جنوب ایران بخواهیم بکنیم، دولت روس می گوید برای منافع انگلیس می کنید...در شمال و مغرب ایران اگر بخواهیم چنین کارهایی بکنیم، انگلیسی ها می گویند به ملاحظۀ منافع روس اقدام به انجام این کار ها کرده و می کنید. تکلیف ما مشکل شده است و روز به روز مشکل تر خواهد شد. پس یک مرتبه روس و انگلیس بیایند و بگویند دولت ایران مستقل نیست!” بدیهی است که ناصرالدین شاه، به خطا، گمان می کرد که با وجود عهدنامه های با روسیه و انگلستان و با حضور عاملان سیاست آن دو کشور در همۀ سطوح ادارۀ کشور دولت او هنوز استقلالی می تواند داشته باشد. در واقع، به خلاف تصور شاه، روسیه و انگلستان دیری بود تا عدم استقلال دولت ایران را اعلام کرده بودند، اما اینکه اولیای آن دولت به رمز و راز آن عدم استقلال پی نبرده بودند جز از جهل آنان حکایت نمی کرد.

نظریۀ حکومت قانون در ایران، ص ۳۰۹.

آن‌که تاریخ می‌داند و آن‌که نمی‌داند

کمتر کشوری در جهان متمدن وجود دارد که کارگزاران بلندپایۀ آن به اندازۀ فرمانروایان ایران از تاریخ کشور خود بیگانه و از آن نفور باشند. البته، این تنها یکی از فضیلت‌های ملّی ماست و انحصار به فرمانروایان نیز ندارد. در این کشور، دیواری کوتاه‌تر از تاریخ ایران وجود ندارد، اما آن‌چه در این مسابقۀ رمی جَمَرات به دیوار کوتاه ایران مغفول می‌ماند این است که «در زمانه‌ای که سنگ فتنه از آسمان بر سر این کشور و مردم آن می‌بارد»، آن ریزه‌سنگ‌ها به تخته‌سنگ‌هایی تبدیل می‌شوند و بر سر همین کشور و مردم آن فرومی‌ریزند. شیطانی که ما گمان می‌کنیم به سوی او سنگ پرتاب می‌کنیم اندکی بیشتر از ما تاریخ می‌داند و چون تاریخ می‌داند در بیشتر جبهه‌ها بر ما چیره می‌شود. این‌که امروزه، به گفتۀ مسئولان، اسرائیل در مرزهای کشور جولان می‌دهد، و این‌که تا محاصرۀ ایران کامل نشد کسی از مسئولان نفهمید که چه اتفاقی دارد می‌افتد، به معنای این است که استکبار جهانی تاریخ ایران را می‌داند و مسئولان ایرانی نمی‌دانند. من دو سال پیش در نوشته‌ای با عنوان «دولت، ملّت و حکومت قانون» هشدار داده بودم که محاصرۀ ایران در حال کامل شدن است، اما گوش‌ها به گفته‌های امام جمعه‌هایی حساس بود که گمان میکردند جمهوری باکو «پارۀ تن اسلام» است و باید از آن دفاع کرد. کسی که اندکی از تاریخ و سیاست می‌دانست می‌توانست بداند که دیری است تا گرگ‌های تورکستانی‌ها دندان برای پاره کردن ایران تیز کرده‌اند و با سیاستِ «ان شاء اﷲ گربه استِ» فرمانروایان نمی‌توان چنین بحرانی را مدیریت کرد. این‌که امروز آن گرگ‌ها در مرزهای ایران جا خوش کرده‌اند، و بعید است که اندک تهدیدهای توخالی مسئولانی که برخی از آن‌ها درست نمی‌دانند چه می‌گویند اثری بر آن‌ها بگذارد، جز این نیست که آنان رایزنانی دارند که تاریخ و سیاست می‌دانند، در حالی‌که دپیلمات سابق و معاون وزارت امور خارجه و دبیر کنونی شورای «راهبردی»(کذا فی الاصل!) روابط خارجی، عراقچی، همان است که ضمن توصیه به همزیستی مسالمت‌آمیز به دو دولت ارمنستان و جمهوری باکو گفته بود که «از هر دو کشور شهروندانی در ایران زندگی می‌کنند»! این درجه از سیاست نفهمی را می‌توان با مرتبه‌ای از تاریخ و سیاست دانی مقایسه کرد که دولت اسرائیل و برخی از دولت‌های غربی و حتیٰ شرقی پیوسته از آن برخوردار بوده‌اند. اینک دلیل این‌که در جای دیگری گفته بودم همه جا دانشگاه ملّی است، در ایران نه! در جای دیگری باید توضیح دهم که همین اصطلاح «راهبردی» را دانشگاهیانی که هیچ تصوری از استراتژی نداشتند ــ یعنی اهل ادب فرهنگستان نشین ــ به دولت و ملّت قالب کرده‌اند. گویا آقایان گمان می‌کرده‌اند که استراتژی علم راه بردن است که بدیهی است هیچ معنایی ندارد! در هیچ یک از زبان‌هایی که دارای سابقۀ فرهنگی هستند، حتی در عربی، که سخنگویان آن با «العقل العربی» خود اندکی بیشتر ما این چیزها را می‌فهمند، استراتژی را ترجمه نکرده‌اند آن هم این اندازه بی‌معنا. 

