۱۲ اکتبر ۲۰۲۲
انقلابِ ملّی انقلابِ آگاهی و انقلاب در خودآگاهی است. این انقلاب از نوع انقلابهای دوران جدید است و، چنانکه پیشتر گفتم، انقلاب برای «تأسیس آزادی» است. این انقلاب ملّی کنونی، مانند جنبش مشروطهخواهی، انقلاب برای آزادی و حکومت قانون است. در چهار دههای که گذشت، ملّت ایران به همان اندازه در دام ایدئولوژی شریعتیـ چپی افتاد که سردمداران ج.ا. فریفتۀ آن ایدئولوژی شدند و اینک ناچار تاوان نفهمیدن الزامات حکومت بر یک ملّت تاریخی را میدهند. ایدئولوژی شریعتیـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، جهانوطن و فاقد دستگاه مفاهیم لازم برای توضیح ویژگیهای یک ملّت تاریخی بود. شریعتی، مانند رفقای چپ خود، تاریخ نمیدانست و آنچه به نام اسلامشناسی تدوین کرده بود اسلامِ خیالیِ ناتاریخمندِ ایدئولوژیِ او بود و ربطی به هیچ یک از «اسلامهای موجود» نداشت. آن «اسلام ایدئولوژیکی» التقاطی از مارکسیسم مبتذل از نوع چریکیـ تودهای و تنها هدف آن نیز انقلاب بود، که پیروزمندانه به نتیجه رسید، اما آنچه از آن ایدئولوژی غایب بود وجهۀ ملّی آن بود. انقلاب ایدئولوژیکی این ویژگی را دارد که چون در «هوا» تدوین شده همه یا بسیاری از گروههای سیاسی را گرد آورد، اما چون این ایدئولوژی «باد هوا»ست، با خالی شدن آن «باد» پس از پیروزی انقلاب، انقلاب ابزارهای مشروعیتیابی خود را از دست میدهد و با «وادادن» انقلابیان سابق تنها ابزاری که میماند اِعمال خشونت برای نگاهداشت قدرت است.
انقلاب اسلامی به یاری ایدئولوژی شریعتیـ چپی توانست «وحدت کلمهای» فریبنده ایجاد کند. نوعی وحدت کلمه در همۀ تاریخ ایران و در میان همۀ مردم آن وجود داشت، اما هدف این «وحدت کلمه» تصفیۀ حساب با آن بود. اگر رهبری انقلاب اندک فهمی از دانش سیاست میداشت میبایست بداند که چنین وحدت کلمهای، که با تکیه بر «باد هوای» ایدئولوژی شریعتیـ چپی فراهم آمده نمیتواند شالودهای استوار برای حکومت با اِعمال خشونت باشد، اما هیچ چیزی به اندازۀ علم سیاست از فقاهت رهبران انقلاب دور نبود. اینان تاریخ ایران را نمیدانستند که بدانند آن وحدت کلمه از آغاز تاریخ ایران وجود داشته است و نمیتوان آن را نابود کرد. ایدئولوژی شریعتیـ چپی مایۀ قدرت رهبری انقلاب در پیروزی بود، اما آن ایدئولوژی جز «چیزکی یک بار مصرف» بیش نبود. یک بار پیروز شده بود، اما این پیروزی نه میتوانست تکرار شود و نه میتوانست راهنمای عمل برای ادارۀ کشور باشد. رهبری انقلاب اگر فهمی از سیاست میداشت میبایست بلافاصله پس از پیروزی آن ایدئولوژی را به زبالهدان تاریخ بیاندازد، زیرا در آن ایدئولوژی مخرب این چاشنی نیز تعبیه شده بود که کاربران آن را به زبالهدان تاریخ روانه کند. مهمترین ویژگی آن ایدئولوژی کور کردن بود، اما کوری را شفا نمیداد. سازندگان آن التقاط ایدئولوژیکی، از آل احمد و شریعتی تا کوتولههای سازمانهای چریکی و شارلانها و جاسوسان رهبری حزب توده، همه به یک درجه دشمنان در لباس دوست ایران بودند و این توهّم را داشتند که میتوان با «خدعه» عمامه را از سر رهبری انقلاب برداشت و کلاهی به جای آن گذاشت. انقلاب در جهت دیگری پیروز شد، اما از آنجا که رهبری انقلاب دربارۀ سیاست هیچ نمیدانست و هیچ تصوری از ویژگیهای مخرب التقاط ایدئولوژی شریعتیـ چپی نداشت در چاه ویلی افتاد که به دست خود کنده بود. ایدئولوژی شریعتیـ چپی ادعا میکرد که عصر ملّیتها گذشته است؛ این دامی بود که آن ایدئولوژی بر سر راه رهبری امّتمدار انقلاب تعبیه کرده بود. آنچه این رهبری نمیدانست این بود که انقلاب اگر بخواهد پس از پیروزی پا بر جا بماند باید از آن «خدعه»هایی که با آنها سر مردم را کلاه گذاشته خداحافظی کند. میتوان با خدعه انقلاب کرد، اما حکومت کردن با آن ممکن نیست و حکومت به دانشی نیاز دارد که از مهدی بازرگان و طالقانی تا فسیلهای محفل مسجد هدایت تا آل احمد و شریعتی و تا همۀ سازمانهای چپ وطنی یکسره از آن عاری بودند، تکلیف علمایی نیز که جز شرایعالاسلام چیزی یاد نگرفته بودند روشن است!
ادعای رهبری سیاسی بدون داشتن دانش سیاست ممکن نیست و از این دانش نه در «باد و باران» بازرگان، نه در «مالکیت در اسلام» طالقانی، نه «اقتصاد توحیدی» بنصدر، نه در گپهای محافلی مانند جبهۀ ملّی، که پس از مصدق جز برخی اعلامیههای علیه امپریالیسم جهانی از آنان صادر نشد، نه مارکسیسم اسلامی برادر رجوی، نه در رسالههای احمدزاده و پویان، نه در نامهای از امام کاشفالغطا، چیزی وجود نداشت. انقلاب ملّی کنونی پاسخی، با تأخیر، به این جهل انقلابیان به شأن ملّی ایرانیان است. رهبری انقلاب چهل سال زمان داشت که بداند در کشوری فرمان میراند که کشور ملّتی تاریخی است و این ملّت آگاهی و حتیٰ خودآگاهی ژرفی نسبت به این شأن ملّی خود دارد. تاریخ همۀ سندهای وجود این شأن ملّی ایرانیان را به دست ما داده است. میتوان با آن کنار آمد، اما نمیتوان آن را به بخشی از امّت تبدیل و هویت تاریخی آن را نابود کرد. خودآگاهی تاریخی ملّت بزرگترین نقطۀ قوّت مردمانی است که از دیرباز در این سرزمین گرد آمده و یک سرنوشت واحد برای خود رقم زدهاند. پیشتر، از اسکندر تا تازیان، از ترکان تا مغولان و آدمخواران غلزایی، به این کشور مشرف شدهاند، اما نتوانستهاند کوچکترین خدشهای بر بنیان وحدت ملّی، سرزمینی و، بیشتر از آن، «آن آتش نهفته که در سینۀ» ماست وارد کنند. انقلاب ملّی انقلاب آگاهی ملّی و، به این اعتبار، شکست ناپذیر است، حتیٰ اگر شکست بخورد! بار دیگر به این انقلاب آگاهی ملّی برمیگردم.
بخش نهم - ۱۴ اکتبر ۲۰۲۲
باید با این توهّم چهار پنج دهۀ اخیر تصفیۀ حساب کرد که عصر ملّتها و دولتهای ملّی به پایان رسیده است. در کشورهایی مانند ایران، که پیوسته در صورتهای گوناگون ملّت بودهاند، ملّت نمیمیرد، بلکه با تحولات تاریخی صورت بیرونی خود را دگرگون میکند. سبب اینکه در چنین کشورهایی ملّتها نمیمیرند این است که در میان ملّتهای کهنِ تاریخی نوعی آگاهی – یعنی خودآگاهی ملّی – تکوین پیدا میکند و آنگاه نیز که چنین آگاهی در میان همۀ یک ملّت نفوذ کرد، به قول جوانان، «توپ، تانک، فشفشه» در آن اثر نمیکند. این شعاری نیست که گویا از «کف خیابان» میآید و چون از کف خیابان میآید میتوان آن را «جمع کرد». در دوران جدید، یک ملّت با حقوق انسانی و ملّی خود تعیّن پیدا میکند و نخستین چیزی که یک قدرت سیاسی باید بداند – اگر نخواهد به بهایی گزاف و هزینهای کمرشکن یاد بگیرد، یا تفهیم اتهام شود – این است که، شاید، بتوان در دورههایی به شیوههای گوناگون مردم را فریفت، بویژه با بهره جستن از باورهای مردم و جعل یک «اسلامشناسی» غیر تاریخی، اما نمیتوان برای مدتی طولانی آنان را از حقوق خود محروم کرد. آزادی، داشتن حقوق انسانی و برابری در حقوق، به قول علما، از «مستقلات عقلیه» است. معنای مستقلات عقلیه در این کاربرد این است که عقل انسان بدون کمک گرفتن از شرع – در قدیم – یا، به تعبیر جدید روسو، از هر اقتدار بیرونی، آن را درک میکند. در دوران جدید، آزادی و برابری در حقوق در رأس همین مستقلات عقلیه قرار دارند. «شرع»، یعنی تفسیری از شرع که نهاد رسمی روحانیت برای خود درست کرده است، میتواند خلاف این حکم و، مانند شیخ فضلاﷲ، ادعا کند که در حوزۀ عمومی مردم محجورند و به ولیّ نیاز دارند تا امور جاری آنان را اداره کند، اما اینجا جای آن دارد که بگوییم «چنین مگسانی عِرض خود میبرند و زحمت ما میدارند». در نظر شیخ، مراد و مقتدای آل احمد، این ولیّ در حوزۀ عمومی همان محمد علی شاه بود که مجلس را به توپ بست و به فتوای شیخ مردم را «از کف خیابان جمع کرد»، اما خود نیز جارو شد و در زبالهدان افتاد.
شیخ، با آن همه علم شرع، و نیم مثقال از دانش سیاست عملی، نمیدانست که حقوق ملّی قابل «جمع کردن از کف خیابان» نیست. حقوق ملّی در کف خیابان جاری نیست که بتوان آن را جمع کرد؛ برعکس، این حقوق جایی جاری است که با هیچ ابزارِ زور و «خدعه»ای نمیتوان به آن دست یافت و آن را جمع کرد. حافظ، که از برجستهترین نگاهبانانِ «غیبِ» امرِ ملّی ما بود گفته بود که آن همان «آتش نهفته در سینۀ ماست» و از تازیان تا ترکان، مغولان و غلزاییان آدمخوار تا سالداتهای روس و توپهای لیاخوف از این کشور گذشته و کوشیدهاند بر آن غیب دست یابند، اما این «عرصۀ سیمرغ جای آن مگسان» نبوده است؛ این ملّت، کاشفان سیمرغ، سیمرغ بود، و مانده است، این آدمخواران همان مگسانی هستند که بودند. سبب این امر، چنانکه اشاره کردم، نابرابری پیکار حقوق با زور است. دورانِ جدید عصرِ انقلابهای دموکراتیکی، حکومت قانون، آزادیهای فردی و حقوق ملّی است. هیچ یک از این انقلابها، از انقلاب انگلستان، امریکا و فرانسه، بهرغم تمایزهای میان آنها و با قیدهایی در مورد انقلاب اخیر، شکست نخوردهاند. انقلابهای ضد دموکراتیکی، از انقلاب اکتبر تا کوبا و اسلامی، بویژه انقلابهای در اروپای شرقی، و البته انقلاب فرانسه نظر به یکی از وجوه آن، بر پایۀ دریافتی متفاوت از حقوق ملّی تکوین پیدا کرده بودند و همۀ آنها کمابیش محتوم به شکست بودهاند. رهبران این انقلابها در توهّم آن کجفهمی مارکس بودند که حقوق را «روساخت ایدئولوژیکی» جامعۀ بورژوایی میدانست و گمان میکرد، با از میان رفتن مناسباتی که جامعۀ بورژوایی را به وجود آورده است، «حقوق آن» نیز دستخوش زوال خواهد شد. این انقلابها همه به یک درجه به اصول اندیشۀ سیاسی جدید، از ماکیاوللی و هابز تا لاک و روسو، پشت کردند که به شیوههای گوناگون پدیدار شدن «مردم» – یا ملّت در تداول جدید – با حقوق ذاتی و طبیعی آنان را برجسته کرده بودند.
