یادداشت‌ها و جستارها

نوشتههای کوتاه جواد طباطبایی

یک توضیح دربارۀ سخنان امروز جان بولتون

۸ نوامبر ۲۰۲۲

مصاحبۀ امروز، شانزدهم آبان 1401، بخش فارسی تلویزیون بی بی سی با جان بولتون، مشاور امنیت پیشین ایالات متحده، در برنامۀ خبری شصت دقیقه نمونه‌ای سخت‌ رقت‌انگیز از تصوّر بخشی از دولتمردان ایالات متحده از ایران بود. بولتون در بخشی از مصاحبه ادعا کرد که «اپوزیسیون ایران دارد مسلح می‌شود، با اسلحه‌هایی که از پایگاه‌های سپاه گرفته، اسلحه‌هایی که دارد از عراق وارد ایران می‌شود. فکر می‌کنم که از چشم‌انداز یک تلاش سیستماتیک اپوزیسیون نه فقط اعتراض، بلکه به کارگیری روز و قوۀ قهریه علیه حکومت است که ما دیگر غیر مسلح نیستیم، ما می‌توانیم مقابله کنیم با سپاه پاسداران.» این‌جا مجری برنامه یادآوری می‌کند که : «البته، آقای بولتون، شواهدی نداریم که نشان دهد معترضین در خیابان‌ها مسلح هستند.» بولتون در پاسخ می‌گوید : «گزارش‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، ویدئوهایی که در شبکه‌های اجتماعی هست نشان می‌دهد سلاح هست در دست اپوزیسیون، نیروهای مسلح از جلوی اپوزیسیون فرار می‌کنند، حتیٰ تبادل آتش هم وجود داشته.» این‌جا بار دیگر مجری می‌گوید : «می‌خواهم تأکید کنم که این‌که معترضین مسلح هستند ادعای خود ج.ا. است. ما در شبکه‌ها تصاویری دیدیم که گروه‌های امنیتی فرار می‌کنند، اما تا این لحظه تصویری ندیدیم که معترضان اسلحه‌ای در دستشان است.» این‌جا، بولتون متوجه می‌شود که به این آسانی سر مجری ایرانی کلاه نمی‌رود، و می‌گوید : «من تصاویری از نیروهای کُرد دیدم که آموزش می‌بینند، خارج از ایران در عراق.» در ادامه، بولتون جان مطلب خود را بیان می‌کند و می‌گوید : «متأسف هستم که ایران یک قانون اساسی ندارد مثل امریکا که مردم حقِّ حمل اسلحه را داشته باشند و الا الآن مردم اسلحه داشتند.»(1) اگر بولتون این عکس‌ها را در خیالات خود برای خاورمیانۀ جدید فتوشاپ نکرده باشد، چنان‌که در عراق کردند و بر سرشان آن آمد که بر سر آن شتر آمده بود، باید چیزهایی از دوستان مجاهد خود دریافت کرده باشد که با یک مشت پسماندهای دهۀ چهل خورشیدی مشغول زرمایش‌های نظامی برای رهایی ایران از گورستان‌های آلبانی هستند. مسئولان دولت ایالات متحده، پس از پیروزی‌های شکوهمند در ویتنام و آسیای جنوب شرقی بر کمونیسم، و افغانستان و عراق، همین فتوشاپ‌ها را به دست ژنرال برجستۀ امریکایی، کالین پاول، دادند، که وزیر امور خارجه شده بود، و او، با نشان دادن آن عکس‌ها در نشست رسمی شورای امنیت سازمان ملل، اجماعی درست کرد و با این اجماع نیز ارتش چندین کشور را وارد عراق کرد. کلاهی که تونی بلر، نخست وزیر وقت بریتانیا، با تکیه بر داده‌های نادرست و دستکاری شدۀ رسالۀ کارشناسی ارشد یک دانشجو که ثابت می‌کرد عراق به ساخت جنگ‌افزارهای اتمی دست یافته و صلح جهانی را تهدید می‌کند بر سر بوش دوم گذاشت می‌بایست درس عبرتی شده باشد که گویا نشده است. همان زمان پاول متوجه شد که رامسفیلد و دیک چینی با آبروی او بازی کرده‌اند و برای همیشه از سیاست کناره‌گیری کرد. من در آن سال‌ها در فرانسه بودم و یادم می‌آید که مسئولان فرانسوی، که عراق را بسیار بهتر از همۀ دولتمردان و استادان خاورمیانه‌شناس امریکایی می‌شناختند، در اتاق‌های فکر، بر مبنای داده‌های دقیقی که عراق داشتند، چرا که در جریان جنگ عراق علیه ایران میلیاردها دلار جنگ‌افزار در اختیار عراق گذاشته بودند و از طریق مشاوران نظامی خود اطلاع دقیقی از توانایی‌های عراق داشتند، به طور تلویحی می‌فهماندند که امریکاهایی‌ها جز چند پیت حلبی پیدا نخواهند کرد و تنها نتیجۀ حمله به عراق فروپاشی استبداد صدام حسین و البته خود عراق خواهد بود. توهّم‌های امریکایی دربارۀ وضع عراق تنها در انحصار نومحافظه‌کاران نبود، بلکه حتیٰ بسیاری از گروه‌های «چپ» امریکایی نیز تصور روشنی از ظرایف سیاست در خاورمیانه نداشتند، اما این جهل مانع از آن نمی‌شد که ادعاهای گنده مطرح کنند. یادم می‌آید که در سال‌های اشغال عراق یکی از استادان علم سیاست از دانشگاه چپ نیویورکی، نیواسکول، به پاریس آمده بود و دربارۀ آیندۀ سخنرانی می‌کرد. او در دفاع وضع ایجاد شده از چیزی به نام Iraqi nation یا «ملّت عراق» سخن می‌گفت که مانند هر ملّت دیگر دنبال دموکراسی است. وقتی پرسیده شد که این ملّت عراق کجاست، چه ویژگی‌ها و چه تاریخی دارد؟ پاسخ‌ها تکرار همان خیالبافی‌های مطالعات خاورمیانۀ امریکایی بود و هیچ اهمیتی نداشت. بدیهی است بحث با استاد امریکایی نتیجه‌ای نمی‌توانست داشته باشد. بخشی از دانش مسئولان امریکایی از چند «رجل» عراقی و یکی دو تن از «زَی»های منتظرالریاسۀ افغان مقیم ایالات متحده می‌آمد که یکی از شاهکارهای آن در دیپلوماسی مذاکره با طالبان و تحویل بسیار موفقیت‌آمیز افغانستان به آن‌ها بود.

باری، این مصاحبۀ جان بولتون، در ادامۀ داستان‌بافی‌های گروه‌هایی از رجال سیاسی ایالات متحده، برای ایران و منطقه، فاجعه‌ای است، زیرا چنان‌که در نمونه‌های دیگر، از سقوط سایگون تا سقوط شاه ایران، از ویتنام تا افغانستان و عراق، دیده شده امریکایی‌ها در بزنگاه‌ها و در موقعیت‌هایی که اوضاع به ضرر آنان باشد، در انتظار فرصت‌های دیگری برای پیشبرد هدف‌های درازمدت سیاست خارجی خود، درمی‌روند. رسوایی برخی از رجال جمهوری‌خواه امریکایی در شرکت در نشست‌های مجاهدین خلق، که دستشان به خون امریکایی‌ها آلوده است، و دادن شعارهایی برای مریم و، به قول ترکی فیصل، رئیس اسبق دستگاه امنیتی سعودی، «شوهر مرحوم» او، در ازای هر شعار چند ده هزار دلار کافی است که «زَی»های ایرانی بدانند که افرادی مانند بولتون چه رویاهایی در سر دارند. از نظر من، که هیچ نظر خوبی نسبت به حمایت خارجی ندارم، بی‌آن‌که بخواهم در مورد همۀ آن‌ها نظر بدی داشته باشم، حمایت خارجی هیچ اهمیتی ندارد و مردم ایران، بویژه جوانان، نباید روی این حمایت‌ها حساب کنند و به آن‌ها امید ببندند. ایران دشمنان بسیار دارد، اما دوستانی ندارد. باید بدانیم که همۀ این دشمنان کمر به نابودی ایران بسته‌اند، و خنجر به دست آماده‌اند تا به موقع آن را در گلوگاه ملّت ایران فروکنند : حمایت بشار اسد از مالکیت شیخان خلیج فارس بر جزایر سه‌گانه، در حالی‌که سربازان ایرانی از اتاق خواب او محافظت می‌کردند، یک نمونۀ اسفناک از هدف‌های درازمدت «دوستان» ایران، دشمنان که جای خود را دارند! ایران، مانند همۀ کشورها، منافعی دارد و منطق تأمین همین منافع، و معیار این منافع، است که دوست را از دشمن تمیز می‌دهد و گرنه ما دوست و دشمن ابدی نداریم. بولتون و همفکران او به دنبال پیاده کردن نقشۀ خاورمیانۀ جدید هستند که یکی از مهم‌ترین هدف‌های آن نابودی ایران و تبدیل آن به چیزی شبیه به «ایرانستان» است. همۀ ایرانیان، اگر تنها یک هدف داشته باشند، آن هدف باید دفاع از ایران باشد، به قول میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام : «به مردی یا نامردی»! از همۀ قرائن موجود چنین برمی‌آید که این دفاع از ایران «به مردی» ممکن نخواهد شد. جای شگفتی است بولتون آبی به آسیاب مسئولان ایران می‌ریزد که برخی از آنان نیز در مواردی چنین ادعاهایی دارند. اگرچه بولتون در سیاست هرگز آدم برجسته‌ای نبوده، و مسئولانه حرفی نزده، اما بعید می‌دانم که نداند که چه خباثتی به خرج می‌دهد و چه پیشنهادهای تباه کننده‌ای عرضه می‌کند. جای خوشوقتی است که هیچ قرینه‌ای در تاریخ ایران وجود ندارد که ایرانی‌ها بخواهند روزی به چیزی مانند متمم دوم قانون اساسی امریکا رأی دهند. جهت اطلاع آقای بولتون عرض می‌کنم که جوانان در خیابان‌های دورترین نقاط ایران با یکی از آواتارهای همین اصل دوم مبارزه می‌کند. 

(1) اشارۀ بولتون به دومین متمم قانون اساسی ایالات متحده است که به همۀ شهروندان امریکایی اجازه میدهد «برای دفاع از خود اسلحه داشته باشد». متن این دومین متمم چنین است :
"A well regulated Militia, being necessary to the security of a free State, the right of the people to keep and bear Arms, shall not be infringed." 

https://t.me/jtjostarha

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش هفدهم

۴ نوامبر ۲۰۲۲

خاستگاه انقلاب ملّی ایران نوزایش آگاهی ملّی و خودآگاهی مردم آن است. چنان‌که پیشتر گفتم، از ویژگی‌های مردم ایران، به عنوان ملّتی تاریخی، همین خودآگاهی آنان است که از دیرباز تکوین و در همۀ دوره‌های تاریخی این کشور در همۀ شئون فرهنگی نیز جریان پیدا کرده است. در واقع، تاریخِ ایران، به عنوان کشور خلاف‌آمد عادت‌ها، تاریخِ دوره‌های ظهور این خودآگاهی است و همین ظهور خودآگاهی ملّی و تداوم آن در تاریخ این کشور است که بقای آن را تضمین کرده است. با آغاز دوران جدید تاریخ ایران، سنّتِ تاریخ‌نویسی کهن نیز اعتبار خود را از دست داد و شیوۀ تاریخ‌نویسی جدیدی جانشین آن شد که هم‌چون ناحیه‌ای در تاریخ‌نویسی جدید اروپایی بود. نخستین تاریخ‌نویسان ایرانی نیز در بهترین حالت مُقلِّدان تاریخ‌نویسان اروپایی بودند.(1) این‌رو، اگرچه در آغاز نوعی تاریخ‌نویسی ملّی‌گرا تدوین شد، اما تاریخ آگاهی ملّی هرگز نوشته نشد. ایران، از آغاز دورۀ تاریخی آن، دو «دوران» (Epoch) قدیم و جدید و دو «دورۀ» (period) بزرگ تاریخی، دورۀ باستان و دورۀ اسلامی، داشته است. این دوره‌های تاریخی در دوران قدیم را می‌توان، به لحاظ آگاهی ملّی، به سه دورۀ هخامنشی، پارتی و ساسانی تقسیم کرد. در هر یک از این سه دورۀ تاریخی ایرانیان به نوعی تصوری از وحدتِ در کثرت قومی و فرهنگی پیدا و در هر دوره‌ای نیز آن وحدت را تجدید کردند. در واپسین دورۀ دوران قدیم، به‌رغم شکست نظامی ایران، مجموعه‌ای از منابع نظام سنّتی، که در دورۀ ساسانی تدوین شده بود، به دورۀ اسلامی انتقال پیدا کرد. این انتقال منابع به دورۀ اسلامی موردی استثنایی در گسترش اسلام در دیگری ناحیه‌های امپراتوری بود و این امکان را به وجود آورد که ایران بتواند خود را از میدان جاذبۀ خلافت و نظام امّت رها کند. معنای این انتقال منابع تاریخ ملّی به دورۀ اسلامی این است که ایرانیان توانستند آگاهی دورۀ باستان را به دورۀ اسلامی انتقال دهند. این‌که پیشتر گفته‌ام که محمد بن جریر طبری تداوم تاریخی ایران را برجسته کرده بود از این حیث اهمیت داشت که اگرچه او سه سده پس از ظهور اسلام تاریخ خود را می‌نوشت، اما دستگاه نظری او، به عنوان تاریخ‌نویس کلامی دورۀ اسلامی، این اجازه را به او نمی‌داد که معنای تحولی را که خود او در تاریخ ایران شاهد آن بود دریابد. او به این نکتۀ مهم در تاریخ ایران التفات پیدا نکرد که ایرانیان، و تنها ایرانیان، توانستند ورای گسستی که در دورۀ اسلامی ایجاد شده بود تداوم باستانی خود را حفظ کنند.

