یادداشت‌ها و جستارها

نوشتههای کوتاه جواد طباطبایی

آن‌که تاریخ می‌داند و آن‌که نمی‌داند

کمتر کشوری در جهان متمدن وجود دارد که کارگزاران بلندپایۀ آن به اندازۀ فرمانروایان ایران از تاریخ کشور خود بیگانه و از آن نفور باشند. البته، این تنها یکی از فضیلت‌های ملّی ماست و انحصار به فرمانروایان نیز ندارد. در این کشور، دیواری کوتاه‌تر از تاریخ ایران وجود ندارد، اما آن‌چه در این مسابقۀ رمی جَمَرات به دیوار کوتاه ایران مغفول می‌ماند این است که «در زمانه‌ای که سنگ فتنه از آسمان بر سر این کشور و مردم آن می‌بارد»، آن ریزه‌سنگ‌ها به تخته‌سنگ‌هایی تبدیل می‌شوند و بر سر همین کشور و مردم آن فرومی‌ریزند. شیطانی که ما گمان می‌کنیم به سوی او سنگ پرتاب می‌کنیم اندکی بیشتر از ما تاریخ می‌داند و چون تاریخ می‌داند در بیشتر جبهه‌ها بر ما چیره می‌شود. این‌که امروزه، به گفتۀ مسئولان، اسرائیل در مرزهای کشور جولان می‌دهد، و این‌که تا محاصرۀ ایران کامل نشد کسی از مسئولان نفهمید که چه اتفاقی دارد می‌افتد، به معنای این است که استکبار جهانی تاریخ ایران را می‌داند و مسئولان ایرانی نمی‌دانند. من دو سال پیش در نوشته‌ای با عنوان «دولت، ملّت و حکومت قانون» هشدار داده بودم که محاصرۀ ایران در حال کامل شدن است، اما گوش‌ها به گفته‌های امام جمعه‌هایی حساس بود که گمان میکردند جمهوری باکو «پارۀ تن اسلام» است و باید از آن دفاع کرد. کسی که اندکی از تاریخ و سیاست می‌دانست می‌توانست بداند که دیری است تا گرگ‌های تورکستانی‌ها دندان برای پاره کردن ایران تیز کرده‌اند و با سیاستِ «ان شاء اﷲ گربه استِ» فرمانروایان نمی‌توان چنین بحرانی را مدیریت کرد. این‌که امروز آن گرگ‌ها در مرزهای ایران جا خوش کرده‌اند، و بعید است که اندک تهدیدهای توخالی مسئولانی که برخی از آن‌ها درست نمی‌دانند چه می‌گویند اثری بر آن‌ها بگذارد، جز این نیست که آنان رایزنانی دارند که تاریخ و سیاست می‌دانند، در حالی‌که دپیلمات سابق و معاون وزارت امور خارجه و دبیر کنونی شورای «راهبردی»(کذا فی الاصل!) روابط خارجی، عراقچی، همان است که ضمن توصیه به همزیستی مسالمت‌آمیز به دو دولت ارمنستان و جمهوری باکو گفته بود که «از هر دو کشور شهروندانی در ایران زندگی می‌کنند»! این درجه از سیاست نفهمی را می‌توان با مرتبه‌ای از تاریخ و سیاست دانی مقایسه کرد که دولت اسرائیل و برخی از دولت‌های غربی و حتیٰ شرقی پیوسته از آن برخوردار بوده‌اند. اینک دلیل این‌که در جای دیگری گفته بودم همه جا دانشگاه ملّی است، در ایران نه! در جای دیگری باید توضیح دهم که همین اصطلاح «راهبردی» را دانشگاهیانی که هیچ تصوری از استراتژی نداشتند ــ یعنی اهل ادب فرهنگستان نشین ــ به دولت و ملّت قالب کرده‌اند. گویا آقایان گمان می‌کرده‌اند که استراتژی علم راه بردن است که بدیهی است هیچ معنایی ندارد! در هیچ یک از زبان‌هایی که دارای سابقۀ فرهنگی هستند، حتی در عربی، که سخنگویان آن با «العقل العربی» خود اندکی بیشتر ما این چیزها را می‌فهمند، استراتژی را ترجمه نکرده‌اند آن هم این اندازه بی‌معنا. 

باری، اندکی بیشتر از بیست سال پیش، در 1999، یکی از برجسته‌ترین اسلام‌شناسان زندۀ زمان، برنارد لویس انگلیسی، در یک سخنرانی در مرکز موشه دایان در دانشگاه تل آویو دربارۀ جایگاه ایران گفته بود : «در دوهزار سال گذشته هیچ کشورگشا، یا نیروی خارجی، نتوانسته‌ است بر زبان و فرهنگ ایرانی اثرات بنیادی بگذارد، که این یکی از نشانه‌های فرهنگ برتر است و فرهنگ برتر همیشه بر فروتر چیرگی یافته‌است». آن مرحوم این را گفته بود که به مسئولان اسرائیلی و غربی بفهماند که اگر بخواهند ایران را بر سر جایش بنشانند باید آن را به ایرانستان تبدیل کنند. این همان برنامه‌ای است که از سه دهه پیش در دستور کار نهادهای امنیتی و سیاست خارجی کشورهایی قرار گرفته است که از تبدیل ایران به ایرانستان سود می‌برند که تورکستان بزرگ در رأس آن قرار دارد.

این‌که ایران نیز مانند همۀ کشورهای دیگر دشمنانی مانند برنارد لویس دارد امری طبیعی است، اما این‌که همان دشمنان سخنگویانی نیز در داخل نهادهای حکومتی یک کشور داشته باشد از خلاف‌آمد عادت‌های سیاست جهانی است. یک نمونۀ اخیر و عبرت‌انگیز از بازپخش سخنان بیگانگان در داخل بیانات سردارد نقدی است که گفته است : «سلسلۀ پلید هخامنشی، که بزرگ‌ترین کشتارها و خیانت‌ها را کرد، بعد از افول قدرت، کشور را دو دستی تقدیم یونان کرد. از سوی دیگر، ساسانیان هم بعد از افول قدرت کشور را به مغول‌ها تقدیم کردند.» او این نکته را نیز افزوده است که «تاریخ‌نویسان مزدور، که به سرویس‌های جاسوسی وابسته هستند، تلاش می‌کنند تاریخ کشور ما را تحریف کنند‌‌. تاریخ هشت هزار سالۀ ما را به دو هزار و پانصد سال کاهش داده‌اند.» بدیهی است که تاریخ‌نویسان مزدور کاری بسیار بدی کرده‌اند، اما اگر تاریخ دو هزار پانصد ساله تاریخ خیانت و جنایت است چه ضرورتی دارد که تاریخ آن جنایت‌ها و خیانت‌ها را به هشت هزار سال برسانیم و بیشتر عِرض خود ببریم؟ یکی از دلایل این‌که در دو دهۀ گذشته کشور چنین فجیع در محاصرۀ تورکی‌ـ عربی درآمده از تاریخ‌ندانی مسئولان است و این‌که به واقع اینان نمی‌دانند در کجا فرمان می‌رانند!

چنان‌که در جای دیگری گفته‌ام، چهار دهه پس از انقلاب فرهنگی، دانشگاه مادر، در تاریخ‌نویسی ملّی به جایی رسیده است که بنجل‌های فعال سیاسی توده‌ای نیویورکی را با ترجمه‌ای بد به دانشجویان تحمیل می‌کند و لابُدّ اعضای انقلاب فرهنگی، که حتیٰ برای الگوی مصرف آب آفتابه نیز نظری دارند، از نظارتی که بر همۀ ریزه‌کاری‌های دانشگاه دارند، به خود می‌بالند. ایران تنها کشور دارای تاریخ است که بخش عمده‌ای از تاریخ دانشگاهی آن در «کشورهای متخاصم» و به قلم فعالان سیاسی نوشته می‌شود. البته، اگر این تاریخ‌دانی دشمنان ایران و تاریخ‌ندانی مسئولان و استادان تالی‌های فاسد بسیاری نمی‌داشت می‌شد از کنار آن گذشت، اما این تاریخ‌ندانی و آن تاریخ‌دانی، در جایی، در اوضاع و احوال پرمخاطرۀ دهه‌های اخیر، به تهدیدی برای وحدت ملّی و سرزمینی تبدیل شده است. در شرایط عادی، اهمیتی ندارد که یک فعال سیاسی توده‌ای برای ایران تاریخ بنویسد و دانشگاه آن را به دانشجو تحمیل کند؛ مهم این است که دانشگاه، و استادان آن، با این ترجمه‌ها و تحمیل آن به دانشجویان، برهان قاطعی بر شکست انقلاب فرهنگی و عدم موفقیت خود به دست می‌دهند.