هیچ قدرت سیاسی نمیتواند بدون داشتن دریافتی «روشن و واضح» از این مفاهیم جدید ادعای حکمرانی کند. «انقلاب»، در معنای قدیم آن، یا «فتنه»، به معنای آن چیزی بود که در اندیشۀ سیاسی آن را «جنگ داخلی» میخوانند. این دریافت از «انقلاب» را نباید با معنای انقلابهای دوران جدید، که به هر حال ملّی و برای حقوق هستند، خَلط کرد. اگر یک قدرت سیاسی در دوران جدید واقعیتهای زندگی اجتماعی و سیاسی را از پشت شیشۀ کبود مفاهیم دنیای قدیم ببیند، یعنی گمان کند که «انقلاب ملّی» همان فتنه یا جنگ داخلی است، و نفهمد که «مردم» یا ملّت نمیتواند با خود جنگ کند، امکان مدیریت بحران را از دست خواهد داد. همۀ کلمات قصاری که در این روزهای بحرانی از مسئولان بلندپایه کشور نقل میشود نمونههایی از این خلط دو نظام مفاهیم است. اینان، از همان آغاز، دریافت روشنی از مناسبات دنیای جدید نداشتهاند و در چهار دهۀ گذشته نیز چیزی یاد نگرفتند. رویاروی آگاهی ملّی و حقوق انسانی همۀ شهروندان با زور نابرابرترین رویارویی ممکن است. تاکنون هیچ زوری – تانکهای شوروی در برلین، بوداپست، پراگ و ... – نتوانسته است انقلابهای ملّی را از «کف خیابان جمع کند». برعکس، این انقلابهای ملّی است که «سپوران کف خیابان» را جاور کرده است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۱۰ اکتبر ۲۰۲۲
گفتم که قدرت سیاسی میتواند انتخاب آن سلاح «دیگر» را به ملّت تحمیل کند، اما هیچ قدرت سیاسی، هر قدرتی که داشته باشد، البته اگر اندک عقل حکمرانی نیز داشته باشد، همۀ کوشش خود را به کار میگیرد تا بحران چنان ژرفایی پیدا نکند، ملّت و دولت روـ درـ روی یکدیگر قرار نگیرند و باب گفتگو بسته نشود. در دوران جدید، هر بنبستی در یک نظام حکومتی به ضرر قدرت سیاسی و به سود ملّت است. فرمانروایان ج.ا. نه تاریخ «خود» را میدانند و تاریخ ملّی «ما» را! منظورم از تاریخ «ما» روشن است؛ ما ایرانیان از دیرباز ملّتی بودهایم و ملّت ماندهایم. بدیهی است که این یک شعار سیاسی نیست، برعکس، یک واقعیت تاریخی است. منظورم از تاریخِ «خودِ» فرمانروایان تاریخِ اسلام است. اینان آن تاریخ را نیز نمیدانند و گمان میکنند تاریخ آنان همان خیالاتی است که «خود» جعل کردهاند. این خیالات تنها سرمایهای است آنان دارند و سدههایی نیز آنان خیالات را به مردم تلقین کردهاند و عامّۀ مردم نیز، در شرایطی که آن خیالات با منافع آنان تعارضی پیدا نمیکرد، دل به عشوۀ اینان دادهاند. یکی از آن خیالات، که به یکی از بدیهیات تاریخ تشیع نیز تبدیل شده است، ظلمستیزی ارباب عمایم در تاریخ است که ما در هیچ جایی نشانهای از آن نمییابیم. در معارف دینی، ظلم معنای اجتماعی «روشن و واضحی» ندارد و از آنجا که معنا و مضمون ظلم معلوم نیست ارباب عمائم نیز نمیتوانستهاند عاملان ستیز با آن باشند. وانگهی، از آنجا که ارباب عمائم تاریخ «خود» و تاریخ «ملّی» ما را نمیدانند، از علم سیاست نیز هیچ بهرهای ندارند، و نمیتوانند داشته باشد. نهایت سیاستدانی آنان، به طور تاریخی، در اکثر موارد، دعا برای سلامتی اعلیٰ حضرت و، در موارد نادری، در مواردی که از زمان قاجاران به بعد شاه سستعنصری بر کشور فرمان میرانده، مخالفت با او در محدودۀ منافع آنان بوده است، اما آنچه در هر دو موردِ موافقت و مخالفت مشترک بود «غیر سیاسی» بودن آن دو بوده است.
توضیح این نکته، در مورد دو سدۀ گذشته، تفصیلی دارد که اینجا نمیتوان به آن پرداخت و موضوع بحث من در اینجا نیست، اما با نیمنگاهی به علم بدیعِ «تاریخ مبارزات روحانیت»، که چهار دهه است دانشجویان را با آن مغزشویی میکنند نشان میدهد که آنچه میان گروهکهایی مانند سوسیالیستهای خداپرست، گروهک امّت و جنبش، نهضت آزادی «ایران»، مجاهدین خلق «ایران»، و نویسندگان بسیار متوسطی مانند آل احمد، علی شریعتی، از مرتضیٰ مطهری تا حسینعلی منتظری مشترک است همانا سیاستندانی آنان است. بررسی بیانیههای سیاسی آن گروهکها و سازمانهای «سیاسی» و نوشتههای این گروه اخیر نشان میدهد که چیزی که بتوان آن را «سیاست اسلامی» خواند وجود ندارد. همۀ این سازمانها و نویسندگان، به درجات مختلف، ناچار، مارکسیستهای شرمگین بودهاند و چون سیاست نمیدانستهاند هرگز نفهمیدهاند که مارکسیستهای «اسلامی» هستند. اگر با فاصلهای از این ایدئولوژی درست در آن نظر کنیم آنچه دیده میشود مارکسیسم هضمنشده و مسلط آن است و از اسلام چیزی در آن دیده نمیشود. این ترکیب مارکسیست اسلامی، اگر درست فهمیده شده باشد، چیزی از سنخ ترکیب «عبادیـ سیاسی» است. هر مؤمنی که دریافتی غیر ایدئولوژیکی از اسلام داشته باشد در هیچ چیز «عبادیـ سیاسی» چیزکی از اسلام نخواهد یافت. مورد جالب توجه در زمان ما نوشتههای سراسر التقاطی مرتضیٰ مطهری است. میدانیم که در میان انواع رطب و یابسهای بافته دربارۀ جامعهشناسی، فلسفۀ اخلاق، فلسفۀ تاریخ، تعلیم تربیت در اسلام و ... اثری نیز دربارۀ اقتصاد سیاسی وجود داشت که بلافاصله پس از پیدا شدن نسخۀ دستنوشته و انتشار آن جمعآوری و نسخههای آن خمیر شد و تاکنون نیز جز نسخههای اندکی از آن در مجموعههای خصوصی در دسترس نیست. سبب این امر آن بود که حتیٰ مسئولان ج.ا. که چیزی از اقتصاد نمیدانستند با ورق زدن نخستین صفحههای آن فهمیده بودند که آن مرحوم، چون اقتصاد نمیدانسته، و مارکسیسم مذهب مختار زمان بود، مقدار بسیار مارکسیسم را با قشر نازکی از لعاب اسلام تحویل مؤمنان داده بوده است. پیش از او، دانشمندی مانند محمد باقر صدر، که عربی جدید میدانست و از این طریق با برخی منابع علم جدید آشنایی به هم رسانده بود، پی برده بود که اقتصاد در معنای علمی آن در اسلام، که دین است، نمیتواند تدوین شود. مطهری در تعصب شدید ایدئولوژیکی دینی، و در توهّم اینکه اسلام دین «جامع» است و «هیچ رطب و یابس» نیست که حکم آن در آن موجود نباشد، گمان میکرد که علمای پیش از او به این مرتبه از علم نرسیده بودهاند.
مطهری قربانی مضمون آن ضربالمثل فرانسوی شد که میگوید : «دشمن خودت را درست انتخاب کند، زیرا مثل او خواهی شد!» او، از فرط دشمنی با مارکسیسم، در برخی مباحث مارکسیست شده بود، اما عصبیت دینی او اجازه نمیداد که بداند با یک دریافت قرون وسطایی از دیانت نمیتوان با ایدئولوژیهای دوران جدید درافتاد. یک مورد جالبتر کتاب مفصل حسینعلی منتظری دربارۀ ولایت فقیه است که در سالهای نخست پس از انقلاب به صورت درسهایی تقریر شده بود و از آن درسها کتاب مفصلی به عربی و فارسی فراهم آوردهاند. منتظری، مانند همۀ فعالان «سیاسی» روحانیت زمان شاه، برای اجرای احکام شرع فعالیت میکرد و اگر در آن زمان از او پرسیده میشد که «حکومت اسلامی» چیست، لابدّ، پاسخ میداد که : خوب حکومت همان است که همه جا هست و اسلام هم همان است من میدانم و شما، به عنوان مقلدان، نمیدانید، اما حکومت چیست که همه جا هست؟ پاسخ معلوم نیست! با پیروزی انقلاب به خود آقایان معلوم شد که برنامهای وجود ندارد. چیزی به نام حکومت در ایران بود، اما هدف انقلاب نابودی آن بود و حفظ آن نیز نقض غرضی بیش نمیتوانست باشد. منتظری، «فقیه عالیقدر»، چون فقیه عالیقدری بود، وظیفه داشت برنامهای برای حکومت اسلامی، در صورت «جمهوری»، تدارک ببیند. آن مجموعه درسها برای آن بود که بدانیم حکومتی که برای آن انقلاب کردهایم چیست و چه برنامهای برای ادارۀ کشور دارد؟ اما برنامۀ حکومتی مائدهای الهی نیست که از آسمان فرود آید. همۀ برنامههای حکومتی فرآوردۀ خرد بشری در طول تاریخ است و کسی نمیتواند با نفی همۀ تجربۀ بشری برنامهای از عدم بیافریند. منتظری، به عنوان «فقیه عالیقدر»، میدانست که در کتابهای فقهی او چیزی دربارۀ حکومت وجود ندارد. تدوین برنامهای در خلأ هم ممکن نبود.
اهل سنّت، که اعتقادی به نظریۀ حکومت «جور» شیعی نداشتند، سدهها پیش از انقلابیان ایران، به فکر حکومت افتاده و رسالههایی دربارۀ حکومت نوشته بودند. این رسالهها دو گونه بود : رسالههایی با عنوان احکامالسلطانیه، که دو فقیه شافعی و حنبلی برای مقابله با ادعاهای آل بویه نوشته بودند، و دیگر رسالۀ مهمی با عنوان السیاسة الشرعیة نوشتۀ عالم ستیهندۀ ضد شیعی حنبلی. علمای شیعی این اثر اخیر را، به علت صبغۀ ضد شیعی بسیار گزندۀ آن، نجس میدانستند و تا جایی که من در سالهای نخست انقلاب در کتابخانههای معتبر تهران جستجو کرده بودم در آن زمان هیچ نسخهای از آن در ایران وجود نداشت. دو رسالۀ نخست، بویژه رسالۀ فقیه شافعی، ابوالحسن ماوردی، میتوانست سرمشقی برای یک برنامۀ حکومت فقهی باشد. نسخههای اندکی از همین رساله در کتابخانههای ایران در دسترس بود، اما شرکت انتشارات حوزۀ علمیه تصمیم گرفت هر دو رسالۀ احکامالسلطانیه را در یک مجلد تجدید چاپ کند تا به آسانی در دسترس طلاب و شاید خود منتظری قرار گیرد. الگوی برنامۀ حکومت اسلامی منتظری همین رسالههای احکامالسلطانیه است که رسالههایی در سلطنت استبدادی اسلامی هستند و برای توجیه خلافت عباسیان در مخالفت با نظریۀ حکومتی آل بویه نوشته شده است. دنبالۀ داستان را همه میدانند نویسندۀ برنامۀ حکومت اسلامی اندکی پیش از مرگ همۀ رشتههای خود را پنبه کرد و به اجمال گفت که یاوه گفته بوده است. البته، ماند هزینۀ کاسه کوزههای شکستۀ این طبعآزمایی تئوریکی روی دست ملّت که باید روزی بپردازد!