این تداوم در دورۀ اسلامی از این حیث اهمیت دارد که، چنان‌که خود طبری گفته است، ایرانیان تنها قوم باستانی بودند که تاریخ پیوسته داشته‌اند. این تداوم در دورۀ اسلامی، اگر بتوان گفت، همان تداومِ تداوم باستانی بود. اگر بخواهم معنای نظر طبری را به زبان امروزی بیان کنم، می‌توانم بگویم که اسلام از این حیث نتوانست گسستی در آگاهی ملّی ایرانیان ایجاد کند که ایرانیان در دورۀ تاریخ باستان آگاهی ژرفی از خویشتنِ خویش، و وضع خود در جهان باستان، داشتند و آن آگاهی در ژرفای جان و روح آنان چنان نفوذی پیدا کرده بود که هیچ باد و بارانی نمی‌توانست گزندی بر «سنگ خارا»ی ایران و آگاهی ملّی مردم آن برساند. در دورۀ نوزایش ایران بود که کوششی برای استوار کردن شالودۀ همین آگاهی صورت گرفت. بلعمی در تاریخ خود می‌نویسد که پیامبر اسلام گفته بود که سرانجام «عرب انتقام خود را از عجم گرفت»؛ ایرانیان می‌دانستند که با شکست نظامی نبردی را باخته‌اند، اما این آگاهی را نیز پیدا کرده بودند که با پیروزی «عرب بر عجم» جنگ بزرگ‌تری در پیش است، یعنی، به تعبیر بلعمی، «ایرانیان باید انتقام خود را از عرب می‌گرفتند». این‌که تنها ایرانیان توانستند از مهاجمان، به گفتۀ دینوری در تاریخ الطوال : «دیوان»، انتقام بگیرند این بود که ایرانیان تنها قومی بودند که از بیش از هزاره‌ای پیش از آن یک نظام آگاهی ملّی ایجاد کرده بودند. دستگاه خلافت، از همان آغاز، تصوری از «انتقام عرب از عجم» داشت و زمانی نیز که نتوانست چیرگی خود بر ایران را تداوم بخشد غلامان ترکی را که در خدمت خلیفگان بودند بر ایران مسلط کرد، اما با گرویدن ترکان مهاجر به ادب و آداب ایرانی ایرانی‌ها توانستند، بار دیگر، آگاهی ملّی خود را تداوم بخشند و، با سرآمدن فرمانروایی خاندان‌های ایرانی از طاهریان و سامانیان تا آل بویه، دورۀ دیگری در بسط آگاهی ملّی باستانی آغاز شد و به دگرگونی‌هایی تا فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطه‌خواهی ادامه پیدا کرد. در این میان، نقش صفویان دارای اهمیت بود، زیرا برآمدن آنان، بویژه با قدرت گرفتن خلافت دیگری در رُم شرقی، و نیز ظهور قدرت‌های ملّی و سیاسی جدیدی در اروپا، همزمان بود و شاهان صفوی توانستند ایران را به مقام قدرتی میان اروپا و عثمانی ارتقاء دهند. این صورت جدیدی از آگاهی ملّی تا جنگ‌های ایران و شکست ایران ادامه پیدا کرد و، چنان‌که در جای به تفصیل توضیح داده‌ام، دو سده پیش، در تبریز، زمینۀ آگاهی‌یابی نوآئینی فراهم آمد که صورت آگاهی ملّی ایرانی در دوران جدید است. پیروزی مشروطیت و تأسیس حکومتِ قانون شالودۀ استواری فراهم آورد تا ایران بتواند در آستانۀ دوران جدید بایستد.

تاریخ‌نویسی ایرانی تاکنون نتوانسته است تاریخ دوره‌های این تداوم آگاهی ملّی را بنویسد، اما، با این همه، نوعی آگاهی‌یابی تاریخی و طبیعی توانسته است، به‌رغم همۀ رخدادهای تاریخی خوب و بد، ادامه یابد. این آگاهی ملّی، با سابقه‌ای طولانی در تاریخ ایران، و این‌که ملّت ایران توانسته است به طور طبیعی آن را تداوم بخشد، امری نیست که حکومت‌ها بتوانند بر آن چیره شوند، یا آن را با هدف‌هایی که دنبال می‌کنند سازگار کنند. ایران هم‌چون سنگ خارایی بر روی این آگاهی ملّی ایستاده است و نمی‌توان آن را نابود کرد. همۀ حکومت‌هایی که بویژه در دویست سال گذشته کوشش کرده‌اند آن را در جهت هدف‌های خود از آن مسیر طبیعی منحرف کنند، و به کار گیرند، شکست خورده‌اند. یک نکتۀ مهم در این بسط آگاهی ملّی ایرانی در این دویست اخیر این است که آن آگاهی یک وجه جهانی نیز پیدا کرده است. انقلاب اسلامی، و ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی آن، واکنشی به این صورت جدید آگاهی ملّی تجددخواه ایرانی بود. نسلی، که در فاصلۀ شهریور بیست تا دهۀ چهل و پنجاه هنوز نتوانسته بود به این صورت نو خو کند «فیجع به کشتن خود برخاست»، اما بسیار زود متوجه شد که ترکیب ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی با آگاهی ملّی تاریخی او سازگار نیست. با این همه، چنان‌که پیشتر نیز اشاره کرده‌ام آن نسل تباه حتیٰ اگر می‌توانست در نظر بفهمد که چگونه «فجیع به کشتن برخاسته است»، اما در عمل کار چندانی از او نمی‌شد انتظار داشت. این‌جا بود که، به تعبیری که پیشتر به کار بردم، آگاهی ملّی سرپناهی نو پیدا کرد. جان و دل زنان، و جوانان به طور کلّی، جایگاه همین سرپناه بود. فرق اساسی میان نسلی که در دهۀ اخیر، در «این روزگار غریب»، بالیده بود و نسل پیش از آن این بود که این قدر توهّم نداشت که نداند که «بر آتش سوسن و یاس قناری کباب می‌کنند». این نسل می‌دانست، از پدران خود یاد گرفته بود، که «نور را در پستوی خانه نهان باید کرد». اینک، این نسل به میدان آمده است؛ اینان «سربداران» زمان ما هستند، و سری ندارند که بتوان کلاه بر آن گذاشت. این نسل، به خلاف پدران خود که «در عمل» در دوران جدید زندگی می‌کرد، اما «در نظر» آن را پس می‌زد، و در آخرین مدل خودرو در آرزوی «بازگشت به خیش» بود، «در حال»، در دورانی زندگی می‌کند که با آن «معاصر» واقعی است. نخستین بار در تاریخ معاصر ایران است که نسلِ جدید آن در حسرت کربلاهای بسیار گذشته نیست، بلکه، «یک دست جام باده و یک دست زلف یار»، به میانۀ میدان آمده و آمادۀ دست‌افشانی است. آن‌چه در این پدیدار شدن نسل جدید شگفت‌انگیز است، و البته درافتادن با او را مشکل می‌کند، این است که ساحت جهانی و تجددخواه او مانع از بسط ساحت آگاهی ملّی او نشده است. نسل متفاوتی از ایرانی پا به میدان گذاشته است، از او شگفتی‌ها پدید خواهد آمد؛ آن‌چه من می‌توانم بگویم این است که از میدان بیرون نخواهد رفت!

(1) اگر چیزی به عنوان تاریخ‌نویسی جدید ایرانی در دانشگاه انقلاب فرهنگی‌زده وجود داشته باشد این تاریخ‌نویسی حتیٰ اروپایی نیز نیست، بلکه بیشتر فرآورده‌های بُنجُل‌های تاریخ‌نویسی چپ امریکایی است که پست‌ترین نوع تاریخ‌نویسی است. پیشتر به مورد یرواند آبراهامیان و ترجمۀ کتاب‌های او اشاره کرده‌ام که مهم‌ترین منابع درسی دانشگاهی نیز هست. این ترجمه‌ها، که در مواردی نیز همان استادان از صافی انقلاب فرهنگی گذشته آن‌ها را ترجمه می‌کنند و به دانشجو و دانشگاه قالب می‌کنند، برهان قاطع شکست انقلاب فرهنگی و کوشش برای «فرهنگ‌سازی» است که چون مدعیان آن «فرهنگی» ندارند که مردم را نیز با آن «بسازند» ناچار سراغ بی‌فرهنگ‌ترین تاریخ‌نویسان می‌روند. یکی از نخستین هدف‌های «انقلابِ» فرهنگیِ انقلابِ ملّی کنونی باید تصفیه حساب با این مغزشویی جوانان و با استادانی باشد که سخنگویان جریان‌های ضدِّ ملّی بیگانه‌اند.

