۵ اکتبر ۲۰۲۱
آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :
پيشتر، به تكرار گفتهام كه همة نمايندگان مجلس اول، به هر مناسبتي، بر وحدت ملّت ايران و سابقة تاريخي آن تأكيد ميكردند، اما چنانكه از صورت مذاكرات بازمانده از مجلس اول ميتوان دريافت، تلقّي آنان از امر ملّي نسبتي با ناسيوناليسم يا ملّيگرايي نداشت. نخستين روشنفكران، آخوندزاده و ميرزا آقا خان، از اين حيث كه اهل حقوق نبودند ملّيگرا بودند، در حاليكه در نوشتههاي مستشارالدوله و عبدالرحيم طالبوف، كه تعلّق خاطري به حقوق و آشناييهايي نيز با آن داشتند، اثري از ملّيگرايي در صورت ايدئولوژي ناسيوناليسم نمييابيم. ملّت و ملّيت ايراني ريشههاي ژرفي در تاريخ ايران داشت و اين امر يكي از موارد اجماعي ميان همة نمايندگان بود. آنان نيازي به نظرية ناسيوناليسم نداشتند، زيرا ناسيوناليسم ايدئولوژي ملّتهاي نوظهور در تاريخ است تا بتوانند شالودة ملّيت خود را استوار كنند. دو سدة نوزدهم و بيستم سدههاي ناسيوناليسم افراطي و دورة طولاني وحشتهايي است كه اين ايدئولوژي آفريده است. ريشههاي ژرف تاريخي امر ملّي در ايران، كه از كهنترين روزگاران موجب شده بود ايران كانونِ وحدتِ كثرتها باشد، نيازي به ايدئولوژي ناسيوناليسم و پيآمدهاي آن نداشت. اينكه پيشتر به نقل از عنوان كتاب نويسندهاي انگليسي تعبيرِ «دولتِ جان و روان» را در مورد ايران آوردم، به اين امر واقع در تاريخ اين كشور برميگشت كه ايران، به عنوان ايرانشهر، ايران بزرگ فرهنگي، دولتِ فرهنگ و فرهيختگي بود و همين فرهنگ پيوسته پيوندهايي استوار ميان همة مردمان ايجاد كرده بود. بديهي است كه ايران نيز مانند همة كشورهاي ديگر هرگز خالي از تنش نبوده، اما فرهنگ مداراجوي ايرانشهري ايران نيز هرگز اجازه نميداد كه اين تنشها به پيكارهايي ميان مردمان و اقوام آن منجر شود. موادِ امرِ ملّي ايران به طور آشكاري «ملّي» است، اما به هيچ وجه «ملّيگرايانه» نيست و تفسير ملّيگرايانه از آن مواد نه تنها در تناقض آشكار با واقعيت آن مواد، بلكه نوعي غرضورزي براي هدفهاي ناگفته و ناگفتني نيز هست.
به مقياسي كه در تأمل دربارة ايران گامي فراتر ميگذاريم، و مانند باستانشناسان با خاكبرداري به لايههاي ژرفتر و كهنتري دسترسي پيدا ميكنيم ايران را كشوري پيچيده مييابيم و به نكتههاي مغفول بسيار در تاريخ آن پي ميبريم كه هنوز توضيحي از آنها عرضه نشده است. دستاوردهاي اين لايهبرداريها پرتوي بر سخن تاريخنويس هنر دورة اسلامي، اُلِگ گرابار، ميافكند كه گفته بود براي فهم هنر ايران بايد نظريهاي داشت. گفتم كه اين نظر را ميتوان به همة تاريخ ايران و ناحيههاي انديشيدن مردم آن تعميم داد و در صورت نظريهاي عرضه كرد. اينك كه دستكم طرحي از چنين نظريهاي در افق پژوهشهاي ايراني پديدار شده است ميتوانيم بگوييم كه ايران، به عنوان ايرانشهر و ايران بزرگ فرهنگي، بيش از هر چيزي با آن امري مطابقت دارد كه تاريخنويس معاصر به نقل از وينستون چرچيل دربارة ايران گفته كه اين كشور «دولت جان و روان» بوده است. تاريخنويس معاصر اين ارزيابي را دربارة تاريخ گذشتة