برنامۀ حکومت اسلامی طرحی برای تبدیل یک ملّت به بخشی از یک امّت بود. پیاده شدن حکومت اسلامی در یک کشور چیزی از سنخ سوسیالیسم در یک کشور استالین بود. حکومت اسلامی، اگر نمیخواست از نوع سلطنتهای استبدادی در کشورهای عربی باشد، میبایست برنامهای برای امّت اسلام تدوین میکرد (میدانیم که دفتر منتظری یکی از کانونهای صدور انقلاب بود). بدین سان، صدور انقلاب در دستور کار قرار گرفت. در این طرح، شأن ملّی از ملّت خلع و ایرانیان به شعبهای در امّت مسلمان تبدیل میشدند و وظیفه داشتند هزینۀ انقلاب در دیگر کشورهای منطقه را بدهند و اگر کار پیش میرفت «کاخ سفید» را به حسینه تبدیل کنند. پیشتر گفته بودم که خاکستری که ایدئولوژی شریعتیـ چپی بر صورت ملّت ایران پاشید آنان را برای مدتی نابینا کرد. انقلاب «ملّی» کنونی آگاهییابی در ژرفاهای وجدان «همۀ» ایرانیان از شأن ملّی تاریخی آنان است. سبب اینکه همۀ گروههای سیاسیـ مذهبی به یک درجه در سخن گفتن از رخدادهای کنونی الکن هستند جز این نیست که همۀ آنها به یک درجه در توهّم مرگ ملّیتها بودهاند و شاید هنوز هم گمان میکنند، با جهانی شدن، عصر ملّیتها گذشته است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۸ اکتبر ۲۰۲۲
انقلاب اول مشروطه نیز مانند انقلاب ملّی کنونی جنبشی بدون رهبری بود. رهبری زمانی پیدا شد که آن انقلاب، با به توپ بستن مجلس ملّی، تعطیل شد و بازپس گرفتن آن به انقلابی دیگر نیاز داشت. در این انقلاب دوم، که ملّت و مجلس ملّی در برابر لولههای توپِ شاهِ بازیچۀ روس قرار گرفت، از این حیث به وجود رهبری نیاز پیدا کرد که قدرت سیاسی به خشونت دست زد و آن را نیز به مردم تحمیل کرد. محمدعلی شاه، اگرچه ادعا میکرد که امضای مشروطه را او از شاه فقید گرفته و خود را ضامن آن میدانست، اما اعتقادی به چنان نظامی نداشت. او دستپرودۀ آموزگار روسی بود و گسترۀ کشور او از محدودۀ سفارت زرگنده فراتر نمیرفت. آنچه او از سیاست جدید نمیدانست این بود که لولههای توپ روسی تا زمانی میتواند کارساز باشد که مردم تصمیم به پایداری نگرفته باشند. در برابر پایداری مردم، «به عنوان پیکر واحد» – en corps در تداول نویسندگان سیاسی – لولههای توپ نمیتواند کارساز باشد. در رویارویی میان یک ملّت، «به عنوان پیکر واحد»، ملّت سلاح خود را که در آغاز بیسلاحی است انتخاب کرده است، زیرا پیکار برای حقوق از دست رفته خود مهمترین و برترین «سلاح» است. آنگاه که رویارویی آغاز شد انتخاب سلاح با قدرت سیاسی است و همین قدرت سیاسی سلاحی را که ملّت با آن حقوق خود را بازپس خواهد گرفت به او تحمیل میکند. این انتخابِ سلاح واپسینِ انتخاب دولت نیز هست! قدرت سیاسی اگر در معنای دقیق دولت باشد هرگز اجازه نمیدهد بحران ژرفایی بیسابقه پیدا کند و به این واپسین انتخاب بیانجامد. اگرچه ماکس وبر گفته بود که «دولت انحصار اِعمال خشونت» را دارد، اما قدرت سیاسی که دولت باشد هرگز به این «انحصار» خود توسل نمیجوید و بابِ گفتگو و چانهزنی را همیشه باز نگاه میدارد، زیرا آنگاه که توپهای دو طرف به غریدن آغاز کردند احتمال شکست قدرت سیاسی بیشتر از احتمال شکست یک ملّت است. منظور من پیروزی در نخستین نبرد نیست، بلکه در نبرد «سرنوشت» است. به بیان دیگر میخواهم بگویم : یک ملّت حتیٰ اگر شکست بخورد پیروز است!
انقلاب ملّی، به معنایی که من به کار میبرم، جنبش یک ملّت برای بازپس گرفتن حقوق ملّی است. در این انقلاب، مردم، یا ملّت، به عنوان «یک پیکر واحد»، نیازی به رهبری ندارند، زیرا همه به عنوان «یک پیکر واحد» رهبرند. گروههای پراکندهای از افراد به رهبری نیاز دارند تا عمل آنان را هدایت کند و بتواند از این راه آنان را به صورت «یک پیکر واحد» سازمان دهد. اینکه میگویم انقلاب «ملّی» انقلاب یک ملّت تاریخی واحد است ناظر بر همین نکتۀ پراهمیت است که هم مشروطیت رهبری جز ملّت واحد نداشت و هم در جنبش کنونی معجزۀ تجدید وحدت ملّی و آگاهی از آن به وقوع پیوسته و ملّت را از حقوق خود آگاه ساخته است. این خودآگاهی ملّی و آگاهی از حقوق ملّی به نوعی رهبری جنبش را در دست دارد. قدرت سیاسی میتواند انتخاب واپسین سلاح، یک رهبری «دیگر»، را بر جنبش تحمیل کند، اما میتواند در این مرحله همۀ حقوق و آزادیهای ملّت را به رسمیت بشناسد.
این اساسیترین نکتهای است که باید برای فهم سرشت رخدادهای کنونی به آن توجه داشت. دلیل اینکه گروههای بسیار چپ و راست، در بیرون حکومت، و نیز «نخبگان» داخل رژیم، هیچ نمیتوانند بگوید که نظام را به کار آید جز این نیست که همۀ آنان به یک درجه از اندیشۀ «وحدت ملّی» ما و سرشت آن بیگانهاند و از اینرو، دانسته یا ندانسته، مخالفان این وحدت ملّی نیز هستند. دربارۀ گروههای چپ و راستِ مخالفان نیازی به توضیح نیست، اما دستکم از دههای پیش من گفتهام که در داخل نظام حکومتی، از دانشگاهها و نهادهای پژوهشی تا همۀ نهادهای حکمرانی، همین ضد ملّیون نمایندگانی دارند و در همۀ آنها نفوذ کردهاند. این مطلب بحثی نیست که من بتوانم اینجا – در شارع عامّ – باز کنم، اما همین قدر اشاره میکنم که وقتی سرمایۀ تعهد به نظام یک انگشتری عقیق، یک ریش سه روزه، که بتوان آخر هفته زد، پیراهن روی شلوار باشد از خاوریها تا طالبزادههای مرحوم در خُلَل و فُرَج آن میلولند و در چنین شرایطی نیز که هوا پس است به نظریهپردازان آن چیزی تبدیل میشوند که هرگز اعتقادی به آن نداشتهاند.
مشکل قدرت سیاسی کنونی ایران این است که، چون هرگز یک قدرت ملّی نبوده، بسیاری از ظرایف تاریخ تحول ملّتی را که بر آن فرمان میراند نمیداند و اینک ناچار خود را در میدانی مییابد که تصوری از مختصات جغرافیایی آن ندارد. تاریخ ما تاریخ ملّی است و با توهّم امّتی که سر در چنبر اطاعت دارد، و همیشه خواهد داشت، فرمان راندن بر او ممکن نیست. ملّتی که پس از انقلاب اسلامی بر اثر فریفته شدن به ایدئولوژی امّتی این نکته در تاریخ ملّی ما را فراموش کرده بود اینک میداند که ملّتی مغفول بوده است. قدرت سیاسی میتواند بفهمد که ملّت پای از محدودۀ ایدئولوژی امّت بیرون گذاشته است و تبدیل دوبارۀ او به امّت از طریق گفتاردرمانی شریعتیمآب ممکن نیست. قدرت سیاسی، در توهّمهای امّتی خود، ملّت را به میدان نبردی کشانده است که امکان پیروزی در آن ندارد؛ اینک میتواند با گفتگو و چانهزنی با ملّت راه حلّی عُقلائی پیدا کند، اما میتواند انتخاب واپسین سلاح را بر ملّت تحمیل کند.
بعدالتحریر : گرد آوردن چند تنی که از استادی دانشگاه «حکم دولتی» آن را دارند و بسیاری از آنان حتیٰ با معیارهای ج.ا. هم استاد نیستند، دندان روی جگر میگذارم تا نام آنان بر قلم جاری نکنم، برای پیدا کردن راه حل، نشان از این دارد که قدرت سیاسی ارادهای برای پیدا کردن راه حلی عقلائی ندارد. اکثر این جماعتِ «استاد» جیرهخواران این قدرت سیاسی هستند و بیرون از آن در هیچ جایی جایی ندارند. بسیاری از همین استادان در مناصب مهم بودهاند و خود عاملان وضع کنونیاند. در وضعی چنین بحرانی نمیتوان پیدا کردن راه حل را به تشریفات گرد آوردن چند جیرهخوار برگزار کرد. آقایان باید خود بدانند که اکثریت این استادان ساختههای خود آنان است و بیرون دانشگاه «مادر» هیچ جا به حساب نمیآیند.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۵ اکتبر ۲۰۲۲
گفتم که انقلاب ملّی «انقلابِ در انقلابِ» یک ملّت تاریخی برای بازپس گرفتن حقوقِ از دست رفتۀ تاریخی است. این «انقلاب» جنبشی در خلاف جهت انقلابی است که پیشتر موجب از دست رفتن حقوق ملّت شده بود. انقلاب ملّی، به معنایی که من به کار می برم، در تداول کهنتر آن در اروپای آغاز سدۀ بیستم، انقلاب یک ملّت، و نیز جنبش قانونخواهی، است. در ایران، چنانکه بارها گفتهام، خاستگاه ملّت، در معنای جدید آن، «امر ملّی قدیم» بود و همین امر ملّی «قدیم»، با مشروطیت، صورتی نوآئین به خود گرفت و ملّت «جدید» ایران را به وجود آورد که از کهنترین روزگاران امری پیچیده بوده است. این ملّت، از همان کهنترین روزگاران، وحدت کثرتها بود و در تحول تاریخی آن نیز بازماند و به هر مناسبتی در صورتی نوآئین، بار دیگر، پدیدار شد. پیشتر، بارها، گفتهام که مجلس اول مشروطیت، برابر صورت مذاکرات آن، همان مکان پدیدار شدن این نظام گفتاری ملّتِ واحد در کثرتِ آن بود. در آن زمان تاریخی و مکان جغرافیایی، در جریان جنبش مشروطهخواهی، بود که ملّت ایران تجسم بیرونی پیدا کرد و روح خود را نیز در «پیکر سیاسی» – body politic در تداول نویسندگان سیاسی – ایران دمید. در آن زمان و مکان، وحدت تاریخی «ما» تحقّق پیدا کرده بود و به طور اسرارآمیزی ماند. پیشتر نیز توضیح دادهام که جنبش مشروطهخواهی، به خلاف برخی دیگر از انقلابهای دوران جدید، مبتنی نظریهای یا نظام گفتاری نبود، اما با پیروزی آن جنبش و تشکیل مجلس اول، «در عمل»، تدوین شد. این سخنان را از این حیث تکرار میکنم که این جنبش کنونی همسانیهایی با «انقلابِ» نخست مشروطیت دارد و مهمترین آن همسانیها این است چون انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق است، از بنیاد خشونتپرهیز است. اشارهای که پیشتر به سخن یکی از نویسندگان زمان مشروطه کردم، مبنی بر اینکه «انقلاب سفید ایران به انقلاب سرخ تبدیل شد»، ناظر بر این یک نکتۀ پراهمیت بود که انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق از بنیاد با خشونت تعارض دارد، مگر اینکه بر آن تحمیل شود.
در جنبش کنونی، «ملّت» ایران، از آنجا که قانونخواه است، به طور غریزی، این را میداند و از زمان پیروزی مشروطیت نیز میدانست. رخدادهای مشروطیت نشان داد که محمد علی شاه نمیدانست؛ من گمان میکنم بسیاری از حکومتگران کنونی نیز نمیدانند. بنابراین، اگر این «انقلاب سفید نیز به سرخ تبدیل شود» تاریخ مسئولیت آن را در کارنامۀ اینان خواهد نوشت. این سخنان پیچیده را به عمد پیچیدهتر میگویم که بگویم که انقلاب ملّی ایران همه چیز است مگر آنکه تحلیلگران رسانهها و، بدتر از آن، سلبریتیها ادعا میکنند. خود اینان به عنوان شهروندان کشور میتوانند قابل احترام باشند، اما عقایدشان به هیچ وجه! مگر اینکه کسی از میان آنان سخنی قابل اعتنا بگوید. گروههایی از اینان، در حوزۀ عمومی، از مشکوکترین افراد فراهم آمدهاند. به عنوان مثال، وقتی خوانندهای ادعا میکند که سیاسی نیست و به مناسبت دیگری نیز ناگهان سیاسی میشود شارلاتانی است که به نرخ روز و از جیب مردم نان میخورد؛ نه آن سخن نخست او ارزشی دارد و نه، به طریق اولیٰ، این سینه چاک کردن کنونی برای مردم! ایرانیان، بهرغم ادعایی که در مواردی دارند، علاقۀ بسیاری نیز به تأئید دیگران – بویژه بیگانان – دارند. بدیهی است که باید بسیار سپاسگزار بود که دیگران از ما حمایت میکنند، اما حمایت آنان، اگر اعتباری سخنان آنان نداشته باشد، ارزش و اعتبار چندانی ندارد و نباید به هر مناسبتی تکرار کرد که فلان به اصطلاح سلبریتی، که مشکل خواب دارد و ...، چه مزخرفی میگوید. وظیفۀ کنونی ما فهمیدن از درون اتفاقی که در حال افتادن است. توضیح من نیز مبنی بر اینکه رخدادهای کنونی انقلابی ملّی در انقلاب است، به هیچ وجه، تحمیل «نظری» بر عملی که در حال انجام است نیست، بلکه برعکس افکندن پرتوی بر «عمل» ملّت است تا برخی از زوایای اتفاقِ در حالِ افتادن روشن شود و منتظر نباشیم که منجیانی مانند چامسکی و ژیژک به فریاد ما برسند. هر نظریهای که بتوان دربارۀ رخدادهای کنونی مطرح کرد فرضیهای برای فهمیدن اتفاقی است بیش از صد سال است که در ایران در حالِ افتادن است. نظریۀ منسجم زمانی تدوین خواهد شد که اتفاق افتاده و به پایان رسیده باشد.