من هیچ کشور دیگری را که تاریخ‌نویسی در آن سابقه‌ای دست‌کم هزار ساله داشته باشد نمی‌شناسم که دانشگاه‌های آن نتوانند تاریخ‌ کشور خود را بنویسند. شمار تاریخ‌هایی که در کشورهایی مانند ایالات متحده و همۀ اروپای باختری از نویسندگان و زبان‌های بیگانه دربارۀ تاریخ آن کشورها ترجمه شده‌اند از پنج در صد تولید کتاب‌های تاریخی فراتر نمی‌رود و البته همۀ این نوشته‌های تاریخی پژوهش‌های بدیعی هستند که هیچ ربطی به یاوه‌های امثال یرواند آبراهامیان و شرکا ندارد که خیانت به کشور و تاریخ آن از همۀ جای کتاب‌های آنان می‌بارد؛ خباثت ــ یا بی‌خبری ــ مترجمان نیز که جای خود دارد که به عنوان مُقلِّدان نادان آن‌چه مرجع توده‌ای «به پیمانه ریخته آنان نوشیده‌اند». تاریخ ایران، به قول محمد علی فروغی، انباشته از این «وهن‌های» به مردم آن است که «از جهل مردم و خیانت نخبگان برای کشور حاصل شده است».

۲۱ اکتبر ۲۰۲۱:

فقدان تاریخ‌نویسی جدید ایرانی، شاید در بررسی هیچ دوره‌ای به اندازه‌ی تاریخ قرارگرفتن ایران در «آستانه»ی دوران جدید خود اهمیت نداشته باشد.

در دهه‌های اخیر، پیوندهای ذهن ایرانی بیشتر از آن با دوره‌های گذشته‌ی تاریخ ایرانیان، به عنوان ملّت، گسیخته است که دگرگونی‌های سده‌های گذشته هم‌چون افق آگاهی آنان پدیدار شود و بدیهی است که در چنین شرایطی امکان تدوین دگرگونی‌ها و تعیین سهم آن‌ها در تکوین هویت ملّی وجود نخواهد داشت.

البته، علاقه‌ی ایرانیان به خاطره‌ی باستانی خود را نباید با حافظه‌ی تاریخی اشتباه کرد، زیرا آنان پیوسته خاطره‌ای از تاریخ باستانی خود داشته و به نمودهای فرهنگی سده‌های پیش بالیده‌اند، اما حافظه‌ی تاریخی، خاطره‌ای ناروشن و پریشان از گذشته نیست، بلکه شالوده‌ی آگاهی تاریخی است و می‌تواند به آگاهی ملّی تبدیل بشود.

پیش از آن‌که تاریخ‌نویسی با اسلوب جدید اروپایی در ایران رواج پیدا کند، تاریخ جزئی از ادبیات تُنُک‌مایه‌ی سده‌های متأخّر به شما می‌آمد و در بهترین حالت از محدوده‌ی شرح وقایع و گزارش حپادث فراتر نمی‌رفت.

وابستگی تاریخ به این ادب موجب شد حافظه‌ی تاریخی، به گونه‌ای که نطفه‌ی آن در عصر زرین فرهنگ ایران بسته شده بود،در چاه ویل خاطره‌ای از گذشته‌ای موهوم سقوط کند و همین سقوط در خاطره‌ی گذشته، هبوط از آگاهی خیال‌اندیشانه را به دنبال آورد.

به نظر نمی‌رسد که هنوز با گذشت یک سده از نخستین آشنایی‌ها با اسلوب تاریخ‌نویسی اروپایی دگرگونی مهمی در دانش تاریخ در ایران صورت گرفته باشد:

تاریخ‌نویسان ما هنوز در بهترین حالت اهل ادب اند و مهم‌ترین بخش پژوهش‌های آنان نیز تصحیح متن ادبی تاریخی است. با چاپ و انتشار مهم‌ترین متن‌های تاریخ سده‌های پیش، به‌طور‌فزاینده‌ای شاهد انتشار نوشته‌های متوسطی هستیم که حاصلی جز اتلاف منابع ندارد.

باری، نخستین گام در رویکردی جدی به تاریخ‌نویسی در ایران، نقادی تاریخ‌نویسی رسمی دانشگاهی است که تا کنون هیچ پژوهشی که اندک اهمیتی داشته باشد از آن صادر نشده است.

نظریه‌ی حکومت قانون در ایران

صص۵۳۰-۵۳۱

 جواد طباطبایی

نکته‌ای در رثای بنی‌صدر

۱۷ اکتبر ۲۰۲۱

امروز، نخستین رئیس ج. ا.ا.، که از خاک برآمده بود، بر باد شد. در روزهای گذشته، چنان‌که انتظار می‌رفت، مخالفان و موافقان آن مرحوم آن‌چه لازم بود در مناقب و مثالب او گفتند و نوشتند. بر آن‌چه دربارۀ مناقب او گفته شده چیز چندانی نمی‌توان افزود؛ تردیدی نیست که بنی‌صدر نیز مانند هر انسان ایرانی طُرفه معجونی از بدی‌ها و خوبی‌ها بود، اما آن‌چه در بنی‌صدر جای شگفتی داشت این بود که او، در نوعی ناخودآگاهی بنیادین، که از ویژگی‌های «توحیدی»دوستی درمان‌ناپذیر او بود، هرگز تصوری از تعارض‌ها و تضادهای خود پیدا نکرد. برخی در سوگ او به این نکته نیز اشاره کردند، اما آن‌چه در این سوگنامه‌ها شگفت‌انگیز می‌نماید این است که بیشتر مرثیه‌خوانان کفۀ «ملّی» بودن و «ملّی‌گرایی» او را چربیده‌تر ارزیابی کردند و گفتند که به‌رغم ایرادهایی که می‌توان به کارنامۀ فعال سیاسی پیشین و رئیس جمهوری بعدی گرفت «ایران‌دوستی» و «ملّی‌گرایی» او می‌چربید و باید به آن ارج گذاشت. من گمان می‌کنم که بیشتر کسانی که چنین ارزیابی از او عرضه می‌کنند، «ایران‌دوستی» بنی‌صدر را  لابُدّ از این حیث ارج می‌گذارند که، مصداقِ پادشاهی یک چشم در اقلیم کوران، در کشوری که منافع ملّی پیوسته واپسین دلمشغولی بوده است که در اندیشه و کنش بیشتر ایرانیان پدیدار می‌شود، بنی‌صدر، با دفاع گَه‌گاه خود از ایران و ضرورت تأمین منافع کشور، باید پهلوان ملّی‌گرایی ایران باشد. 

مشکل بتوان بر این «ملّی‌گرایی» در اندیشه ماجرا کرد، زیرا آن‌چه گفته یا ادعا می‌شود یک سوی قضیه است، اما هر اندیشه‌ای به ضرورت نمی‌تواند در عمل  تحقّق پیدا کند و کافی نیست که کسی اندیشه‌ای «ملّی‌گرایانه» داشته باشد و بتوان او در عمل هم ملّی‌گرا دانست. من بنی‌صدر را از زمان عزیمت به پاریس در آغاز سال 50 خورشیدی، از دور و بواسطه، شناختم و با برخی از نوشته‌های او آشنایی پیدا کردم. از همان آغاز هم به نظرم رسید که نویسندۀ آن رساله‌ها باید مردی گسسته‌خرد باشد، کسی که ارتباطی با دنیای واقعی و واقعیات آن ندارد، و به نوعی با خود سخن می‌گوید. در سال‌های بعد، گمان می‌کنم در اواخر سال 56 که مقدمات انقلاب اسلامی فراهم می‌آمد، در جریان یک سلسله سخنرانی دربارۀ «حکومت اسلامی»، بنی‌صدر را از نزدیک دیدم و به سخنان او گوش دادم. وجه اقتصادی سخنان او بویژه جالب توجه بود. گمان نمی‌کنم تا آن زمان در پاریس کسی یاوه‌تر از آن دربارۀ اقتصاد سخن گفته بوده است. آن نشست‌ها را حزب توده، با چراغ خاموش و توسط عُمّال محلی خود، برگزار می‌کرد و در نشست‌هایی که بنی‌صدر سخنرانی می‌کرد، افزون بر عمال پنهان و آشکار حزب توده، کسانی از جریان مذهبی نیز به چشم می‌خوردند که از آن میان من حضور صادق قطب‌زاده را به یاد می‌آورم که رفتاری لمپن‌گونه داشت و سخت توی ذوق می‌زد. بدیهی است که هدف توده‌ای‌ها از برگزاری چنین نشست‌هایی رسیدن به نوعی اجماع نیرو‌های مخالف سلطنت بود و البته رهبری هر یک از گروه‌های شرکت کننده نیز کوشش می‌کرد که ائتلافی زیر پرچم ایدئولوژی خود ایجاد کند. گروه اندکی از شرکت کنندگان، مانند من، که هیچ تعلّق خاطری به هیچ یک از این گروه‌های ایدئولوژیکی نداشتند، کوشش مذبوحانه‌ای می‌کردند با بنی‌صدر وارد گفتگو شوند، اما در چپ و راست مجلس گوشی برای شنیدن پیدا نمی‌شد. من نیز به نوبۀ خود، به عنوان کسی که اندکی از تاریخ اسلام اطلاع داشت، کوشش کردم از بنی‌صدر بپرسم این سخنان را از کجای تاریخ اسلام درآورده و مستندات این حکومت دموکراتیک برای ایران آزاد و آباد کجاست؟ که البته بنی‌صدر از بالا پاسخی خطابی داد و از جمله این‌که «جوان تو از اسلام چه می‌دانی؟» من پاسخ دادم که مهم نیست از اسلام چه می‌دانم و کجا و کی خوانده‌ام، پاسخ شما به پرسش‌های من چیست؟ بدیهی است که بحث به جایی نمی‌رسید؛ بنی‌صدر از طارم اعلیٰ سخن می‌گفت و میان او، از آن اعلیٰ علیین، و خاک نشینانی که ما بودیم نمی‌توانست گفتگویی درگیرد.