پایان 

https://t.me/jtjostarha

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش شانزدهم

۱ نوامبر ۲۰۲۲

همۀ اقدامات و تدابیر ج.ا.، که من تنها به برخی از آن‌ها اشاره‌ای اجمالی آوردم، ناظر بر نوعی «مغزشویی» – یا در عرف انقلاب فرهنگی وطنی : «فرهنگ‌سازی» – برای زدودن آگاهی ملّی و به بند کشیدن روح آزادگی ایرانی بود و در بزنگاهِ همین «فرهنگ‌سازی» ضدِّ ملّی بود که همۀ آن فرهنگ‌سازی شکست خورد. این‌که کمابیش در همۀ بخش‌های پیشین به تاریخی و طبیعی بودن وحدت ملّی، فرهنگی و سرزمینی ایران اشاره و تکرار کردم که حکومتیان نمی‌دانستند در کجا فرمان می‌رانند، به این نکتۀ بنیادین برمی‌گشت که ایران کشوری متفاوت از همۀ واحدهای سیاسی پیرامون آن، و کشور خلاف‌آمد عادت‌هاست. نباید به اندک علوم اجتماعی وارداتی، آن هم از نوع ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی، غرّه شد که انسان را محصول شرایط تغییریابنده می‌داند و در این توهّم است که با تغییر شرایط می‌توان انسان را هم دگرگون کرد. یکی از فرق‌های ایران با همۀ کشورهای پیرامون آن این است که وحدت سرزمینی و آگاهی ملّی آن امری تاریخی و طبیعی بود و به طور تاریخی مردم آن همۀ مهاجران را تغییر می‌دادند، اما خود تغییر نمی‌پذیرفتند. داستان «جامعۀ کوتاه‌مدت» یا «کلنگی» را همه می‌دانند و چون از بدیهیات علم دانشگاه‌هایی‌های وطنی است که علم آن‌ها عین سیاست آن‌هاست عوام علمای وطنی نیز آن را به عنوان نظریۀ «ایران پایدار» تبلیغ می‌کنند، اما کسی نمی‌پرسد که اگر ایران، با جامعۀ دو هزار و پانصد ساله‌ای که در برابر اسکندر، عرب، ترک، مغول، افغان، روس و انگلیس پایداری کرده، «جامعۀ کلنگی» است، پس، دربارۀ همۀ کشورهای پیرامون ایران و بسیاری دیگر از کشورهای اروپا و آسیا و آفریقا چه باید گفت؟(1) ایران، با همۀ ایرادهایی که دارد، کشوری تاریخی و همۀ شئون آن طبیعی است و به همین دلیل فائق آمدن بر آن نیز به طور تاریخی غیر ممکن بوده است. منظورم تنها پیروزی دشمنان بیگانه بر او نیست، بلکه بویژه دوستان و دشمنان داخلی نیز هست. می‌توان بر ایران فائق آمد، آن را تسخیر کرد، اما ادامۀ این فرمانروایی و ادارۀ آن هرگز امری آسان و در دسترس هر «خربنده»ای نبوده است. یکی از امور خلاف‌آمد عادت در فرمانروایی در ایران، و بر آن، این است که جز با درکی عمیق از فرهنگ فراگیر آن نمی‌توان حکومتی پایدار در آن ایجاد کرد. این را حتیٰ ترکان غزنوی و سلجوقی نیز می‌دانستند و تا جایی که می‌توانستند به آن عمل کردند. هیچ یک از مهاجمان نتوانستند با تکیه بر نظام آئینی یا «ایدئولوژی» خود بر ایران فرمان رانند و کوشش کردند ادب و آداب ایرانی را از آنان بیاموزند. یکی از مهم‌ترین خطا‌های بسیاری از حکومتیان کنونی این بود که گمان می‌کردند – و هم‌چنان گمان می‌کنند – که با مقداری انشای شریعتی‌ـ چپی می‌توان بر ایران فرمان راند و، چنان‌که پیشتر از یکی از معاونان رئیس جمهوری نقل کردم، «با دولت و ملّت ایران مسئله داشت». نابود کردن «سنگ خارای» ایران، چنان‌که گوبینو گفته بود، امری ناممکن است و کسی نمی‌تواند – چنان‌که تاریخ نشان داده است – بی‌آن‌که عِرض خود ببرد با آن «مسئله» پیدا کند. ایرانیان، به طور تاریخی، در دورۀ اسلامی، جز در مواردی، جنگجویان بزرگی نبوده‌اند، اما حافظان خوبی برای کشور خود بوده‌اند. چنان‌که فیلسوفان تاریخ گفته‌اند ملّت‌های دارای «فرهنگ فراگیر» جنگجویان خوبی در برابر اقوام وحشی نیستند. اقوام ابتدایی، عربان، ترکان و مغولان، که فرهنگی نداشتند، پیوسته، در میدان نبرد بر ملّت‌های فرهیخته فائق آمده‌اند، اما جز در موارد نادری از آنان فرمانروایان خوبی درنیامده است. ایرانیان، از همان آغاز تاریخ باستانی، و نیز در دورۀ اسلامی مردمانی «خودآگاه» بوده‌اند و این خودآگاهی را به طور تاریخی تداوم بخشیده‌اند. از این‌رو، می‌توان گفت که بقای ایران با تکیه بر همین خودآگاهی ممکن شده و اگر به‌رغم مهاجرت‌ها و یورش‌ها هنوز ایرانی وجود دارد، که از اندک سربلندی نیز برخوردار است، از برکت همین خودآگاهی ملّی است. نیازی به گفتن نیست که اشاره به این وجه از بقای ایران یک شعار ملّی‌گرایانه نیست، که پایه‌ای در واقعیت تاریخی ندارد، بلکه یک دادۀ تاریخ ملّی ماست. اگر ایران نمی‌میرَد دلیل آن این است که روح آگاهی ملّی در کالبد آن دیده شده است. آن خودآگاهی میرا نیست و گرنه کالبد ایران نیز مانند هر کشور دیگری میراست، چنان‌که در دوره‌هایی بخش‌های مهمی از آن از میهن اصلی جدا شده است، اما ایران نمرده است. خودآگاهی بنیان و شالودۀ حیات اجتماعی هر ملّتی است و ایرانیان این را از دیرباز داشته‌اند. به این اعتبار نیز ایرانیان ملّتی کهن، تاریخی و طبیعی‌اند. تداوم ملّی ایرانیان مقوله‌ای در علوم اجتماعی جدید نیست. تاریخ‌نویس آغاز دورۀ اسلامی، محمد بن جریر طبری، گفته بود که «تاریخ ایرانیان تاریخی دارای تداوم بوده است». طبری بر آن بود که این تداوم موردی استثنایی در میان اقوام کهن بوده است.

به احتمال بسیار، او، به عنوان تاریخ‌نویس دورۀ اسلامی، گمان می‌کرده که زمان این تداوم با ظهور اسلام به پایان رسیده است، اما حتیٰ او نیز نتوانست به اهمیت تداوم خودآگاهی ملّی ایران پی ببرد. تاریخ‌نویس آغاز دورۀ اسلامی، به عنوان تاریخ‌نویس، نمی‌توانست تصوری از این سرشت قُقنُس‌وار ملّیت ایرانی، روح آزادگی و خودآگاهی آن پیدا کند. در همان سدۀ سوم و آغاز سدۀ چهارم هجری ققنس ایران از خاکستر خود زاده شده بود، اما اسلوب کلامی تاریخ‌نویسی طبری نظام مفاهیم فهم تاریخ ایران را به او نمی‌داد. 
با این همه، به اعتباری، می‌توان گفت که حق با طبری بود، زیرا همۀ اقوام دیگری که او تاریخ آنان می‌نوشت در خلافت عربی هضم شدند و از میان رفتند، اما ایران نه تنها ماند، بلکه به کانون نوزایش دورۀ اسلامی نیز تبدیل شد. این خودآگاهی از نو زاده شده، در دورۀ قدیم، تا عصر ناصری و فراهم آمدن مقدمات جنبش مشروطه‌خواهی ادامه پیدا کرد و با نخستین آشنایی‌هایی که ایرانیان با اندیشۀ تجدد پیدا کردند در صورت نویی ظهور دوباره‌ای پیدا کرد که پیروزی مشروطیت و تأسیس نخستین حکومت قانون در یک کشور اسلامی از پی‌آمدهای آن بود. تاریخِ این تداومِ خودآگاهی تاریخِ پیچیده‌ای و من تنها اشاره‌ای به آن می‌کنم که بگویم هیچ کسی را نمی‌رسد که با این خودآگاهی ملّی این کشور «مسئله داشته باشد». با حکومت «کوخ‌نشینان» احمدی نژاد و یاران، کوشش بی‌سابقه و مهمی برای به بند کشیدن کامل ایران انجام شد، اما آن‌چه هیچ کوخ‌نشینی، که وطن در کوخ دارد، یعنی بی‌وطن است، نمی‌تواند بداند این است که به بند کشیدن جسم ایران امری ممکن است؛ روح ایران را نمی‌توان اسیر کرد. همین روح آزاد است که اینک، در این انقلاب ملّی، به جنبش درآمده است. 

(1) با توجه به آن‌چه همین روزها در ایران می‌گذرد می‌توان به اهمیت این نظریه‌پردازی‌ها و استواری بنیان آن‌ها پی برد که هنوز چند سال از صدور آن نگذشته، و «مرگ مؤلف» فرانرسیده، واقعیت سرسخت تاریخ ایران آن را چنان انکار می‌کند که دیگر هیچ نظریه‌پرداز یاوه‌گویی یارای سخن گفتن نداشته باشد. این از شگفتی‌های تاریخ ایران است که حتیٰ بسیاری از بیگانگان تصور دقیق‌تری از خود ایرانیان از آن پیدا کرده بودند. یک نمونۀ جالب توجه همان نظر آرتور دُ گوبینو است که گفته بود ایران سنگ خارایی است که از باد و باران گزندی بر آن نخواهد آمد. گویا آن سنگ خارای ایران است که اینک، بار دیگر، با گذشتن باد و باران، سینه سپر کرده است تا پناهگاه فرزندان خود باشد.


دنباله دارد


https://t.me/jtjostarha

راهنما و توضیحات

هرچند قلم من توانایی شرح کامل اندیشه‌های جواد طباطبایی را ندارد، این وبلاگ صرفاً به انتشار گزیده‌ای از نوشته‌های ایشان پرداخته است. علاقه‌مندان می‌توانند برای مشاهده‌ی فهرست کامل کتاب‌های منتشر شده توسط ایشان، به این لینک مراجعه فرمایند. 

چند نکته: 

- تاریخ انتشار: تاریخ ذکر شده در ابتدای هر پست، مربوط به زمان انتشار آن مطلب در کانال تلگرامی اصلی (t.me/jtjostarha) است.

- پست‌های چند قسمتی: برخی از مطالب به صورت سری و در چند قسمت منتشر شده‌اند. تمامی قسمت‌های این پست‌ها را می‌توانید در بخش عناوین وبلاگ ببینید.

- به دلیل محدودیت ۱۰ هزار کاراکتری هر پست، برخی از مطالب کانال جهت انتشار در این وبلاگ، یا شکسته و یا در هم ادغام شده‌اند. با این حال، ترتیب اصلی مطالب حفظ گردیده است.

در ادامه توصیه می‌کنم حتما سری انقلاب ملی در انقلاب اسلامی رو بخونید و همینطور این پست که مورد علاقه خودم هست: دولتِ ملّیِ موجود و امّتِ مفقود، نکته‌ای در اندیشۀ سیاسی.

 بازهم شدیدا توصیه می‌کنم به قسمت عناوین وبلاگ مراجعه کنید.

تگ‌های بلاگ: (کامل نشده و درحال به روز رسانی)

تگ‌ها رو به ترتیب اهمیت براتون میذارم، تگ‌ها با همدیگه هم‌پوشانی دارن: 

ایرانشهر : پست‌هایی که حاوی مطالبی در مورد نظریه ایرانشهر باشند. نظریه‌ای که به دنبال بازخوانی و تبیین مفاهیم بنیادین هویت سیاسی و فرهنگی ایران بر اساس سنت فکری و تاریخی خود ایران است.

مشروطه

هویت ملی

تاریخ ایران

عمق استراتژیک : پست‌هایی در خصوص پیامدهای جنگ در سوریه و تعارض آن با منافع ملی.

تاریخ نویسی: گفتارهایی پیرامون شیوه‌های صحیح تاریخ‌نگاری برای ایران و نقد آثار موجود.

زبان و ادبیات فارسی

اندیشه سیاسی

انقلاب ملی

تجزیه طلب: پست‌هایی در دفاع از انسجام و وحدت ایران و رد اندیشه‌های تجزیه‌طلبانه.

دانشگاه: مطالبی درباره وضعیت کنونی دانشگاه‌ها، تولید علم و انقلاب فرهنگی در ایران.

آبراهامیان: نقدهای وارده بر آثار آبراهامیان در خصوص تاریخ ایران و حزب توده.

سایر تگ ها: 

زندگینامه 

 