به عنوان مثال، آنگاه که ژیژکنامی ادعا میکند که از ایران یاد میگیرد و میداند که بزودی در امریکا و لهستان هم همین اتفاق خواهد افتاد باید گفت که همین یک ادعا مرتبۀ فلسفهدانی «ملیجکالفلاسفه» را نشان میدهد. پیشتر نیز فیلسوفی جدیتر از این دلقک دستخوش توهّم دیگری شده و به حساب مردم ایران ادعاهایی کرده بود، اما شگفت اینکه اولین شکستخوردۀ انقلاب اسلامی همان فوکو بود. انقلاب «ملّی» ایران اگر تنها یک درس داشته باشد ردِّ تئوری «انقلاب» همان ژیژک و شرکای او در داخل کشور است. وانگهی، در این انقلاب کنونی ایران چه اتفاقی میافتد که قرار است هم در امریکا و هم در لهستان بیفتد؟ گویا این ملیجک هم مانند مُقلِّدان داخلی او فکر میکند آنچه در ایران اتفاق میافتد علیه نئولیبرالیسم است که وجه اشتراک امریکا و لهستان هم هست، یا باید باشد. اینکه چرا هر به اصطلاح سلبریتی به خود اجازه میدهد، ضمن مشغولیتهای بسیار دیگری که دارد، نظری هم دربارۀ ایران بدهد بر من معلوم نیست، اما یک نکته روشن است و آن اینکه ایرانی تاریخ میسازد، ولی منتظر است هر کسی نیز که هِرّ را از بِرّ تشخیص نمیدهد تأئید کند که او کار مهمی انجام داده است. اصطلاح زشت سلبریتی، که از سر ناچاری به کار میبرم، حتیٰ اگر فیلسوفی در حدِّ فوکو یا آدم متوسطی مانند ژیژک بوده باشد، به کسی گفته میشود که همه چیز در خدمت شهرت اوست و جز برای افزودن بر این شهرت دهان باز نمیکند، و دست نمیجنباند. اینکه اینک همان بزرگوار هوادار زن یا جوان ایرانی شده است معلوم است که این هواداری چند نفری بر شمار دنبال کنندگان وِل مُعطَّل او میافزاید، و این درآمد دارد. رخداد مهم در «نظریه» اتفاق نمیافتد، نظر تابع عمل است و فهم این عمل کنونی جز برای کسانی که عمل آنان تحولی در تاریخ ایجاد میکند، پیش از آنکه به پایان رسیده باشد، ممکن نیست. کسانی مانند فوکو و ژیژک آشوبطلبان حرفهای هستند و هیچ چیزی مانند آشوبطلبی از انقلاب ملّی برای بازپس گرفتن حقوق ملّت بیگانه نیست. اینکه ژیژک و یاران او پای امریکا و لهستان را نیز به وسط میکشند به معنای این است که نمیدانند چه اتفاقی در ایران میافتد. اینان در امریکا و لهستان به دنبال سرنگونی حکومت قانون هستند، هم چنانکه فوکو در ایران بود، و این ربطی به انقلاب ملّی ایران ندارد که مهمترین هدف آن ایجاد حکومت قانون است.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۳ اکتبر ۲۰۲۲
انقلاب ملّی، بهرغم آنچه مخالفان آن از هر طیفی میخواهند القا کنند، انقلابی برای تأمین حقوق یک ملّت تاریخی است. بخت با ایران و ملّت ایران یار است که در هر مناسبتی «امر ملّی» در صورتی دیگر پدیدار میشود و همچون فرشتۀ نگهبان هستی ملّی ماست. یک ملّت، به عنوان جامعۀ مدنی، در دوران جدید، مطالباتی دارد. در کشورهای دموکراتیکی – نه «مردمسالاری» که به قول افلاطون سلطۀ اوباش بر اجتماع است – حزبها و نهادهای جامعۀ مدنی این مطالبات را نمایندگی میکنند و در درون رابطۀ نیروهای موجود بخشی یا همۀ آن مطالبات را به دست میآورند. جامعۀ مدنی جدید اجتماع گروههای گفتگو و چانهزنی است و همین باز بودن دائمی درِ گفتگو و چانهزنی است که اجازه نمیدهد هر تنشی به بحرانی در اعماق جامعه تبدیل شود و آن را از درون نابود کند. آنچه امروز در ایران اتفاق میافتد، و میتوانم گفت موجب شگفتی نه تنها خود ایرانیان، بلکه جهانیان شده است، با توجه به این نکته در اندیشه و فلسفۀ سیاسی جدید قابل فهم است. در بخشهای نخست این یادداشتها، یکی دو بار، به پراکندن خاکستر ایدئولوژیکی چپیـ شریعتی در چشم مردم و کوری گذرای مردم ایران اشاره کردهام. پیشتر نیز در یکی دو رسالۀ اخیر گفته بودم که در ایران، از سدهها پیش، «امر ملّی» تکوین یافته بود و همانجا نیز توضیح داده بودم که نخستین مکانی که این «امر ملّی» در صورتی نوآئین پدیدار شد مجلس اول مشروطیت بود و بر مبنای همین «امر ملّی» نظام حقوقی یک ملّت تدوین شد و این ایران را به کشوری مدرن، «در عِدادِ دُولِ مشروطه»، تبدیل کرد.
به این اعتبار، نخستین «انقلاب ملّی» ایران مشروطیت بود که با تدوین نخستین قانون اساسی ایران را «در عِدادِ دُوَلِ مشروطه» درآورد. میدانیم که دستخط مشروطیت را مظفرالدین شاه صادر کرد و دستور داد مجلس شورای ملّی تشکیل شود. تا اینجا، بخش بزرگی از مطالبات مردم با گفتگو و چانهزنی به دست آمد. در این مرحله جنبش مشروطهخواهی مردم ایران از نوع انقلابهایی بود که فیلسوفان سیاسی آنها را «انقلابهای برای تاسیس آزادی» نامیدهاند. در ایران، چنین انقلابی، که یکی از نویسندگان عصر مشروطیت آن را «انقلاب سفید» نامیده و گفته است که با کودتای محمدعلی شاه و به توپ بستن مجلس «به انقلاب سرخ تبدیل شد»، یعنی درِ گفتگو و چانهزدن بسته شد و غرش توپها بر مطالبۀ حقوق سایه افکند، گامی بزرگ به سوی ایجاد نظام حکومت قانون بود، اما نیروهای کهن و فرسودۀ سلطنت قاجاری و روحانیت مندرسی، که کاری جز وصله انداختن بر دلق مُرقَّع خود نداشت، آرایش نویی به سپاه جهل و تاریکی دادند تا بتوانند آب رفته را به جوی آرند که نشد و حتیٰ از یاری سالداتهای روسی هم آبی گرم نشد. بدین سان، نخستین «انقلاب ملّی» ایران پیروز شد و مردم توانستند حقوقی را که از سدههای پیش از آنان گرفته شده بود بازپس گیرند.
با توجه به رخدادهایی که از آن پس اتفاق افتاد، گاهی از شکست مشروطیت در ایران سخن گفتهاند. این تعبیر، در اطلاقِ آن، سخن درستی نیست، زیرا آنگاه که یک بار حقوق به دست آمد بازپس گرفتن آن کار آسانی نیست، و حتیٰ ممکن نیست. وانگهی، حقوق هرگز یک بار برای همیشه به دست نمیآید؛ به دست آوردن حقوق روندی طولانی و مسیر آن نیز راهی پرسنگلاخ است، زیرا حقوق از مقولۀ آرمانشهرها نیست که، شاید، یک بار برای همیشه و در تمامیت آن تحقّق پیدا کند و البته همۀ آن نیز به یکباره از دست برود. حقوق از واقعیتهای سخت اجتماع انسانی و برآیند رابطۀ نیروهاست؛ در زمان و مکان مناسبت، به دست میآید و گاه ممکن است همه و یا بخشی از آن تعطیل شود، اما آنچه در روند کسب حقوق اهمیت دارد آگاهی از آن است که با زوال احتمالی همه یا بخشی از حقوق نابود نمیشود. عامل تحول تاریخی آن حقوق نیست، این خودآگاهی است! فهم این نکته برای اهل ایدئولوژی و پاسداران نظام کهنه آسان، یا حتیٰ ممکن، نیست. در تاریخ ایران، دو فردی که تجسم چنین جهلی بودند همانا شیخ فضلاﷲ و محمد علی شاه هستند. اگر آنان بهای گزافی به این «اصرار» در جهل خود پرداختند به سبب این بود که آنان به بازپس گرفتن تنها بخشی از حقوق مردم رضایت ندادند و گمان میکردند که حتیٰ پذیرفتن بخشی از حقوق مردم میتواند رخنهای در ارکان فرسودۀ «دو شعبۀ استبدادِ» دینی و سیاسی (تعبیر میرزای نائینی در همان زمان) ایجاد کند. زمانی که تنها فرمان مشروطیت صادر شده بود، رابطۀ نیروها در ایران و منطقه به گونهای بود که هنوز این امکان وجود داشت که بتوان دامنۀ حقوق را محدود نگاه داشت، اما آنگاه که غرش توپها بلند شد و با بسیج عمومی مردم لولههای توپ مردم در برابر لولههای توپ نیروهای استبداد قرار گرفت تردیدی نبود که استبداد محتوم به شکست است.
باری، امروزه، نزدیک به صد و بیست سال پس از پیروزی مشروطیت، حقوق مردم ایران، و آگاهی مردم از حقوق خود، به یک کُلِّ تجزیه ناپذیر تبدیل شده است. نباید توهّمهای ایدئولوژیپردازان انقلاب اسلامی، از آل احمد و شریعتی تا استادان ریز و درشتی که دانشگاههای از صافی انقلاب فرهنگی گذشته تحویل جامعه دادهاند ما را – و البته حکومتیان را – فریب دهد که مردم تکلیفهای بسیاری دارند، اما هیچ حقوقی ندارند. جنبش مشروطهخواهیِ مردمِ ایران انقلابی ملّی برای بازپس گرفتن حقوق ملّت از «دو شعبۀ استبداد» بود. پیروزی مهم آن جنبش، بهرغم آنچه بر آن و هواداران آن رفت، ایجاد نظام حقوقی و نهاد آن، دادگستری، بود. تاریخ معاصر نشان داده است که مردم ایران هرگز نتایج این پیروزی را به فراموشی نسپردهاند. در این مورد نیز – بویژه در این مورد نیز – «خاموشی برهان فراموشی» نیست. دولتمردانی که نه چیزی از دولت میدانند و نه دریافت روشنی از سرشت خاطرۀ جمعی ملّتی دارند که بر آنان فرمان میرانند بیهوده گمان میکنند که هر خاموشی برهان فراموشی است. از اساسیترین ویژگیهای دوران جدید این است که انسانِ مُکلَّف به انسان دارای حقوق تبدیل شده است؛ ذات – یا سرشتِ – انسان دوران جدید، که فیلسوفان سدهها دربارۀ آن نظریه بافته بودند، حقوق انسانی اوست. انسانی که در گذشته «گرگ انسان» بود، با حقوق، به تعبیر کمتر شناخته شدهای از همان تامس هابز، به «خدای انسان» دیگر تبدیل شده است. گرفتن این حقوق از انسان دوران جدید تبدیل او از «خدا» به «گرگ» است. آنگاه که حقوق مردم یک بار داده شد – یعنی مردم حقوق خود را گرفتند، چنانکه در مشروطیت گرفتند – دیگر پس گرفتنی نیست. «خدعه» در چنین شرایطی نشانۀ زیرکی نیست؛ دلیل بیدانشی به سرشت اجتماع دوران جدید و انسان نو است. مردمی که نسبت به حقوق خود خودآگاهی پیدا کرده باشند – و سدهای نیز بر تکوین این خودآگاهی گذشته باشد – ملّتی است شکستناپذیر؛ میتوان در شرایط برابر با او گفتگو کرد – و چانه زد – اما نمیتوان با «خدعه» بر سر او کلاه گذاشت و حقوق او را گرفت.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۱ اکتبر ۲۰۲۲
انقلاب «ملّی» ایران از ویژگیهای ایران، به عنوان ایرانشهر، است که از دو سه دهۀ پیش من کوشش کردهام به برخی از وجوه آن اشاره کنم. اقوام ایرانی، از کهنترین ایام تاریخ این کشور، زیر لوای فرهنگ فراگیر آن وحدتی پیدا کردهاند که در سدههای اخیر از آن به ملّت تعبیر میکنند. این وحدت «ملّی»، به عنوان وحدت فرهنگی، بهرغم تنشهایی که پیوسته به عنوان یک اجتماع داشته است، این ویژگی بنیادین مهم را نیز داشته است که در دورههای حساس تاریخ ایران خود را از «دولت» جدا و بنیان قومی خود را حفظ کرده است. فروپاشی ایران، در یورش افغانان، به توپ بستن مجلس و کوشش برای تسخیر دوبارۀ ایران با تکیه بر سالداتهای روس از نمونههای این بیاعتنایی ملّت به نظم دولتی است که ملّی نبود : اگر دولت توان نگاهداشت وحدت ملّی و دفاع از حقوق ملّت را ندارد ضرورتی ندارد که مردم خون خود را برای حفظ دولتیان هدر دهند. جای شگفتی نیست که وقتی شاه سلطان حسین برافتاد و نادر برای دفاع از اجتماع ملّت ظاهر شد بخش بزرگی از مردم که به صفویان پشت کرده بودند به سپاهیان او پیوستند و شاه را به امان دیوانهای افغانی رها کردند تا از وحدت سرزمینی کشور دفاع کنند. برای این پیوستن عامّه به نادر نیز زمانی مُقدَّر شده بود و آنگاه که کار نادر به ماجراجویی کشید در شبی سر او را بریدند و فردای آن روز آن سر زیر پای کودکان افتاده بود. از ویژگیهای این پدیدار شدن یک ملّت آن است که این «ملّت» هر دولتی را دولت «ملّی» نمیداند. اگر بتوان گفت، هر دولتی تا زمانی دولت «ملّی» است که دولت وظیفۀ تأمین حقوق ملّت را بر عهده داشته باشد. از ویژگیهای تاریخ ایران این است که اجتماع ملّت امری اساسیتر از دولت آن بوده است. اغلب خربندههایی که بر ایران فرمان راندهاند نمیدانستهاند که ایرانی خود را متولی «دفاع از اجتماع ملّت» میداند نه گوشت دم توپ دولتهای ماجراجو! یک نمونۀ جالب توجه اقبالِ عامّه برای رفتن به جبههها در آغاز جنگ و پشت کردن به جبههها زمانی بود که خاک کشور آزاد شده بود، اما ماجراجوییهای ج.ا. به دلایلی که موضوع بحث من نیست میخواست جنگِ به عنوان «نعمت» را ادامه دهد. پیش از آنکه تمایز مفهومی دولت و جامعه در اندیشۀ سیاسی و در علوم اجتماعی جدید ظاهر شود، ایرانیان، پیوسته، نوعی آگاهی از تمایز میان دولت و اجتماع ملّت داشتهاند.