گفتم که بی‌ربط‌ترین بخش سخنان بنی صدر به نظرات اقتصادی او مربوط می‌شد که مباحث آن در کتابی با عنوان «اقتصاد توحیدی» آمده و بارها نیز به چاپ رسیده است. این کتاب و مباحث آن، که در ماه‌های سال آغازین انقلاب چند رونویسی دیگر از آن منتشر شد و در کانون همۀ مباحث اقتصادی کشور قرار داشت، بزرگ‌ترین آسیبی بود که بر پیکر اقتصاد کشور وارد آمد و تاکنون نیز ج.ا.، به‌رغم شکست همۀ تدبیرهای ممکن برای سرـ وـ سامان دادن به اقتصاد کشور، نتوانسته است خود را از اثرات سموم آن نظریۀ «اقتصادی» رها کند. به نظر من، در بحث از خدمت یا خیانت بنی‌صدر باید این نکتۀ مهم را از نظر دور نداشت که چگونه می‌توان کسی را که از او این همه سخنان گمراه کننده و فاجعه‌بار برای اقتصاد ملّی صادر شده «ملّی‌گرا» و «میهن‌دوست» خواند! اکثر ایرانیان از سیاست تصوری در حوزۀ خصوصی دارند. برخی نوشتند که بنی صدر آدم دموکراتی بود چون فرزند خود را مجبور نکرد نماز بخواند یا همسرش را مجبور نکرد حجاب داشته باشد. البته، همۀ این‌ها فضیلت‌هایی هستند، اما در حوزۀ خصوصی! این‌که کسی در خانۀ خود دموکرات باشد دلیل دموکرات بودن او در کشور و مفید بودن او برای تأمین مصالح آن نیست. به نظر من، بنی‌صدر به لحاظ گمراهی‌هایی که در سیاست و سیاست اقتصادی کشور وارد کرد یکی از مضرترین آدم‌هایی است که فرصت آن را پیدا کردند، با دست باز، خیالات خود را به واقعیت تبدیل کنند. از این حیث، با توجه به نتایج «اقتصاد توحیدی»، که اگر در کشور یک مورد اجماع وجود داشته باشد همانا فاجعه‌بار بودن آن است، او را می‌توان در صدر سیاهۀ جنایتکاران اقتصادی قرار داد، در مواردی، با کارنامه‌ای بدتر از مغولان! کارگزار اقتصادی مغول خواجه رشیدالدین فضل‌اﷲ بود که حتیٰ در اقتصاد زنبوداری هم کتاب علمی نوشته؛ صدراعظم آغازین ج.ا. بنی صدرِ «پیرجامه‌پوش»* بود که حتیٰ تعریف اقتصاد را هم نمی‌دانست. 

با تجربه‌های تلخی که بشر امروز به بهای گزافی کسب کرده می‌دانیم که «راه جهنم با حُسن نیّت‌ها سنگ فرش شده است!» این حُسن نیّت‌ها از انسان‌های خوب و شریف صادر می‌شود و گرنه خبایث، برحسب تعریف، خبیث‌اند و تبهکار! به این اعتبار می‌توان گفت که بنی صدر مردی شریف و درستکار بود.

 

* «اکبر لاجوردیان از خویشاوندان حبیب لاجوردی تلاش کرد تا گروه صنعتی بهشهر را حفظ کند. او پس از دیدار با مهدی بازرگان دریافت که ممکن است دولت وی نتواند جلوی مصادرۀ اموال خانوادگی آن‌ها را بگیرد. برای همین دیداری با ابوالحسن بنی ‌صدر در خانۀ خواهر بنی‌صدر ترتیب داد تا او را با گروه صنعتی بهشهر بیشتر آشنا کند. او می‌گوید که آن‌ها را به یک اتاق کوچک راهنمایی کردند و ابوالحسن بنی‌صدر با پیژامه و صورت نتراشیده وارد شد. بنی‌‌صدر پس از سلام بلافاصله گفت که همه صنایع ایران مونتاژی هستند و برای کشور مفید نیستند. او در هنگام گفتگو توجهی به حرف‌های اکبر لاجوردیان نکرد و یکباره از جای خود بلند شد و گفت که برای سخنرانی باید برود و جلسه را ترک کرد.» به نقل از ویکیپدیا، ذیل نام حبیب لاجوردی

 

بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون، قسمت ۴

آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :

وانگهي، در دوران جديد، كه عصر ملّت‌هاست، هر استراتژي بايد، افزون بر در نظر گرفتن الزامات امكانات و توانايي‌هاي مادي و معنوي، به پي‌آمدهاي منطق امر ملّي نيز تن در دهد. تنها يك ملّت مي‌تواند يك استراتژي براي دفاع از خود و تأمين منافع خود داشته باشد و اين امر مستلزم داشتن فهمي از امر ملّي و منافع آن است. ايدئولوژي شريعتي و «تفكر» داوري، و ديدگاه‌هاي همة كساني كه به نوعي مبناهاي آنان را دنبال مي‌كنند، راه را بر فهم امر ملّي و منطق آن مي‌بندد، زيرا آن دو ديدگاه تاكتيكي در قدرت و براي قدرت سياسي است، و با تكيه بر چنان تاكتيك‌هايي نمي‌توان استراتژي ملّي تدوين كرد. هر ايدئولوژي تاكتيكي براي كسب قدرت از سوي گروهي اجتماعي‌ـ سياسي، يعني «حزبي» سياسي، است، اما استراتژي ناظر بر امري ملّي و منافع ملّي است و نيازي به گفتن نيست كه ملّت را نمي‌توان به يك «حزب» فروكاست. «هر حزبي به آن‌چه دارد خوشحال است»، اما آن‌چه يك «حزب» دارد همة آن چيزي نيست كه يك ملّت دارد؛ يك ملّت چيزي بيشتر از داشته‌هاي يك حزب دارد و استراتژي ملّي نيز بايد ناظر بر اين داشته‌ها‌ باشد. يك ملّت، منافعي دارد كه، به خلاف گفتة داوري، پيوسته، نمي‌توان با حق‌طلبي از آن دفاع كرد. حق‌طلبي، اگر معنايي داشته باشد، مقوله‌اي در اخلاق خصوصي و در مناسبات ميان شهروندان است، اگرچه در ابهام آن در نوشتة داوري حتيû در اخلاق خصوصي نيز امري مؤثر نيست، بلكه شبحي در مِهِ عرفان كه «ديدار مي‌نمايد و پرهيز مي‌كند»! هر اعتباري كه حق‌طلبي در اخلاق خصوصي و در مناسبات ميان شهروندان داشته باشد، به هر حال، در مناسبات ميان ملّت‌ها، به هيچ وجه اعتباري ندارد. از سده‌ها پيش، نويسندگان سياسي بنيادگذار انديشة سياسي جديد، از هابز تا روسو، و بسياري پس از آنان، گفته‌اند كه «در مناسبات ميان ملّت‌ها وضع طبيعي هرگز از ميان نمي‌رود».  معناي اين سخن آن است كه ملّت‌ها «گرگ يكديگر هستند» و تا زماني كه دولتي نيرومند نتواند از منافع ملّي صيانت كند «گرگ يكديگر مي‌مانند». اين سخن حكمي اخلاقي نيست؛ قاعده‌اي در سياست بين‌الملل است. ديديم كه نمايندگان مجلس نيز كه از داوري «حق‌طلب‌تر» بودند به تجربه دريافتند كه كشور دوست و برادر، در نخستين فرصتي كه توانست، در ادامة تجاوزهاي مكرر سده‌هاي پيش از آن، به مرزهاي كشور تجاوز كرد. بديهي است كه در سياست بين‌الملل نيز قصاص قبل از جنايت امري نكوهيده است، اما دولت ملّي بايد براي هر قصاصي آماده باشد و در روياي حق‌طلبي منافع كشور را بر باد ندهد. مهم‌ترين وظيفة دولت ملّي صيانت از شالودة امر ملّي، وحدت ملّي و منافع آن، به تعبير قائم‌مقام، «به مردي يا نامردي» است. در مناسبات ميان دولت‌ها، نامردي، در شرايط نامردانه، عين مردانگي است؛ اين مطلبي نيست كه بتوان با اخلاق حق‌طلبانه فهميد. در مناسبات ميان دولت‌ها، در مواردي، نامردي عين مردانگي است و اين ديالكتيك پيچيدة «مردي و نامردي» مقوله‌اي نيست كه با چند سير اخلاق و چند مثقال عرفان، بويژه اخلاق و عرفان آميخته به ايدئولوژي روزهاي خوش گذشته، فهميد و توضيح داد. در فاصلة مديريت بحران ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام تا نمايندگان مجلس اول مشروطيت، ايرانيان، در بي‌خبري از انديشة سياسي جديد، به تجربه، دريافتي اجمالي از اين مباحث پيدا كرده بودند. «اغتشاش فكري» روشنفكري ايدئولو‌ژيكي و اهل «تفكر»، كه آل احمد گمان مي‌كرد از پي‌آمدهاي دو زبانه بودن روشنفكران، و در «تفكر داوري» سيطرة «اصالت مذهب بشر»، است، در دهه‌هاي سي تا پنجاه خورشيدي، به تدريج، فهم سياسي ايرانيان را خدشه‌دار كرد و گرايش‌هاي «حزبي» جانشين آن شد. نمايندگان مجلس اول، نمايندگان ملّت واحد ايران بودند و به نمايندگي از ملّت مي‌انديشيدند و خود را پاسداران منافع ملّي مي‌دانستند. 