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش پانزدهم

۲۹ اکتبر ۲۰۲۲

توضیح دادم که چگونه دهه‌هایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی آگاهی ملّی در جوانان، در نسلی که انقلاب نکرده بود، اما در ج.ا. بالیده بود، سرپناهی پیدا کرد. برای کسی که اندک بهره‌ای از علم سیاست جدید و منطق دولت ملّی داشت کمابیش روشن بود که یک ملّت کهن تاریخیِ موجود را نمی‌توان به بخشی از یک امّت موهوم تبدیل کرد. آن‌چه در این مرحله از تکامل و ظهور بیرونی آن خلاف‌آمد و شگفت‌انگیز می‌نماید این است که آگاهی «ملّی»، به خلاف بسیاری از کشورهای دیگری که در آن‌ها گرایش‌های ملّی – بهتر است بگویم : ملّی‌گرایانه – در صورت بیگانه‌ستیزی و حتیٰ نژادپرستی ظاهر شده، جهانی نیز هست – به این مسئله با اندک تفصیلی برخواهم گشت. این ظهورِ آگاهیِ ملّیِ جهانی از این حیث خلاف‌آمد عادت می‌نماید که ایدئولوژی رسمی انقلاب اسلامی، در چهار دهۀ گذشته، ناظر بر صدور انقلاب و «بر هم زدن معادلات جهانی» بوده است. این هر دو ادعا، اگر صِرفِ لقلقۀ لسان نبود، در نظر، بی‌معنا و، در عمل، محتوم به شکست بود. چنان‌که پیشتر به تکرار گفتم، سوارشدگان بر اریکۀ قدرت سیاست نمی‌دانستند، و اطلاعی نیز الزامات چنین ادعاهایی را نمی‌داشتند. از سویی، اینان، در سیاسات، از مناسبات قبیله‌ای صدر اسلام پیشتر نیامده بودند و، از سوی دیگر، چون سیاست نمی‌دانستند، ریش خود را به دست چند تن از فعالان سیاسی از خارج آمده، و گروهی مهندس داده بودند و گمان می‌کردند که اینان بر همۀ علوم جهان احاطه دارند. از نخستین دسته‌گل‌هایی همین مهندسین در راستای صدور انقلاب و بر هم زدن معادلات جهانی به آب دادند اشغال «لانۀ جاسوسی» ایالات متحده و گروگان گرفتن دیپلمات‌های آن کشور بود که نشان می‌داد آقایان – با همکاری یک فقره خانم که بلاهت از سرـ وـ رویش می‌بارید، و هنوز هم می‌بارد – نه تنها از سیاست هیچ نمی‌دانند، بلکه تصور روشنی از اندازه و وزن کشورها ندارند. گویا، در ارتکاب به بلاهت عُظما، جوانان مسلمان خودشان را در آئینه ندیده بودند که بدانند که چه توکوله‌هایی هستند و درافتادن با غول زمانه چه پی‌آمدهایی می‌تواند داشته باشد. 
روحانیتی، که با امریکا مذاکره کرده، و راهِ رسیدن به قدرت را هموار کرده بود، اگر عقلی و نیز اندک درکی از منطق مناسبات جهانی می‌داشت، می‌توانست جوانان فضول را به جای خود بنشاند، اما عقل در میان انقلابیان، به قول دکارت، چیزی بود که «به تساوی تقسیم» شده بود، یعنی همۀ آنان، از شیخ تا شاب، به یک درجه عاری از عقل معاش بودند. دلیل این امر آن بود که، تکرار می‌کنم، علما سیاست نمی‌دانستند و جوانان مسلمان مهندس نیز بیشتر با ترکیبی از ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی و اندکی «باد و باران در قرآن» چنان مسموم شده بودند که چیزی از آنان درنمی‌آمد، چنان‌که تاکنون نیز درنیامده است. همۀ دانش آنان در سیاست همان نظریۀ بدیع «فشار از پائین و چانه‌زنی از بالا» بود. این نظریه همه چیزِ ج.ا. را توضیح می‌داد، اما مشکل این بود که در سیاست معنایی نداشت، که من وارد آن نمی‌شود، ولی آن‌چه نظریه‌پرداز و هواداران آن نمی‌دانستند این بود که میان آن بالا و این پائین، یعنی امّت نازی‌آباد، یک وسط هم بود که انقلابیان تصور روشنی از آن نداشتند. گفته‌ام که انقلاب اسلامی ضدِّ انقلاب مشروطه بود، که ایران را وارد دوران جدید کرد و یکی از ویژگی‌های آن پدیدار شدن یک طبقۀ متوسط بود که طی بیش از هفت دهه بالیده بود و آداب، الگوهای رفتاری، سلیقه و ذاتقه و فرهنگ خود را ایجاد کرده بود. این طبقۀ متوسط، که بر اثر «خدعه»ای گمان می‌کرد انقلاب مطالبات او را تأمین خواهد کرد، سهمی مهم در پیروزی انقلاب داشت، اما از همان آغاز، و بویژه با برآمدن کوخ‌نشینیان، کنار گذاشته شد.

یکی از هدف‌های اشغال سفارت ایالات متحده، که سردمداران آن همان «بچه‌های نازی‌آباد» بودند، فراهم آوردن زمینۀ برآمدن همین کوخ‌نشینیان بود، اگرچه آنان در زمان ارتکاب جرم نمی‌توانستند حدس بزنند. آن اقدام ابلهانه از همه نظر شکست کامل بود، بویژه مبارزه با امپریالیسم! وقتی مسئولان ج.ا. مجبور شدند برای حلِّ مشکل گروگانگیری وارد مذاکره شوند، نظام حتیٰ یک نفر حقوقدان قابل – یعنی قابل اعتماد – نداشت که بتواند در برابر مذاکره کنندۀ امریکایی ظاهر شود و از موضع غیر قابل دفاع «دانشجویان خط امام» دفاع کند. در میان کشورها نیز آبرویی نمانده بود که بتوانند واسطه‌ای دنیاپسند پیدا کنند، ناچار، به سراغ الجزایر رفتند که کشور «مترقی» به شمار می‌آمد، زیرا یکی از مخفیگاه‌های تروریست‌هایی مانند کارلوس و انیس نقاشِ، قاتل بعدی شاپور بختیار، بود و تنها کشور با هیأت حاکمه‌ای بود که مسئولان آن در عقب‌ماندگی با بهزاد نبوی خودمان پهلو می‌زد.(1) کشوری که انقلاب کرده بود که وابستگی را قطع کند، و علمای اعلام آن، بر اثر ندانم‌کاری گروهی از جوانان، که با ارفاق بسیار می‌توان گفت کودن بودند، اگر نخواهیم بگوییم بازی خورده بودند، زیر پرچم کشور دوست و برادر، کشور را به بردۀ یک کشور عقب‌مانده و مسئولان تروریست آن تبدیل کردند. من تنها به یک اعتراف از یکی از سران درگیر در تروریسم و سردبیر روزنامۀ رسمی المجاهد اشاره می‌کنم که در سال‌های اخیر سفیر الجزایر در ایالات متحده بود. رضا ملک در مصاحبه با یکی از شبکه‌های تلویزیون فرانسه با شگفتی بسیار اعتراف می‌کند : «ایرانی‌ها به ما اعتماد کامل (با تأکید بر این کلمه : کااااااامممممل) کرده بودند تا جایی که در هر موردی می‌پرسیدند چه بکنیم؟» البته، آن‌چه در این ترجمه ظاهر نمی‌شود، اما در لحن بیان سفیر حس می‌شود استیصال آن پرسش کننده است که «چه بکنیم؟» و آن شخص باید همان «چریک پیر» مهندس بهزاد نبوی باشد.
به نظر من، الجزایری‌های انقلابی، و کادرهای بعدی آن، که بسیاری از آنان در دانشگاه پاریس آموزش می‌دیدند، از عقب‌مانده‌ترین عرب‌های شمال آفریقا بودند و به یاری همان برادران «مترقی» بود که کلاهی گشود سر «چریک پیر»، و البته ملّت ایران، گذاشتند، چنان‌که یکی از مسئولان بلندپایۀ امریکایی از آن پس اعتراف کرد که «چنان بلایی سر ایرانی‌ها آوردیم که دیگر کسی جرئت چنین کارهایی را نداشته باشد.»(2) باری، اشغال سفارت پی‌آمدهای بسیاری برای نظام داشت که یکی از مهم‌ترین پی‌آمدهای آن خفه کردن طبقۀ متوسط، به عنوان طبقۀ حامل تجدد، بود که قرار شد، تا پدیدار شدن طبقۀ نو کوخ‌نشینان، «یک تار موی یکی» از آن‌ها را به کلِّ آن متوسط فاسد «ندهیم». کودتایی که به دست مهندسان نادان در سیاست علیه طبقۀ متوسط شد، برای دهه‌هایی یک طبقۀ بزرگ اجتماعی میانه‌رو را از عرصۀ سیاسی کشور بیرون کرد. برادران و خواهر سخنگو برای خدماتی که کرده بودند با هزینۀ فلاکت کشور و بینوایی گروه‌های بزرگی از مردم، به نوایی رسیدند و هنوز هم از مزایای قانونی آن خدمات استفاده می‌کنند، اما با این جنایتی که مرتکب شدند نه تنها به مردم خیانت کردند، بلکه سازی را نیز برای نظام کوک کردند که چند سالی است صدای آن کم‌کم به گوش می‌رسد. ممکن است سئوال شود وضع کنونی چه ربطی به اشغال سفارت و گروگانگیری دارد؟ پاسخ را با توجه به فاجعه‌ای داد که در آن زمان اتفاق افتاده بود : روحانیتِ حاکم بر کشور از سیاست و منطق مناسبات جهانی هیچ نمی‌دانست و مرعوب همین بچه مهندس‌ها بود که کوله‌باری از ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی با چاشنی «باد و باران در قرآن» داشتند. برای برخی از آنان این گروگانگیری «نعمتی» بود، زیرا برخی از رقیبان را از میدان خارج می‌کرد؛ برخی دیگر نیز شاید اعتقادی به چنین ماجراجویی نداشتند، اما گمان نمی‌کردند «جوانان متعهد ما» بتوانند چنین کلاه گشادی بر سر آنان بگذارند و فرصت‌طلبانه «نه» نگفتند. بدین سان، برای دهه‌هایی، یک طبقۀ اجتماعی بزرگ از دور خارج شد و حکومتیان نفس راحتی کشیدند، اما بار دیگر باید تکرار کنم که، از آن‌جا که آنان کشوری را که بر آن فرمان می‌راندند نمی‌شناختند و تصوری از منطق تحول دولت ملّی ایران نداشتند، نمی‌توانستند بدانند که بر روی چه آتشفشان به ظاهر خاموشی نشسته‌اند و این آتشفشان روزی می‌تواند بار دیگر فعال شود. در چنین روزی، علم اندک مهندسان مسلمان، که در سیاست به اندکی چانه‌زنی در بالا و مقداری فشار از پائین فروکاسته می‌شود، آنان را به کار نمی‌آمد، چنان‌که به کار نمی‌آید. آن طبقه‌ای، که چهار دهه سرکوب شده بود و حکومتیان گمان می‌کردند مغلوب کوخ‌نشینان «کرده‌اند»، اینک سر بلند کرده و «اقتدار واقعی» یک کشور را به نمایش گذاشته است.

(1) در این مورد هم، مانند موارد بسیار دیگر، پس از چهار دهه، هیچ دگرگونی مهمی صورت نگرفته است. مذاکره کنندۀ ارشد ج.ا. در گفتگوهای «برجام» نه زبانی می‌داند و نه از علم دیپلماسی سررشته‌ای دارد تا جایی که حتیٰ نمی‌تواند موضع کشور متبوع خود را به خبرنگاران بیان کند، منظورم به فارسی به کمک یک مترجم است، اما یک تفاوت بزرگ میان آن مذاکرۀ نخستین با این یک وجود دارد و آن این‌که نمایندۀ روسیه جانشین نمایندۀ الجزایر شده است. این نمایندۀ روسیه این حُسنِ بزرگ را دارد که هم برای منافع کشور متبوع خود مذاکره می‌کند و هم برای منافع کشور خود به ضرر ایران که خود یکی از نمودهای «اقتدار» کشور و نوعی نوآوری بی‌سابقه در عرصۀ دیپلماتیکی و مناسبات جهانی است. 

(2) در مصاحبه‌ای که شبکۀ اطلاع‌رسانی «راه دانا» با محمود کاشانی، استاد حقوق، انجام داده، مصاحبه‌کننده با شنیدن ایرادهایی که بر قرارداد الجزایر وارد است از کاشانی می‌پرسد : «قطعاً چنین توافقنامه‌ای را یک دانشجوی سال اول علوم سیاسی و حقوق امضا نمی‌کند؟» ‌کاشانی پاسخ می‌دهد : «بله، صحیح است! این‌ها با حقوقدانی اصلاً مشورت نکرده‌اند و در گروه خود هم حقوقدان واردی نداشته‌اند. در این مذاکراتِ نابرابر بر خلاف تمامی قواعد جهانی با ایجاد حساب یک میلیارد دلاری، پیشاپیش فرض محکومیت ایران را در این دیوان داوری نیز پذیرفته‌اند.» 
https://www.dana.ir/news/526473.html/share