در ایران، این آگاهی از «حقوق ملّت» سابقهای طولانی دارد، اگرچه جریانهای آگاهیستیز نیز هرگز اندک نبوده است که به هر مناسبتی به دامن «مشایخ و مراجع» چنگ میزد تا به دولتی که خود بخشی از آن بودند نصیحت کنند که حقوق مردم را تأمین کند. بدیهی است که این واژههای نو که اینجا به کار میبرم همه جعل جدید هستند، اما هیچ جدیدی وجود ندارد که سابقهای در قدیم نداشته باشد. هر دورهای سطحِ خودآگاهی خود را داشته و، در ایران، فرهنگ مهمترین ابزار برای درافتادن با نظام ایدئولوژیکی دولت بوده است. در ایران، وحدت «ملّی» پیوسته وحدت فرهنگی «ملّی» در سطح اجتماع ملّت بوده است، اما نخست در جنبش مشروطهخواهی و با پیروزی مشروطیت بود که صورت جدیدی از خودآگاهی پیدا شد. با مشروطیت، فرهنگ در صورت قانونخواهی ظاهر شد. اینکه تا پیروزی مشروطیت ایران فاقد نظام حقوقی درستی بود تفصیلی دارد که اینجا نمیتوان به آن پرداخت، اما همین قدر اشاره میکنم که متولیان ادارۀ بخش بزرگی از نظام حقوقی کشور همان «مشایخ و مراجع» بودند که قانون شرع را مطابق میل و فهم خود تفسیر میکردند، یعنی نظام اجتماع ملّت را در خدمت منافع خود و برای حفظ دولت قربانی میکردند. پیشتر، در دوران قدیم تاریخ ایران، که ایرانیان ابزارهای لازم برای درافتادن با پیآمدهای نامطلوب این نظام حقوقی را نداشتند، ادب فارسی مکانی برای پیکار با «مشایخ و مراجع» بود، اما با آغاز دوران جدید، و آشنایی ایرانیان با مفاهیم جدید، پیکار برای حقوق جای ادب فارسی را گرفت. جنبش مشروطهخواهی از این حیث آغاز دوران جدید تاریخ ایران بود که ابزار جدیدی در دسترس ملّت میگذاشت تا بتواند حقوق خود را تأمین کند. با همین نظام، حقوقی ایران وارد دوران جدید خود شد، بنیاد «ملّت» واحد استوار شد و ملّت به بلوغ خودآگاهی رسید. نظام حقوقی جدید مهمترین دستاوردی بود که ملّت ایران به آن دست یافت، اما همۀ نیروهای سیاهیهای سدههای میانه، که با پیروزی مشروطیت و اعدام شیخ شهید عقبنشینی کرده بودند، بار دیگر به میدان آمدند.
انقلاب اسلامی انتقام «مشایخ و مراجع» از نظام حکومت قانون بود. این انقلاب، در آغاز، توانست با پراکندن خاکستر ایدئولوژی چپیـ شریعتی در چشم مردم آنان را از دیدن محروم کند. یکی دو دهۀ نخست پس از انقلاب، این طور القا میشد که زمان دولتهای ملّی گذشته است. این کوششی بود برای بیحسی موضعی دادن به ملّتی که گیجی انقلاب او را فراگرفته بود. کوشش برای تبدیل ملّت به امّت – و در نهایت بخشی از یک امّت بزرگتر – که فراهم آمده از جماعات بیهویت، پراکنده، بدوی و، بیش از هر چیز، دشمن ملّت ایران، از همان آغاز، محتوم به شکست بود، اما ایدئولوژی چپیـ شریعتی تنها مردم را از نعمت بینایی محروم نکرده بود، بلکه سازندگان آن ایدئولوژی خود نیز قربانی ایدئولوژی خود بودند و نتوانستند ببینند که بر روی کدام تپهای از شنهای مواج نشستهاند و زمانی که توفان به وزیدن آغاز کند آنان دیگر مکان و جهت خود را پیدا نخواهند کرد. اینکه در سالهای اخیر روند اعتراضهای مردمی، که از حقوق از دست رفتۀ خود آگاهی پیدا کردهاند، شتاب بیشتری گرفته است، در حالیکه حکومتیان روز به روز گیجتر شدهاند، اینکه از خاندان جلیل شریعتی و شریعتیچیان، و اتحاد شوم چپ وطنی صدایی بلند نمیشود، این همه، نشانۀ این واقعیت اسفناک تاریخ معاصر ایران است که عاملان و فاعلان دگرگونیهای سیاسی گروههایی از عقبماندههای ذهنی، از فدایی، مجاهد، پیکار، تودهای تا گروهکهای مذهبی، فراهم آمده بود که همه کلنگ به دست آمادۀ نابودی کشور، بنیان ملّیت آن، و دولت ملّی بودند، اما حتیٰ توان گذاشتن یک دو آجر روی هم را نداشتند. به نظر من، ورای همۀ توضیحهایی که میتوان از شکست کنونی ج.ا. داد این نکته اهمیت بیشتری دارد که رویکرد مسئولان آن نسبت به ملّیت ایرانی دعوت به خودکشی جمعی ما بود. بدیهی است چنین دعوتی در کشوری با چنان سابقهای تاریخی و خودآگاهی ملّی نمیتوانست در دراز مدت مورد اجابت قرار گیرد. من گمان میکنم که مسئولان ج.ا. جز این یک دعوت هیچ برنامۀ دیگری برای حکومت ندارند. برهان قاطع من بر این ادعا نیز در این اشارۀ به دعوت مجدد شورای نگهبان به اینکه گویا آنان «بر اجرای احکام شرع اصرار» دارند آمده است. آیا همین «اصرار» نیز نوعی دعوت به خودکشی ج.ا. نیست؟ مسئولان خود دانند!
رخدادهای اخیر آشکارا نشان میدهد که از خیل آن همه سازمان و گروه و گروهک چیزی جز «فعالان سیاسی» سخت متوسط و «تحلیلگران مسائل ایرانی» که دیگر وجود ندارد درنیامده است. در بسیاری از انقلابهای دیگر، از فرانسه تا انقلاب اکتبر، رهبرانی پیدا شدهاند که فکر کنند انقلاب آنان چگونه به بیراهه رفت؛ فعالان سازمانهای چپ و مذهبی ایران، که چنانکه به عیان در چهل سال گذشته دیدهایم، یکی از دیگری عقبماندهتر هستند در سنّت سیاست معاصر ایران پتویی سر کشیدهاند و در خیالات خود در روزهایی به سر میبرند که میتوانستند ژ.ث. به دست در خیابانهای تهران جلولان دهند و فوکو مینوشت که «من تردیدی ندارم که این دستهایی که چنین بلند شدهاند نمیتوانند شکست بخورند». با مایه از بلاهت، فوکو، و آنان که دل به عشوۀ او سپرده بودند، تنها میتوانستند شکست بخورند. نه فوکو و نه فریفتگان او نمیدانستند ایران چگونه کشوری و ملّیت ایرانی چگونه ملّیتی است. این کشور و این ملّت که بسیار کوشش کردهاند توضیح دهند که هرگز وجود نداشته است، چون هم کشور بود و هم ملّت، و اهمیتی ندارد که علوم اجتماعی جدید چه سفسطهای میتواند دربارۀ آنها ببافد، اینک، همۀ رشتههای آنان را پنبه کرده است. انقلاب ملّی ایران در راه است، میتوان آن را فهمید، اما میتوان همچنان «اصرار» داشت. بدیهی است که در این صورت انقلاب راه خود را خواهد رفت. آنگاه که چرخ انقلاب راه افتاد هیچ «اصراری» نخواهد توانست زیر آن له نشود.
نه! این برف را دیگر سرِ ایستادن نیست!
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۲۵ سپتامبر ۲۰۲۲
روند تکاملی ملّت شدن یک قوم – یا اقوام – روندی پیچیده و بغرنج است و زمانی که یک قوم به طور تاریخی به ملّت تبدیل شد نمیتوان آن را به گذشته برگرداند. برعکس، امّت امری تاریخی نیست؛ جماعتی میتواند، در زمانی، و در شرایط خاصّی، در صورت امّت درآید، زمانی بپاید و از این پس نیز مانند دود به هوا رود. هر امّتی قائم به شخصی است که دارای فرّۀ ایزدی است و با افول او نابود میشود، زیرا امّت امری تاریخی نیست، معنوی است. وانگهی، تشکیل امّت در دورۀ پیش از مدرن ممکن شده و با آغاز دوران جدید نیز زمان آن برای همیشه گذشته است. نیازی به گفتن نیست که در کشورهایی که هنوز وارد دوران جدید نشدهاند بقایایی از واقعیت امّت میتواند وجود داشته باشد، اما وجود این عناصر پیش از مدرن تنها میتواند مانع تحقّق روند کامل تجدد شود. بیشتر کشورهایی که در بیرون میدان جاذبۀ غرب قرار گرفتهاند، به درجات مختلف، هنوز با این بقایای امّت، و مقولات و مباحث آن، درگیر هستند. بقایای عناصری از نظام امّت همچون مانعهایی هستند که در برابر تجدد و اندیشۀ آن عمل میکنند و تا زمانی که تصفیه حسابی با این مانعها صورت نگرفته باشد راه تحقّق مدرنیته هموار نخواهد شد.
در ایران، با پیروزی جنبش مشروطهخواهی، دوران جدید ایران آغاز شد. چنانکه از مذاکرات مجلس اول میتوان دریافت، همین مجلس نخست همچون مکان تدوین نظریهای برای تجدد ایرانی بود. نخستین امری که در این مجلس ظهور پیدا کرد، چنانکه در جای دیگری توضیح دادهام، «امر ملّی» بود و منطق همین «امر ملّی» بود که دیگر شئون کشور را مُتعیّن میکرد که تدوین قانون اساسی و نظام قانونها – یا حکومت قانون – در صدر آنها قرار داشت. در ایران، این امر ملّی امری تاریخی بود. به خلاف بسیاری از کشورهای جهان اسلام، و حتیٰ کشورهای اروپای غربی، که ناحیههایی از امّت بزرگ مسیح یا اسلام بودند، ایران توانست استقلال «ملّی» خود را حفظ کند و، بیشتر از آن، چیزی که تاکنون بیشتر توجه چندانی به آن نشده است، «روایتی» برای این استقلال «ملّی» تدوین کند. میدانیم که ایرانیان به هر صورتی «اسلام آوردند»، اما به تعبیری که جای دیگری به کار بردهام «ایمان نیاوردند». منظورم این نیست که ایرانیان مسلمان نبودند، اما با همین اسلام روایت خود تاریخ و «هویت» خود را تدوین کردند و پیش بردند. نمونۀ بارز این روایت همان است که در شاهنامه آمده است که بیان «خاطرۀ» تاریخی ایرانیان است.
میدانیم که ایرانیان، در دورۀ اسلامی، بسیار زود به تاریخنویسی روی آوردند و کوشش کردند جایی برای گذشتۀ تاریخی خود در تاریخ «جهانی» باز کنند، اما تدوین این «خاطرۀ» تاریخی همۀ تاریخ ایران را در بر نمیگرفت. یکی از منابع این تاریخهای نخستین همان «خداینامههای» دوران باستان بود، اما فردوسی از این خداینامهها در صورت دیگر بهره گرفت و بر پایۀ آن «حافظۀ» تاریخی روایتی از «خاطرۀ» تاریخی ایرانیان عرضه کرد. یکی از وجوه تمایز ایران با دیگر کشورها همین مشروعیتیابی دوگانه برپایۀ «حافظه» و «خاطره» است. خاستگاه آنچه من «امر ملّی» مینامم همین مشروعیتیابی مضاعف است. تبدیل تدریجی قوم – و اقوام – ایرانی به ملّت از کهنترین روزگار در چنین شرایطی ممکن شد. قوم – و اقوام – ایرانی، که هرگز بخشی از هیچ امّتی نبود، توانست، بر پایۀ همین «امر ملّی»، سامانی از یک واقعیت تاریخی را ایجاد کند که در دوران جدید از آن به «ملّت» تعبیر کردهاند. این «سامانِ» قومی در ایران با تکیه بر تمایز دو وجه مشروعیتیابی ایجاد شد و در تحول تاریخی آن به ملّت تبدیل شد.