هيچ يك از روشنفكراني كه در صفحات اين جُستار نامي از آنان بردم و به نوشته‌هاي آنان اشاره كردم تصوري از امر ملّي پيدا نكرده بودند. چنين دريافتي از امر ملّي نيازي به دانشي دربارة علم سياست داشت، كه همة آنان به درجات مختلف عاري از آن بودند. نه ايدئولوژي و نه «تفكرِ» محض علمِ سياست نيست، اما هر دو بحث مي‌تواند مباحثي در علم سياست باشد. اشتباه اهل ايدئولوژي، و پدران بنيادگذار سدة نوزدهمي آن، و اهل «تفكر»، به تبع «آموزگار تفكر پس فردا»، به يكسان سياست نمي‌دانستند. آنان با سخنان نسنجيدة بسيار خود راه جهنمِ آشوب ذهني مردم و تشتّت در وحدت ملّي را هموار كردند، شمار اندكي از آنان با حُسنِ نيّتِ ساده‌لوحانه و بسياري با اغراضِ شخصي! علم سياست قلمرو ساده‌لوحي و كوشش براي رسيدن به منافع خصوصي به هر بهايي نيست؛ در قلمرو سياست، تنها مي‌توان ملّي انديشيد و تنها منطق اين نوع انديشيدن منطق منافع ملّي است.

بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون، قسمت ۳

۵ اکتبر ۲۰۲۱

آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :

پيشتر، به تكرار گفته‌ام كه همة نمايندگان مجلس اول، به هر مناسبتي، بر وحدت ملّت ايران و سابقة تاريخي آن تأكيد مي‌كردند، اما چنان‌كه از صورت مذاكرات بازمانده از مجلس اول مي‌توان دريافت، تلقّي آنان از امر ملّي نسبتي با ناسيوناليسم يا ملّي‌گرايي نداشت. نخستين روشنفكران، آخوندزاده و ميرزا آقا خان، از اين حيث كه اهل حقوق نبودند ملّي‌گرا بودند، در حالي‌كه در نوشته‌هاي مستشارالدوله و عبدالرحيم طالبوف، كه تعلّق خاطري به حقوق و آشنايي‌هايي نيز با آن داشتند، اثري از ملّي‌گرايي در صورت ايدئولوژي ناسيوناليسم نمي‌يابيم. ملّت و ملّيت ايراني ريشه‌هاي ژرفي در تاريخ ايران داشت و اين امر يكي از موارد اجماعي ميان همة نمايندگان بود. آنان نيازي به نظرية ناسيوناليسم نداشتند، زيرا ناسيوناليسم ايدئولوژي ملّت‌هاي نوظهور در تاريخ است تا بتوانند شالودة ملّيت خود را استوار كنند. دو سدة نوزدهم و بيستم سده‌هاي ناسيوناليسم افراطي و دورة طولاني وحشت‌هايي است كه اين ايدئولوژي آفريده است. ريشه‌هاي ژرف تاريخي امر ملّي در ايران، كه از كهن‌ترين روزگاران موجب شده بود ايران كانونِ وحدتِ كثرت‌ها باشد، نيازي به ايدئولوژي ناسيوناليسم و پي‌آمدهاي آن نداشت.  اين‌كه پيشتر به نقل از عنوان كتاب نويسنده‌اي انگليسي تعبيرِ «دولتِ جان و روان» را در مورد ايران آوردم، به اين امر واقع در تاريخ اين كشور برمي‌گشت كه ايران، به عنوان ايرانشهر، ايران بزرگ فرهنگي، دولتِ فرهنگ و فرهيختگي بود و همين فرهنگ پيوسته پيوندهايي استوار ميان همة مردمان ايجاد كرده بود. بديهي است كه ايران نيز مانند همة كشورهاي ديگر هرگز خالي از تنش‌ نبوده، اما فرهنگ مداراجوي ايرانشهري ايران نيز هرگز اجازه نمي‌داد كه اين تنش‌ها به پيكارهايي ميان مردمان و اقوام آن منجر شود. موادِ امرِ ملّي ايران به طور آشكاري «ملّي» است، اما به هيچ وجه «ملّي‌گرايانه» نيست و تفسير ملّي‌گرايانه از آن مواد نه تنها در تناقض آشكار با واقعيت آن مواد، بلكه نوعي غرض‌ورزي براي هدف‌هاي ناگفته و ناگفتني نيز هست.

به مقياسي كه در تأمل دربارة ايران گامي فراتر مي‌گذاريم، و مانند باستان‌شناسان با خاكبرداري به لايه‌هاي ژرف‌تر و كهن‌تري دسترسي پيدا مي‌كنيم ايران را كشوري پيچيده مي‌يابيم و به نكته‌هاي مغفول بسيار در تاريخ آن پي مي‌بريم كه هنوز توضيحي از آن‌ها عرضه نشده است. دستاوردهاي اين لايه‌برداري‌ها پرتوي بر سخن تاريخ‌نويس هنر دورة اسلامي، اُلِگ گرابار، مي‌افكند كه گفته بود براي فهم هنر ايران بايد نظريه‌اي داشت. گفتم كه اين نظر را مي‌توان به همة تاريخ ايران و ناحيه‌هاي انديشيدن مردم آن تعميم داد و در صورت نظريه‌اي عرضه كرد. اينك كه دست‌كم طرحي از چنين نظريه‌اي در افق پژوهش‌هاي ايراني پديدار شده است مي‌توانيم بگوييم كه ايران، به عنوان ايرانشهر و ايران بزرگ فرهنگي، بيش از هر چيزي با آن امري مطابقت دارد كه تاريخ‌نويس معاصر به نقل از وينستون چرچيل دربارة ايران گفته كه اين كشور «دولت جان و روان» بوده است. تاريخ‌نويس معاصر اين ارزيابي را دربارة تاريخ گذشتة ايران عرضه كرده، اما سخن چرچيل به آيندة قدرت‌هاي بزرگ مربوط مي‌شود. چرچيل نخست وزير يكي از بزرگ‌ترين قدرت‌هاي استعماري همة تاريخ معاصر بود و او اين سخن را دربارة آيندة قدرت‌هاي بزرگ استعماري گفته است كه، به نظر او، با پايان جنگ دوم جهاني، دوران آنان براي هميشه سپري شده بود، اما با اين همه او بر آن بود كه اين قدرت‌ها، اگر آينده‌اي داشته باشند، چيرگي جهاني آنان «دولت جان و روان» (Empire of the mind) خواهد بود. فرق مهم ايران با ديگر كشورهايي كه روزگاري قدرت بزرگ جهاني بوده‌اند در اين است كه ايران از همان آغاز «دولت جان و روان» بوده و توانسته است با زبان، فرهنگ و نمودهاي تمدني خود بر بخش‌هاي بزرگي از جهان فرمان راند، و، به‌رغم انحطاطي كه در همة اركان آن از دير باز افتاده است، فرمان مي‌راند. يك نمونة جالب توجه از اين پايداري تمدن ايرانشهري عيد نوروز است كه پيشتر نيز اشاره‌اي به آن آوردم و گفتم كه درافتادن عالِم پرنفوذي مانند امام محمد غزالي از اهميت آن هيچ نكاست. كشورهاي بسياري در حوزة تمدن ايراني، و حتيû بيرون از آن، سده‌هاست كه اين روز خجسته را جشن مي‌گيرند. در ايران، غزالي از اعتبار اندكي برخوردار است، اما در ديگر كشورهاي حوزة تمدن ايراني، بويژه در كشورهايي كه مردمان آن‌ها به طور عمده از اهل سنت و جماعت هستند، غزالي را بيش از ايرانيان گرامي مي‌دارند، اما نوروز را نيز به‌رغم فتواي امام محمد جشن مي‌گيرند و اين جشن گرفتن را در تعارض با ديانت خود نمي‌بينند. اين يك نمونه نشان از آن دارد كه بسياري از نمودهاي فرهنگي و تمدني ايران، اگر بتوان گفت، اموري فراملّي هستند.