باری، اندکی بیشتر از بیست سال پیش، در 1999، یکی از برجسته‌ترین اسلام‌شناسان زندۀ زمان، برنارد لویس انگلیسی، در یک سخنرانی در مرکز موشه دایان در دانشگاه تل آویو دربارۀ جایگاه ایران گفته بود : «در دوهزار سال گذشته هیچ کشورگشا، یا نیروی خارجی، نتوانسته‌ است بر زبان و فرهنگ ایرانی اثرات بنیادی بگذارد، که این یکی از نشانه‌های فرهنگ برتر است و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیرگی یافته‌است». آن مرحوم این را گفته بود که به مسئولان اسرائیلی و غربی بفهماند که اگر بخواهند ایران را بر سر جایش بنشانند باید آن را به ایرانستان تبدیل کنند. این همان برنامه‌ای است که از سه دهه پیش در دستور کار نهادهای امنیتی و سیاست خارجی کشورهایی قرار گرفته است که از تبدیل ایران به ایرانستان سود می‌برند که تورکستان بزرگ در رأس آن قرار دارد.

این‌که ایران نیز مانند همۀ کشورهای دیگر دشمنانی مانند برنارد لویس دارد امری طبیعی است، اما این‌که همان دشمنان سخنگویانی نیز در داخل نهادهای حکومتی یک کشور داشته باشد از خلاف‌آمد عادت‌های سیاست جهانی است. یک نمونۀ اخیر و عبرت‌انگیز از بازپخش سخنان بیگانگان در داخل بیانات سردارد نقدی است که گفته است : «سلسلۀ پلید هخامنشی، که بزرگ‌ترین کشتارها و خیانت‌ها را کرد، بعد از افول قدرت، کشور را دو دستی تقدیم یونان کرد. از سوی دیگر، ساسانیان هم بعد از افول قدرت کشور را به مغول‌ها تقدیم کردند.» او این نکته را نیز افزوده است که «تاریخ‌نویسان مزدور، که به سرویس‌های جاسوسی وابسته هستند، تلاش می‌کنند تاریخ کشور ما را تحریف کنند‌‌. تاریخ هشت هزار سالۀ ما را به دو هزار و پانصد سال کاهش داده‌اند.» بدیهی است که تاریخ‌نویسان مزدور کاری بسیار بدی کرده‌اند، اما اگر تاریخ دو هزار پانصد ساله تاریخ خیانت و جنایت است چه ضرورتی دارد که تاریخ آن جنایت‌ها و خیانت‌ها را به هشت هزار سال برسانیم و بیشتر عِرض خود ببریم؟ یکی از دلایل این‌که در دو دهۀ گذشته کشور چنین فجیع در محاصرۀ تورکی‌ـ عربی درآمده از تاریخ‌ندانی مسئولان است و این‌که به واقع اینان نمی‌دانند در کجا فرمان می‌رانند!