ملّیت ایرانی، مانند «امر ملّی»، که شالودۀ آن است، به خلاف آنچه دربارۀ امّت گفتم، امری تاریخی است، یعنی به طور تاریخی و در تاریخ تکوین پیدا کرده و ایرانیان توانستهاند نهال آن را با «خاطرهای» که از آن پیدا کردهاند آبیاری کنند : «زین آتش نهفته که در سینۀ» ماست ...! رمز فهم بیشترین شعرهای حافظ در همین «سینۀ منی که ماست» قرار دارد. دلیل اینکه حافظ را هم میفهمیم و هم نمیفهمیم در همین نکتۀ ظریف نهفته است. به لحاظ «ملّی»، «ما» همه، به شهود، حافظ بودهایم، هستیم، همچنانکه حافظ ما بوده است؛ این «امر ملّی»، آن «آتش نهفته»، را همه در سینه داشتهایم و همچنان داریم. بر هر امر تاریخی میتواند، در تحول تاریخی آن، آسیبهای جدّی وارد شود، اما اگر روند تکاملی ملّت به کمال رسیده باشد دستخوش فروپاشی از درون ممکن نمیشود. امّت با «ارتحال» شخص دارای فرۀ ایزدی از درون فرومیپاشد و تجدید آن ممکن نیست، در حالیکه یک ملّت تاریخی، به تعبیر ریچارد فرای، همچون سروی است که با هر بادی خم میشود، اما نمیشکند. نمیخواهم اینجا در جزئیات وارد شوم، بلکه کوشش میکنم مقدمات ابتدایی را به دست دهم که بتوانیم بفهمیم چگونه ناگهان «در آسمان آبی» امّتمداری ج.ا. «تندرهای انقلاب ملّی به غریدن آغاز کرد». من از بیش از دو دهه پیش، با فهمی که از تاریخ «امر ملّی» داشتم نظرها را به این برخاستن «قُقنس ایران از خاکستر خود» – تعبیر زرینکوب در تاریخ مردم ایران – جلب کرده بودم. در نوشتهای که پیشتر در همین جا دربارۀ بیانات گهربار یکی از معاونان ریاست جمهوری که گفته بود : «ما اصلاً با دولت و ملّت مسئله داریم» نوشته بودم که این «دولت» از «کسان به شما ناکسان رسید»؛ این عرعر خران شما نیز بگذرد! چرا؟ چون از خران شما بزرگتر هم بر این کشور چیره شده و فرمان رانده بودند، اما نه عرب، نه ترک، نه مغول و نه غلزاییان پیشاطالبانی چنین جرئتی به خود نداده بودند که با ملّیت «ما» مسئله داشته باشند. میتوان پرسید : چرا؟ پاسخ من این است : زیرا حتیٰ آنان هم میدانستند کجا فرمان میرانند.
انقلاب ملّی کنونی همان «امر ملّی» تاریخی ایران است که ناگهان از زیر خاکستر انقلاب اسلامی سر برآورده است. مشکل فرمانروایی با احمدی نژادها و رئیسیها، در دولت یکدست، این اشکال را دارد که کوری را به عصاکشی کوران دیگر میگمارند و گمان نمیبرند که چه پرتگاه هولناکی در پیش است. برکشیدن کوخنشینان آسانترین راه حکومت است، اما اینان باید بتوانند در زمان و مکانی حکومت کنند که دوران جدید و عصر ملّیتهاست. کوخنشینان، چنانکه از نام آنان برمیآید، موجوداتی هستند که وطن ندارند و چون وطن ندارند، و نمیدانند وطن چیست، آن را نابود میکنند. ابن خلدون، که خود عرب اصیلی بود و در زمان خود چیزی نبود که دربارۀ عرب نداند گفته است که عرب موجودی شهری نیست و نمیداند شهر چیست و آنگاه که بر شهرها مسلط میشود، برای اینکه بتواند زنده بماند، شهر را نابود میکند. بدیهی است که نابودی کامل شهرها در هیچ جایی ممکن نبوده است و همین شهرها بودند که ماندند و انتقام خود را از عرب گرفتند : آنان را فاسد کردند، و عصبیت عربی نابود شد. ابن خلدون مقدمۀ تاریخ خود را برای توضیح این زوال عصبیت نوشته است. ما هنوز نتوانستهایم توضیح دهیم که کوخنشینان چه بر سر ملّیت ایرانی آوردند، اما آیا این خیزش ملّی همان توضیح در عمل نیست؟ من فکر میکنم هست. این اجماع شگفتانگیز همۀ افراد یک ملّت کهن نشان از این دارد که در عصر ملّیتها میتوان برای مدتی منطق امر ملّی را مسکوت گذاشت، اما فائق آمدن بر آن ممکن نیست.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۲۴ سپتامبر ۲۰۲۲
«انقلاب در انقلاب» عنوان کتابی بود که یک فرانسوی روشنفکر، رژیس دبره، که چه گوارا را در بلیوی همراهی میکرد، اندکی پیش از مرگ اِل چه به فرانسه نوشت و بلافاصله به زبانهای دیگر ترجمه شد. داستان رسیدن نسخههایی از چاپ جیبی ترجمۀ انگلیسی این کتاب را من به خاطر دارم. گمان میکنم سال 45 بود که در یک بعد ظهر در دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی خبر پیچید که بچهها چه نشستهاید نسخههایی از کتاب رژیس دبره به تهران رسیده است. نزدیکترین جای به دانشگاه این گونه کتابها به آنجا میرسید یک کتابفروشی در خیابان شاهرضا نرسیده به میدان فرودسی بود که کتاب انگلیسی وارد میکرد. اندک کسانی که چیزی از انگلیسی یاد گرفته بودند، گاهی، سری به آنجا میزدند. فکر میکنم صاحب مغازه یک هموطن ارمنی بود. گروههایی از دانشکده مخفیانه رو به میدان فردوسی گذاشتند و با خرج دو سه تومان – یعنی بیست سی ریال رایج ممالک محروسه، معادل قیمت بُن ارزانترین غذای دانشگاه – نسخهای از این شاهکار را خریدند، در حالیکه به اطراف نگاه میکردند، در جیب خود مخفی کردند و خود را به پستوی خانه رساندند تا درخت انقلابیگری خود را خزعبلات اشرافزادۀ فرانسوی آبیاری کنند. ذهن من در آن زمان هنوز چندان عیب پیدا نکرده بود که بخواهم از نخستین کسانی باشم که آن شاهکار را بخرم و اگر بتوانم بخوانم. چند سالی گذشت تا پایم به پاریس رسید. در این فاصله رژیس دبره با فشار دولت فرانسه از زندان آزاد شده و پس اقامتی در شیلی آلینده و کودتای پینوشته به پاریس برگشته بود و عملیات چریکی را در ساحل چپ رود سِن سازمان میداد و البته با «جذابیت پنهان بورژوازی» نیز آشنایی پیدا میکرد.
من «انقلاب در انقلاب» را در همان ماههای اول دانشجویی در دانشگاه پاریس و به فرانسه خواندم. این بیانیۀ سیاسی، چنانکه از عنوان آن برمیآید، توضیح میداد که عصر انقلابهای کلاسیک گذشته است و میتوان با جنگهای چریکی و بر پا کردن «صدها ویتنام»، (1) به تعبیری که چه گوارا در یک مقاله به کار برده بود، کمر امپریالیسم را شکست و بر آن فائق آمد. انقلاب کوبا نخستینِ از این انقلابها بود و اِل چه، که مانند همۀ انقلابیان سادهلوح و خیالاندیش بود، فیدل کاسترو را ترک کرد و با گروهی به جنگلهای بلیوی رفت که رژیس دبره یکی از آنها بود. داستان گرفتار شدن چه گوارا و یاران را همه میدانند و نیازی به تکرار آن نیست. این داستان بیشباهت به «حماسۀ سیاهکل» خودمان نیست که تقلیدی از آن و تکرار همان تجربۀ محتوم به شکست بود. در هر دو مورد، رفقا به یاری و همّت همان کسانی گرفتار شدند که کمر به رهایی آنان بسته بودند. رژیس دبره، به عنوان شهروند فرانسوی، چندان خطر نکرده بود. دولت بلیوی او را به حبس ابد محکوم کرد و با فشارهای دولت فرانسه نیز او را آزاد کرد. دبره از آن پس، مانند بسیاری از انقلابیانی که توجهی به اشتباه خود پیدا میکنند، چندان هم «وا نداد» و با روی کارآمدن فرانسوا میتران و حزب سوسیالیست فرانسه به رایزنان او پیوست و از طریق دانیل میتران، همسر رسمی، اما «دکور» رئیس جمهوری، رابطۀ میان جنبشهای رهاییبخش با دولت فرانسه را برقرار میکرد. در حکومت میتران، فرانسه یک دولت رسمی داشت که رئیس جمهور و سوسیالیستهای قدیمی آن را اداره میکردند. این دولت رسمی ادامۀ همان دولت فرانسه، به عنوان قدرت استعماری سابق، بود. «دولت» دیگری نیز در این دولت وجود داشت که انقلابی عمل میکرد، و با عقبماندههای همۀ کشورهای جهان سوم، که در زیِّ جنبشهای رهاییبخش عمل میکردند، پیوندهایی داشت. در حالیکه میتران به نفقۀ ملّت فرانسه با «نشمۀ» خود خوش میگذراند، همسر رسمی او با گرو ملّتهای جهان سوم با انقلابیان نرد رهاییبخشی میباخت.
نظریۀ «انقلاب در انقلاب» اگر خطری داشت به همان کشورهایی مربوط میشد که برای «رهایی» آنها تدوین شده بود. نظریههای عقبماندگی – یا فلکزدگی – در کشورهایی مُضرّ هستند که عقبماندهاند و این نظریهها نیز یکی از عوامل عقبماندگی در آن کشورها هستند. آمریکای لاتین یک نمونۀ بارز از این عقبماندگی مضاعف در دورهای است که از فرانسه برای آنها نظریه صادر میشد و از زمانی نیز که این نمودهای عقبماندگی از میان رفتند، یا مردم عقلی پیدا کردند، دیگر به «ردِّ تئوری بقای» روشنفکرانی که هیچ اعتقادی به ترهات خود نداشتند نیازی نبود. حنای رژیس دبره، و محفل چپولهای دانیل میتران، که پسرش، ژان کریستف، به عنوان مشاور پدر در امور افریقا در قاچاق جنگافزار به آنگلا دست داشت و بارها به جرم رشوهخواری محاکمه و حتیٰ محکوم شد، در نزد ملّت فرانسه، که با آسانی نمیتوان سر او را کلاه گذاشت، رنگی نداشت و به تدریج همۀ این گروههای رسوا را از هضم رابع گذراند. خطر آش شلهقلمکار نظریههای عقبماندگی در کشورهایی است که برای آنها بار گذاشتهاند. در کشوری مانند ایران بود که «انقلاب در انقلاب» با انگلیسی شکستهبستۀ مسعود احمدزاده و بیانیۀ سیاسی امیرپرویز پویان به نظریۀ «مبارزۀ مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک» و «ردِّ تئوری بقا» تبدیل شد و وقتی، به گفتۀ لنین، این «تئوریها در تودههای» ابلهی که سرکردۀ آنها شکرالله پاکنژادها، بیژن جزنیها، و در سطح نازلتری، فرخ نگهدارها، مسعود رجویها و دیگر عقبماندههای ذهنی بودند «نفوذ کرد به نیروی مادی» تخریب کشور تبدیل شد. آن «انقلاب در انقلاب» نظریهای برای افلاس و فلکزدگی مردم ایران بود و به صورت فاجعهباری در ایران 57 موفق شد. از بختِ بدِ مردم ایران بود که چنین اتفاقی، که در کمتر کشوری میتوانست بیفتد، در ایران افتاد و امروز، پس از چهار دهه، میتوان گفت که کشور را چنان نابود کرده است که حتیٰ اگر روند کنونی دگرگون شود دههها طول خواهد کشید تا اصلاحی در امور ممکن شود.