دنباله دارد

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش چهاردهم

۲۷ اکتبر ۲۰۲۲

گویی آگاهی ملّیِ در جستجویِ سرپناه هم فهمیده بود که هیچ امیدی به بیشترین افراد نسلی که انقلاب کرده بود نمی‌توان داشت. ایدئولوژی انقلابی بیشتر از آن روح و جسم نسل انقلابی را تباه کرده بود که بتوان امیدی به رستگاری آن داشت. یک نمونۀ رقّت‌انگیز این انبوه بی‌تحرک انقلابیان همان بقیةالسیف دو سازمان بزرگ چپ و مذهبی است : آن گروه اخیر از جماعتی با میانگین سنّی بالای شصت سال فراهم آمده که همۀ آنان مبتلای به افسردگی عمیق هستند و در کندویی زندگی می‌کنند که زنان آن حتیٰ آزادی انتخاب رنگ روسری و گره آن را ندارند. این افسرده‌های تاریخی، مانند امّت کرۀ شمالی، همه با هم می‌خندند و همه با هم گریه می‌کنند و، به قول فروغ هم‌چون «مرده‌های متحرک به هم می‌رسند و آن‌گاه خورشید بر تباهی آنان قضاوت خواهد کرد» : عمرهای بر بادِ بلاهت خود و جاه‌طلبی‌های رهبری سازمان رفته، خیالبافی‌های توأم با کابوس‌های دهشتناک، صورتک‌های سخت افسرده، تهی از هر انسانیتی، گویا در انتظار ابدی ظهورِ مسعودِ غایب! برعکس، گروه نخست، با درجۀ بلاهتی در خلاف جهت و مساوی با آن این بخت را پیدا کرد که «رفقای شوروی»، در پارانویای دائم دستگاه‌های اطلاعاتی مخوف اردوگاه سوسیالیسم، از روزی که «سازمان» رخت به میهن شوراها کشید، برابر سنّت آن میهن، آنان را جاسوس می‌دانست و بلایی بر سر اعضا آورد که بسیاری از آنان سوسیالیسم یادشان رفت. باز بخت با آنان یار بود که سرمایه‌داری هنوز سقوط نکرده بود و می‌شد، مصداقِ در جهنم مارهایی هست که آدم از ترس آن‌ها به اژدها پناه می‌برد، جایی در آن نظام فاسد پیدا و از درون برای سرنگونی با آن پیکار کرد. 
باری، منظورم از اشاره به فلاکت رفقا و برادران این نیست که فضیلت‌های آنان را به رخشان بکشم؛ برعکس، می‌خواهم بگویم «انقلاب ملّی» می‌بایست تا برآمدن نسل دیگری که «انکارِ» آنان بود و نه «عدوی» آن دو گروهی که تاریخ «ملّی» ما آنان را به زباله‌دان انداخت، به تاخیر افتاد. بسیاری از ایرانیان، و حتیٰ بیگانگانی که اندک تصوری از ایران داشتند، بارها، پرسیده‌اند و می‌پرسند : چگونه ممکن بود که در ایران انقلاب اسلامی پیروز شود، و با این همه ناکاردانی چهل سال دوام بیاورد؟ اینک یکی از آن دلیل‌ها! بارها به خاکسترِ ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی اشاره کردم؛ این ایدئولوژی ذهن هر دو گروه بزرگ بلاهت در سال‌های پیش از انقلاب و پس از آن را به چنان شوره‌زاری تبدیل کرده بود در آن جز خار مغیلان نمی‌رویید. از خلاف‌آمد عادت بود که سیطرۀ انقلابیان انقلابِ «ملّی» را به تاخیر انداخت. دستگاه عریض و طویل آموزش و پرورش، نهادهای آموزش عالی، انواع رسانه‌های همگانی رسمی دولتی کوشش‌های خود را به کار برده بودند تا نسلی را که برمی‌آمد از ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بیزار کنند، اما بقایای چیرگی سازمان‌های حامی بلاهت اجازه نمی‌داد جانشینی برای آن ایدئولوژی پیدا شود. باید دو دهه‌ای می‌گذشت تا نسلی برآید که انحطاط هر دو گروه حکومتیان و فلاکت سازمان‌ها را زیسته و تجربه کرده بود. این نسل توانسته بود خود را به بیرون کندوی پوشالی حکومت و سازمان‌ها انتقال دهد، اما از آن‌جا که هر دو گروه حکومتیان و سازمان‌ها نمی‌توانستند تصوری از گسترۀ بیرون توهّم‌های خود داشته باشند، نسل نورسیده توانست مدت‌ها در خُلَل و فُرَجِ «نظام» استتار کند و لحظۀ موعود از نقطۀ کور رادار «نظام» وارد میدان شود. سعدی گفته بود که «هر گوشه گمان مَبَر که خالی است/باشد که پلنگ خفته باشد!» مشکل نظام‌های تمامیت‌خواه این بود که نمی‌دانست هیچ جامعه‌ای، و هیچ قدرتی هرچه تمام‌عیار باشد، وجود ندارد که بتوان همۀ «گوشه»‌های آن زیر نظر داشت. نمی‌خواهم از نظریه‌پردازان دارالکفر مثال بیاورم که به علمای اعلام بربخورد، اما نمی‌توانم به تمُاس قدیس متأله مسیحی سدۀ سیزدهم میلادی اشاره نکنم که، به زبان آقایان، می‌گفت : در دین اکراه نیست؛ اگر اکراهی باشد، مردم به چیزی ایمان پیدا می‌کنند، اما به چیز دیگری عمل می‌کنند! این‌جاست آستانه‌ای که ورای آن زوال هر حکومتی آغاز می‌شود. دانش ضروری برای فرمانروایی همین علم به خُلَل و فُرَج، یا «هر گوشۀ» سعدی، است و هیچ حکومتی نمی‌تواند نداند که در آن‌ها چه می‌گذرد، اما فرق حکومت‌های دارای اقتدار واقعی و حکومت پوشالیِ مدعیِ «اقتدار» در این است که مدعیان این «اقتدار» گمان می‌کنند می‌توان همۀ آن خُلَل و فُرَج را بست، ولی حکومت‌های نوع نخست، با «اقتدار»، آن‌ها را زیر نظر دارند، اما، چون علم سیاست می‌دانند، آن‌ها را مسدود نمی‌کنند، زیرا می‌دانند که هیچ جامعه‌ای وجود ندارد که بتوان همۀ آن «گوشه»ها را بست؛ همیشه، این امکان وجود دارد که «پلنگان گوشه‌های پنهان‌تر دیگری» را پیدا کنند. حکومتیان نه علم حکومت داشتند، نه پس از چهار دهه یاد گرفتند.

بدیهی است که به خیال خود دانشگاهی با استادان متعهدِ بسیار درست کرده‌اند که گویا قرار بوده است روز مبادا به کار آید، اما این‌جا نیز طبق معمول آقایان از کنار اصل مطلب گذشته‌اند؛ اینان نمی‌دانستند، مرجع تقلید آنان شریعتی نیز نمی‌دانست، که هر عالِمی به علم خود تعهد دارد نه به سیاست حاکمان! وقتی معیار انتخاب تعهد به «یک انگشتر عقیق، یک تسبیح و یک چفیه» باشد، همان می‌شود که در روز مبادا جمعی از همین نخبگان، دو سه رئیس دانشگاه، دو سه رئیس دانشکده، یک فقره وزیر، یکی دو معاون سابق وزیر، چند استاد تمام ممتاز و یکی دو استاد حلیم‌خور را می‌آورند که تدبیری بیندیشند، اما «این سوختگان را جان شد و آواز نیامد». هیچ چیز در واکنش حکومتیان به وضع کنونی بیشتر از این نشست، و سخنان آقایان و خانم‌ها، نیست که نشانۀ گیجی آنان نباشد : نوعی تف سر بالا، و حتیٰ بدتر از آن! 
یک درس دیگر در سیاست جدید این است که این گویا «اعتراض» کنونی، که فرآوردۀ انباشت نتیجۀ وهن به مردم و پژواک آن در ذهن اینان طی سال‌های طولانی است، با تدابیر نیم‌بند «انبوه بی‌تحرک» این استادان و نشست‌های مشابه آن درمان نمی‌شود؛ اشکالی پیش نیامده است که این تدابیر نیم‌بند رفع شود، زیرا بسیاری از اینان همان از عاملان سیاست توهین به کرامت انسانی‌اند. برعکس، با این تدابیر «اعتراض» به شورش تبدیل می‌شود. این «اعتراض» کنونی، با توجه به آن‌چه در بخش‌های پیشین نیز گفتم، یک «انقلاب ملّی» است و پشتوانۀ آن تراکم و تبلور آگاهی ملّی در نسلی است که بیرون کندوی حکومتیان و سازمان‌ها بالیده‌ و خاکستر ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی چشم او را کور نکرده است (مرا نمی‌رسد که توضیح دهم چگونه چنین اتفاقی افتاده است. انشاالله رایزنان حکومت توضیح خواهند داد). امکانات نظری سیاست در جهان اسلام، اگر چنین چیزی وجود داشته باشد، توان فهم و توضیح این همه مفاهیم و رخدادهای نوآئین را ندارد. در ایدئولوژی حکومتیان و سازمان‌ها هیچ چیزی وجود ندارد که بتواند پرتوی بر زوایای این وضع نوآئین بیفکند. در این مورد، طی چهار دهه، همۀ کوشش‌های ممکن صورت گرفته؛ بعید است که از این پس نیز از این کشتگان تاریخ تاریک آوازی شنیده شود. در دولت‌های ملّی کنونی، حتیٰ در آن‌هایی که نه دولت است و نه ملّت، هیچ جایی وجود ندارد که از آگاهی ملّی و مطالبات برای حقوق ملّت خالی باشد. در آغاز انقلاب، حکومتیان توجهی به این نکته‌های ظریف در سیاست جدید نداشتند، رفقا و برادران آن سازمان‌هایی نیز که به اجبار کنار گود نشسته بودند و ندای «لنگش کن» سر می‌دادند، دست‌کم رهبران آن‌ها، چنان ذهن‌های پوسیده‌ای داشتند که قرار نبود تصوری از جهانی که در حال نو شدن بود پیدا کنند. وجه مشترک همۀ اینان، در مخالفت و موافقت، چیزی بود در حدِّ «جهان‌بینی و اقتصاد توحیدی»، یعنی بیانیۀ شکست خود و فاجعه‌ای برای کشور. اینک، این بیانیه، و برنامۀ آن، تحقّق پیدا کرده است. به قول اخوان، نعش کشوری شهید روی دست ما، و تن زنده و شاداب نسلی مُسلَّح به آگاهی ملّی روـ درـ روی آقایان! «هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خود برنخاست که [آقایان] به زندگی نشستند!»

دنباله دارد 


https://t.me/jtjostarha
 

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش سیزدهم

۲۴ اکتبر ۲۰۲۲

گفتم که در شرایط بحران چهار دهۀ گذشته، بویژه در دو دهۀ اخیر که بر اثر ناکارآمدی کوخ‌نشینان حاکم بحران بیش از پیش ژرف‌تر می‌شد، آگاهی ملّی ایرانی در جستجوی سرپناهی نوآئین بود. با پیروزی انقلاب ضدِّ ملّی، آگاهی ملّی ایران که مَسکنِ اصلی خود را از دست داده بود، اگر بتوان گفت، در مهاجرتی درازآهنگ در جستجوی سرپناهی بود. آموزش و پرورش، نظام آموزش دانشگاهی، رادیو تلویزیون و همۀ دستگاه‌های عریض و طویل تبلیغ ج.ا. کوشش‌های فراوانی را به کار بردند تا ذهن نسل‌های جدید را از آگاهی ملّی تهی و ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی رسمی را جانشین آن کنند. آنان گمان می‌کردند با این روش خواهند توانست شالودۀ حکومت خود را استوار کنند. در آن زمان، تجربه‌های کشورهای سوسیالیستی، و شکست انقلاب‌های فرهنگی آن‌ها، در دسترس بود، که پیشتر به آن اشاره‌ای آوردم، اما انقلابیان ایران نیز مانند همۀ انقلابیان گمان می‌کردند تجربه‌های دیگران به کار آنان نمی‌آید و می‌توان با تبلیغ بسیار همۀ «معادلات جهانی بر هم زد». برای همۀ کسانی که کوچک‌ترین تصوری از انسان، بویژه انسان ایرانی، داشتند نتیجۀ چنین مغزشویی از پیش معلوم بود. ایران کشور تاریخی است و همۀ شئون ملّی آن نیز به طور طبیعی و در گذر سده‌های طولانی تکوین پیدا کرده است. دلیل این‌که پیشتر هیچ یک از حکومت‌های نافرهیختۀ عرب، ترک و مغول به چنین مغزشویی گسترده دست نزده بودند، شاید، این بود که حتیٰ آنان نیز به غریزه می‌دانستند که بر چه کشوری چیره شده‌اند. می‌توان گفت این انیرانیان نیز به این نکتۀ اساسی در تاریخ ملّی پی برده بودند که اگر از «ما» بیاموزند آنان برنده خواهند بود، زیرا آنان چیزی برای عرضه به ملّتی که تاریخی بر او گذشته و تجربه‌های بسیار از تاریخ آموخته ندارند. آنان این بخت را داشتند که ذهنشان مَشوب به توهّم‌های ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی حاکمان تازه به دوران رسیده نبود. دین ایدئولوژیکی حاکمان جدید این اشکال عمده را داشت که نه دین ناب بود و نه ایدئولوژی که بتوان منطق تحول آن توضیح و بیراهه‌ها تشخیص داد. بر این دینِ ایدئولوژیکی منطقِ دوگانۀ دین کهن و ایدئولوژی جدید فرمان می‌راند و ترکیب آن منطق نیز شیر بی‌یال و دُم و اشکمی بود که فهم آن حتیٰ برای خالق آن، شریعتی، نیز ممکن نبود. شریعتی جوانی با دانش سخت اندک و فردی با غرضِ بسیار بود که در نقش «بچه مرشد» مارگیران درآمده بود؛ او ورد لازم برای بیرون آوردن مار از توبره را می‌دانست، اما آن وردی را که برای برگرداندن مار در توبره لازم بود نمی‌دانست، یعنی یاد نگرفته بود، چون معلمی نداشت و مانند همۀ مردمان عقب‌مانده همه چیز را خود کشف کرده بود.