دليل اين‌كه در اين بخش از جهان تنها فرهنگ و تمدن ايراني توانسته است به چنين جايگاهي دست يابد جز اين نيست كه ايران در طول تاريخ خود يگانه «دولت جان و روان» در اين بخش عالم بوده و در شرايط پيچيده‌اي توانسته است، در تمايز با سياست «دست‌ـ وـ پا كردن»هاي آتاتوركي، آفريننده باشد. از اين‌رو، ايرانيان مدافعان چندان خوبي براي مرزهاي خود نبوده‌اند و بي‌سبب نيست كه در طي سده‌ها ايران، مانند «چرم ساغري»، پيوسته كوچك‌تر شده، اما حقيرتر نشده است. جاي شگفتي نيست كه همة ناحيه‌هايي از آن كه در دوره‌هاي مختلف از مام ميهن جدا شده‌اند به قهقرا رفته‌اند و، با گسست بند ناف خود از او، اين آگاهي را نيز از دست داده‌اند كه بدانند چرا به قهقرا رفته‌اند. نمونة عبرت‌انگيز افغانستان پيش روي ماست : مردمان اين كشور، در كشاكش ميان عصرِ حجرِ طالباني و اشغال بيگانه، هنوز نتوانسته‌اند راهي براي خود پيدا كنند و هنوز ملّت نيستند. ديگر ناحيه‌هاي جدا شده از ايران مانند كردستان عراق و تركيه نيز تاكنون كمتر از كردستان ايران بخشي از دو كشور عراق و تركيه و مردمان آن‌ها نيز بسي كمتر از مردمان مناطق كرد ايران جزئي از يك ملّت به شمار مي‌آيند. «جان و روانِ» ايران، و وحدت در كثرت آن، اين وضع تاريخي پيچيده را ممكن كرده، در حالي‌كه در ديگر كشورها، كه امر ملّي از تاريخ آنان غايب بوده، و با «دست‌ـ وـ پا كردن»ها خود را به مقام ملّت ارتقاء داده‌اند، اين تفاهم ملّي ممكن نمي‌شده است.

سخن چرچيل خطاب به قدرت‌هاي اروپايي، مبني بر اين‌كه قدرت‌هاي آينده «دولت جان و روان» خواهند بود، پيشنهادي براي تدوين يك استراتژي براي آيندة اروپا بود. اين استراتژي، كه با پايان جنگ دوم جهاني و فاجعه‌اي در ابعادي كه تا كنون در تاريخ جهاني ناشناخته مانده است تدوين شد، وحدت اقتصادي، سياسي و فرهنگي اروپا را به دنبال داشت و اروپاي متحد را به قدرتي بزرگ در جهان تبديل كرد. با ظهور چين به عنوان اقتصادي بزرگ و قدرت نظامي بزرگ آيندة نزديك، و نيز اقتصادهاي نوظهور، بدون چنين وحدتي بيشتر كشورهاي اروپايي ــ شايد به استثناي آلمان، فرانسه و بريتانياي كبير ــ به كشورهاي پيراموني غرب جديد تبديل مي‌شدند، در حالي‌كه بسياري از آن‌ها در درون اروپاي متحد ناحيه‌هايي از يك قدرت بزرگ جهاني هستند. نيروهاي گريز از مركز در اين بخش از دنيا حاملان سياستي متعارض هستند : از سويي، به عنوان عوامل سياست‌هاي پان‌توركي، پان‌كوردي، پان‌عربي و ... كه از بيرون مرزهاي ايران هدايت مي‌شوند، كوشش مي‌كنند راه را براي توركستان بزرگ، عربستان بزرگ و ...، و به ضرر منافع تاريخي ايران، هموار كنند. از سوي ديگر، قدرت‌هاي ديگري كوشش مي‌كنند وحدت كنوني ايران را كه مي‌تواند به نيروي محركه‌اي براي يك اتحادية بزرگي از كشورهاي ميراث‌دار فرهنگ ايرانشهري تبديل شود از درون دستخوش فروپاشي كنند. بدين سان، از نظر من، ايران دستخوش دو خطر عمدة فروريزي از درون و تهديدهاي قدرت‌هاي منطقه‌اي، توركستان و عربستان،  است. اين وضع جديد نيازمند يك مديريت بحران بي‌سابقه‌اي است كه به ايران در حال تحميل شدن است. تا دهه‌اي پيش، اين قدرت‌هاي منطقه‌اي وجود نداشتند، در حالي‌كه اينك افزون بر قدرت‌هاي غربي، به عنوان جانشينان قدرت‌هاي اروپايي، و روسيه كه به طور تاريخي پيوسته تهديدي براي منافع ايران به شمار مي‌آمد، خطر قدرت اقتصادي فزايندة چين نيز ظاهر شده كه بزرگ‌ترين قدرت استعماري سدة بيست و يكم خواهد بود، شبح دو امپراتوري توركستاني و عربستاني در آستانة در ايستاده است. اگر ايران نتواند استراتژي مناسبي براي رويارويي با اين همه قدرت تدوين كند، بعيد مي‌نمايد كه بتواند از تبديل شدن دوباره به لعبتي در دست لعبت‌بازان جلوگيري كند. نيازي به گفتن نيست كه استراتژي هر كشوري تنها بر پاية ارزيابي واقع‌بينانه از امكانات و توانايي‌هاي آن كشور مي‌تواند تدوين شود و نه خيالبافي‌هاي اهل ايدئولوژي، چنان‌كه آل احمد و شريعتي براي هدر دادن امكانات در ذهن خود تنيده بودند. يكي از مهم‌ترين ايرادهاي وارد بر نظام ايدئولو‌ژيكي اهل ايدئولوژي، كه اهل «تفكر» نيز در صورت ديگري در دام آن افتادند، برجسته كردن استعمارـ وـ استكباري‌ستيزي دگرگوني‌هاي تاريخ معاصر، بويژه مشروطيت، بود. اين دريافت از تاريخ معاصر، بي‌آن‌كه ارزيابي واقع‌بينانه‌اي از امكانات ايران داشته باشد، به تقدّم پيكار با قدرت‌هاي بيروني بر اصلاح درون باور داشت كه، اگر چنان تاكتيكي نسنجيده پيگيرانه دنبال شود، مي‌تواند به چنان ماجراجويي‌هايي منجر شود كه مشكل بتوان پي‌آمدهاي درازمدت آن را به درستي پيش‌بيني كرد.  اصل در ادارة هر كشوري مديريت آن با تكيه بر امكانات و توانايي‌هاي مادي و معنوي آن است، هم‌چنان‌كه سياست خارجي هر كشوري نيز ادامة سياست داخلي آن با توجه به همان امكانات و توانايي‌هاست.

 

بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون، قسمت ۲

۵ اکتبر ۲۰۲۱

آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :

همين ملاحظات را مي‌توان دربارة ديانت ايراني نيز تكرار كرد. ديانت، در ايران، هرگز آن نبوده است كه اهل ايدئولوژي و «تفكر» كنوني ادعا كرده‌اند، زيرا ديانت، در همة دوره‌هاي تاريخ ايران، به‌رغم تكثر صورت‌هاي آن، پديداري كمابيش واحد و بخشي از فرهنگ در معناي عام¼ آن بوده و همة صورت‌هاي آن، پيوسته، ايراني، يعني ايرانشهري، مانده است. اگرچه در ايران نيز «ملّت» به معناي دين به كار مي‌رفته، اما واژه‌اي كه رواج عامّ داشت، حتيû در نوشته‌هاي ديني علما، پيوسته، لفظ فارسي دين بود. بنابراين، زبان فارسي هرگز نيازي به استعمال «ملّت»، به معناي دين، نداشت كه در دوران جديد هم مجبور باشد براي يافتن معادلي براي nation انگليسي از آن استفاده كند.  زبان فارسي واژة كهني براي بيان آئين و مناسك داشت؛ بنابراين، زماني كه به كلمه‌اي براي بيان «ملّت» در معناي جديد آن نياز افتاد، به آساني، ‌توانست آن را از مضمون كهن خالي و مفهومي نوآئين از آن درست كند. دين نيز كه از زمان‌هاي پيش رواج عام داشت براي بيان آئين و مناسك بازماند. زبانِ فارسي نيز زبان يك واقعيت پيچيده است و اين پيچيدگي زباني به خاستگاه آن در بيان امر ملّي ايران برمي‌گردد. يك نمونة ديگر، و بسيار جالب توجه، مورد واژة «ميهن» است كه در كنار كلمة عربي «وطن» به معناي جديد به كار مي‌رفت. اگرچه وطن در تداول قدما «نه مصر و عراق و شام»، بلكه به معناي «شهري بود كه آن را نام» نبود، اما، در عين حال، در ادب فارسي، واژة «ميهن» در معناي جديد آن به كار مي‌رفت.  البته، چنين واژه‌هايي در زبان فارسي اندك نيست كه مضمون آن‌ها از مضمون معادل عربي‌تبار آن تمايزي پيدا كرده و بر وجوهي از نمودهاي «جديدِ در قديمِ» فرهنگ ايران اطلاق شده است. مهم‌تر از اين تحول، در صورتِ واژگان، آفرينشِ مضمون آن‌ها در شاهنامة حكيم ابوالقاسم است كه به نوعي در نزديك به هزار و پانصد موردي كه «ايران» و «ايرانيان» را از راه بازخواني منابع باستاني تاريخ و انديشيدن ايراني در سرودة خود آورده مضمونِ واژگان كهن «ملّت» و «دولت» را آفريده است. به خلاف كشورهاي اروپاي باختري، كه در دوران جديد نمودهاي تحول خود را در صورت نظام مفاهيم علوم اجتماعي سامان دادند، در ايران، برخي از نمودهاي جديد، پيش از دوران جديد، پديدار شده بود، اما همين پديدار شدن پيش از زمانِ مضمون ــ در قياس با تاريخ اروپا ــ تدوين نظام مفاهيم آن‌ها را ممكن نمي‌كرد. «نوزايش اسلام»، كه به طور عمده در قلمرو ايران بزرگ فرهنگي ممكن شد، دليلي بر وجود اين نمودهاي «جديدِ در قديم» بود، اما نظام انديشگي زمان اين امكان را نمي‌داد كه نظام مفاهيمي براي آن نمودها تدوين شود و آن مضمون‌ها در ادب فارسي بويژه در سياستنامه‌هاي دورة اسلامي بازماند و تا پايان نيمة نخست عصر ناصري دوام آورد.

به گونه‌اي كه در زوال انديشة سياسي نشان داده‌ام، پس از ابونصر فارابي فلسفة سياسي چنان تحولي پيدا نكرد كه بتواند در آغاز دوران جديد مبناي نظري براي پديدار شدن مضمون‌هاي كهن در صورت‌هاي نوآئين عرضه كند. از اين‌رو، مي‌بايست گسستي از نظام مفهومي ايجاد مي‌شد كه به صورت گُسلي ميان شيوة انديشيدن قديم و روشنفكران درآيد. اين وضع همان است كه من از آن به چهارمين ناحية نظام سنت در فقدان نص¼ جديد تعبير كردم. از آغاز نيمة دوم عصر ناصري تاكنون، همة كوشش‌هاي نظري روشنفكران، اعم¼ از اهل ايدئولوژي و «تفكر»، چنان‌كه گذشت، براي ايجاد نص¼ جديد به صورت‌هاي متفاوتي شكست خورده است. در اين شرايطِ امتناع ايجاد نص¼ مؤس¼س، در قلمرو نظر، مشروطيت، در عمل، توانست جانشيني براي آن به وجود بياورد. به اين اعتبار، من گمان مي‌كنم كه مشروطيت تنها يك رخداد تاريخي نيست؛ بلكه اگر بتوان گفت : «مفتاح هرمنوتيكي» فهم اين ايرانِ ايرانشهري در دوران جديد نيز هست. اين‌جا به نكتة سوم، به عنوان يكي از بنيادي‌ترين نتايج اين شيوة طرح بحث، مي‌رسم. كوشش براي ايدئولوژيكي كردن اسلام، كه چنان‌كه گفتم خاستگاه آن، در مورد ايران، جهل به جايگاه امر ديني و فهم ايرانيان از آن بود، از اين توهّم ــ يا دست‌كم بدفهمي ــ ناشي مي‌شد كه همة دين‌ها براي نو شدن بايد به اصلاح ديني دست بزنند، در حالي‌كه در اسلام تنها اصلاح ديني ممكن همان بود كه مشروطيت انجام داده بود، اما بدفهمي ديگري كه پيشتر نيز به آن اشاره كردم، مبني بر اين‌كه مشروطيت همان سلطنت است، و الزامات پيكار سياسي، موجب شد معناي مشروطيت فهميده نشود. از اين‌رو، در شرايطي كه اصلاحِ دينِ اصلاح شده در مشروطيت ممكن نبود، تنها راهي كه در برابرِ مدعيانِ «دردِ دين» باز مانده بود، ايدئولوژيكي كردن دين اصلاح شده بود. مشروطيت از جهات بسياري تجربه‌اي پراهميت در تاريخ معاصر ايران و آغاز دوران جديد اين كشور بود. در واقع، به نظر من، مي‌توان رويداد مشروطيت و مذاكرات مجلس اول را هم‌چون نص¼ مفقود وجه چهارم نظام سنت در ايران خواند و توضيح داد.

توجه به حقوق، و ضرورت حكومت قانون، به عنوان گره كور نظام مدني ايران، پيش‌ـ وـ پس از صدور فرمان مشروطيت، پيوسته، امري مغفول در تاريخ ايران بود، و ماند. تنها تجربة مشروطيت بود كه توانست گسستي در اين تداوم تاريخي ايجاد كند. يكي از مهم‌ترين پي‌آمدهاي مشروطيت نيز ظهور مستقل «جامعة مدني» و استوار شدن شالودة آن بود و همين امر دگرگوني بنياديني در نظام اجتماعي ايران را به دنبال داشت.  بدين سان، در كنار دستگاه دولت، كه آن زمان قدرت آن به نوعي همة شئون نظام اجتماعي كشور را در بر مي‌گرفت، «جامعة مدني» تعيّن خاص¼ خود را پيدا كرد و همين «جامعة مدني» جنبش مشروطه‌خواهي را پيش برد. مهم‌ترين خواست نمايندگان مجلس اول، به عنوان نمايندگان همين «جامعة مدني» ــ كه به‌رغم وجود شاهزادگان، اشراف و روحانيت در ميان نمايندگان، به طور عمده، مطالبات طبقة متوسط را نمايندگي مي‌كرد ــ تأسيس حكومت قانون بود و همين امر موجب مي‌شد كه «جنبشِ» مشروطه‌خواهي «انقلابِ» ايدئولوژيكي طبقة متوسط، در معناي طبقاتي آن، نباشد.

در واقع، آن‌چه بويژه در مجلس اول شايان توجه است اين نكتة اساسي است كه نمايندگان مردم در اين مجلس، و مشروطه‌خواهان به طور كلّي، براي نخستين بار، قديم را جديد مي‌فهميدند، و البته قانونگذاري تنها يكي از شئون اين دريافت نوآئين بود. برجسته كردن قانونگذاري، و برتري دادن به آن، از اين حيث اهميت داشت كه، از دهه‌هايي پيش از صدور فرمان مشروطيت، «يك كلمة» قانون راه حل¼ همة مشكلات كشور تلقّي مي‌شد. بنيان اين توجه به اهميت قانون در دهه‌هاي پس از مجلس اول، با نيرومند شدن جريان‌هاي روشنفكري، به تدريج، سستي گرفت و، در دهه‌هاي چهل و پنجاه، وضعي پيش آمد كه، به خلاف عصر مشروطيت، روشنفكران اين دوره جديد را قديم مي‌فهميدند و چنين فهمي به تدريج در همة قلمروهاي فرهنگي ايران جاري شد. از دهه‌هايي پيش از مشروطيت، نقش روشنفكران در پراكندن انديشه‌هاي مشروطه‌خواهي بسيار مهم بود. به اين اعتبار، مي‌توان گفت كه زمينة «ايدئولوژيكي» مشروطيت را روشنفكران فراهم كردند، اما در مجلس اول اجماعي دربارة ضرورت و برتري تأسيس حكومت قانون پيدا و همين امر موجب شد كانون بحث‌هاي مجلس و وجهة نظر نمايندگان ايدئولوژيكي نباشد.  پي‌آمد پراهميت فهم حقوقي مشروطيت، در عمل، اين بود كه نمايندگان توجهي به مشكلي پيدا كنند كه، پيش‌ـ وـ پس از مجلس اول، آن را «پروتستانتيسم» يا «اصلاح ديني» خوانده‌اند، اما تنها نوشته‌اي كه مورد توجه گروه‌هايي از نمايندگان قرار گرفت يك كلمة ميرزا يوسف خان مستشارالدوله بود كه راه حلّي حقوقي براي نوعي از «اصلاح ديني» عرضه كرده بود. در واقع، فهم حقوقي موجب شده بود كه فقه در كانون دلمشغولي‌هاي نمايندگان باشد، يعني چنان‌كه مستشارالدوله توضيح داده بود فقه مي‌بايست به صورت مجموعه‌هاي حقوقي تدوين و نهاد اجراي آن نيز تأسيس مي‌شد. اين تنها صورت «اصلاح ديني» در اسلام بود كه البته هيچ ربطي به پروتستانتيسم شيعي يا اسلامي نداشت. آن قياس گرفتن اسلام از مسيحيت، در حالي‌كه به لحاظ الهياتي وجه مشتركي ميان آن دو دين وجود نداشت، موجب شد كه در فاصلة صد و پنجاه سال ميان ميرزا فتح‌علي آخوندزاده و علي شريعتي، و از آن پس، سخنان بسياري در ضرورت اصلاح ديني گفته شود، اما هيچ سودي نيز از آن سخنان به دست نيايد. از اين‌رو، در بي‌اعتنايي روشنفكري به تجربة مشروطيت، بويژه مجلس اول، راه اصلاح ديني بسته و تنها مسير ايدئولوژيكي كردن دين باز باشد. فهم حقوقي، در مجلس اول و عصر مشروطيت، مانع از اين بود كه نمايندگان در باتلاق بحث‌هاي طولاني و بي‌حاصل نوعي اصلاح ديني ناممكن فروروند. در حسرت همين اصلاح ديني يا پروتستانتيسم بود كه روشنفكري، كه چنان‌كه پيشتر توضيح دادم مشروطيت را عين سلطنت مي‌دانست، تدوين نظريه‌اي براي تصفية حسابي با دستاوردهاي مشروطيت را وجهة همّت خويش قرار داد كه به طور اساسي تصفية حسابي با نظام حقوقي و نظرية حكومت قانون بود. يك نتيجة مهم از اين تجربة ايدئولوژيكي شدن دين مي‌توان گرفت و آن اين‌كه اين تجربه ضد حقوقي بود، در تحول آتي خود نيز ضد حقوقي بازماند و بعيد مي‌نمايد كه در آينده، اگر راهي را كه تاكنون دنبال كرده ادامه دهد، بتواند نظريه‌اي براي اصلاح ديني عرضه كند.