ايران عرضه كرده، اما سخن چرچيل به آيندة قدرتهاي بزرگ مربوط ميشود. چرچيل نخست وزير يكي از بزرگترين قدرتهاي استعماري همة تاريخ معاصر بود و او اين سخن را دربارة آيندة قدرتهاي بزرگ استعماري گفته است كه، به نظر او، با پايان جنگ دوم جهاني، دوران آنان براي هميشه سپري شده بود، اما با اين همه او بر آن بود كه اين قدرتها، اگر آيندهاي داشته باشند، چيرگي جهاني آنان «دولت جان و روان» (Empire of the mind) خواهد بود. فرق مهم ايران با ديگر كشورهايي كه روزگاري قدرت بزرگ جهاني بودهاند در اين است كه ايران از همان آغاز «دولت جان و روان» بوده و توانسته است با زبان، فرهنگ و نمودهاي تمدني خود بر بخشهاي بزرگي از جهان فرمان راند، و، بهرغم انحطاطي كه در همة اركان آن از دير باز افتاده است، فرمان ميراند. يك نمونة جالب توجه از اين پايداري تمدن ايرانشهري عيد نوروز است كه پيشتر نيز اشارهاي به آن آوردم و گفتم كه درافتادن عالِم پرنفوذي مانند امام محمد غزالي از اهميت آن هيچ نكاست. كشورهاي بسياري در حوزة تمدن ايراني، و حتيû بيرون از آن، سدههاست كه اين روز خجسته را جشن ميگيرند. در ايران، غزالي از اعتبار اندكي برخوردار است، اما در ديگر كشورهاي حوزة تمدن ايراني، بويژه در كشورهايي كه مردمان آنها به طور عمده از اهل سنت و جماعت هستند، غزالي را بيش از ايرانيان گرامي ميدارند، اما نوروز را نيز بهرغم فتواي امام محمد جشن ميگيرند و اين جشن گرفتن را در تعارض با ديانت خود نميبينند. اين يك نمونه نشان از آن دارد كه بسياري از نمودهاي فرهنگي و تمدني ايران، اگر بتوان گفت، اموري فراملّي هستند.
دليل اينكه در اين بخش از جهان تنها فرهنگ و تمدن ايراني توانسته است به چنين جايگاهي دست يابد جز اين نيست كه ايران در طول تاريخ خود يگانه «دولت جان و روان» در اين بخش عالم بوده و در شرايط پيچيدهاي توانسته است، در تمايز با سياست «دستـ وـ پا كردن»هاي آتاتوركي، آفريننده باشد. از اينرو، ايرانيان مدافعان چندان خوبي براي مرزهاي خود نبودهاند و بيسبب نيست كه در طي سدهها ايران، مانند «چرم ساغري»، پيوسته كوچكتر شده، اما حقيرتر نشده است. جاي شگفتي نيست كه همة ناحيههايي از آن كه در دورههاي مختلف از مام ميهن جدا شدهاند به قهقرا رفتهاند و، با گسست بند ناف خود از او، اين آگاهي را نيز از دست دادهاند كه بدانند چرا به قهقرا رفتهاند. نمونة عبرتانگيز افغانستان پيش روي ماست : مردمان اين كشور، در كشاكش ميان عصرِ حجرِ طالباني و اشغال بيگانه، هنوز نتوانستهاند راهي براي خود پيدا كنند و هنوز ملّت نيستند. ديگر ناحيههاي جدا شده از ايران مانند كردستان عراق و تركيه نيز تاكنون كمتر از كردستان ايران بخشي از دو كشور عراق و تركيه و مردمان آنها نيز بسي كمتر از مردمان مناطق كرد ايران جزئي از يك ملّت به شمار ميآيند. «جان و روانِ» ايران، و وحدت در كثرت آن، اين وضع تاريخي پيچيده را ممكن كرده، در حاليكه در ديگر كشورها، كه امر ملّي از تاريخ آنان غايب بوده، و با «دستـ وـ پا كردن»ها خود را به مقام ملّت ارتقاء دادهاند، اين تفاهم ملّي ممكن نميشده است.