جماعتی که با پیروزی انقلاب به دستگاه‌های تبلیغات و مغزشویی چیره شده بودند، همه، کمابیش، آلوده به ویروس همین ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بودند، بسیاری آنان نیز مهندسان مسلمانی بودند که نه از مهندسی چیزی می‌دانستند و نه به عنوان مهندسانِ بد دین داشتند. همۀ اینان به ویروس «ملّی‌گرایی کفر است» نیز چنان آلوده بودند که هیچ درمانی در آنان کارگر نمی‌افتاد. بدین سان، همۀ آنان گمان می‌کردند که با شتاب بیشتر به کار ایدئولوژیکی بخشیدن می‌توان به نتیجۀ مطلوب رسید. آنان، مانند همۀ اهل ایدئولوژی، اسیر این توهّم بودند که ایدئولوژی آنان شکست‌ناپذیر است، اما آن‌چه به عنوان انیرانیانِ درون مرزها نمی‌دانستند این بود که بر کشوری فرمان می‌رانند که همۀ شئون آن ملّی، و به طور طبیعی ملّی، است. مثال دستگاه تبلیغی ج.ا. در همۀ عرضه‌ها، همان مثال «بچه مرشد» بود که تنها نیمی از شگردهای مارگیری را یاد گرفته بود. به عنوان مثال، آموزش و پرورش توانست با موفقیت ذهن نوجوانان و جوانان کشور را خالی کند، اما چیزی برای پر کردن آن خلأ نداشت. زمانی که حکومتیان توجهی به این خلأ پیدا کردند، به عنوان «بچه مرشدان»، نظری را مطرح کردند که معلوم بود در تشخیص درد ناتوان بوده‌اند. حکومت ذهن نوجوانان و جوانان را از هرچه فرهنگ ملّی بود یکسره و با موفقیت خالی کرده بود، اما چیزی برای عرضه به آنان نداشت و، چون قرار نبود که ما مقصر باشیم، می‌بایست دشمنی پیدا می‌کردیم که بتوان همۀ تقصیرها را بر گردن او گذاشت. چنین دریافتی از وضعی که ایجاد شده بود، که خود عین نفهمیدن بود، این حُسن را هم داشت که هم دامن کبریایی «ما» آلوده نمی‌شد و هم مترسکی پیدا می‌شد که می‌توان یک عمر در رویارویی با او رجز خواند، حتیٰ دُن کیشوت‌وار با او جنگید و کشته‌ای هم نداد. حکومتیان بی‌خبر از این‌که مهندسان مسلمان چه بر سر آنان آورده‌اند، سال‌های طولانی، با شمشیر زنگ زدۀ نظریۀ «تهاجم فرهنگی» در جبهه‌ای جنگیدند که دشمنی در آن وجود نداشت. این جنگ این حُسن را داشت که پیروزی بر آن با «ما» بود، زیرا او ساخته و پرداختۀ خود «ما» بود. صورت مسئله بسیار ساده بود : کوخ‌نشینان، در خلوت بی‌فرهنگی خود، خلأ فرهنگی را که خود ایجاد کرده بودند نمی‌دیدند، اما موجودات خیالی خودساخته را می‌دیدند، و هرچه بیشتر در جبهۀ خالی «تهاجم فرهنگی» با خیالات خودساخته می‌جنگیدند، بی‌آن‌که کشته‌ای بدهند، به عنوان «شهید زنده»، بر خود می‌بالیدند. آن‌چه در جبهۀ نبرد واقعی اتفاق می‌افتاد، و قرار نبود که کسی آن را ببیند، ژرف‌تر شدن روزافزون خلأ بود، زیرا آن‌گاه که سپاهی در جبهه‌ای نبرد می‌کند که خالی است، «دشمن» در جبهۀ دیگری پیشرفت می‌کند. هرچه حکومتیان بیشتر در آن جبهۀ خالی از دشمنِ «تهاجم فرهنگی» می‌جنگیدند، در جبهۀ دیگر خلأ فرهنگی ژرفای بیشتری پیدا می‌کرد، اما، چنان‌که پیشتر نیز اشاره کردم، مشکل این است که قلمرو فرهنگ نیز مانند طبیعت از خلأ وحشت دارد. اتفاقی که در دو دهۀ اخیر افتاده این است نوجوانان و جوانان توانسته‌اند آگاهی عمیقی نسبت به خلأ فرهنگی پیدا کنند. به تدریج، در پیکاری زیرزمینی، آنان توانسته‌اند تصفیه حسابی اساسی با هر آن چیزی بکنند که به آنان تحمیل می‌شده است. با گذشت گیجی ناشی از وارد شدن ضربۀ ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی انقلاب، از خلاف‌آمد عادت، آنان خلأ را با فرهنگی پر کرده‌اند که قرار بود با برآمدن نسل جدید اثری آن بر جای نمانَد. این‌جا بود که اندیشۀ ملّی جای خلأ فرهنگی ایجاد شده را پر کرد. در حالی‌که حکومتیان گمان می‌کردند ایدئولوژی جدید از راه تهاجم فرهنگی وارد خواهد شد، شبح اندیشۀ ملّی در آستانۀ درِ بخش بزرگی از نوجوانان و جوانان ایرانی ایستاده بود. این شبح به دلایلی بسیاری از دیدۀ حکومتیان پنهان ماند. نخست این‌که هواداران تئوری توطئه پیوسته در دوردست‌ها در جستجوی توطئه هستند. دیگر این‌که همین اندیشۀ ملّی، به عنوان بخش مهمی از فرهنگ ایران، با همۀ شئون و نمودهای این فرهنگ آمیخته بود و تمیز همۀ بخش‌های آن برای کوخ‌نشینان حکومتی ممکن نبود. آن‌ها در اطراف کاخ سفید سنگربندی کرده بودند و در رویای واپسین نبرد پیروزمندانه‌ای بودند که آن‌جا را به حسینیه‌ای به امامت جماعتی استاد حسن عباسی تبدیل کنند. همۀ مقدمات شروع به فعالیت آتشفشان آگاهی ملّی نوجوانان و جوانان آماده بود. آن‌چه اینک و تا این‌جا به صورت گذاره‌ای بیرون آمده بخش ناچیزی از تَفتان عظیم ناخرسندی عمومی، بی‌خبری مسئولان و آگاهی ملّی است.

دربارۀ این پدیدار شدن آگاهی ملّی در میان نوجوانان و جوانان، و ویژگی‌های آن، در بخش دیگری سخن خواهم گفت، اما این‌جا باید بگویم که از پی‌آمدهای بی‌خبری مزمن حکومتیان این بود که همۀ کوشش‌های آنان برای ایجاد «انسان تراز نوینِ» اسلامی چنان بر باد رفته است که با هیچ شگردی برگرداندن آن فرصت‌های از دست رفته ممکن نخواهد شد و بهتر است که حکومتیان از تکرار این تجربۀ شکست خورده صرف نظر کنند. از قدیم گفته‌اند که «انسان محل سهو و نسیان» است، بلی! یک بار، اما اشتباه دوم از نشانه‌های نفهمیدن مزمن است.

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش دوازدهم

۲۲ اکتبر ۲۰۲۲

با پایان عصر ایدئولوژی‌ها و بازگشت عصر دولت‌ـ ملّت‌ها، در غیاب رجال سیاسی موقع‌شناس و واقع‌بین، چنان‌که پیشتر اشاره کردم، در ایران، آگاهی ملّی به نزدیک‌ترین مکانی انتقال پیدا کرد که خلأ اصلی در آن ایجاد شده بود. در هر دو عنصر التقاط ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی جایی برای ملّت، دولت و آگاهی ملّی تاریخی وجود نداشت؛ برعکس، آن ایدئولوژی، به عنوان ایدئولوژی انقلابی، با آن‌چه تاریخی بود، به قول یکی از معاونان ریاست جمهوری، «مسئله داشت» و می‌خواست با «فرهنگ‌سازی» انسان تراز نوین خود را ایجاد کند. انقلاب فرهنگی قرار بود وظیفۀ همین «فرهنگ‌سازی» کلان را بر عهده داشته باشد که تا این‌جا به توهین به زنان کشور و «حلیم‌خوری» اعضای آن معطوف شده است.(1) هیچ اصطلاحی به اندازۀ این «فرهنگ‌سازی» نیست که نشان از جهل به سرشت فرهنگ داشته باشد. فرهنگ امری تاریخی است و یک ملّت آن را در تحول تاریخی خود می‌آفریند. تاکنون، در هیچ کشوری نیز فرهنگ را به طور سفارشی نساخته‌اند، زیرا فرهنگ «ساختنی» نیست. در کشورهایی نیز که کوشش کرده‌اند آن را بسازند، مانند چین در جریان انقلاب فرهنگی، اردوگاه سوسیالیسم و ... نتیجه عکس بوده است.(2) آن‌چه از این تجربه‌های تاریخی آموخته‌ایم این است که هیچ فرهنگ‌سازی به «ساختن» فرهنگ تراز نوین منجر نشده، بلکه برعکس خلأ هولناکی را در ذهن مردم ایجاد کرده است که پی‌آمدهای آن برای هر نظام سیاسی می‌تواند موجودیت آن را دستخوش مخاطره کند. این دریافت «غیر فرهنگی» از فرهنگ از طریق التقاط شریعتی‌ـ چپی به نظام گفتاری انقلاب وارد شد. در حسینۀ ارشاد، خود شریعتی در «فرهنگ‌سازی» تجربۀ موفقی کرده بود و این فرهنگ‌سازی، که جنبۀ سلبی آن بسیار برجسته بود، نقش بسیار مؤثری در پیروزی انقلاب داشت، اما در نظام گفتاری سخنرانان مهم آن، به لحاظ ایجابی، هیچ چیزی وجود نداشت که به ادارۀ امور دنیای جدید ربطی داشته باشد. شریعتی تصور می‌کرد که در التقاط اسلام‌ـ جامعه‌شناسی مارکسیستی او پاسخی به همۀ پرسش‌های دنیای جدید وجود دارد، هم‌چنان‌که مطهری نیز گمان می‌کرد همۀ علوم جدید را از اسلام او می‌توان استخراج کرد (پیشتر به تدوین علم اقتصاد او اشاره کردم). همۀ نیروهایی که در پیروزی انقلاب سهمی داشتند، از طیف‌های راست اسلامی تا چپ افراطی، از مرده‌ریگ «انقلاب فرهنگی» سیراب بودند و گمان می‌کردند آفرینش «انسان تراز نوین» اسلامی یا مارکسیستی امری ممکن است. اگرچه انقلاب زمانی پیروز شد که انقلاب فرهنگی و «فرهنگ‌سازی» در همۀ کشورهای اردوگاه چپ، از چین و آلبانی تا شوروی و اروپای شرقی، به صورت‌های گوناگون شکست خورده بود، اما پیروزمندان انقلاب، در گیرـ وـ دار پیروزی و با نعش قدرتی که روی دست آنان مانده بود، توان فهم علل و اسباب چنین شکستی را نداشتند. اصل بر این بود که بایست انقلاب را اداره کرد، اما فقدان کسانی مانند شریعتی و مطهری، که راه را برای گرفتن قدرت هموار کرده بودند، موجب می‌شد که پیروزمندان با دست خالی کشوری پیچیده را اداره کنند. پیشتر نیز گفتم که حتیٰ کسانی مانند منتظری پس از پیروزی انقلاب به فکر تدوین نظریه‌ای برای آن افتادند.(3) این ادارۀ کشور در خلأ یک نظریۀ منسجم حکومتی موجب شد که مسئولان همان اشتباهی را مرتکب شوند که رهبران اردوگاه چپ مرتکب شده بودند، یعنی از «فرهنگ‌سازی» مُسکِّنی برای خلأ نظریۀ حکومتی فراهم آورند. ج.ا.، در محاصرۀ نیروهای شرکت کننده در انقلاب، و ادعاهای آن‌ها برای شرکت در قدرت سیاسی، ناچار، می‌بایست به ترکیب ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی روی می‌آورد و «فرهنگ‌سازی» را در دستور کار قرار می‌داد. آن ترکیب ایدئولوژیکی، چنان‌که پیشتر نیز اشاره کردم، مجموعه‌ای غیر تاریخی بود و تحمیل آن به کشوری که پیوسته تاریخی بوده و مردمان آن همیشه دریافتی پیچیده از تقدیر تاریخی خود داشته‌اند، بزرگ‌ترین اشتباهی بود که ج.ا. مرتکب شد. هرچه این تحمیل شدت بیشتری پیدا می‌کرد، واکنش به آن نیز بیشتر می‌شد، اما این‌جا نیز مدعیان «فرهنگ‌سازی» همان اشتباهی را مرتکب شدند که پیشتر هواداران «انقلاب فرهنگی» در کشورهای سوسیالیستی مرتکب شده بودند، یعنی هرچه نشانه‌های شکست سوسیالیسم بیشتر آشکار می‌شد، آنان بر شدت انقلاب فرهنگی می‌افزودند و همین امر نیز به مقاومت در برابر نظام سوسیالیستی موجود دامن می‌زد.