چنان‌که در جای دیگری گفته‌ام، چهار دهه پس از انقلاب فرهنگی، دانشگاه مادر، در تاریخ‌نویسی ملّی به جایی رسیده است که بنجل‌های فعال سیاسی توده‌ای نیویورکی را با ترجمه‌ای بد به دانشجویان تحمیل می‌کند و لابُدّ اعضای انقلاب فرهنگی، که حتیٰ برای الگوی مصرف آب آفتابه نیز نظری دارند، از نظارتی که بر همۀ ریزه‌کاری‌های دانشگاه دارند، به خود می‌بالند. ایران تنها کشور دارای تاریخ است که بخش عمده‌ای از تاریخ دانشگاهی آن در «کشورهای متخاصم» و به قلم فعالان سیاسی نوشته می‌شود. البته، اگر این تاریخ‌دانی دشمنان ایران و تاریخ‌ندانی مسئولان و استادان تالی‌های فاسد بسیاری نمی‌داشت می‌شد از کنار آن گذشت، اما این تاریخ‌ندانی و آن تاریخ‌دانی، در جایی، در اوضاع و احوال پرمخاطرۀ دهه‌های اخیر، به تهدیدی برای وحدت ملّی و سرزمینی تبدیل شده است. در شرایط عادی، اهمیتی ندارد که یک فعال سیاسی توده‌ای برای ایران تاریخ بنویسد و دانشگاه آن را به دانشجو تحمیل کند؛ مهم این است که دانشگاه، و استادان آن، با این ترجمه‌ها و تحمیل آن به دانشجویان، برهان قاطعی بر شکست انقلاب فرهنگی و عدم موفقیت خود به دست می‌دهند.

من هیچ کشور دیگری را که تاریخ‌نویسی در آن سابقه‌ای دست‌کم هزار ساله داشته باشد نمی‌شناسم که دانشگاه‌های آن نتوانند تاریخ‌ کشور خود را بنویسند. شمار تاریخ‌هایی که در کشورهایی مانند ایالات متحده و همۀ اروپای باختری از نویسندگان و زبان‌های بیگانه دربارۀ تاریخ آن کشورها ترجمه شده‌اند از پنج در صد تولید کتاب‌های تاریخی فراتر نمی‌رود و البته همۀ این نوشته‌های تاریخی پژوهش‌های بدیعی هستند که هیچ ربطی به یاوه‌های امثال یرواند آبراهامیان و شرکا ندارد که خیانت به کشور و تاریخ آن از همۀ جای کتاب‌های آنان می‌بارد؛ خباثت ــ یا بی‌خبری ــ مترجمان نیز که جای خود دارد که به عنوان مُقلِّدان نادان آن‌چه مرجع توده‌ای «به پیمانه ریخته آنان نوشیده‌اند». تاریخ ایران، به قول محمد علی فروغی، انباشته از این «وهن‌های» به مردم آن است که «از جهل مردم و خیانت نخبگان برای کشور حاصل شده است».

۲۱ اکتبر ۲۰۲۱:

فقدان تاریخ‌نویسی جدید ایرانی، شاید در بررسی هیچ دوره‌ای به اندازه‌ی تاریخ قرارگرفتن ایران در «آستانه»ی دوران جدید خود اهمیت نداشته باشد.

در دهه‌های اخیر، پیوندهای ذهن ایرانی بیشتر از آن با دوره‌های گذشته‌ی تاریخ ایرانیان، به عنوان ملّت، گسیخته است که دگرگونی‌های سده‌های گذشته هم‌چون افق آگاهی آنان پدیدار شود و بدیهی است که در چنین شرایطی امکان تدوین دگرگونی‌ها و تعیین سهم آن‌ها در تکوین هویت ملّی وجود نخواهد داشت.