اصلاح ديني تنها پي‌آمد مهم جنبش مشروطه‌خواهي ايران نبود؛ اين تقدّم قانون و قانونگذاري، به عنوان شاهراه اصلاح امور كشور، پي‌آمدهاي مهم ديگري نيز داشت كه يكي از مهم‌ترين آن‌ها فهم امر ملّي در تضاد آن با نظريه‌هاي ناسيوناليستي يا ملّي‌گرايانه‌اي بود كه در سدة نوزدهم بيش از پيش در اروپا پراكنده شد و در بسياري از كشورهاي ديگر رواج پيدا كرد.

 

بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون، قسمت ۱

۵ اکتبر ۲۰۲۱

آنچه در زیر در چند بخش می آید، بخش پایانی کتاب دولت، ملت و حکومت قانون است که دو سال پیش منتشر شد و بزودی چاپ جدیدی از آن عرضه خواهد شد :

برخي نكته‌هاي پاياني. ۱

سخن دراز كسي گويد كه آن‌چه مقصود اوست نتواند بر زبان آوردن. 

از آن‌چه در بخش‌هاي پيشين اين جُستار به طور پراكنده گفته‌ام، اگر بتوان براي همة آن مباحث شالوده‌اي علمي فراهم كرد، به لحاظ نظري، مي‌توان برخي نتايج براي فهم سير تاريخ ايران و موضع كنوني ما ــ يعني آن‌جا كه «ايستاده‌ايم» ــ گرفت. نخستين نكته‌اي كه بايد يادآوري كنم، و گمان مي‌كنم، در واقع، مغفول‌ترين جزءِ استدلال من نيز هست، اين است كه بحث من به فهم منطق تحول تاريخي ايران و جايگاه تاريخي آن مربوط مي‌شود، يعني من كوشش كرده‌ام نظريه‌اي فراهم كنم كه از اين منطق ناشي مي‌شود. اگر اصطلاح آتاتورك دربارة توركستان بزرگ را بار ديگر به كار ببرم، مي‌توانم گفت كه هدف من «دست‌ـ وـ پا كردن» مصالحي براي ساختمان ايران نيست، زيرا اين مواد در ايران چندان زياد است كه هر تاريخ‌نويسي ناچار بايد دست به گزينش بزند و هيچ پژوهنده‌اي نيست كه بتواند همة آن مواد را در استدلال خود وارد كند. برعكس، من كوشش مي‌كنم نظريه‌اي براي اين مواد بسيار تدوين كنم. از اين‌رو، بابِ مناقشه‌هاي «فاضلانه» براي وارد شدن در چنين بحثي هميشه باز خواهد بود. مي‌توان بينهايت بر معناي مواد و مصالحي كه من در اين «ساختمان نظري» وارد مي‌كنم مناقشه كرد؛ چنين مناقشه‌هايي، تا زماني كه كسي نتواند نظريه‌اي جانشين بر اين «ساختمان نظري» من عرضه كند تنها مي‌تواند نظرية مرا تصحيح كند، اما نمي‌تواند چنان رخنه‌اي در بنيان آن بيفكند كه اساس نظريه را خدشه‌دار كند. يك نظريه تا زماني كه نتوان نظريه‌اي ديگر جانشين آن كرد، حتيû به‌رغم اشكالاتي كه مي‌توان بر آن گرفت، اعتبار خود را حفظ مي‌كند. وانگهي، هر مناقشه‌اي بر مواد و مصالح به كار رفته در ساختمان يك نظريه، اگر نظريه از استواري لازم برخوردار باشد، مي‌تواند بر دقت آن بيفزايد.  بنابراين، در وضع كنوني پژوهش‌هاي ايراني، بويژه در قلمرو انديشه، هر مناقشه‌اي، با تكيه بر مواد و مصالح جديد و اسلوب علمي، بر نظرية من مي‌تواند برهان درستي آن باشد، چنان‌كه من، در چهار دهة گذشته، توانسته‌ام، با بهره‌گيري از ايرادهايي كه گرفته‌اند، برخي ايرادها را رفع و اصل نظريه را دقيق‌تر كنم. يك نظريه از آنِ يك فرد خاصّ نيست؛ هر پژوهنده‌اي، چنان‌كه بتواند به مواد و مصالح جديدي دست پيدا كند و به «شهودي» نوآئين در آرايش آن مواد و مصالح برسد، مي‌تواند سهمي در بسط آن داشته باشد. برجسته كردن اين نكته از اين حيث داراي اهميت است كه، به خلاف مورد ايران، براي كشورهايي كه مواد و مصالح آن‌ها از جايي «دست‌ـ وـ پا» شده باشد نمي‌توان نظريه‌اي تدوين كرد.  چنين «نظريه‌پردازي»هايي به لحاظ ايدئولوژيكي اهميت دارد و بخشي از يك استراتژي است و با شكست اين استراتژي نيز ساختمان وهمي آن فرومي‌پاشد. منظور من اين است كه هر نظريه‌اي نظريه در معناي دقيق آن نيست؛ برعكس، نظريه‌هاي بسياري در خدمت تبيين يك استراتژي هستند و نبايد ميان اين دو نوع نظريه را خلط كرد.

نكتة دومي كه با تكيه بر مقدمات گذشته مي‌توانم افزود اين است كه دستگاه مفاهيم علوم اجتماعي رايج نمي‌تواند همة پديدارهاي فرهنگ و تمدنِ ايرانِ ايرانشهري را توضيح دهد. از همان آغاز دورة اسلامي تحول تاريخي ايران سيري متفاوت داشته است كه در جاهاي ديگري به برخي از آن‌ها اشاره‌هايي آورده‌ام. در آغاز اين دوره، دين و زبان عربي نتوانست بر فارسي و انديشة ايرانشهري چيره شود؛ در اين نخستين سده‌ها، تركيبي از زبان فارسي جديد و شيوة انديشيدن ايرانشهري ايجاد شد كه در ميان كشورهاي جهان اسلام استثنايي به شمار مي‌آمد. بدين سان، چنان‌كه گفتم، ايران، در كنار اسلام، نصّي متفاوت نيز پيدا كرد و همين امر موجب شد كه بتواند سنتي متفاوت نيز ايجاد كند. من از اين وجه از نظام سنت در ايران به پايداري امر ملّي در دورة اسلامي تعبير مي‌كنم. اين‌كه گفته مي‌شود «ملّت‌ها» يا «ملّت» در بيرون قلمرو اروپا سابقه‌اي صدساله دارند، به اين اعتبار، بويژه در مورد كشورهاي عربي، مي‌تواند سخن درستي باشد. اقوام عرب، از حجاز تا شمال آفريقا، امّت دين خود بودند و با فروپاشي امّت، كمابيش با الغاي خلافت عثماني و سر برآوردن نظام استعماري اروپا، به «ملّت‌هايي» تبديل شدند. هر يك از «ملّت‌هاي» «الدولت العربيه» شده تاريخ خود را دارد، كه مانند همة كشورهاي آفريقايي بخش مهمي از آن تاريخ استعمار و كوشش براي رهايي از آن است. ايران، به سبب وجود آن‌چه من امر ملّي، به عنوان «جديدِ در قديم»، مي‌خوانم، و اين‌كه اين امر ملّي توانسته است دولتي ــ يعني ساختار سياسي ادارة مناسبات قدرت در درون و بيرون ــ را ايجاد كند، پيوسته، در وضعي استثنايي قرار داشته است و، به اين اعتبار، تاريخي دارد كه تاريخ ملّي مردم آن است.