در ایران، به عنوان کشوری تاریخی، با یک نظام آئینی‌ـ اندیشه‌ای که فرآوردۀ تاریخ پیچیده و وحدت ملّی تاریخی آن است، فرمانروایانی که به طور آزمایشگاهی در بیرون تاریخ پرورش داده شده‌اند – می‌توان به سخنان کچویان، استاد دانشگاه و عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی مراجعه کرد – نمی‌توانستند هیچ تصوری از دگرگونی‌های در ژرفاهای ذهن مردم کشور، بویژه جوانان آن، داشته باشند. اتلاف امکانات مادّی و معنوی کشور در راه «فرهنگ‌سازی» تنها نتیجه‌ای که داشت ایجاد یک «طبقۀ جدید» رانت‌خوار بود که هیچ اعتقادی به اصل «فرهنگ‌سازی» نداشت – حلیم خوردن حداد عادل که پیشتر به آن اشاره کردم – اما حاضر بود تا جایی که ممکن است از منافع خود دفاع کند. در عصر رسانه‌های که همه چیز در دسترس همگان است، هرچه بی‌اعتقادی مسئولان به مسئولیت خود بیشتر و به نمایش گذاشته می‌شد، بی‌اعتقادی مردم نیز به آنان شتاب بیشتری پیدا می‌کرد. گسل‌های هولناک میان مردم، بویژه جوانان، و مسئولان از پی‌آمدهای این بی‌اعتقادی دوجانبه بود. حکومت یکدست، که گویا قرار بود یکدستی در همۀ شئون کشور را به دنبال داشته باشد، سرکنگبینی بود که بر صفرا افزود، اما از آن‌جا که گویا در میان طبقات بی‌فرهنگ «حرف مرد یکی است» قرار نیست مسئولان بدانند که در کجاها به بیراهه رفته‌اند. اینک دو بی‌اعتقادی در برابر یکدیگر صف کشیده‌اند، صف فشردۀ مردمی که به نظام اعتقادی ندارند، صف‌های پراکندۀ مأموران معذوری که به «خود» هم اعتقادی ندارند.

یادداشت ها 

(1) همین روزها همه دیدند که یکی از نمایندگان رهبری در شورای عالی انقلاب فرهنگی، که از استادان بلندپایۀ علوم اجتماعی دانشگاه مادر نیز هست، در «تحلیلی» درخشان از شعار اعتراض کنندگان، گفت : زن، زندگی، آزادی همان آزادی فحشا برای زنان است! در یک تصویر دیگر نیز که از نشست همان شورا بیرون آمده دیدیم که یکی از ارباب عمائم در حال سخنرانی است و مقام منیع ریاست فرهنگستان کشور، در بی‌اعتنایی کامل به سخنران، با چنان ولعی حلیم مصرف می‌کند که گویی یکی از کارتون‌خواب‌های گود زنبوک‌خانه است. گویا قرار بود خانم‌ها و آقایان شورا تدبیری برای اعتراض‌ها بیاندیشدند و «فرهنگ‌سازی» کنند!
(2) من در 1975 با گروهی از دانشجویان فرانسوی علوم انسانی از لهستان دیدن کردم. روزهایی که ما در ورشو بودیم با عید پاک مسیحی مصادف بود. در شب عید، که لهستان داشت سی و ششمین سال ساختمان سوسیالیسم را جشن می‌گرفت، ما نیز به دیدن مراسمی رفتیم که در کلیسای جامع شهر با شرکت اسقف اعظم برقرار شده بود. دمای هوا بیش از ده درجه زیر صفر بود، اما انسان تراز نوین لهستان که نزدیک به چهار دهه مغزشویی شده بود، در حالی‌که مانند بید از سرما می‌لرزید، کیلومترها بیرون کلیسا صف کشیده بود تا خود را به محراب کلیسا و اسقف اعظم برساند و به آن‌ها ادای احترام کند. با فروپاشی سوسیالیسم نیز مردم به دیانت تاریخی خود بازگشتند، زیرا «سوسیالیسم رفت، آن‌ها ماندند و حتیٰ خندیدند!»
(3) یکی از بنیادگذاران حسنیۀ ارشاد دکتر عبدالحسین علی‌آبادی، دادستان تهران و یکی از برجسته‌ترین استادان حقوق جزای دانشکدۀ حقوق بود. تصوری که او از حسینۀ ارشاد داشت دور کردن جوانان از «گرایش به مادی‌گری» بود و نه فراهم کردن زمینۀ پیروزی انقلاب اسلامی. پس از پیروزی انقلاب نیز مقامی نداشت و خانه نشین بود. او همان قدر سیاست می‌دانست که بسیاری دیگر از استادان حقوق همان دانشکده که در رأس آن‌ها کریم سنجابی قرار داشت که به اندازۀ علی‌آبادی سیاست می‌دانست، اما به خلاف او حقوقدان مهمی نبود!

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش یازدهم

۱۹ اکتبر ۲۰۲۲

پیشتر، در یکی دو مورد استعارۀ پراکندن خاکستر ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی بر چشم مردم را آوردم و گفتم که تا دو سه دهه پس از انقلاب 57 مردمِ ایران خاکستر به چشم ماندند و نتوانستند تصور روشنی از مناسبات ایجاد شده داشته باشند. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی ترکیبی از مارکسیسم مبتذل در حدِّ شعور اندک شریعتی و شرکا و رهبران سازمان‌های چپ و اسلام ابوذرگونه بود که سرمشق آن نیز ماجراجویی‌های ارنستو چه‌ گوارای شهید بود. ذهن نسل پنجاه و هفت، اگر سیاسی بود، در بهترین حالت، انباشته از ترکیب این یاوه‌ها بود که با هیچ عقل سلیمی سازگار نبود، اما نیازی به گفتن نیست که کسی با عقل سلیم انقلاب نمی‌کند. عامّۀ مردم، بویژه جوانان، به این یاوه‌های فریفته می‌شوند و در انقلاب شرکت می‌کنند و اگر ملّتی به طور تاریخی اندک عقل سلیمی داشته باشد علاج واقعه را پس از وقوع می‌کند. در ایران، که در سده‌های متأخر عرفانیات و شعر مذهب مختار مردم آن بوده است، و در دهه‌های سی تا پنجاه نیز با طیفی از نظریه‌های ضدِّ اجتماعی، از ایدئولوژی فداییان اسلام تا نظریه‌های جنگ‌های چریکی ژنرال جیاپ و مائو تسه دون، در هم‌آمیخت «عقل دستخوش خسوفی» بی‌سابقه شد و فهم اجتماعی‌ـ «سیاسی» ملّت را ضایع کرد. 
این‌که عنوان این یادداشت‌ها را «انقلاب "ملّی" در انقلاب اسلامی» قرار دادم، اگر درست فهمیده شده باشد، این نبود که در آن انقلاب نخست می‌بایست انقلاب دومی می‌شد. نسل پنجاه و هفت، که ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی چشم بسیاری از آنان را کور کرده بود، توان دیدن زوایای پنهان مناسبات جدیدی را که کشور را به قهقرا می‌بُرد نداشت. همین نسل، با آن درجه از دید و آن مایه از شعور اجتماعی و «سیاسی»، توان فهم منطق پیچیدۀ این ضرورت «انقلاب در انقلاب» را نداشت. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی، به عنوان ایدئولوژی، مانند هر نظام ایدئولوژیکی دیگر، به گونه‌ای تدوین شده بود که نوعی بیهوشی موضعی ایجاد کند. شعور سیاسی اکثریت نسل پنجاه و هفتی، که فریفتۀ این ایدئولوژی شدند، حتیٰ بسیاری از رهبران گروه‌های سیاسی، اگر تعارفِ مُزورِّانه را کنار بگذارم، در حدِّ فاجعه‌بارِ «این بره، عبیدالله بیایه» بود، و پس از انقلاب هم در همان حدِّ نازل ماند. تا جایی که من در چهار دهۀ گذشته افراد نسل پنجاه و هفت را زیر نظر داشته‌ام، می‌توانم بگویم که اینان، با این درجه از شعور «سیاسی»، هرگز نمی‌توانسته‌اند آن «انقلاب در انقلاب» را به انجام برسانند. این‌جا، می‌بایست گسستی از نظام گفتاری انقلاب ایجاد می‌شد، اما تردیدی نیست که عاملان این گسست نسل پنجاه و هفت نمی‌توانستند باشند. نسل پنجاه و هفت، هر فضیلتی که داشت، از فضیلت ملّی بودن یکسره عاری بود؛ آن نسل، از ملّیون تا سازمان‌های چریکی افراطی، در خدمت پیکار با امپریالیسم جهانخوار بودند و به یکسان آب در آسیاب نظام امّت‌مداری‌ـ میهن سوسیالیسم می‌ریختند. اینان، در گیجی مزمن ایدئولوژیکی، هرگز نتوانستند بفهمند که نظام امّت‌ـ میهن سوسیالیسم به بن‌بست رسیده، شکست فاجعه‌باری خورده و نشانه‌های عصر نوزایش ملّت‌ها نیز در افق پدیدار شده است. در این ناتوانی مزمن نسل پنجاه و هفت بود که از دو دهه پیش گسلی در ژرفای وجدان بخشی از ملّت، که انقلاب نکرده بود و، به عنوان فرزندان انقلابیان سابق، گواهِ ناتوانی اجتماعی و شعور اندک «سیاسی» پدران و مادران خود بود، یعنی به این نکته التفات پیدا کرده بود که انقلاب آنان هم‌چون زدن نقش کاخی باشکوه بر روی آب بوده است، پدیدار شد. در همۀ کشورهای متمدن، یکی از وظایف آکادمی بررسی این گسل‌هاست، اما قدرت سیاسی، در توهّم «وحدت کلمۀ» ابدی، نیازی به دانشگاه و نهادهای پژوهشی مستقل نداشت، بلکه به «انبوه بی‌تحرک» استادانی را می‌خواست که نمونۀ دست‌چین آن‌ها را چند روز پیش در تلویزیون دیدیم، و ما خجالت کشیدیم.