البته، علاقه‌ی ایرانیان به خاطره‌ی باستانی خود را نباید با حافظه‌ی تاریخی اشتباه کرد، زیرا آنان پیوسته خاطره‌ای از تاریخ باستانی خود داشته و به نمودهای فرهنگی سده‌های پیش بالیده‌اند، اما حافظه‌ی تاریخی، خاطره‌ای ناروشن و پریشان از گذشته نیست، بلکه شالوده‌ی آگاهی تاریخی است و می‌تواند به آگاهی ملّی تبدیل بشود.

پیش از آن‌که تاریخ‌نویسی با اسلوب جدید اروپایی در ایران رواج پیدا کند، تاریخ جزئی از ادبیات تُنُک‌مایه‌ی سده‌های متأخّر به شما می‌آمد و در بهترین حالت از محدوده‌ی شرح وقایع و گزارش حپادث فراتر نمی‌رفت.

وابستگی تاریخ به این ادب موجب شد حافظه‌ی تاریخی، به گونه‌ای که نطفه‌ی آن در عصر زرین فرهنگ ایران بسته شده بود،در چاه ویل خاطره‌ای از گذشته‌ای موهوم سقوط کند و همین سقوط در خاطره‌ی گذشته، هبوط از آگاهی خیال‌اندیشانه را به دنبال آورد.

به نظر نمی‌رسد که هنوز با گذشت یک سده از نخستین آشنایی‌ها با اسلوب تاریخ‌نویسی اروپایی دگرگونی مهمی در دانش تاریخ در ایران صورت گرفته باشد:

تاریخ‌نویسان ما هنوز در بهترین حالت اهل ادب اند و مهم‌ترین بخش پژوهش‌های آنان نیز تصحیح متن ادبی تاریخی است. با چاپ و انتشار مهم‌ترین متن‌های تاریخ سده‌های پیش، به‌طور‌فزاینده‌ای شاهد انتشار نوشته‌های متوسطی هستیم که حاصلی جز اتلاف منابع ندارد.

باری، نخستین گام در رویکردی جدی به تاریخ‌نویسی در ایران، نقادی تاریخ‌نویسی رسمی دانشگاهی است که تا کنون هیچ پژوهشی که اندک اهمیتی داشته باشد از آن صادر نشده است.

نظریه‌ی حکومت قانون در ایران

صص۵۳۰-۵۳۱

 جواد طباطبایی

نکته‌ای در رثای بنی‌صدر

۱۷ اکتبر ۲۰۲۱

امروز، نخستین رئیس ج. ا.ا.، که از خاک برآمده بود، بر باد شد. در روزهای گذشته، چنان‌که انتظار می‌رفت، مخالفان و موافقان آن مرحوم آن‌چه لازم بود در مناقب و مثالب او گفتند و نوشتند. بر آن‌چه دربارۀ مناقب او گفته شده چیز چندانی نمی‌توان افزود؛ تردیدی نیست که بنی‌صدر نیز مانند هر انسان ایرانی طُرفه معجونی از بدی‌ها و خوبی‌ها بود، اما آن‌چه در بنی‌صدر جای شگفتی داشت این بود که او، در نوعی ناخودآگاهی بنیادین، که از ویژگی‌های «توحیدی»دوستی درمان‌ناپذیر او بود، هرگز تصوری از تعارض‌ها و تضادهای خود پیدا نکرد. برخی در سوگ او به این نکته نیز اشاره کردند، اما آن‌چه در این سوگنامه‌ها شگفت‌انگیز می‌نماید این است که بیشتر مرثیه‌خوانان کفۀ «ملّی» بودن و «ملّی‌گرایی» او را چربیده‌تر ارزیابی کردند و گفتند که به‌رغم ایرادهایی که می‌توان به کارنامۀ فعال سیاسی پیشین و رئیس جمهوری بعدی گرفت «ایران‌دوستی» و «ملّی‌گرایی» او می‌چربید و باید به آن ارج گذاشت. من گمان می‌کنم که بیشتر کسانی که چنین ارزیابی از او عرضه می‌کنند، «ایران‌دوستی» بنی‌صدر را  لابُدّ از این حیث ارج می‌گذارند که، مصداقِ پادشاهی یک چشم در اقلیم کوران، در کشوری که منافع ملّی پیوسته واپسین دلمشغولی بوده است که در اندیشه و کنش بیشتر ایرانیان پدیدار می‌شود، بنی‌صدر، با دفاع گَه‌گاه خود از ایران و ضرورت تأمین منافع کشور، باید پهلوان ملّی‌گرایی ایران باشد. 