«انقلاب» در انقلاب 57، به گونهای که از رژیس دبره تا چریکهای ایرانی آن را فهمیده بودند، جز انقلاب ضد ملّی نمیتوانست باشد. «نفوذ این تئوری» در گروههای مذهبی – از مذهبیان شرمگینی مانند جبهۀ ملّی تا نهضت آزادی و از ملایان «سیاسی» زندانی که از سیاست هیچ نمیدانستند تا مجاهدین خلق که تحت تأثیر کسانی مانند علی شریعتی قرائتی چریکیـ توتالیتر از اسلام عرضه کردند – بر صبغۀ ضد ملّی آن افزود : اگر از برخی استثناهای در طیف جبهۀ ملّی صرف نظر کنیم، میتوان گفت که هیچ یک از این گروهها تصوری از ایران و منافع ملّی آن نداشتند. دو گروه بزرگ چپ – با سرکردگی حزب توده و اقمار آن – و مذهبیها، حتیٰ اگر اقرار به لسان میکردند، هیچ تصوری دربارۀ امر ملّی نداشتند. کافی است کسی به اعلامیههای هر یک از این گروهها نظری بیاندازد که از آغاز انقلاب تا اشغال شرمآور «لانۀ جاسوسی» صادر شده و خبرهای مربوط به آش و شورباخوری جلوی همان «لانۀ جاسوسی» را بخواند که در فضای مجازی قابل دسترسی است. چنین کسی خواهد فهمید چگونه نظریههای رهاییبخشی جزئی از استراتژی همان امپریالیسم برای فلکزدگی ملّتهایی بود که دشمنان آشتیناپذیر درونی داشت و در لحظهای پرمخاطره دست در دست دادند تا با «انقلاب» ضد ملّی ایران را نابود کنند. همان رژیس دبره، که همۀ عیبهای او را گفتم، این هنر را نیز داشت که «خَلقِ کُرد» را به بانو متیران قالب کرد. پیشتر، سازمان ملل برای «ملّتهای بدون کشور» تسهیلات ویژهای را در نظر گرفته بود. برای وارد کردن «خلق کورد» در این مقوله و تخصیص امتیازهای ویژه به آن، دانیل میتران «مادر ملّت کورد» خوانده شد و ژیلبر میتران، پسر دیگر همان دانیل در «پارلمان اقلیم کوردستان» سخنرانی کرد. بدیهی است که نه مادر و نه پسر پیش از آنکه قرار شود نقشۀ خاورمیانه را بر هم بزنند، با رهنمودهای چپ افراطی فرانسه، از ژان پُل سارتر تا همین دبره، و جانفشانیهای پادوهای داخلی آنان، چیزی دربارۀ خلق کرد نشنیده بودند، اما منافع فرانسه ایجاب میکرد که اتفاقهایی در منطقه بیفتد، که افتاد!
با خاکستر «ایدئولوژیکی» که از سالها پیش از آن آل احمدها و شریعتیها در چشم ایرانیان کرده بودند چشم بسیاری از اینان کور یا کمسو شده بود و زمانی که آنان را زیر عَلَمِ «امتـ خلقها» هُل دادند نمیتوانستند ببینند که زیر کدام علم و کُتلی سینه میزنند. آنچه نه طیف گروههای چپ، نه طیف گروههای مذهبی نمیدانستند این بود که «انقلاب» در انقلاب آنان در کشوری اتفاق افتاده است که یک دولت ملّی درازآهنگ دارد و این امکان وجود دارد که روزی انقلابی دیگر در «انقلاب» آنان رخ دهد. چنین انقلابی، اگر اتفاق میافتاد، یا اگر بیفتد، میتواند به معنای شکست نهایی این هر دو طیف باشد. از دههها پیش، این اتفاق به صورت زیرزمینی در حال افتادن بود، اما دو نوع چشمبندی – چشمبندی خدا و ایدئولوژی چریکی، که سیاهزخم ذهن و شعور آدمی است – اجازه نمیداد که دیده شود. به نظر من، حتیٰ خداوند هم در جایی «وارثان خود بر روی زمین» را به حال خود رها میکند، یعنی اگر بتوان گفت مشیت الهی ایدئولوژیکی عمل نمیکند که پشتیبان همۀ بلاهت وارثان خود باشد. آن انقلابی که میبایست در «انقلاب» میافتاد، این روزها، در ایران، در حال افتادن است. در رخدادهای سالهای اخیر، برای کسی که چشمی داشت معلوم بود که «جمع کردن از کف خیابان» بدترین راه حلِّ ممکن است. اگر بخواهم به زبان اهل «جمع کردن» سخن بگویم میتوانم نظر آنان را به آیهای از سورۀ آل عمران جلب کنم.(2) کوشش برای تبدیل یکی از کهنترین ملّتها به امّتـ خلقها بزرگترین اشتباهی بود دو طیف مذهبی و ضد مذهبی انقلاب 57 مرتکب شدند. همۀ وقایع روزهای اخیر – و ماهها و سالهای پیش از آن – دلیلی بر این تحول شگرف در کشور است که ملّت ایران انقلابی «ملّی» در انقلاب کردهاند و آن را پیش میبرند. این «انقلاب ملّی» تنها در ایران ممکن بود، و اینک که ممکن شده است پیش میرود. این جنبش ملّی نیازمند توضیحی است که در دنبالۀ مطلب خواهم آورد.
دنباله دارد
(1) این مقاله در همان زمان به فارسی شکستهبستهای ترجمه شد و در مجلۀ نگین، به سردبیری محمود عنایت، برادر حمید عنایت، انتشار پیدا کرد.
(2) نص و ترجمۀ فارسی آیه ای که به آن اشاره می کنم چنین است : «و البته نبايد كسانى كه كافر شدهاند تصور كنند این كه به ايشان مهلت مىدهيم براى آنان نيكوست؛ ما فقط به ايشان مهلت مىدهيم تا بر گناه [خود] بيفزايند، و [آنگاه] عذابى خفتآور خواهند داشت.» وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ ۚ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا ۚ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ. آیۀ 178، سورۀ آل عمران.
https://t.me/jtjostarha
۱۷ آگوست ۲۰۲۲
یکی از مشکلات دیکتاتوریها این است که تصور درستی از گذشته ندارند، از آن درس نمیگیرند و بسیاری از اشتباههای آن را تکرار میکنند. در ظاهر چنین مینماید که حکومت پوتین گسستی از سیاستهای شوروی است، در حالیکه ادامۀ آن استبداد چنان ریشه در مردهریگ خودکامگی تزاریـ اُرتودکسی داشت که امکان تصفیه حساب با آن را کمابیش غیر ممکن میکرد. آن نوع از سلطنت، که میراث ایوان مخوف بود، با تضعیف اشراف یا بایارها روسیه را متحد کرد و البته ادعای سلطنت جهانی داشت. پطر کبیر بود که در فاصلۀ اندکی بیشتر از صد سال پس از ایوان مخوف راه او را دنبال کرد و سلطنت مطلقۀ امپراتوری روسیه را بنیاد گذاشت. دورۀ مشروطیت روسیه بسیار کوتاه بود و این اجازه را به روسیه نداد که بتواند نیروهای آزادیخواه پرورش دهد. این سالهای کوتاه مشروطیت با انقلاب بلشویکی به پایان رسید و با مرگ لنین و استقرار نظام خودکامۀ استالین نیز روسیه راه ایوان مخوف و پطر کبیر را دنبال کرد. اگرچه انقلاب بلشویکی میخواست گسستی با روسیۀ رومانوفها ایجاد کند، اما با استالین در صورت دیگری نظام خودکامۀ کهن را تجدید کرد و ناحیههای بزرگی از شرق اروپا تا خاور دور را تحت سلطۀ حزب کمونیست شوروی درآورد.
روسیۀ تزاری، به عنوان یک امپراتوری خودکامۀ شرقی، نظامی متجاوز و مهاجم بود. یک نمونۀ جالب توجه از این یورشگری روسی اشغال بخشهای مهمی از ایران بزرگ بود که با استفاده از ضعف دولت مرکزی قاجاری، و بیخبری رجالی که هیچ اطلاعی از آداب حکمرانی زمان خود نداشتند، به کشور تحمیل شد. محمد علی فروغی در کتاب خلاصۀ تاریخ ایران خود تحمیل این شکست و قرارداد ناشی از آن را به درستی «وهن بزرگ به مردم ایران» نامیده و آن دو را از پیآمدهای همین بیخبری مزمن رجال ایران میداند. اتحاد جماهیر شوروی، با زوال توهّمهای نخستین ایدئولوژی بلشویکی که گمان میکرد دوران تاریخی جدیدی آغاز شده است، بویژه با مرگ لنین، ادامۀ همین روسیه بود و همین نظام جدید در صورت دیگری سیاستهای توسعهطلبانۀ روسیۀ تزاری را دنبال کرد. با پایان جنگ دوم جهانی، و شکست ناسیونال سوسیالیسم در آلمان، بخشهای بزرگی از اروپای شرقی و مرکزی به تصرف ارتش سرخ درآمد و شوروی توانست از طریق حزبهای کمونیست این کشورها سلطۀ خود را بر آنها برقرار کند. بدین سان، شوروی توانست مرزهای خود را تا اروپای مرکزی، آلمان شرقی، چک و اسلواکی گسترش دهد و این آغاز توسعهطلبی جدید امپراتوری روسی بود. پیشتر، تروتسکی گفته بود که اگر ساختمان سوسیالیسم در یک کشور محدود بماند در درون خفه خواهد شد و برای اینکه چنین اتفاقی نیفتد باید نظریۀ «انقلاب مداوم» را دنبال کرد. استالین، که «ساختمان سوسیالیسم در یک کشور» را ممکن و حتیٰ مطلوب میدانست، از مخالفان سرسخت تروتسکی و نظریۀ «انقلاب مداوم» او بود و پیشتر گفتم که رقیب خود را به تبعید در مکزیک فرستاد و یکی از آدمکشان او نیز رقیب را از پای درآورد، اما آنچه در دعوای تروتسکیـ استالین نادرست بود، وارد کردن سوسیالیسم برای توجیه توسعهطلبی بود. روسیه – به عنوان یک امپراتوری – قدرت امپریالیستی بود و جز آن نمیتوانست باشد. امپراتوریها برحسب تعریف قدرتهای امپریالیستی هستند و حتیٰ اگر لنین با همۀ آیدالهای سوسیالیستی خود زنده مانده بود شوروی راه روسیۀ تزاری را دنبال میکرد. بیآنکه بخواهم در این بحث پیش بروم باید نظر خواننده را به این نکته جلب کنم که ایران، به عنوان ایرانشهر، اینجا شکست خورد، و باید میخورد. ایران بزرگ فرهنگی، چنانکه پیشتر گفتم، به خلاف نظر شایگان، «امپراتوری» نبود که بتواند سیاست امپریالیستی داشته باشد. ایران، از همان آغاز، ایرانشهر بود، و ایرانشهر بازماند.
از کهنترین روزگاران تاریخ ایران، سیاستِ ایران عین فرهنگ آن بود. اگر بخواهم برای تقریب به ذهن اندکی به زبان مذهبی سخن بگویم، میتوانم گفت که نمونۀ پیامبر بنیاسرائیل در عهد عتیق داوود نبی بود که به تعبیری که در قرآن آمده : «مُلک استوار، حکمت و فصلالخطاب» به او داده شده بود، در حالیکه پادشاه ایرانشهر کوروش بود که در قرآن از او به ذوالقرنین تعبیر شده است. آیههای هشتاد و سه تا هشتاد و پنج سورۀ کهف دربارۀ کوروشـ ذوالقرنین میگوید : «و از تو درباره ذوالقرنین میپرسند. بگو : برای شما از او چیزی میخوانم. ما او را در زمین مکانت دادیم و راه رسیدن به هر چیزی را به او نشان دادیم. او نیز راه را پی گرفت.»چنانکه ملاحظه میشود تعبیر «شَدَدنا مُلکَه» دربارۀ کوروش به کار نرفته، بلکه گفته شده است : «وَ آتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيءٍ سَبَبًا». من نمیخواهم وارد مباحثی شوم که تفسیرهای گوناگونی از آنها عرضه شده است، اما همین قدر میخواهم بگویم که نمیتوان به تمایزی که پیوسته میان شیوۀ فرمانروایی ایرانیان و دیگران وجود داشته است، مُلک استوار و سببها، بیاعتنا ماند. ایرانِ ایرانشهری نظامی فرهنگی، یعنی به تعبیر قرآن ناظر بر «سببها»، بوده است و تردیدی نیست که از زمانی که سیاستهای امپریالیستی دوران جدید مذهب مختار همۀ قدرتهای بزرگ شد ایرانِ فرهنگی نمیتوانست با سیاست فرهنگی در برابر سیاستهای بیفرهنگی پایدار کند. شکست ایرانی که در قفقاز و آسیای مرکزی تنها گسترهای فرهنگی بود، در برابر توسعهطلبی امپریالیستی تزاری محتوم به شکست بود. ایران، و وزیر دارالسلطنۀ تبریز، میرزا ابوالقاسم قائممقام، همین قدر کوشش میکردند، با تکیه بر قاعدۀ یَد، آنچه را که از آنِ ایران بود نگاه دارند که آن نیز با امکانات اندک و ناچیز دارالسلطنه ناممکن بود. با آغاز عصر امپریالیسم و توسعهطلبی قدرتهای بزرگ، امنیت مرزهای کشور در صورتی ممکن میشد که نیروی جاذبۀ فرهنگی ممالک محروسه قدرت بازدارندهای را در برابر یورشهای بیگانان ایجاد میکرد. با فروپاشی از درون نظام ممالک محروسه، که از ویژگیهای فرسایش قدرت مرکزی ایران در دورۀ قاجاری بود، این قدرت بازدارنده یکسره فرسوده شده بود. بار دیگر، به این بحث باز خواهم گشت؛ اینجا میخواهم بگویم که تبدیل روسیۀ تزاری – و پس از آن شوروی – به یک قدرت بزرگ امپریالیستی با افول قدرت مرکزی ممالک محروسه همزمان بود و ایران ناچار میبایست به کشوری وابسته به برآیند بازی قدرتهای بزرگ تبدیل شود.