در میان همۀ رهبران انقلاب‌های دوران جدید، از انقلاب فرانسه تا اکتبر و پنجاه و هفت، این توهّم وجود داشته است که با آن انقلاب دورانی جدید در تاریخ آغاز می‌شود و، با انقلاب آنان، قواعد تحول اجتماعی پیشین اعتبار خود را از دست داده است. نخست، روبسپییر گفته بود که با انقلاب فرانسه دوران جدیدی در تاریخ جهانی آغاز شده است؛ پس از او مارکس، در بیانیۀ حزب کمونیست، ادعا کرد که تاریخ جهانی تا زمان او تاریخ پیکار طبقاتی بوده است و با پیروزی انقلاب سوسیالیستی دیگر طبقه‌ای وجود نخواهد داشت. لنین نیز همین توهّم را داشت که انقلاب اکتبر آغاز دوران جدیدی در تاریخ جهانی است. در همۀ این موارد، و موارد بسیار دیگر، مشکل این بود که تحول تاریخی تابع نظریه‌های رجال سیاسی و نظریه‌پردازان نیست. حکومت‌هایی که با نظریه‌های پیش ساخته فرمان می‌رانند، دیر یا زود، می‌توانند به اشتباه خود پی ببرند، اما در مواردی این توهّم دیرنده‌تر از آن است که رجال فریفتۀ ایدئولوژی بتوانند از اشتباه‌های آگاهی پیدا کنند. خاستگاه شکست، هر دو انقلاب فرانسه و اکتبر، همین توهّم تافتۀ جدابافته بودن آن انقلاب‌ها بود، جای آن دارد که بگوییم : انقلاب پنجاه و هفت نیز ایضاً! فرمانروایی امری تاریخی است و هیچ رجل سیاسی نمی‌تواند، از سویی، تاریخ کشوری را که بر آن فرمان می‌راند نداند و، از سوی دیگر، خود جایی در تاریخ نداشته باشد. هیچ تئوری وجود ندارد که بتوان آن را بی‌هیچ «تجدید نظری» به کار گرفت، اما هیچ اهل ایدئولوژی نیست که تجدید نظر در تئوری خود را بزرگ‌ترین دشمن ایدئولوژی خود نداند. در این میان ایدئولوژی‌ها دو نقش مهم بازی می‌کنند : از سویی، به تعبیری که پیشتر به کار بردم، خاکستری بر چشم مردم می‌پراکنند تا «به کوری چشم مردم» انقلاب پیروز شود، اما، از سوی دیگر، با فریفتن رجال سیاسی به توهّم‌های خود، زمینۀ شکست همان انقلاب پیروزمند را فراهم می‌آورند. ایدئولوژی شریعتی‌ـ چپی این دو نقش را به بهترین شکلی ایفاء کرد : انقلاب ضدِّ ملّی را پیروز کرد، اما با نوزایش ملّت و اندیشۀ ملّی زمینۀ شکست آن را نیز فراهم آورد، زیرا در آن ایدئولوژی جایی برای «آگاهی ملّی» وجود نداشت. رجل سیاسی هوشمند کسی است که بتواند از ایدئولوژی به همان سان سود جوید که مولوی دربارۀ نردبان گفته است :
چون شدی بر بام‌های آسمان سرد باشد جست و جوی نردبان
حکمرانی جز با توجه به واقعیت‌ها و با واقعیت‌ها ممکن نیست. توهّمی که ایدئولوژی‌های سیاسی ایجاد می‌کنند، با پیروزی انقلاب، در صورتی که پیروز شود، و در رویارویی با واقعیت‌ها، رنگ می‌بازد. اگر آگاهی از این امر در میان انقلابیان، و برای تأمین منافع آنان، ممکن نشود، نطفۀ آن، دیر یا زود، در میان مخالفان انقلاب و برای تأمین مصلحت آنان بسته خواهد شد! نقطۀ غیر قابلِ بازگشتِ روندِ شکستِ انقلاب همین جاست. مهم‌ترین دلیل پیروزی یا شکست هر انقلابی تشخیص زمان ظاهر شدن همین نقطۀ غیر قابل بازگشت و مکان آن است. همۀ عوامل دیگر، بویژه جستن و پیدا کردن عاملی در بیرون، فرع بر این قانون حاکم بر انقلاب‌هاست. هر انقلابی، از درون و در درون، شکست می‌خورد، یا پیروز می‌شود. گناهِ نخستِ رهبری هر انقلابی این است که نداند ایدئولوژی‌ـ نردبان را چه زمانی باید رها سازد؛ دومین گناه، که با «اشتباه» پهلو می‌زند آن است که وقتی نظام به نقطۀ غیر قابل بازگشت رسید هم‌چنان در «اشتباه» نفهمیدن پافشاری کند. (1) چنان‌که دانشمندان طبیعیات قدیم گفته بودند : طبیعت از خلأ وحشت دارد؛ آگاهی نیز از خلأ وحشت دارد، و در همین نقطۀ غیر قابل بازگشت است که آگاهی از حاکمان به مقام محکومان انتقال پیدا می‌کند! این اتفاقی است که در دو دهۀ گذشته در ایران افتاده است.
یادداشت 

(1) این کاربرد «اشتباه» را با اشاره‌ای به جمله‌ای از رجل سیاسی فرانسوی، بوله دُ لا مُرت، می‌آورم که با شنیدن خبر قتل دوک آنگَن، از نزدیکان شاه مقتول فرانسه، گفته بود : «این بدتر از جنایت، یک اشتباه است!» c'est pire qu'un crime, c'est une erreur یعنی در سیاست اشتباه بدتر از جنایت است. این جمله را به کسان دیگری، از جمله تالیران، نیز نسبت داده‌اند.

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha
 

انقلابِ «ملّی» در انقلاب اسلامی - بخش دهم

۱۶ اکتبر ۲۰۲۲
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های این انقلاب «ملّی»، که آن را به «انقلابی» در انقلاب اسلامی تبدیل کرده است، پدیدار شدن جوانان، به عنوان بخشی از «مردم» در هیأت اجتماعی، به جای همۀ ملّت است. این ظاهر شدن جوانانِ همۀ استان‌های کشور در مناسبات سیاسی امری بی‌سابقه و نوآئین در یک کشور تاریخی و قدیم است. کسانی که روزهای انقلاب پنجاه و هفت را دیده‌اند، یا سهمی در رویدادهای آن داشته‌اند، ممکن است بگویند مگر در انقلاب پنجاه و هفت چنین نبود. در نخستین نگاه، چنین می‌نماید در آن زمان نیز چنین بود و جوانان و زنان سهمی در آن انقلاب داشتند، اما من گمان می‌کنم یک تمایز بنیادین میان دو نوع حضور جوانان و زنان در دو انقلاب وجود دارد و آن این‌که در انقلاب نخست جوانان و زنان دست‌افزارهای سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی منحطی بودند که از آنان برای پیشبرد هدف‌های خود استفادۀ سوء می‌کردند، در حالی‌که در این «انقلاب» کنونی جوانان و زنان فاعلان سیاسی مستقلی هستند که کوشش می‌کنند سرنوشت و آیندۀ خود را رقم بزنند. اگر بخواهم همین امر را با اصطلاحات اندیشۀ جدید بیان کنم می‌توانم گفت که مقام زن و جوان ایرانی از مادۀ خام سیاست گروه‌های سیاسی، یعنی از objet، به عامل و فاعل، یا آفریندۀ سیاست، یعنی sujet، ارتقاء پیدا کرده است. معنای این حرف آن است که «انقلابی» با سوژه‌های جدید در درون آن انقلاب نخست صورت گرفته است. بار دیگر، ناچار، تکرار می‌کنم که این «انقلاب» کنونی، بی‌آن‌که انقلاب یا «ضدِّ انقلاب» در معنای رایج این مفاهیم سیاسی باشد، «ضدِّ» انقلابی در جهت مخالف آن انقلاب نخستین است و من برای این‌که بتوانم به اجمال معنای آن را بیان کنم گفتم که انقلاب «ملّی» برای بازپس گرفتن آزادی و حقوق است. هم‌چنان‌که مسئلۀ آزادی‌ها و حقوق برای جوانان و زنانِ دست‌افزار، ابژه‌های انقلاب نخست، در برابر پیروزی انقلاب، هیچ اهمیتی نداشت، زیرا که گرفتار «نان و مسکن» بودند و قرار بود «آزادی» از آن پس بیاید، یکی از شعارهای انقلاب این بود که «بحث بعد از انقلاب»، سوژه‌های کنونی با آزادی و حقوق آغاز کرده‌اند تا «بحث به بعد از انقلاب» موکول نشود. این نسل کنونی می‌داند که بعد از انقلاب بحث نمی‌کنند، پیروزمندان «حاکمیت» انقلاب را اِعمال می‌کنند! 
این نکته، که اشاره‌ای گذرا به آن آوردم، اگر بتوان گفت، بحثی فلسفی و در قلمرو اندیشیدن سیاسی است. دلیل این‌که نه قدرت سیاسی حاکم، در چهار دهۀ گذشته، تصوری از این «انقلاب» پیدا کرده و نه «آکادمی وطنی» به این واقعیت در حکمرانی و در آکادمی در ایران برمی‌گردد که مهندسین و فعالان سیاسی سابق، با ضریب هوشی بسیار متوسط، به «رجال» سیاسی و اعضای آکادمی تبدیل شده‌اند، یا آنان را تبدیل کرده‌اند، و بدیهی است آنان چیزی را می‌توانند ببینند، اگر ببینند، که هر موجود زنده‌ای که صاحب دو چشم ظاهر باشد می‌بیند و گرنه آنان را نمی‌رسد وارد حوزه‌ای شوند که برای دیدن پدیدارهای آن به «چشم باطنِ علم» نیاز می‌افتد. توضیح اجمالی این اشاره آن است که جامعه‌شناسان ممکن است بگویند که جوانی جمعیت ایران و ... همان است که در انقلاب نخست هم بود. نسبت جوانان کنونی به کلِّ جمعیت کمابیش همان است که در انقلاب نخست هم بود. هم‌چنان‌که از نظر جامعه‌شناسان جوانی می‌توانست آن انقلاب اول را توضیح دهد، ترکیب کنونی جمعیت نیز این علّت‌های رخدادهای کنونی را می‌تواند توضیح دهد. بدیهی است که از نظر جمعیت‌شناسی و ترکیب جمعیتی ایران این ادعا نادرست نیست، اما این ادعا نیز مانند همۀ دستاوردهای علوم اجتماعی جدید از سطح توصیف ظاهر پدیدارهای اجتماعی فراتر نمی‌رود و چیزی را توضیح نمی‌دهد. مسئله این است که چرا و چگونه جوانان – اعمِّ از زن و مرد – به عنوان «یک پیکر»، در مقام کلِّ ملّت ظاهر شده است؟ یا، به تعبیری که پیشتر به کار بردم، این پدیدار شدن سوژۀ نوآئین سیاست چگونه اتفاق افتاده است؟ در واقع، انقلاب در سطح، یا بهتر بگویم : در این ژرفاهای ذهن، اتفاق می‌افتد و علوم انسانی در حدِّ نازل «آکادمی وطنی» به آن ژرفاها راه ندارد. این‌که از دهه‌های پیش گفته بودم که انحطاط تاریخی و زوال اندیشیدن در ایران ما را در شرایط امتناع قرار داده است به معنای این بود که در شرایط تصلّب سنّت فهم تحولات ایران، در ذهن و عین، غیر ممکن خواهد شد. یک تعبیر دیگری که پیشتر به کار برده بودم و ناچار اشاره‌ای دیگر به آن می‌کنم مشکل جدال قدیم و جدید یا سنّت و تجدد است. حاصل این بحث‌ها این بود که حدود و ثغور اندیشیدن قدیم و جدید بر ما روشن نشده است. انقلاب پنجاه و هفت، و نظریه‌پردازان چپ، راست و مذهبی آن، با التقاطی که از «روشنفکری» و «دینی» ایجاد کرده بودند، توانستند این توهّم را ایجاد که ترکیب «آسانی» از قدیم و جدید ممکن است و «گذرگاه عافیت» چندان هم «تنگ» نیست که حافظ به اشتباه گفته بود.

یعنی می‌توان از راه هموار «انقلاب برای معنویت» به گسترۀ انقلاب برای آزادی و حقوق گذر کرد. جوان و زن اول انقلاب، که بزرگ‌ترین افتخار همۀ آنان این بود که «مُقلِّدان» یکی از سازمان‌هایی هستند که نه تصور درستی از قدیم داشتند و نه می‌دانستند که الزامات دوران جدید کدام است، و، البته بیشتر اینان که عذرشان خواسته بود، «رجال سیاسی» که از هیچ چیزی به اندازۀ سیاست بیگانه نبودند، همه، به یکسان، پایی در گِلِ دنیای قدیم داشتند و از دور با انگشتی اشاره‌ای به دوران جدید می‌کردند. گذار از آن به این نیازمند «انقلابی» در انقلاب بود که می‌توان گفت اینک افتاده است، یعنی سوژۀ جدید سیاست در ایران پدیدار شده است. هر تحول آتی در مناسبات سیاسی ایران نیازمند فهم این پدیدار شدن سوژۀ سیاست است. تاکنون، هیچ یک از نیروها و سازمان‌های سیاسی توان فهم این پدیدار شدن سوژه را نداشته‌اند و به همین دلیل نیز نتوانسته‌اند هیچ نقشی در دگرگونی‌های سیاسی کشور داشته باشند. قدرت سیاسی حاکم، مست بادۀ پیروزی، و در توهّم این‌که نیروی سرکوب مهم‌ترین ابزار نگاه‌داشت قدرت و مهار هر اعتراضی می‌تواند باشد، همۀ راه‌های فهمیدن این «انقلاب» کنونی را بر خود بسته است. عاملان هر تحولی در آینده باید بتوانند معنای این «انقلاب ملّی» با ابزارهای دانش جدید بفهمند. به نظر من، «انقلاب» با پاهای استوار راه خود را می‌رود و قدرت سیاسی و «رجالِ» پیاده هنوز نتوانسته است راه را از بیراهه تشخیص دهد، راه افتادن پیشکش!

دنباله دارد

https://t.me/jtjostarha