مشکل بتوان بر این «ملّی‌گرایی» در اندیشه ماجرا کرد، زیرا آن‌چه گفته یا ادعا می‌شود یک سوی قضیه است، اما هر اندیشه‌ای به ضرورت نمی‌تواند در عمل  تحقّق پیدا کند و کافی نیست که کسی اندیشه‌ای «ملّی‌گرایانه» داشته باشد و بتوان او در عمل هم ملّی‌گرا دانست. من بنی‌صدر را از زمان عزیمت به پاریس در آغاز سال 50 خورشیدی، از دور و بواسطه، شناختم و با برخی از نوشته‌های او آشنایی پیدا کردم. از همان آغاز هم به نظرم رسید که نویسندۀ آن رساله‌ها باید مردی گسسته‌خرد باشد، کسی که ارتباطی با دنیای واقعی و واقعیات آن ندارد، و به نوعی با خود سخن می‌گوید. در سال‌های بعد، گمان می‌کنم در اواخر سال 56 که مقدمات انقلاب اسلامی فراهم می‌آمد، در جریان یک سلسله سخنرانی دربارۀ «حکومت اسلامی»، بنی‌صدر را از نزدیک دیدم و به سخنان او گوش دادم. وجه اقتصادی سخنان او بویژه جالب توجه بود. گمان نمی‌کنم تا آن زمان در پاریس کسی یاوه‌تر از آن دربارۀ اقتصاد سخن گفته بوده است. آن نشست‌ها را حزب توده، با چراغ خاموش و توسط عُمّال محلی خود، برگزار می‌کرد و در نشست‌هایی که بنی‌صدر سخنرانی می‌کرد، افزون بر عمال پنهان و آشکار حزب توده، کسانی از جریان مذهبی نیز به چشم می‌خوردند که از آن میان من حضور صادق قطب‌زاده را به یاد می‌آورم که رفتاری لمپن‌گونه داشت و سخت توی ذوق می‌زد. بدیهی است که هدف توده‌ای‌ها از برگزاری چنین نشست‌هایی رسیدن به نوعی اجماع نیرو‌های مخالف سلطنت بود و البته رهبری هر یک از گروه‌های شرکت کننده نیز کوشش می‌کرد که ائتلافی زیر پرچم ایدئولوژی خود ایجاد کند. گروه اندکی از شرکت کنندگان، مانند من، که هیچ تعلّق خاطری به هیچ یک از این گروه‌های ایدئولوژیکی نداشتند، کوشش مذبوحانه‌ای می‌کردند با بنی‌صدر وارد گفتگو شوند، اما در چپ و راست مجلس گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد. من نیز به نوبۀ خود، به عنوان کسی که اندکی از تاریخ اسلام اطلاع داشت، کوشش کردم از بنی‌صدر بپرسم این سخنان را از کجای تاریخ اسلام درآورده و مستندات این حکومت دموکراتیک برای ایران آزاد و آباد کجاست؟ که البته بنی‌صدر از بالا پاسخی خطابی داد و از جمله این‌که «جوان تو از اسلام چه می‌دانی؟» من پاسخ دادم که مهم نیست از اسلام چه می‌دانم و کجا و کی خوانده‌ام، پاسخ شما به پرسش‌های من چیست؟ بدیهی است که بحث به جایی نمی‌رسید؛ بنی‌صدر از طارم اعلیٰ سخن می‌گفت و میان او، از آن اعلیٰ علیین، و خاک نشینانی که ما بودیم نمی‌توانست گفتگویی درگیرد.