سخن چرچيل خطاب به قدرتهاي اروپايي، مبني بر اينكه قدرتهاي آينده «دولت جان و روان» خواهند بود، پيشنهادي براي تدوين يك استراتژي براي آيندة اروپا بود. اين استراتژي، كه با پايان جنگ دوم جهاني و فاجعهاي در ابعادي كه تا كنون در تاريخ جهاني ناشناخته مانده است تدوين شد، وحدت اقتصادي، سياسي و فرهنگي اروپا را به دنبال داشت و اروپاي متحد را به قدرتي بزرگ در جهان تبديل كرد. با ظهور چين به عنوان اقتصادي بزرگ و قدرت نظامي بزرگ آيندة نزديك، و نيز اقتصادهاي نوظهور، بدون چنين وحدتي بيشتر كشورهاي اروپايي ــ شايد به استثناي آلمان، فرانسه و بريتانياي كبير ــ به كشورهاي پيراموني غرب جديد تبديل ميشدند، در حاليكه بسياري از آنها در درون اروپاي متحد ناحيههايي از يك قدرت بزرگ جهاني هستند. نيروهاي گريز از مركز در اين بخش از دنيا حاملان سياستي متعارض هستند : از سويي، به عنوان عوامل سياستهاي پانتوركي، پانكوردي، پانعربي و ... كه از بيرون مرزهاي ايران هدايت ميشوند، كوشش ميكنند راه را براي توركستان بزرگ، عربستان بزرگ و ...، و به ضرر منافع تاريخي ايران، هموار كنند. از سوي ديگر، قدرتهاي ديگري كوشش ميكنند وحدت كنوني ايران را كه ميتواند به نيروي محركهاي براي يك اتحادية بزرگي از كشورهاي ميراثدار فرهنگ ايرانشهري تبديل شود از درون دستخوش فروپاشي كنند. بدين سان، از نظر من، ايران دستخوش دو خطر عمدة فروريزي از درون و تهديدهاي قدرتهاي منطقهاي، توركستان و عربستان، است. اين وضع جديد نيازمند يك مديريت بحران بيسابقهاي است كه به ايران در حال تحميل شدن است. تا دههاي پيش، اين قدرتهاي منطقهاي وجود نداشتند، در حاليكه اينك افزون بر قدرتهاي غربي، به عنوان جانشينان قدرتهاي اروپايي، و روسيه كه به طور تاريخي پيوسته تهديدي براي منافع ايران به شمار ميآمد، خطر قدرت اقتصادي فزايندة چين نيز ظاهر شده كه بزرگترين قدرت استعماري سدة بيست و يكم خواهد بود، شبح دو امپراتوري توركستاني و عربستاني در آستانة در ايستاده است. اگر ايران نتواند استراتژي مناسبي براي رويارويي با اين همه قدرت تدوين كند، بعيد مينمايد كه بتواند از تبديل شدن دوباره به لعبتي در دست لعبتبازان جلوگيري كند. نيازي به گفتن نيست كه استراتژي هر كشوري تنها بر پاية ارزيابي واقعبينانه از امكانات و تواناييهاي آن كشور ميتواند تدوين شود و نه خيالبافيهاي اهل ايدئولوژي، چنانكه آل احمد و شريعتي براي هدر دادن امكانات در ذهن خود تنيده بودند. يكي از مهمترين ايرادهاي وارد بر نظام ايدئولوژيكي اهل ايدئولوژي، كه اهل «تفكر» نيز در صورت ديگري در دام آن افتادند، برجسته كردن استعمارـ وـ استكباريستيزي دگرگونيهاي تاريخ معاصر، بويژه مشروطيت، بود. اين دريافت از تاريخ معاصر، بيآنكه ارزيابي واقعبينانهاي از امكانات ايران داشته باشد، به تقدّم پيكار با قدرتهاي بيروني بر اصلاح درون باور داشت كه، اگر چنان تاكتيكي نسنجيده پيگيرانه دنبال شود، ميتواند به چنان ماجراجوييهايي منجر شود كه مشكل بتوان پيآمدهاي درازمدت آن را به درستي پيشبيني كرد. اصل در ادارة هر كشوري مديريت آن با تكيه بر امكانات و تواناييهاي مادي و معنوي آن است، همچنانكه سياست خارجي هر كشوري نيز ادامة سياست داخلي آن با توجه به همان امكانات و تواناييهاست.