در ايران، يك اتفاق ديگر نيز در قلمرو نصّ‌هاي مؤسس افتاده و آن انتقال علوم اوايل يوناني و برآمدن شارحان و فيلسوفاني است كه وجهي عقلاني به نظام سنت در ايران افزودند. بدين سان، نخست، با خاندان بويه‌اي، اگر بتوان گفت، در سال 400، اين نظام سنت و ناحيه‌هاي سه‌گانة آن در كنار هم قرار گرفتند و تركيب هماهنگي ايجاد كردند : خوارزمي، ابوريحان بيروني، ابن سينا، ابوعلي مسكويه، فردوسي و ... نمايندگان ناحيه‌هاي سنت يگانه‌اي هستند كه، اگر بتوان گفت، هر يك به نوعي، در پارادايمي وارد مي‌شوند كه شالودة امر ملّي ايران را استوار مي‌كرد. كوشش مهم ديگر اقدام شيخ شهاب‌الدين سهروردي براي احياي حكمت خسرواني فرزانگان ايران باستان است كه به شورش امام محمد غزالي بر ناحيه‌هاي يوناني‌ـ ايرانشهري نظام سنت ايران پايان داد. تأسيس حكمت اشراق توسط شيخ شهاب‌الدين يكي از نمونه‌هاي جالب توجه استقلال ايرانيان در قلمرو انديشه بود كه من در تعبير متفاوتي آن را ايرانِ «در بيرونِ درونِ» جهان اسلام خوانده‌ام. بدين سان، مي‌توان گفت كه، طي اين نخستين سده‌هاي دورة اسلامي، به مقياسي كه شالودة امر ملّي در ايران استوارتر مي‌شد پيوندهاي ايران با جهان اسلام نيز سست‌تر مي‌شد.  از سده‌اي پيش، اسلام‌ـ وـ ايران‌شناسان اين سه سدة چهارم تا ششم را به درستي دورة نوزايش خوانده‌اند كه تعبير ديگري از آن امري است كه من نظام سنت يگانه با ناحيه‌هاي سه‌گانة سنت مي‌خوانم. يكي از دلايلي كه دورة نوزايش، به طور عمده، در سرزمين‌هاي ايراني ممكن شد، آن‌چه از توضيح اسلام‌ـ وـ ايران‌شناسان غايب است، پايداري امر ملّي در ايران بزرگ فرهنگي است. دوره‌اي در تاريخ ايران كه با پايان «عصر زرين فرهنگ ايران» آغاز مي‌شود سده‌هايي را در بر مي‌گيرد كه اگرچه از يورش مغولان تا برآمدن صفويان، بار ديگر، ايران فروپاشيد، اما با اين همه دستخوش هبوطي همه‌سويه نشد.

برآمدن صفويان فرصت ديگري براي احياي امر ملّي در صورتي متفاوت بود. نمي‌توان گفت كه برآمدن صفويان نوعي «تشكيل دولت ملّي» بوده است، اما اين ادعا نيز كه صفويان حكومتي ديني ايجاد كردند درست نيست. زمانة صفويان عصر «دولت‌هاي ملّي» در اروپا بود و صفويان نيز كه در مناسبات ميان قدرت‌هاي جديد اروپايي و خلافت عثماني درگير شده بودند ناچار بودند از منطق آن پيروي كنند كه منطق امر ملّي بود. از آن‌جا كه عناصر امر ملّي در ايران، چنان‌كه گفتم، پيوسته، وجود داشت، اينك كه در فرمانروايي صفويان نظر مي‌كنيم، به طور طبيعي، آن را نوعي از «دولت ملّي» مي‌توانيم بفهميم بويژه اين‌كه در اين دوره يك اتفاق مهم نيز افتاد و آن اين‌كه تشيع صفويان، در برابر تسنّن رسمي خلافت عثماني، هم‌چون وجهي در تداوم امر ملّي ايران ظاهر شد و تا شكست ايران در جنگ‌هاي ايران و روس نيز در نظام سنت وارد شد، يعني شالودة خود را هم‌چون دين ملّي استوار كرد. دورة مهم در پديدار شدن امر ملّي در صورتي متفاوت فرمانروايي قاجاران است كه روشنفكران، با آشنايي‌هايي كه با انديشه‌هاي دوران جديد پيدا كردند، توانستند امر ملّي قديم را در صورت‌هاي جديد آن بيان كنند. از ميرزا فتح‌علي آخوندزاده و ميرزا آقا خان كرماني تا عبدالرحيم طالبوف، و بسياري ديگر، كوشش‌هاي مهمي براي تدوين نوعي انديشة ملّي‌گرايي انجام گرفت كه، در واقع، همان بيان امر ملّي قديم در صورت جديد ــ شايد بتوان گفت : جهاني ــ بود. در اين مورد نيز انديشة اروپايي توانسته بود پيش از اهل نظر ايراني نظام مفاهيم واقعيت اجتماعي‌ـ سياسي‌ـ اقتصادي دوران جديد را تدوين كند و، از اين‌رو، روشنفكري ايران ناچار مي‌بايست مواد تاريخ كشور خود را در ذيل آن نظام مفاهيم بفهمد. معناي اين ضرورتِ بهره گرفتن از نظام مفاهيم دوران جديد به درستي فهميده نشده است. به خلاف گروه، يا نسلِ، نخست روشنفكران ايراني، كه دست‌كم اين مايه آگاهي از وضع خود در عالم داشتند كه بدانند كه چيزي نمي‌دانند و بايد ياد بگيرند، گروهي از اهل ايدئولوژي، كه بويژه در دو دهة چهل و پنجاه، كه «دود مشعل» بحث‌هاي آنان، «در صحنه‌هاي دروغين منخرين»، مردم را آزرد، با تكرار پسماندهاي افكار چپ يا فاشيسم اروپايي، توهّم نوعي نظريه‌پردازي را ايجاد كردند كه انتقاد از منورالفكري يكي از عناصر مهم آن بود تا ــ به قول فرديد ــ «غربزدة مضاعف» بودن خود آنان پوشيده بماند. نظرات اهل ايدئولوژي و «تفكر» به همان اندازه فرآوردة انديشة اروپايي بود كه بحث‌هاي منورالفكران، با اين تفاوت بسيار مهم كه اين گروه اخير دست‌كم كوششي مي‌كردند تا از ميهن خود دفاع كنند، اما آن گروه نخست، در هاوية مخالف‌خواني و سياست‌بازي نسنجيده‌اي، در مخالفت و موافقت با نظام حاكم، از «جهل دليلي» مي‌ساختند تا ثابت كنند كه ايران و ملّت ايراني نبوده و «ز مادر نزاده» است. تنها برهاني كه اينان بر ادعاي خود اقامه مي‌كردند، چنان‌كه گذشت، آبشخوري در جريان‌هاي فاشيستي، يا نزديك به آن، داشت.

با چند كلمة فرديد در سياسات، چند صفحة آل احمد، كه جز مخالف‌خواني چيزي در آن پيدا نمي‌توان كرد و بحر طويل داوري در موافق‌خواني با ايدئولوژي رسمي حكومتي بعيد است كه بتوان وضع پيچيدة ايران را فهميد و توضيح داد! باري، آن‌چه از صفويان تا قاجاران و از برقراري مشروطيت تا رضا شاه در صورت انواع ناسيوناليسم پديدار شد، ربطي به قدرت سياسي نداشت، بلكه «جديدِ در قديمِ» امر ملّي ايران بزرگ فرهنگي بود. اين امر ملّيْ تاريخي طولاني و پيچيده دارد و با نسبت دادن آن به يك يا چند نفر، اعم از منورالفكر و شاه و وزير، نمي‌توان بنياد آن امر ملّي را تخريب كرد يا ناديده گرفت. منورالفكران، در «سطحي و انتزاعي سخن گفتن»هاي خود، بهتر فهميده بودند كه نمايندگان آن امر ملّي كهني هستند كه سده‌هاي طولاني پشت سر گذاشته و به آنان رسيده است، اما با اين همه ايراد بزرگ آنان اين بود كه آن امر ملّي را در صورت ناسيوناليسم رايج زمان خود توانستند توضيح دهند.