از دیدگاه منافع و مصالح ایران، تشکیل اتحاد جماهیر شوروی ناظر بر تجدید قدرت روسیۀ تزاری بود و، به عنوان یک قدرت امپریالیستی، همان هدفهایی را دنبال میکرد که از زمان پطر کبیر دنبال شده بود. مهم نیست که قدرتهای امپریالیستی در دورهای از تاریخ در صورت کدام نظام حکومتی ظاهر میشوند؛ آنچه تداوم پیدا میکند باطن توسعهطلبی آنهاست. روسیهـ شوروی یکی از بارزترین این قدرتهای امپریالیستی است. روسیه به شوروی تبدیل شد، اما جاسوسان روسیۀ بزرگ تنها ظاهر عوض کردند. از تشکیل حزب کمونیست تا گروه پنجاه و سه نفر، از جعفر پیشهوری و پادوهای او تا تشکیل حزب توده و افسران جاسوس او در ارتش ایران، که تاکنون با رنگ و لعاب شعر شاعرانی که هم سری در طویله داشتند و هم در آخور اسطورهای از آنان پرداخته شده، همه، آگاهانه یا در مواردی ناآگاهانه، در خدمت توسعهطلبی روسیۀ بزرگ و دیگر قدرتهای بزرگ بودند. امروزه، پوتین بر مردهریگ همین سیاست توسعهطلبی تکیه کرده است. آسیای مرکزی و قفقاز کنونی، که از فروپاشی امپراتوری تزاریـ استالینی فراهم آمدهاند، باید بتوانند با میراث شوم نظام سلطۀ روسی کنار بیایند. بدا به حال کشورهایی که نتوانند سیاست ملّی قدرتمندی تدوین کنند، چنانکه ارمنستان یکی از آنهاست! توهّم «معنویتی» که یکی وزیران پیشین در ناصیۀ پوتین دیده به معنای این است که او نیز مانند بسیارانی در این کشور از سیاست هیچ نمیداند و گویا گمان میکند که «گربهای که عابد و مسلمانا» شده باشد، اگر شده باشد، موش نمیگیرد. از دیدگاه موش، فرقی میان گربه عابد و مسلمانا و گربهای که هنوز به اسلام مُشرَّف نشده وجود ندارد. در بازی قدرت، برندگان کسانی هستند که توهّمی ندارند. بسیاری از برندگان میدانند که «معنویت» خیالی بیش نیست، اما اکثر بازندگان کسانی هستند که نمیدانند که راهی که در سیاست از سنگلاخ معنویت میگذرد به گورستانی میرسد که کشتگانِ بیکفن و دفنِ بیجرم و بیجنایت بسیاری در آن خفتهاند.
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha
۱۱ سپتامبر ۲۰۲۲
شاید، بسیاری از خوانندگان این تأکید مرا بر اینکه ایران نظریۀ ناسیونالیستی ندارد نظری خلافآمد عادت بیابند. ما از نویسندگان بیگانه یاد گرفتهایم، و تکرار میکنیم که ایرانیان سخت ناسیونالیست هستند. دربارۀ این نکتۀ ظریف از تاریخ ایران، ایرانیان به همان اندازه بیاطلاع هستند که نویسندگان بیگانه! ناسیونالیسم ایدئولوژی کشورهای اروپایی است و از طریق استعمار اروپایی نیز در کشورهای دیگر، بویژه کشورهایی که عربی خوانده میشوند، پراکنده شد. ایرانِ تاریخی نوعی از میهندوستی را میشناخت که ربطی به ایدئولوژی ناسیونالیستی نداشت. ناسیونالیسم اروپایی پیوندهایی با برتری نژادی دارد که نمونۀ بارز و افراطی آن ناسیونالـ سوسیالیسم آلمانی بود. شالودۀ دولتهای ملّی اروپایی که بر روی ویرانههای فروپاشی امّت مسیحی در پایان سدههای میانه ایجاد شدند، در تعارض با وحدت امّت مسیحی، تمایزهای قومی بود. از این حیث، وضع ایران به همین نظام اخیر شباهت بیشتری داشت تا دولتـ ملّتهای اروپایی. این مقایسه، اگرچه چندان وجهی ندارد، اما از این حیث اهمیت دارد که نظام فرمانروایی ایران وحدت کثرت اقوام ایرانی و غیر ایرانی بود و هست. ایران چون وحدت کثرت بود نمیتوانست ناسیونالیست باشد. به این اعتبار، همۀ تجزیهطلبان کنونی ناسیونالیستهای بدی هستند و کوشش میکنند این گفتار را به کشور تحمیل کنند. از اینرو، زمانی که چند سال پیش داریوش شایگان در مصاحبهای با مهرنامه گفت که «ایران همیشه امپراتوری بوده است» در سرمقالۀ سیاستنامه نوشتم که این حرف درست نیست. ایران، به عنوان وحدت کثرت، در مقایسه با رُم باستان، نظامی متمایز بود. به همین دلیل است که pax romana داریم، اما pax persica نداریم.
یکی از اشتباههایی که در نخستین سالهای آغاز انقلاب برخی از مسئولان مرتکب شدند این بود که گفته شد : «معنی ملّیت این است که ما ملّت را میخواهیم، ملّیت را میخواهیم، و اسلام را نمیخواهیم.» اگر درست فهمیده شده باشد، ملّیت ربطی به دین ندارد؛ دین یکی از شئون یک ملّت است و اگر ملّتی نباشد دینی نخواهد بود. در تفسیر ایدئولوژیکی دین، دین امری مساوی با ملّیت تلقی شده و رقیب آن است. نیازی به گفتن نیست که نه تنها این نظر از بنیاد نادرست است، زیرا اگر به عنوان مثال ایران، و چند ناحیۀ ناچیز در خاور میانه، نباشد تشیعی نخواهد بود، نخستین آسیبی که میتواند از این رقابت دین و ملّیت پدید آید بر خود دیانت وارد میشود. اینها چیزهایی نیست که مردی عامی و مغرض مانند علی شریعتی بتواند بداند. او در زمان خود شمشیر را از رو بسته بود؛ امروز، کسی نیست که نداند که او با همین شعارهای نسنجیده اهل دیانت را در چه پرتگاهی راند. من نمیخواهم وارد این بحث شوم که بسیار طولانی خواهد بود، اما میخواهم بگویم که تضعیف ملّیت ایرانی آسیبهایی نیز بر حس دینی بسیاری از ایرانیان وارد کرد که لابدّ اهل دیانت بهتر از من میدانند. نکتهای که اینجا میخواهم به آن اشاره کنم این است که چه ملّیت را اصل بدانیم و چه دیانت را باید بگوییم که توسعهطلبی ایرانی به نام هیچ یک از این دو مقوله ممکن نیست. ایرانیان نه ناسیونالیست در معنای رایج کلمه هستند که به نام ملّیت در امور داخلی کشورهای دیگر مداخله کنند و نه تصور صلیبی از دیانت خود دارند که تا قطرۀ خون پیه دفاع از امثال اسدها را بر تن خود بمالند. ایرانیان با شدت و ضعفِ بسیار میهن خود دوست دارند و گروههایی از آنان نیز دیانتی دارند که پیشتر خصوصی بود، اما شریعتی آن را به میدان رقابتی کشاند که تاکنون جز آسیب بر آن وارد نشده است.
آنچه تا کنون از سیاست نادرست عَلَم کردن دیانت در برابر ملّیت حاصل شده تضعیف بنیان هر دو اینهاست. میتوان با بَزَک کردن ظاهر دیانت، و ادعاهای عجیب و غریب دربارۀ دینِ «ما»، دلخوش کرد که در حال صادر کردن انقلاب دینی هستیم، اما اگر این پربها دادن به دیانت به معنای خفّت دادن به ملّیت باشد، که هست، آنچه به دست خواهد آمد وهن به ساحت اساسی یک کشور است. سفیر سابق روسیه که در ورودی الهیه نشسته بود و مانند گذشته انگشت در چشم مردم ایران میکرد تنها به ملّیت «ناسیونالیستی» ما توهین نمیکرد، بلکه به ایرانی به عنوان یک ملّت توهین میکرد که دیانت این ملّت هم بخشی از آن است. به برادران طالب نگاهی بکنید! آنها تنها افغانستان را نابود نمیکنند؛ افغانستان با همۀ شئون آن را نابود میکنند. از طالب افغانی انتظار نمیرود که چنین ظرافتهایی را بفهمند. در ایران هم میتوان همان تجربهها را تکرار کرد، اما لاجرم اندکی زحمت ما میدارید، ولی بیشتر از آن عِرضِ ما میبرید. از زمان آل احمد و شریعتی، پیش از انقلاب، و از آغاز انقلاب تاکنون، این نکته درست فهمیده نشده است. اعتباری که شریعتی در دفاع از «دین انقلابی» به ایدئولوژی بخشید، این خطر را داشت که ملّیت را تضعیف کند، اما بنیان دین به عنوان ابزار حکومت را استوارتر نکرد. مردمی که نه دین دارند و نه آزادهاند در معرض این خطر قرار دارند که در توهّم پوتین به عنوان «تجسم معنویت» تکیه بر سرنیزۀ خودکامهای نابکار بدهند. ایران منافعی ملّی دارد و کسانی که این منافع را با یک «فتوکپی قرآن» سودا کنند نه تنها به سفیر روس اجازه میدهند که به ملّیت ایرانی توهین کند، بلکه دین را نیز به «فتوکپی» آن فرومیکاهند.
باری، تسخیر اوکراین و ضمیمۀ آن به روسیۀ بزرگ، اگر به فرض محال، با موفقیت پیش برود، گام بعدی برخی از جمهوریهای پوشالی قفقار خواهد بود و تردیدی نیست که ایران گام است. البته، من احتمال نمیدهم که پوتین بتواند تا اینجا پیش برود. پیشتر نیز چنین کوششی برای توسعهطلبی در گرجستان شکست خورده است. روسیۀ کنونی ضعیفتر از آن زمان است و ناسیونالیسم کنونی اوکراین نیرومندتر از ناسیونالیسم گرجی! در شرایط کنونی رابطۀ نیروها در منطقه، امکان رسیدن ارتش روسیه به مرزهای ایران بسیار اندک است. به نظر من خطر واقعی جای دیگری است. فساد در نظام سیاسی کشور و ژرفای تباهی در حکومتگران به درجهای رسیده است که بعید مینماید کشور آیندهای درخشان داشته باشد. همۀ امکاناتی که میبایست صرف آبادانی کشور و رفاه مردم آن میشد در جبهههایی که شکست در آنها محتوم بود تلف شده است. ایران حتیٰ اگر بتواند بقای حکومت اسد را برای ابد تضمین کند و عربستان را از یمن بیرون کند، در این مناطق نمیتواند نفوذ مؤثر و طولانی مدت داشته باشد. پیشتر، گفتم که اسد، مانند صدام و جانشینان او، دشمنان دیرین ایران هستند، دوستی احتمالی تاکتیکی با آنها آن دشمنی را به دوستی استراتژیکی تبدیل نخواهد کرد. این ارزیابی را میتوان به همۀ کشورهای عربیـ سنّی منطقه تعمیم داد. ایران نه امکانات مادی چنین توسعهطلبی را دارد و نه چنان ناسیونالسیمی که، مانند آلمانیها در جنگ دوم، بخواهد تا آخرین قطرۀ خون در راه یمنی، فلسطینی و اسد ایستادگی کند. شش هفت میلیونی رفتهاند، هفت هشت میلیونی نیز میتوانند بروند. اگر این اتفاق بیفتد فاجعهای برای ایران خواهد بود که همۀ قدرتهایی جهانی، در اروپا و امریکا و نیز در چین و روسیه، در مورد آن توافق دارند و آن تبدیل ایران به کرۀ شمالی است که یکی از الگوهای فرمانروایی حکومتگران ماست.
به نظر من، غربیها اعتقاد دارند که حالا که نمیشود کشوری را مهار کرد هیچ دلیلی ندارد که آن را نابود نکنیم. اندک اخلاقی که در غرب در سیاست وجود دارد، چین و روسیه از این یک ذره نیز عاری هستند. همین کرۀ شمالی از اقمار شوروی و چین بوده است. نه تنها این وابستگی به شوروی و چین مانع از این نشده که کشوری کمتوسعه و وابستۀ چین بماند، بلکه موجب خرسندی خاطر کشورهای غارتگری مانند چین و شوروی نیز هست. راهی را حکومتگران ایران برگزیدهاند همان راه کرۀ شمالی است. اگر ماجراجویی پوتین ادامه یابد، و حکومتگران ما بخواهند با طناب این «تجسم معنویت» در چاه ماجراجوییهای روسیه و پیروی از سیاستهای استعماری چین بیفتند این کشور آیندۀ فاجعهباری خواهد داشت. شبح همین فاجعه اینک در آستانۀ در ایستاده است. از دوستی با کشورهای کمونیستی جز زمینهای سوخته چیزی نمانده است. این همان سیاسی است که چپ داخلی نیز آن را دنبال میکند. دلیل من این است : تا زمانی که حکومت به طور کامل در کام چین و روسیه نرفته بود رفقای جاسازی شده در انواع دانشکدهها و نهادها منتقدان سرسخت سیاستهای دولت بودند، اینک که کار به انجام رسیده از این کشتگان بلاهت صدایی نمیآید. این رفقا، دست در دست برادران حزباللهی، در ساحل امن نشستهاند و به ریش ملّت ایران و کسانی که آنان را استاد کردهاند میخندند. کشوری که چنین دوستانی دارد نیازی به دشمن ندارد!
دنباله دارد
https://t.me/jtjostarha