گفتم که بی‌ربط‌ترین بخش سخنان بنی صدر به نظرات اقتصادی او مربوط می‌شد که مباحث آن در کتابی با عنوان «اقتصاد توحیدی» آمده و بارها نیز به چاپ رسیده است. این کتاب و مباحث آن، که در ماه‌های سال آغازین انقلاب چند رونویسی دیگر از آن منتشر شد و در کانون همۀ مباحث اقتصادی کشور قرار داشت، بزرگ‌ترین آسیبی بود که بر پیکر اقتصاد کشور وارد آمد و تاکنون نیز ج.ا.، به‌رغم شکست همۀ تدبیرهای ممکن برای سرـ وـ سامان دادن به اقتصاد کشور، نتوانسته است خود را از اثرات سموم آن نظریۀ «اقتصادی» رها کند. به نظر من، در بحث از خدمت یا خیانت بنی‌صدر باید این نکتۀ مهم را از نظر دور نداشت که چگونه می‌توان کسی را که از او این همه سخنان گمراه کننده و فاجعه‌بار برای اقتصاد ملّی صادر شده «ملّی‌گرا» و «میهن‌دوست» خواند! اکثر ایرانیان از سیاست تصوری در حوزۀ خصوصی دارند. برخی نوشتند که بنی صدر آدم دموکراتی بود چون فرزند خود را مجبور نکرد نماز بخواند یا همسرش را مجبور نکرد حجاب داشته باشد. البته، همۀ این‌ها فضیلت‌هایی هستند، اما در حوزۀ خصوصی! این‌که کسی در خانۀ خود دموکرات باشد دلیل دموکرات بودن او در کشور و مفید بودن او برای تأمین مصالح آن نیست. به نظر من، بنی‌صدر به لحاظ گمراهی‌هایی که در سیاست و سیاست اقتصادی کشور وارد کرد یکی از مضرترین آدم‌هایی است که فرصت آن را پیدا کردند، با دست باز، خیالات خود را به واقعیت تبدیل کنند. از این حیث، با توجه به نتایج «اقتصاد توحیدی»، که اگر در کشور یک مورد اجماع وجود داشته باشد همانا فاجعه‌بار بودن آن است، او را می‌توان در صدر سیاهۀ جنایتکاران اقتصادی قرار داد، در مواردی، با کارنامه‌ای بدتر از مغولان! کارگزار اقتصادی مغول خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ بود که حتیٰ در اقتصاد زنبوداری هم کتاب علمی نوشته؛ صدراعظم آغازین ج.ا. بنی صدرِ «پیرجامه‌پوش»* بود که حتیٰ تعریف اقتصاد را هم نمی‌دانست. 

با تجربه‌های تلخی که بشر امروز به بهای گزافی کسب کرده می‌دانیم که «راه جهنم با حُسن نیّت‌ها سنگ فرش شده است!» این حُسن نیّت‌ها از انسان‌های خوب و شریف صادر می‌شود و گرنه خبایث، برحسب تعریف، خبیث‌اند و تبهکار! به این اعتبار می‌توان گفت که بنی صدر مردی شریف و درستکار بود.

 

* «اکبر لاجوردیان از خویشاوندان حبیب لاجوردی تلاش کرد تا گروه صنعتی بهشهر را حفظ کند. او پس از دیدار با مهدی بازرگان دریافت که ممکن است دولت وی نتواند جلوی مصادرۀ اموال خانوادگی آن‌ها را بگیرد. برای همین دیداری با ابوالحسن بنی ‌صدر در خانۀ خواهر بنی‌صدر ترتیب داد تا او را با گروه صنعتی بهشهر بیشتر آشنا کند. او می‌گوید که آن‌ها را به یک اتاق کوچک راهنمایی کردند و ابوالحسن بنی‌صدر با پیژامه و صورت نتراشیده وارد شد. بنی‌‌صدر پس از سلام بلافاصله گفت که همه صنایع ایران مونتاژی هستند و برای کشور مفید نیستند. او در هنگام گفتگو توجهی به حرف‌های اکبر لاجوردیان نکرد و یکباره از جای خود بلند شد و گفت که برای سخنرانی باید برود و جلسه را ترک کرد.» به نقل از ویکیپدیا، ذیل نام حبیب لاجوردی